چین با پيشیگرفتن از فرانسه، در رتبه اول كشورهای استقبالكننده از «آواتار» قرار گرفت. 1328 سالن سینما در بزرگترین کشور کمونیستی جهان مجموع فروش كلی فیلم جنجالی جیمز کامرون در اين كشور به 144 ميليون دلار رساند.
سر میرداماد دم اسکان ایستادهام، با ساعتِ صفحه بزرگ امپوریو آرمانی و نیم پالتو مشکی ماسیمو دوتی برای خودم یک پا دن ویتو شدهام. لیوان قهوهام را مزه مزه میکنم، تلخیاش خوشمزه است. برای روزهای سرد امروز یک روز سرد است. ماشینها شیشههایشان را بالا دادند. هر دختری رد میشود یک نگاهی میاندازد به این پسر خسته ایستاده سر میرداماد.
بعد هم یک روزهایی هست که آدم دلش میخواهد به تنهایی خودش برسد، سرش تو کار خودش باشد، برای خاطر خودش توی خیابان راه برود، پشتِ شیشهی کتابفروشیها بایستد و کتابها را دید بزند، راه بیفتد برود آنقدر برود که از خودش دور شود، به تنهایی برسد. یکی از نشانههای اهل درد پیادهروی است.
بعد هم یک روزهایی هست که آدم دلش میخواهد برای خاطر خودش توی خیابان تنها پیاده راه برود. تهران زیر باران خیلی نوآر است.
امشب زیر باران دلم هوس سیگار دست پیچ هندوراسی کرد. من برای خودم پیادهروهای شخصی دارم که برای خودِ خودم است. این هوای خاکستری و سرد زمستانِ تهران خیلی سینمایی است. و هیچ چیز به اندازه تنهایی پیادهروی برای اهل درد سکرآور نیست. باید راه بیفتی بروی آنقدر بروی که از خودت دور شوی، به تنهایی برسی. یکی از نشانههای اهل درد پیادهروی است.
زمستان، هوای سرد و بخاری روشن. میشود روی شیشه بخار گرفته اسم کسی نوشت. توی زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه میدهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر میچسبد. نیم پالتویت را میپوشی. شال گردنت را میاندازی و دستهایت را در جیب میکنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران میروی و در بوفه دانشکده فنی چای مینوشی از آنجا به کتاب فروشیهای زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.
این شهر، با اینکه دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگیست. اینرا برای شما مینویسم آقایِ رانندهیِ پرایدِ نمیدانم چهرنگی که حتّا نمیدانم نامتان چیست و امروز تلفن همراهم را روی صندلی عقبش جا گذاشتم و شما هم لطف کردید و آنرا آوردید دمِ درِ روزنامه. اینرا برای شما مینویسم، هرچند بعید میدانم میل و علاقهای به خواندنِ وبلاگ داشته باشید و بعید میدانم که بین اینهمه وبلاگ، گذرتان به اینجا بیفتد. امّا مهم نیست، مهم این است که این شهر، با اینکه دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگیست.
یکروزی، یکروزگاری، یک داستانی میخواندم که هیچ یادم نیست مالِ کی بود؟ ولی یادم هست که تویِ آن داستان، یک آدمی بود که تویِ تنهایی خودش احساس خوشی میکرد و همینکه سپیدهیِ صُبح میزد و آفتاب کمکم طلوع میکرد، او هم حس میکرد که زندگی دوباره شروع شده است. شاید یکی از داستانهایِ دورهیِ نوجوانی بوده است، یا کمی پیشتر حتا.
ولی یادم هست که از خواندنش کُلّی کیف کرده بودم و ذوق کرده بودم از روحیهیِ این آدمی که تنهاییِ خودش را ترجیح میداد و شبیهِ خلوتِ خودش بود. نُکتهیِ آن داستان این بود که وقتی همین آدم گذرش به جمع میافتاد و با دیگران مینشست، حس میکرد که نوکِ بینیاش سخت میخارَد و هرچه میکرد این خارش نابهنگام رهایش نمیکرد. امشب، یادِ این داستان افتادم و هِی فکر کردم که نویسندهاش چهجور آدمی باید باشد. امّا به چه نتیجهای میشود رسید، وقتی آدم نویسندهای را نشناسد و نامِ داستان را بهیاد نیاورد؟
...بعد از مدتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواسگونه، بهنظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آیندهاش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامیدارد تا به آن عکسالعمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّلتان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا میکنید، درعینحال که از آن لذّت میبرید، ممکن است ذهنتان خلّاق و فعّال نباشد. این، تکهایست از مرد در تاریکی پل اُستر خودمان.
اسکاتی شوریده، پس از مادلین راه به جایی نمیبرد و بعد از ترک بیمارستان، خیابانها را برای گذراندن تنهاییهایش انتخاب میکند و تازه، این همان اسکاتیست که قبل از اینها به مادلین گفته بود بعضیها تنهایی را ترجیح میدهند. در همین خیابانگردیهاست که زنها را یکییکی به هیاتِ مادلین میبیند، اما چهحیف که همه از دور به او شبیهاند! «سرگیجه» برای هزار و سیصدمینبار فیلم خوبیست به هزار و یک دلیل... .
اولین جملهی داستانِ «مردِ سوم» نوشتهی گراهام گرین چیزیست: کسی نمیداند ضربه، دقیقن، کِی فرود میآید. همهی چهارشنبهشبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورقزدنش و سرککشیدن در آن جملههای درخشانی که گراهام گرین در نهایتِ دقت آنها را نوشته است. و حالا، تویِ این شب بیداران، این جملهی ابتدایی داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یکوقتِ دیگر.
این روزها که هوا به شدت سرد، سیاسی و سیمانی است مافیای مخوف ادبی وبلاگستان که به هیچ هدف و آرمانی وابسته نیست بسان اختاپوسی خونخوار فضای ادبی وبلاگستان و صفحههای زنجیرهای ادبی ماهنامهها، هفتهنامهها و روزنامههای خاصه را تسخیر کرده و هر صدای مخالف را در دم شهید میکند. حالا چرا میگوییم این مافیا به هیچ هدف و آرمانی وابسته نیست؟
به این دلیل که اعضای اصلی این جریان صبحها کارمند و حقوقبگیر رسمی دولت نهم، دهم هستند و همچنین عصرها از اعضای ستاد مرکزی محبوبترین کاندیدای ریاست جمهوری در انتخابات ۸۸ بودهاند. واقعن چطور کسی میتواند از احمدینژاد پول بگیرد ولی زیر بیرق میرحسین موسوی سینه بزند؟ خوب مافیای ادبی وبلاگستان فقط حرف پول را میفهمد.
همه مافیا بازی اینها برای پول است. اهل شهرت به معنای روتین آن نیستند چون در خفا بدون اینکه نامشان برای عموم مردم شناخته شود دست به جنایت میزننند. اینها آدم نمیکشند بلکه فرهنگ را قربانی میکنند. و چه جنایتی بالاتر از کشتن قلم که خداوند به آن سوگند خورده است. تراستهای عضو این نحله تاریک همین الان شروع میکند به نشر این مطلب که وجود مافیا ادبی وبلاگستان "توهم توطئه" است.
وای ما چقدر مظلومیم، امان از شما، حیف ما که برای اینها معرفی کتاب مینویسیم، نقد مینویسیم، کوفت مینویسیم، البته اینها به یادداشت میگویند نقد! ولی فقط سادهلوحان میتوانند این دروغهای نخنما شده آنان را باور کنند. البته در بعضی موارد خودشان هم واقعن باورشان شده مافیای ادبی وبلاگستان وجود ندارد. ولی خوب آدم که بدون آیینه نمیتواند خودش را ببیند.
مافیای ادبی وبلاگستان چکار میکند؟ آنها با در اختیار گرفتن صفحههای ادبیات و فرهنگ مطبوعات پایتخت به موج سازی برای کتابهای خاص که از ناشر آن مستقیمن پول دریافت کردهاند مباردت میورزند، به نحوی که دبیر بخش ادبیات و فرهنگ فیلان روزنامه معروف که عضو ارشد مافیای ادبی وبلاگستان است پشت دفتر کارش بنگاه مخوف اقتصادی و ادبی دایره کرده و خدمات سیاسی را در پس پردهی ادبیات به خلق الله تقدیم میکند. آیا این سیاست نیست که پول بگیری و کتاب تبلیغ کنی؟
کلیت این ساختار در خدمت چرخهی اقتصادی بزرگی است که شاخهای از آن ادبیات است. بیتردید آنهایی که به قدر کافی زحمت کتاب خواندن را به خود نمیدهند و چشم به وبلاگهای ادبی و روزنامهها دوختهاند از صدمات مافیای ادبی وبلاگستان در امان نمیمانند. این تجربه برای کسانی که صفحههای ادبیات و فرهنگ روزنامهها را مدام میخوانند غریب نیست، که دیدهاند یکباره عوامل اقتصادی ادبیات (مافیای ادبی وبلاگستان) از جهتهای خاصی به یکباره در صفحههای ادبی روزنامهها فلان کتاب را در حد کتاب مقدس تمجید میکنند.
از بسیاری از کتابخوانها در کتابفروشیها شنیدهام که به تاثیر از این روزنامهها و وبلاگها به سراغ کتابی آمدهاند. در عوض کتابهای با ارزشی هم وجود دارند که مورد معاملهی خوبی برای مثلث اقتصادی ادبیات نبوده و حتا یک یادداشتی بر آنها نوشته نمیشود.
هـدف از نوشتن اين مطلب فقط يک هشدار است هشدار نسبت به وجود مافيايی مخوف در وبلاگستان که هر روز دايره فعاليتاش را گستردهتر میکند و خواهان ايجاد فضايی تک قطبی و بدون مخالف در وبلاگستان فارسی است. موفقيت يا عدم موفقيت اينان وابسته به ما است که چگونه در مقابل رفتارهایشان عکس العمل نشان میدهيم.
زیرنویس:
:: چگونه بازار این کتاب در انحصار انتشارات ... قرار گرفت! حسین نوشآذر
:: سند دیگری از مافیای ادبی مطبوعات الهه دهنوی
:: مافيای وبلاگستان هيچ فرصتی را برای حذف مخالفانش از دست نمیدهد حمیدرضا علاقهبند
:: مافیایی ادبی مافیایی که اعمال قدرت میکند فرشید جوانبخش
:: مافیای ادبیات و تخریب سنت ادبی سعید سبزیان
:: آگهی مافیای ادبی حامد حبیبی
:: مافیای ادبیات به نفع زبان فارسی نیست پانا
:: صفحات ذهنیت استبدادی و استبدادزده مافیای ادبی شهریار دادور
:: مافیای ادبی و حلقه های روشنفکری امیر عزیزمحمدی
اوایل دهه هفتاد خورشیدی پرسپولیسیهای شورشی توی استادیوم آزادی به هواداری سلطان علی پروین شعار دادند: ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند، نیروهای امنیتی سالها سلطان را از فوتبال کنار گذاشتند.
آواتار دیوانگری سانسکریت अवतार به معنی «هبوط [ــِــ ربالنوع]» در آیین هندو عبارت است از تجسد مادی ناشی از هبوط از آسمان به زمین ایزدان هندو است. مضمون فيلم آواتار جیمز کامرون چیزی جدای از موضوع فیلم ماتریکس برادران واچوفسکی، با گرگها میرقصد کوین کاستنر و آخرین سامورایی ادوارد زوویک نیست. البته در بعضی از سکانسها رمبو هم مشاهده شد. ولی اینها حتا یک اپسیلون از ارزشهای شاهکار جیمز کامرون کم نمیکند. آواتار تاریخ سینما است + تخیل و دیوانگی جیمز کامرون که ثابت کرد کارخانه رویاسازی هنوز زنده است.
![]()
ساكنان پاندورا شما را به شدت یاد سرخپوستهای بومی آمریکا و قلع و قمع آنها برای طلا میاندازند و تقابل دنیای مدرن و دنیای قدیم و تفکر اشراق و متافيزیکی با تفكر ماديگرايانه و اصالت سود دراين فيلم به خوبی نشان داده میشود. تقابل ميان دو دنيا كه یکی دنيا و موجودات آن را به هم پيوسته و دارای روح مشترک و مضمونی عميق میداند (تا جایی كه با بستن گيسوی خود به موجودات با آنها ارتباط روحی و كلامی میبابد) و ديگاهی كه همه چيز را به شكل یک مصرفكننده بیروح میبيند و قصد استیلا بر تمام جهان را دارد.
در با گرگها میرقصد سرخپوستانی هستند که یک سفید را در خود حل میکنند و به خاطر وجود فرهنگ و اخلاق نیک او را جذب خود میکنند ولی در مقایل سربازان سفیدپوست مردی از نژاد خودشان (کوین کاستنر) که یک سرخپوست شده را شکنجه میکنند. خيلی از سکانسهای فيلم برای من تجسم خوابهایی بود كه وقتی زمانه بر من سخت میگيرد به آنها فكر میكنم تا بلكه دراين دنيای تلخ و گزنده، آرامم كند.
به خصوص آن فرودهای ناگهانی و سكرآور پرندهها از درهها و لذت نشاط آوری كه این كار به آدم دست میدهد و فكر میكنم خیلیها در خواب آن را تجربه كردهاند بنابراين حالا درک میكنم چرا جيمز كامرون گفته است كه این فيلم تجلی روياهای كودكانهاش بوده است. آنهم عجب رویایی، چقدر خوبه جیمز کامرون رویاهایش را با ما تقسیم کرده، چقدر خوبه تفریق نکرده. هر کدام از ما یکبار آواتار را قبل از دیدن در خواب دیدهایم.
تا حالا برای خوردن پيتزا به رستورانهای زنجیرهای بوف رفتهايد؟! بر در و ديوار اين رستوران نقاشیهای تخیلی تلفيقی وجود دارد كه اثر یک هنرمند ایرانی خارج از كشور است و شباهت بسياری با صحنههای فیلم آواتار دارد. البته درست آن است بگوییم فیلم آواتار جیمز کامرون شباهت بسیاری با نقاشیهای دیواری رستورانهای زنجیرهای بوف دارد. اینکه کی از روی دست کی کپ زده مورد بحث ما نیست. لطفن مثل خنگها اسیر مکگافین نشوید.
به احترام رویای کودکی و تخیل درون، به احترام پیش از هفت ساله شدن تمام قد بهایستید و کلاه از سر بر دارید. آدم بزرگهاجایی در این دنیای سراسر افسونگر و رویا ندارند. برخی تماشاگران فيلم آواتار پس از ترک سالن سينما از اينکه چنين دنيایی (پاندورا) درعالم واقع وجود ندارد، افسرده شدهاند من یکی كه این حرف را واقعن درک میكنم.





