تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

هاستل اثری که زیر نظر مستیقم کوئنیتن تارانتینو ساخته شده است سینمای وحشت پیش از آنکه به فضاهای تاریک و غمزده دوران گوتیگ مدیون باشد، وامدار داستانهای بزرگ و تاثیرگذاری همچون آثار جاودانه‌ برام استوکر و مری شلی است. از طرف دیگر سینمای اکسپرسیونیستی صامت آلمان بر این گونه سینما تاثیر شگرفی گذاشت و در تکمیل و تکامل سینمای وحشت نقش مهمی ایفا کرد. 

گونه وحشت، دارای زیرمجموعه های متنوعی است که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: فیلمهای آدم خواری، تسخیرشدن توسط عناصر شیطانی، فرانکنشتاین، ارواح، گوتیک، گورستانی، خانه های اشباح، هیولاها، فیلمهای وحشتناک روان شناختی، داستانهای شیطانی، قاتلین زنجیره ای، فیلمهای ماوراءالطبیعی.

 

Slash and Slasher

اسلش چیست؟ در فرهنگ پالپ در مقابلش چنین نوشته‌اند: شکاف، ضربه سریع، چاک لباس، برش، زجرکش کردن، چاک دادن، زخم زدن، بریده بریده کردن، تخفیف زیاد دادن. تارانتینو این خدایگان اسلشر می‌فرماید: "از نمایش مهو و تهوع‌آور شکنجه کردن لذت می‌برم. چون روح انسان را پاکیزه می‌گرداند." سخن کوئنتین مقدس به غایت ترسناک و دهشتناک است اگر به اعماق کلماتش پی‌ببریم.

اسلشر يکی از زيرمجموعه‌های فيلم‌های ترسناک (هارور) است كه حول و حوش قاتلين روانی می‌گردد كه اغلب ماسک به صورت دارند. یک قاتل با اعتماد به نفس كه به‌صورت تصادفی طعمه‌هايش را انتخاب و آنها را كاملن غيرحرفه‌ای می‌كشد. اسلشر با قتل یک دختر جوان تودل‌برو، هات‌پورن‌استارهای صکسی شروع می‌شود و با نجات يافتن دختر خنیاگر ديگری به پايان می‌رسد.

اسنف یک نوع اسلشر است که به صورت واقعی ساخته می‌شود. اسنف، اسلشر مستند است. ژانر وحشت دارای قابلیت فراوان برای ترکیب با ژانرهای دیگر است. که یکی از آنها گونه اروتیک، پرونو است که در ممزوج شدن با اسلشر معجونی بس خطرناک شکل خواهد گرفت. فیلم هاستل در همین رده قرار می گیرد. معجون اسلش‌پورن.

 

های اسلشرهایی که اگر شما فراموش کنید تاریخ فراموش نخواهد کرد

جمعه‌ سيزدهم (Friday the 13th)
كارگردان:  شان كانينگام - (محصول 1980)
اسم قاتل: جيسون (Jason)
شعار فيلم: «شايد فقط يه بار ببينيدش، اما همون يه بار بس‌تونه!»
نمونه‌ای كاملا كلاسیک براي تعريف زيرژانر اسلشر كه هنوز يكي از شوك‌آورترين اين‌گونه فيلم‌ها به حساب می‌آيد. يك كمپ در كنار درياچه‌ای بعد از حدود 20سال بازگشایی می‌شود. در آن سال‌ها پسری به نام جيسون وورهيز در درياچه غرق شده بود و سال بعدش، قتل‌هایی در اين كمپ اتفاق افتاده بود. كشتار ديگری شروع مي‌شود.

هالووين (Halloween)
كارگردان:  جان كارپِنتِر ( محصول 1978)
اسم قاتل: قيافه (The Shape)
شعار فيلم: «بياييد وحشت رو جشن بگيريم!»
يكي از ترسناک‌ترين فيلم‌های وحشتناک نوجوانانه است.
يك قاتل روانی كه در كودکی مرتكب قتل شده، از تيمارستان فرار می‌كند و سراغ بچه‌هایی مي‌آيد كه فكر می‌كند هنوز او را به ياد می‌آورند.

جيغ (Scream)
كارگردان: وِس كريوِن (محصول 1996)
اسم قاتل: صدای توی تلفن (Phone Voice)
شعار فيلم: «نفس‌های آخرت رو بشمار!»
مشهورترين و يكي از بهترين اسلشرهاي متأخر بعد از دوران اوج اين فيلم‌ها در اواخر دهه70 و 80 است. يك قاتل ناشناس از طريق تلفن قربانيانش را تهديد می‌كند و آنها را مي‌كشد. قربانيان او همه از علاقه‌مندان فيلم‌های ترسناک هم هستند!

كابوسی در خيابان الم (A Nightmare on Elm Street) 
كارگردان: وِس كريوِن - (محصول 1984)
اسم قاتل: فردي (Freddy)
شعار فيلم: «خوابيدن می‌كشه!»
داستانش بين اسلشرها هم  غيرمتعارف است؛ قاتل در خواب سراغ قربانی‌هايش می‌آيد! چند دوست نوجوان، يك كابوس مشترک می‌بينند و كشته می‌شوند. يكي از دخترها می‌خواهد با نخوابيدن به كشتار پايان بدهد.

كشتار با اره‌ برقی در تگزاس  (The Texas Chain Saw Massacre)
كارگردان:  توب هوپر( محصول 1974)
اسم قاتل: صورت چرمی (Leatherface)
شعار فيلم: «قبل از ‌هالووين... قبل از جمعه‌ سيزدهم... قبل از جيغ... اره بود!»
در زمان خودش، به عنوان ترسناک‌ترين فيلم تاريخ سينما بعد از «جن‌گير» (1973) شناخته می‌شد و هنوز هم جزو عجيب و غريب‌ترين و وحشيانه‌ترين فيلم‌های اسلشر است. یک روانی به تمام معنا در یک عصر تابستاني می‌افتد به جان 5 رفيق كه برای گذراندن تعطيلات به خانه‌ قديمی پدربزرگ يکی از بچه‌ها آمده‌اند.

 

معروفترین اسلشرباز تاریخ سینما

کوئنتین تارانتینو، دیوانه عالم سینما یکی از عاشقان سینه چاک اسلشر است. شاید جهان یک روز صبح که از خواب بلند شد تیتر یک Cnn و press tv و bbc و fox news این باشد: کوئنتین تارانتینو فیلسماز معروف سینمای جهان که در سال ۱۹۹۵ با فیلم پالپ فیکشن برنده نخل طلای فستیوال کن شد و با فیلم‌های سبک اسلشر همچون سگدانی، بیل را بکش به شهرت جهانی دست پیدا کرد بر اساس گزارش محرمانه FBI پلیس فدرال ایلات متحده امریکا یک قاتل روانی است که تا به امروز بیش از ۶۶۶ نفر دختر و پسر جوان را به روش‌های قرون وسطایی سلاخی کرده است.

فرمانده کل اف‌بی‌آی که در کنگره در مقابل ریس جمهور امریکا و وزرا سخنرانی می‌کرد با ابراز تاسف از اینکه چرا آن روزها تارانتینو بدون هیچ گونه محدودیتی از فیلم‌های دهشتناک اسلشر پشتیبانی می‌کرد و در روی پوستر فیلم هاستل با افتخار تمام عبارت Quentin Tarantino presents را می‌نوشت به این فکر نیافتادیم که این پسر بچه شرور هالیوود یک قاتل روانی است. مارشال ایلاتی کالفرنیا از اینترپول درخواست کرد در دستگیری کوئنتین تارانتینو، تیم تحقیق ایالات متحده امریکا را یاری رسانند. به نقل از مقامات کاخ سفید کوئنتین تارانتینو در حال حاضر در خاورمیانه به سر می‌برد. منابع غیر رسمی خبر از حضور او در تهران پایتخت کشور ایران می‌دهند.

 

هاستل اثر تارانتینو

اگر تا به حال سینمای اسلشر را تجربه نکریده‌اید و دوست دارید به دنیای سیاه و سرسار رازآلود کوئنتین تارانتینو وارد شوید برایتان یک پیشنهاد دارم فیلم "هاستل" را ببینید. Hostel ماجرای قصابی شدن آدمهاست. چند تا دختر معرکه آمریکایی که برای خوش گذرانی به براتیسلاوا اسلواکی می روند و آنجا در دام شکارچی‌های انسان می‌افتند و برای قصابی شدن فروخته می‌شوند.

این فیلم زیرنظر مستقیم کوئنتین تارانتینو ساخته شده تا آنجایی که خود وی در تمام پشت صحنه‌ها حضور داشته است. سکانس‌هایی پر از صحنه‌های چندش آور و لزج‌کننده روح. از انگشت و چشم و سر و دست قصابی شده انسانها توسط موجودات مافوق روانی. دخترهای شیتان فیتانی که بی‌خبر از همه جا فقط می‌خواهند در تعطیلات در یک کشور غریبه خوش بگذراند که عکس پاسپورتشان برای میلیونرها فرستاده می‌شود تا برای کشتنشان دلارها بیشتر و بیشتر از حساب‌های بانکی به براتیسلاوا اسلواکی واریز شود. دخترهایی که هرچقدر زیباروتر باشند مرگی دردناک‌تر انتظارشان را می‌کشد.

در پوستر فیلم هاستل عبارت Quentin Tarantino presents نشانه پشتیبانی کامل این فیلم توسط یاغی دوران است. خودتان را برای انحلال کامل مغزتان آماده کنید. اگر هاستل نتواند شما را بترساند باید به  آفرینش کوئنیتن تارانتینو شک کرد.

| لينک ثابت |  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:33    | 

هامون / شاهکار مهرجوییبزرگراه گمشده / شاهکار لینچاگر بوف کور را خوانده باشید و هامون داریوش مهرجویی و بزرگراه گمشده دیوید لینچ را دیده باشید حتمن می‌دانید این دو فیلم شباهت‌های انکار ناپذیری با شاهکار صادق هدایت دارند.

بوف کور ساختاری چند پاره دارد، همچون فیلم هامون و بزرگراه گمشده. تو در تو است. دو بخش اصلی و یک مقدمه و موخره. این دو بخش در دو فضای متفاوت می‌گذرد، اولی فضایی استرلیزه، اساطیری و رویا‌گونه و دومی فضایی واقع‌گرا‌تر.

در بوف کور پیر‌مرد خنزپنزری را داریم و همچون مرد‌اسرارآمیز در بزرگراه گمشده و دبیری در هامون. یکی از مهمترین شباهت‌های این دو فیلم به بوف کور ظهور دو جلوه متفاوت از یک زن واحد است. زن در بخش اول بوف کور همچون رنه و مهشید حالتی اثیری و دست‌نیافتنی دارد و در بخش دوم همچون آلیس و مهشید لکاته است.

بوف کور / شاهکار هدایت

در هر سه جا، بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون مرد، زن را می‌کشد. درست است در هامون زن کشته نمی‌شود ولی مهرجویی به خاطر مسایل سانسور وزارت ارشاد نتوانسته است حرف دلش را بزند. در هامون، حمید هامون تا پای کشتن زن هم پیش می‌رود ولی در آخر تیرش خطا می‌رود. یکی دیگر از شباهت‌های این سه اثر در نگاه هدایت، لینچ و مهرجویی به عشق‌اسطوره‌ای می‌باشد.

در هر سه اثر زن یا فرشته است یا فاحشه. به قول یگانه: "مرد یک فاحشه می خواهد در بستر و یک فرشته در زندگی." عشقی که هیچ وقت به دست نمی‌آید. شخصیت‌های اول هر سه اثر به زن دست پیدا نمی‌کنند. نه به فاحشه و نه به فرشته. خیلی شباهت‌های دیگر هم هست. هر سه اثر در حالتی از اوهام، ایهام و توهم سیر می‌کنند. تا خرخره پر از مفهوم اگزیستانسیالیسم هستند. هیچ چیز در آنها واقعی به نظر نمی‌رسد. انگار برشی از یک کابوس است. 

در هر سه، تصاد و هراس وجود دارد هراس از چی؟ هراس از ویرانی دنیای موجود، از به دست نیامدن و از دست رفتن ...، در بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون با این سه نقطه‌ها زیاد سر کار داریم. نقطه‌هایی که پشت سر هم ترتیب شده‌اند برای چی؟ معلوم نیست. باز هم با علامت‌های سوال زیادی سر و کار داریم. امشب هوس این سه تا «بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون» توی سرم افتاده است. میل به خودکشی در هر سه اثر وجود دارد و این دیوانه کننده است.

 

پانوشت:

:: زن‌ها بوی زنا و پریود می‌دهند [متن کامل]

| لينک ثابت |  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2:11    | 

  سگ هار، ديوار خراب و زن سليطه.
| لينک ثابت |  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:45   

بنزین نایاب شد، به درک. کره دیگر چرا گیر نمی‌یاد؟ پس تکلیف بچه‌هایی که می‌خواهند کره خوری کنند چیست؟

| لينک ثابت |  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:53   

حمیدرضا علاقه‌بند / عکس از: شاهد حلاجهمه جادو و جنبلی کردند تا مگر آفت صادق هدایت به جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود. ولی صادق هدایت دیوانه‌تر از این حرفها بود که به حرف رجاله و لکاته‌ها از صحنه روزگار محو شود.

این بزرگترین نویسنده ایران چون شبیهه رجاله و لکاته‌ها نبود از وجودش نفرت داشتند. از آثارش که آنان را مالیخولیایی می‌نامیدند. و صادق خان را شخصی مریض و روانی قلمداد می‌کردند.

ولی صادق خان با بوف کور داغ ننگی ابدی بر پیشانی رجاله‌ها و لکاته‌ها زد. و آنان را کسانی نامید که یک مشت روده دهانشان را به مخرجشان وصل می‌کند. و در سرتاسر بدنشان رود شهوت در جریان است. 

رجاله‌ها و لکاته‌ها هیچ وقت نمی‌توانند کسانی که بر خلاف زندگی عادی، زندگی متفاوت را برگزیده‌اند درک کنند. و هر وقت با کسی که عادی نباشد برخورد کنند او را روانی و مریض خطاب می‌کنند. برای همین صادق خان را یک موجود بیمار می‌دانند. ولی صادق خان خیلی دیوانه‌تر از این است که عاقل‌ها بتوانند درکش کنند. لوئیس بونوئل فیلمساز انقلابی و پیشروی تاریخ سینما جمله‌ای دارد که به غایت بوی انقلاب و دیوانه‌گی می‌دهد: به آتش کشیدن یک موزه برایم جذابتر از پرپا کردن یک مرکز فرهنگی است! و این گونه است که بونوئل این بزرگترین آنارشیست تاریخ سینما از مردم عادی جدا می‌شود. و برای خودش در میان دیوانه‌گان به درجه معبودی می‌رسد. کوئنتین مقدس در برابر بونوئل یک شاگرد مدرسه‌ای بیشتر نیست.

سالواتور دالی یکی دیگر از اسطوره‌های یاغی‌گری و دیوانه‌گی است. دالی این نقاش بزرگ مکتب سورئالیسم همیشه می‌گفت: تنها فرق من با مردم عادی در این است که من دیوانه هستم. یکبار با آجر شیشه ویترین یک مغازه را شکست چون صاحب مغازه طراحی دکور دالی را تحریف کرده بود. سالواتور علاقه داشت روی لباسهایش مگس مصنوعی آویزان کند و در هنگام گاز زدن به باگتی دومتری در خیابان قدم بزند. او هم مثل خیلی‌های دیگر به دیوانه بودن خود ایمان داشت. و چه رازی در این ایمان نهفته است؟ فراموش نکنید فیلم سگ اندلسی حاصل همفکری سالوادور دالی و لوئیسل بونوئل است.

ونسون ونگوگ نقاش امپرسیونیست یکبار دوست دخترش ازش خواست که گوش سمت چپش را بهش هدیه بدهد. ونگوگ هم نامردی نکرد تیغ برداشت و گوش خودش را برید و در دستان دوست دخترش گذاشت. تابلوی پرتره ونگوگ گوش بریده اثر خود او شرحی از همین ماجراست. ونسون یک روز از فقر خودکشی کرد چون دیگر پولی در بساط نداشت. حالا در هزاره سوم بر روی تابلوهایش نمی‌توانند قیمت بگذارند.

آرتور رمبو بزرگترین شاعر فرانسه یک روز تصمیم گرفت سرودن شعر را رها کند و به قاچاق اسلحه در آفریقا روی آورد چون اینکار را هیجان‌انگیزتر از سرودن شعر می‌دانست. مولای ما فرمود: نظر کردم عقل دور اندیش را / که بعد از این دیوانه سازم خویش را. اگر به آخر این شعر یک "آقای دکتر" اضافه کنید می‌شود یکی از دیالوگ‌های معرکه فیلم هامون. اینها دیوانه‌گان دوست‌داشتنی ما هستند. اگر شما اینها را دوست ندارید هیچ اشکالی ندارد ولی اگر آنها را مریض و روانی به حساب می‌آورید بدانید که جزوه مردم عادی هستید که نمی‌توانید کارها و حرکت‌های غیرعادی را تحمل کنید.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:18    | 

پوستر فیلم سنتوری / طراح: محمدرضا شریفی‌نیا

آهای آدما بروید کنار تیم‌ورک داریوش مهرجویی، بهرام رادان و محسن چاوشی دارند بعد از دوسال از راه می‌رسند. آهای خائنین بالفطره (زن‌ها) از سر راه‌مان کنار روید ما می‌خواهیم برویم سنتوری ببینیم. بریم به علی سنتوری بگوییم پسر تو تنها نیستی. ما هم اسید خیانت تا مغز استخوانمان را سوزانده است.

آهای علی سنتوری ما هم از لیلی-‌ها دلزده شدیم. پسر تو کجا بودی تا حالا؟ تو بغض نشکسته‌ی ما هستی که یک روز عصر توی تقویم جاماند. خیانت باید مغز استخوانت را سوزانده باشد تا معنی سنتوری را درک کنی. لعنت به داریوش مهرجویی که این گونه پنهان‌ترین خلوت ما را به تصویر کشیده است.

یک صحنه علی سنتوری کنار خیابان برای خودش سوسیس توی قابلمه درست می‌کند. همین یک سکانس کافی است برای نابود شدن ما. سلولوئید به سلولوئید سنتوری را درک می‌کنم. فریم به فریم. سنتوری از گوشت و پوست و استخوان ما است.

 
به این پوستر اجازه انتشار در سطح شهر را نداده‌اند

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:20    | 

مسعود کیمیایی / عکس از: ساتیار امامی مسعود کیمیایی: اویی که این روزها در روزنامه‌ها با نام‌های تازه، به عنوان نوکر روزنامه، آن هم در روزنامه‌های عصا به دست می‌نویسد، یک زبان دیگر را نمی‌داند. بماند که قطعن زبان فارسی را نمی‌داند. نه سازی را تا به حال به دست گرفته، فیدل کاسترو را نمی‌شناسد.

به عکس چه گوارا روی سینه و تی‌شرت خودش می‌گوید داریوش.سینما رکس را نمی‌داند کجاست. سینماهای سوخته را نمی‌شناسد. مهمتر عشق را نمی‌شناسد، لبخند و حیا را نمی‌داند، پر از شرم روستایی‌ست. نه گلی و نه زنی را بوییده. رانندگی بلد نیست. کیف گنده را روی دوشش مهیا کرده، مو را پشت سرش بسته و سیگار، آن هم بیرون از خانه و در اتاقش، کشیدن و فکر کردن تا... رویاهای دختران. شعر نمی‌خواند، نام شاملو را شنیده است و فروغ، همین. از موسیقی یک مینیمم بیشتر نمی‌رود. یک آبجو که خورد، دلی، عاشق فیلم فارسی‌ست. ودکا که شد به پورنو می‌رسد.

شب‌ها با دوستان و دختری که قرار عشق دارد، تا ویسکونتی و شب آنتونیونی می‌رود... تا تارانتینو. سینمای ویدئو و کرایه‌ای. طنز را که اصلن نمی‌شناسد. نه طنز سن و سال خودش را و نه اصلن شوخی را. طنزش با رفقا، مسخره کردن آدم‌های قدیمی‌ست، پیرمرد کروات زده، شوفر تاکسی چاق، بلیت فروش معتاد، نوازنده کور و گدای شل.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 22:23    | 

نشستم پشت این سیستم حرفه‌ای لعنتی و دارم برای خودم فیلم تدوین می‌کنم. ماجرا از این قرار است فیلم‌هایی که از سنگسارهای مختلف موجود است را مابین فیلم‌های هم‌آغوشی و عشق‌بازی‌های فیلم‌های معروف تاریخ سینما و هالیوودی کات می‌زنم. موسیقی متن فیلم هم قطعه جادویی Desert Rose استینگ است. اسم فیلم را هم گذاشتم "جبرجغرافیایی."
 
افکت‌های صوتی و تصویری نقش به سزایی در این کار دارند. باید فیلم ببینید تا بفهمید چه می‌گویم. دختری که نصف بدنش در خاک است و دیگران دارند به سمتش سنگ پرتاب می‌کنند تا بمیرد. صحنه کات می‌خورد به عشق‌بازی یک پسر و دو دختر در استخر در صحنه‌ای ازفیلم Alpha Dog. 
 
صدای استینگ هم زیر تمام صحنه‌های فیلم وجود دارد با افکت‌های مختلف. یک جایی وسط این آهنگ است که صدای امان امان بند دل آدم را پاره می‌کند. صحنه‌های عشق‌بازی Last tango in paris و Bitermoon و Damege و Living losvegas و Lost highway و Mulholland dr و Orginal sin و... لابلای صحنه‌های خون‌آلود، مرگ‌آلود، دردآلود سنگسار زن‌ها و دخترها با Desert Rose چه شود!
 
یک انرژی کهکشانی در سرتاسر بدنم وجود دارد. لیلی لیلی گفتن استینگ و هلی هلی گفتنش اجازه فکر کردن به هیچ کار دیگری را نمی‌دهد. حالا که امتحان‌ها و ترم فیلمسازی تمام شده  و ۹۰ روز می‌توانم از تعطیلات تابستانی استفاده کنم این بهترین موقعییت است که "جبرجغرافیایی" به تصویر درآید. این فیلم باید ساخته شود. راش‌های زیادی وجود دارد و تا نسخه نهایی فاصله‌ای کم.
 
کلیت کار معلوم است. دخترهایی که سنگسار می‌شوند، به جرم جبر جغرافیا محکوم به فنا هستند. اگر فرسنگ‌ها و کیلومترها دورتر در جایی دیگر به دنیا می‌آمدند هیچ وقت به خاطره ارضای غریزه اصلی مجازات نمی‌شدند. این فرسنگ‌ها و کیلومترها قرار نیست از تاکستان تا پاریس و نیویورک باشد. می‌تواند از تاکستان تا شمال تهران باشد. جایی در ولنجک یا انتهای خیابان آصف. از تاکستان تا پنت‌هاوس‌های نیاوران، فرشته و الهیه. چه فرقی بین آن دختر که در زیر سنگسار جان می‌دهد با دخترهای دیشدام بالای ولنجک‌نشین هست؟
 
جرقه ساخت فیلم لحظه‌ای زده شد: توی حال خودم بودم و داشتم وبلاگ‌هایی که راجع به سنگسار نوشته بودند و عکس‌ها و فیلم‌هایی موجود را نگاه می‌کردم، می‌خواندم و استینگ هم داشت Desert Rose را اجرا می‌کرد. یک لحظه یاد متن نازلی کاموری افتادم که راجع به سنگسار نوشته بود. متن این دختر تورنتونشین پیدا کردم و  شروع کردم به خواندش. بیاید با هم آن را بخوانیم:
 
من و تو را که به جرم زنا سنگسار نمی‌کنند، آنهایی را می‌کنند که به درجه‌ای از فقر رسيده اند که ديگر معلوم نيست زن‌اند، آدم‌اند، حيوان‌اند و گرنه آنها که بالای خط فقرند که چپ و راست زنا می‌کنند و سنگساری هم در کار نیست.
 
فیلم جبرجغرافیایی پاسخی است به ندای درونم.
| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 2:32   

دخترهای میلیون دلاری خوشگل و مامانی که برای سنگسار ایش ایش می‌کنند و در زیر مدرن‌ترین کولرهای گازی فریاد واحقوق بشرا و وا حقوق زنان سر می‌دهند ولی وقتی پای عمل به میان می‌آید حرفی برای گفتن ندارند. چون دیگر از هیفوس پولی نمی‌رسد پس دلیلی نمی‌ماند که این همه راه بکوبند و بروند تاکستان که چی؟ به خدا هم اعتقادی ندارند که بگوییم فی سبیل‌الله کار می‌کنند.

تیتیش‌های مامانی هیچ وقت توی این هرم گرما و قحطی بنزین حاضر نمی‌شوند که ماشین‌های صدمیلیون تومانی را به مقصد یک شهر دورافتاده و خاکی برانند. چون پولی در این رفتن نیست. اینجاست که شعارهای حقوق زنان و حقوق بشر دخترهای شیتان فیتان بالاتر از چهاراه پارک وی رنگ می‌بازد. توی این هوای گرم کی حال دارد برود تاکستان؟ باز دم آسیه خانم امینی گرم که غیرت کردند و رفتند.

دخترکان سوپرهای‌کلاس قصه ما که حتی حاضر نیستند به خودشان زحمت بدهند و بروند از نزدیک با قاضی پرونده مکرمه صحبت کنند. حتی اگر قاضی اجازه ملاقات هم نمی‌دهد فعل حضور آنها در شهر تاکستان خودش می‌تواند سیگنال‌های مثبی ایجاد کند. که ای قاضی ما به سرنوشت این دختر نگرانیم.

سنگسار هم فقط برای آدمهای زیر خطر فقر اجرا می‌شود. اینجاست که جبرجغرافیایی که محسن نامجو از آن حرف می‌زند: اینکه زاده‌ی آسیایی و می‌گن جبرجغرافیایی، معنی پیدا می‌کند. و گرنه بچه‌های زعفرانیه، نیاوران، دربند، دروس، دزاشیب و کامرانیه که از این قانون مستثنی هستند تا حالا کِی بخاطر یک میک‌لاو سنگسار شده‌اند؟

این نوشته حسین درخشان را چندبار بخوانید تا با حقیقتی که طعم کونه خیار می‌دهد بیشتر آشنا شوید: در سنگسار بعدی بهتر است خانم‌ها و آقایان شیک و مامانی معترض ما اگر خیلی دلشان می‌خواهد به قضات محلی فشار بیاورند، بجای آزردن انگشتاهشان در فرستادن چهار تا ایمیل به سازمان‌های حقوق بشر ساکن نیویورک و واشنگتن و تلفن و فاکس و ایمیل زدن به دفتر سوپر های‌تک دادگستری تاکستان، باسن مبارک را از صندلی بلند کنند و تک پا بروند تاکستان و آنجا حسابی و هر قدر می‌توانند به قاضی فشار بیاورند.

البته می‌دانم حالا که دیگر راهی تعطیل شده و خرج این سفرهای دوستان «داوطلب» ما دیگر از هیفوس نمی‌رسد، انگیزه ندارند این هم راه بکوبند و بروند تاکستان و اگر حداقل جلوی ماجرا را نتوانستند بگیرند، ببینند ماجرا چیست. که چی بشود آخر؟ کنشگر «داوطلب»‌ که نمی‌شود مفت و مجانی و صلواتی کار کند.

در آمریکا داوطلب به کسی می‌گویند که ساعاتی در هفته را برای کارهای عام‌المنفعه یا کمک به گروه‌های اجتماعی و سیاسی مورد علاقه‌اش بدون اینکه هیچ پولی بگیرد وقت می‌گذارد و خوشحال است که توانسته به جامعه‌اش چیزی اعطا کند.

«کنشگر داوطلب» در ایران یعنی کسی که به دلار و یورو، ده برابر حقوق یک معلم تمام وقت، و برای کمک به پروپاگاندای ضد ایرانی رسانه‌های آمریکا پول می‌گیرد و به محض قطع حقوقش هم دیگر دست و دلش به کار نمی‌رود. متاسفم که این قدر تلخ و با طعنه نوشتم. ولی تعارف نداریم دیگر، خودمان خوب می‌‌دانیم چکاره‌ایم.

 

لینک:

:: رییس دادگستری قزوین: قاضی خودسرانه و بر خلاف دستور شاهرودی حکم سنگسار را اجرا کرده است بی‌بی‌سی / تقدیم به دخترهای میلیون دلاری از تهران تا واشنگتن و تورنتو همان حوالی!

:: ۹۷ درصد زنان در مصر «ختنه» می‌شوند اصلن تا حالا این خبر را شنیده بودید؟ انصافن وضع حقوق بشر ایران از تمام کشورهای نوکر آمریکا بهتر نیست؟ تقدیم به دخترهای نئوکان بالاتر از چهاراه پارک‌وی، منطقه ۱۵ و ۱۶ پاریس، شمال تورنتو، ایالت ویرجینیا، جنوب کالیفرنیا و همان حوالی!

| لينک ثابت |  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:49    | 

ویژه‌نامه مجله اوهام درباره کافه تیتر این مطلب قبل از پلمپ کافه تیتر نوشتم که قرار بود در روزنامه هم‌میهن منتشر شود که او هم توقیف شد...

توی این روزهای داغ و دم‌کرده تیرماه ۱۳۸۶ که فیلم رئیس اثر مسعود کیمیایی در سینماهای تهران به روی پرده است. دستور پلمپ کافه تیتر در اداره اماکن به روی میز دایره اجرای احکام قرار دارد.

حکم بر این بود که ۴ تیرماه تیتر به فرموده پلمپ شود ولی هنوز خوشبختانه اقدامی صورت نگرفته است. وسط این شهر شلوغ و دود گرفته وقتی از تئاتر شهر چند قدمی دور می‌شوی در خیابان برادران مظفر جنوبی دور از هیاهوی خیابان ولیعصر به کافه‌ای می‌رسی به نام تیتر. کافه تیتر ۱۲ اسفند ۱۳۸۴ توسط زوج روزنامه‌نگاری به نام بیتا صالحی و بهنام قلی‌پور بنیان گذاشته شد.

از اسفند هشتاد و چهار روز بازگشايی اين كافه كوچک و صميمی تا به امروز تیر هشتاد و شش هر هفته در روزهای معين، مراسم مختلفی به منظور ترويج فرهنگ و هنر برگزار شده است از رونمايی كتاب گرفته تا جلسات نمايش و شعرخوانی. به همين دليل نام اين كافه چنان پر آوازه شد كه نشريات برون مرزی هم از اين معبد كوچک روزنامه‌نگاران و اهالی هنر گزارش‌های خواندنی منتشر كرده‌اند كه آخرين آن گزارش لوس آنجلس‌تايمز بود. تیتر فقط یک کافه نیست. یک محیط فرهنگی است.

این را به راحتی می‌توان از نشست‌هایی که برگزار می‌کند فهمید. این کارنامه‌ یک ساله‌ کافه تیتر است. خودتان قضاوت کنید کدام دانشگاه در تهران چنین برنامه‌های پر و پیمانی دارد؟ کدام دانشکده‌ را سراغ دارید که بتوانید هم زمان از محضر اساتید گرانقدری همچون آیدین آغداشلو، دكتر يونس شكرخواه، عمران صلاحی، دكتر شهلا حائری، علی دهباشی، فرهاد آييش، نادر مشايخی، احسان نراقی، محمد آقازاده، دكتر احمد توكلی، فريدون صديقی، امير حسين چهلتن، سيد علي صالحی، حسين قندی، عبدالرحيم جعفری، اسدا.. امرايی، ليلی فرهادپور، علی‌اكبر قاضی‌زاده، دكتر حسن نمك‌دوست، دكتر احمد مير‌عابدينی و... در کنار هم استفاده کنید؟

نامهایی که می‌بینید اساتید و بزرگانی هستند که طی یک سال در مناسبت‌های مختلف در کافه تیتر شرکت کرده‌اند. کافه تیتر یک کلاس درس است که دانشجویانش با علاقه‌ی فراوان در آن حضور پیدا می‌کنند. برنامه‌ی درسی هم توسط وبلاگ کافه تیتر اعلام می شود. این کافه‌ تنها جایی در تهران است که در آن می‌توانید هم پای صحبت محسن نامجو بشینید و هم حرف‌های مسعود ده‌نمکی را گوش کنید. و به راستی کافه تیتر مشق دموکراسی است.

ما در کافه تیتر یاد می‌گیریم همانگونه که با علاقه پای صحبت محسن نامجو می‌نشینیم اجازه دهیم مسعود ده‌نمکی هم حرف بزند... و این یعنی آزادی. آیا دموکراسی چیزی بیشتر از این است؟ کافه تیتر پاتوق بغضی ‌های ما است. خیلی از روزهای خاکستری‌ام را در این کافه گذراندم. روی صندلی لهستانی کنج کافه نشسته بودم که سنگ صبور یا همان قطعه معروف تنهایی فیلم سنتوری با صدای محسن چاوشی به گوشم رسید. کافه تیتر را دوست دارم چون از جنس تنهایی و خلوت ما است.

بوی قهوه تلخ، صندلی لهستانی، یک پاکت سیگار و سنگ صبور محسن چاوشی برای مرهم بغض قدیمی نشکسته‌ی ما کافی است. برای نسل من که حسرت دیدن صادق خان و فروغ را دارد، تیتر یادآور اوایل قرن بیستم تهران است. با ورود به آن حسرت گذشته بهم هجوم می‌آورد و یهو پرتاب می‌شوم به پاریس و نیویورک. یک جایی وسط پیگل با طعم قهوه سن‌میشل یا توی مخ مهتن. به قول اندیشه فولادوند: "سیگار پشت سیگار." و در این سیگارها چه رازی نهفته است؟

در این صندلی لهستانی‌ها چه سِحری وجود دارد که خسته‌گی یک روز کاری و تحصیلی در پشت همین میز‌های بلوط از تن به در می‌آید؟ از عمر کافه تیتر فقط یک سال می‌گذرد ولی در نوع خود کلاسیک شده است. با آن صندلی‌های لهستانی که یادآور کافه نادری اوایل قرن بیستم است و نوستالژیای صادق هدایت-‌ی که بر روی آنها می‌نشست.

حالا کافه تیتر در هزاره‌ی سوم پاتوق روزانه‌ی اهل فرهنگ و هنر است. تیترنشین‌ها هر روز به آن سر می‌زنند. و اگر نیایند حتما برایشان اتفاقی افتاده است. آیا کافه تیتر به خاطره‌ی جمعی نسل ما تبدیل خواهد شد؟ و از آن فقط خاطره‌ای دور باقی خواهد ماند؟ یک معجزه. فقط یک معجزه می‌تواند به کمک ما بیاید. من دلم هنوز به یک معجزه که از راه برسد می‌لرزد.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:41   

وقتی درب تاکسی پشت سرم بستم بوی شَنِل دختری که روی صندلی عقب نشسته بود من یکهو پرتاب کرد به جایی در میانه روزهای سرد پاییز پارسال. اون روزها که بعد از دانشکده من و تو و تنهایی سری به پنتری می‌زدیم.

میان آن همه تاکسی در آن چند دقیقه که منتظر کنار خیابان ایستاده بودم این تاکسی باید نصیب من شود که در آن دختری لعنتی با شَنِل لعنتی‌تر روی صندلی عقب نشسته باشد.

یک لحظه یاد خنده‌های شیطانی تو افتادم که با شَنِل، شیطان مجسم بودی. شیطون جان تا حالا چند نفر از راه بدر کردی؟ چند تا زندگی به نابودی کشاندی؟ حالا داری کی از راه بدر می‌کنی؟ موقع پیاده شدن حتی برنگشتم صندلی عقب نگاه کنم. و تاکسی توی شب به راه خودش ادامه داد.

| لينک ثابت |  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:15   

کافه تیتر به خاطره‌ی جمعی نسل ما تبدیل شداداره اماکن بر روی حرفش ایستاد و کافه تیتر را به تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۸۶ پلمپ کرد.

بچه‌ها زنگ می‌زنند و گریه می‌کنند. یاد گریه‌های محمد قوچانی بعد از توقیف هم میهن می‌افتم. تاریخ ما با همین گریه‌ها و توقیف‌ها دارد نوشته می‌شود.

جمعه ۴ خرداد نوشتم: امیدوارم در روز ۱۵ تیر سال ۱۳۸۶ کافه تیتر همچنان به حیات پربارش ادامه دهد. ولی آقایان اماکن این اجازه را ندادند. حالا در  ۱۵ تیر ۱۳۸۶ کافه تیتر به خاطره‌ی جمعی نسل ما تبدیل شد.

 

مرتبط:

پاتوق سنجاب های جاسوس پلمب شد وبلاگ کافه تیتر

مرثیه بسرایم بر سر جنازه پر خاطره کافه تیتر محمد آقازاده

وای بر حاكميتی كه با يک كافه 30 متری تهديد می‌شود رضا ولی زاده

کرکره کافه تیتر برای همیشه پایین کشیده شد میترا خلعتبری

كافه تيتر پلمپ شد خبرگزاری کتاب

اولین کافه روزنامه نگاران ایران کافه تیتر امروز پلمپ شد محمد کاظم پور

امنیت شغلی؟ نگین فتح اله نژاد

كافه تيتر رفت  نیوشا دبیری مهر

کافه تیتر پلمب شد بازنگار

کافه تیتر در خوش‌یمن‌ترین روز پلمپ شد  امین اثباتی

کافه تیتر خروج از برزخ نیما افشارنادری

کافه تیتر به دستور اداره اماکن پلمپ شد بالاترین

عکس‌هایی از پلمپ کافه تیتر سینا شعبانی

کافه‌تیتر برای همیشه پلمپ شد مریم مهتدی

پاتوق روزنامه‌نگاران در محاقفهيمه خضرحيدری اعتماد ملی

و كافه تيتر هم صادق حسینی

بازم برعکس خود من

به کدامین گناه فراری

گفتم که من باید بخوابم یک نفر

من و ما را دارند ديوانه می‌كنند یوسف علیخانی

کافه تیتر پلمب شد شاهد حلاج

پلمب شد خب نرگس

ديگر كافه تيتر بی كافه تيتر علی اکبر قزوینی

فردا تهران تیتر ندارد علی زادمهر

سرانجام کافه تیتر نازنین ما پلمپ شد امید ایرانمهر

بدرود خاطرات کافه خوب نیستم حسین نوروزی

کافه تیتر هم مثل خیلی از چیزهای خوب دیگر خاطره شد علیرضا شیرازی

| لينک ثابت |  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:9    | 

۸۸ دقیقه آل‌پاچینو را حتمن ببینید. پیروزی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دشمن خیال کند نبرد را برده است. دکتر گرم به دختر قاتله می‌گوید: مامور اف‌بی‌آی اسلحه‌اش را به سمت سرت نشانه‌ رفته‌ است. دختر قاتله می‌خندد و می‌گوید: دروغ می‌گویی. چند ثانیه بعد شلیک از اسلحه مامور اف‌بی‌آی نشان می‌دهد که آل داشت راست می‌گفت.

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:4   

ابراهیم نبوی دارد خودش را خسته می‌کند. هر چند روز یک‌بار اعلامیه بروی اینترنت منتشر می‌کند و در آن وعده محو هودر را تا ۲۴ ساعت آینده می‌دهد. حالا چرا هودر باید حذف شود؟ ابراهیم نبوی مثل هخا است. فقط تنها فرقش با آن دلقک در این است که او می‌خواست آخوندها را غیب کند و داور می‌خواهد تلاش ‌کند هودر را نابود کند. مشکل هخا و ابراهیم نبوی با جمهوری اسلامی است. پس هر کسی از این حکومت دفاع کند باید محو شود. 

 

خط نامریی از واشنگتن تا لندن و تهران

یک خط نامریی از دفتر دیک چنی تا پراگ، آمستردام، لندن و تهران تمام مخالفان جمهوری اسلامی را بهم متصل می‌کند. مخالفینی که سعی در سیاه‌نمایی دارند تا ملت را از حکومت دلسرد کنند.

 

سایبر امپریالیسم

تا حالا به این فکر کردید چرا مخالفان جمهوری اسلامی و طرفداران حقوق زنان و حقوق بشر هیچ مشکلی با امپریالیسم ندارند؟ جنگ امروز جنگ سایبر امپریالیسم است. دشمن قسم‌خورده‌ که سه دهه نتوانست از طریق نبرد در میدان‌های فیزیکی (حمله‌ی نظامی به طبس، جنگ عراق، محاصره‌ی اقتصادی، سیاسی و...) ایران را از پای در آورد امروز رو به نت آورده است. دشمن این روزها به سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها به چشم یک میدان جنگ (براندازی نرم) تازه نگاه می‌کند. ولی فرزندان خمینی کبیر در جدیدترین سنگر مبارزه با امپریالیسم تا آخرین قطره‌ی خونشان از آرمان پیرشان دفاع خواهند کرد.

 

از نافرمانی مدنی تا آشوب خیابانی

مدافعان حقوق بشر و حقوق زنان ساکن در تهران اگر واقعن راست می‌گویند که به دنبال ایجاد رفع قوانین نابرابر بین زن و مرد هستند به جای فراخوانی‌های تجمعات خیابانی و سیاه نمایی توسط سایت‌ها وبلاگ‌های وابسته‌ به دنبال تغییر قوانین مورد نظرشان باشند.

 

مرکز فرهنگی زنان نماینده چند درصد زنان جامعه است؟

مرکز فرهنگی زنان خود را نماینده جنبش زنان ایران می‌داند. آخر شما که با یک فراخوان فقط توانستید تعدادی کمتر از پنجاه نفر زن را به جلوی دادگاه بکشانید. تا حالا به این فکر کردید همین خانم فاطمه رجبی که از دید شما یک زن چادری و سنتی است اگر یک فراخوان بگذارد چند هزار نفر به دعوتش پاسخ خواهند داد؟

 

امپریالیسم فرهنگی

امپریالیسم فرهنگی عبارت است از اراده معطوف به همگون‌سازی خرده فرهنگ‌ها توسط یک فرهنگ. مدرنیسم به دنبال ایجاد یک فرهنگ برتر است. یک فرهنگ واحد. از ویتنام تا پاریس همه باید یک فرهنگ را قبول داشته باشند. همه باید با یک صدا فکر کنند.

با یک چشم ببینند و این یعنی امپریالیسم فرهنگی که از بازوهای اجرایی مدرنیسم است. سه جنبه کلی در مورد امپریالیسم فرهنگی شناسایی شده است: گسترش مارکتینگ، گسترش آزادی‌های جنسی و جهانی شدن فرهنگ واحد. حالا چه کسانی طرفدار آزادی‌های جنسی هستند؟

 

حسین درخشان به دنبال پول است؟

اگر هودر هم مثل مدافعان دروغین حقوق بشر و حقوق زنان ساکن تهران بود الان حساب‌های بی‌نام بانک‌های سوییس‌اش سر به فلک می‌زد. تا حالا به این فکر کردید اگر حسین درخشان سالها پیش یک خدمات دهنده وبلاگ فارسی رایگان راه انداخته بود از جذب آگهی‌های بین‌المللی چقدر دلار و یورو به حسابهایش واریز می‌شد؟ البته کسانی که یک پست وبلاگ شخصی‌شان را بدون دریافت حق‌التحریر به روز نمی‌کنند نمی‌توانند معنای این کلمات را درک کنند.

 

هیفوس، واشنگتن و آمستردام

پولشویی می‌دانید چیست؟ بودجه ۷۵ میلیون دلاری امریکا برای براندازی نرم صد دست چرخیده می‌شود. بین سازمان‌های به اصطلاح حقوق بشری و حقوق زنان دست به دست می‌شود تا وقتی به ایران می‌آید معلوم نباشد این همان پولی است که از دفتر دیک چنی برای دخترهای میلیون دلاری فرستاده شده است.

 

طرفدارهای آزادی بیان هیچکدام تحمل شنیدن حرف مخالف را ندارند

وقتی می‌گوییم حقوق بشری‌ها و حقوق زنانی‌ها فقط ادای روشنفکرها را در می‌آورند یعنی همین که یک خانم دوآتشه طرفدار احقاق حقوق زنان برای آقای مهدی جامی کامنت می‌گذارد که چرا به حسین درخشان در رادیو زمانه تریبون می‌دهید؟ واقعن دم آقای جامی از این بابت گرم. 

اگر نگاه و سخن حسین درخشان حتی بنا بر گفته‌ی شما اشتباه هم باشد براساس اصول و منشور آزادی این حق دارد که نظرش را بیان کند. دخترهای میلیون دلاری هم به جای شنیدن حرف مخالف به دنبال حذف صدای مخالف هستند. شما آخوندها را متهم می‌کنید که اجازه بیان عقاید را به مخالفان فکری‌شان نمی‌دهند. خود شما در تریبون فمینیستی‌تان زنستان تا حالا این اجازه را به کدام مخالفتان داده‌اید؟ خفه کردن یا محو کردن مخالف فقط نشانه‌ی ضعف آدمهاست.

 

پی نوشت:

:: فقط کامنت‌هایی که ایمیل معتبر و آدرس وبلاگ داشته باشند پاپلیش خواهند شد.

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:2    | 

فقط من و تو
معنای زاناکس را می‌دانیم
فقط من و تو
می‌دانیم روزبه و لقمان کجاست
فقط من و تو

فقط من و تو
با اعزراییل هم‌آغوشی کردیم
فقط من و تو
اعزراییل را کاشتیم

فقط من و تو

 

به تو رفیق پرپر که اهل درد هستی
۱۵ تیر ۸۶ - پانزده روز مانده به اول مرداد

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:41   

من و حکم و حاکم
تو و پنت‌هاوس و وایت‌هورس

من و تنهایی و اسمیرنوف
تو و بی‌ام‌دبیلو و دیویدوف

من و تیغ و رگ
تو و سرنگ و تورگ

من و اومانیسم و ادوارد سعید
تو و فشن و پاریس هیلتون

من و انیگما و کندل
تو و پورونو و کاندوم

من و پست‌مدرن و میشل فوکو
تو و امپریالیسم و فوکویاما

من و بلیط و اتوبوس
تو و بیکنی و بوس

من و آی‌پاد و آدیداس
تو و سوتین و نایک

من و مرلین مونرو و استیگماتا
تو و جسیکا آلبا و مدونا

من و اسکارفیس و آل‌پاچینو
تو و ال‌کافه و کاپوچینو

من و سیگار و کافایین
تو و ماری‌جوانا و کوکایین

 

آخرین روز ترم ۸۶ - ۸۵
سرامتحان فیزیک نور - به دختری از اهالی کرانه
پارسال دوست دخترم بود و ترم بعدی همکلاسم

| لينک ثابت |  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:17   

این نوشته‌ای از یک دختر نئوکان، نئولیبرال، نئوسکولار و نئوفمینیست است. کسانی که از اعماق خیابان فرشته به دنبال احقاق حقوق و برابری انسان‌ها هستند. البته فقط برای آدمهای بالاتر از چهاراه پارک‌وی. انگار نه انگار انسان‌هایی هم در میدان شوش، دروازه غار، گود عربا، جزیره، یافت‌آباد حق دارند حقوقی برابر با آدمهایی که در زعفرانیه، کامرانیه، فرمانیه، زندگی می‌کنند داشته باشند. نئوفمینیسیت‌های نئوکان، منشور حقوق بشری که شما به آن اعتقاد دارید فقط برای آدمهایی که بالاتر از چهاراه پارک‌وی زندگی می‌کنند نیست. در این مطلب دختر نئوفمینیست نئوکان اعتراف می‌کند که ماهی۸۰ میلیون تومان در آمد دارد و ماشینی ۱۰۰ میلیونی زیر پا. مدافعان حقوق زنان و حقوق بشری ساکن تهران را باش. این نوشته ۱۳ اردی‌بهشت ۸۶ دختر نئوفمینیست نئوکان که فقط چند دقیقه بر روی سایت مورد علاقه‌اش قرار داشت و بعد بنا بر میل خودش آن را حذف کرد را به خود او، نوچه‌های پسرش و تمام کسانی که مثل آنها هستند تقدیم می‌کنم.

آن مرد، صاحب یک کافی‌شاپ معروف در خیابان فرشته، بلوز صورتی را با کراوات صورتی ست می‌کند، کت چهارخانه سفید و مشکی خوش دوختی بر تن می‌کند. بوی ادکلن او از همان دم در کافی شاپ هم شامه را نوازش می کند. پشت میزهای این کافی شاپ از مربی های تیم پرسپولیس و بازیکنان‌اش و انواع و اقسام خواننده‌های این روزها که بگذریم، اکثرن دخترها و پسرهایی نشستند با چهره و تیپ‌هایی مطابق آنچه هر روز مد است.

مرد صاحب کافی شاپ جلو هر میز می‌ایستد و خوش و بشی می‌کند؛ خوش برخورد است و مردم‌دار. همه آن دختر و پسرهای پشت میزها که بعد مانور اماکن بدو می‌روند، فقط تو می‌مانی و دوستت و مردی سی و خورده‌ای ساله که که مشتری قدیمی این کافی شاپ است و پسر جوانی آن سوتر. مرد صاحب کافی‌شاپ با حرارت شروع می‌کند بدگویی از این قشر "پولدارهای بالاشهر نشین":

این قشر "پولدار بالا شهرنشین" آدم نیستند چون هر کدام یک ماشین هشتاد میلیونی زیر پا دارند؛ جیب‌هایشان را کمیته امداد امام نکرده‌اند، چون نرفته‌اند به احمدی نژاد رای بدهند و دنبال رفسنجانی موس موس کرده‌اند.

مشتری سی و خورده ای ساله با پوزخند می‌گوید که مرد صاحب کافی شاپ یک هفته تمام پوستر بزرگ احمدی‌نژاد را پشت شیشه زده و شب‌ها برای احمدی‌نژاد روی دیوارهای شهر پوستر می‌چسبانده است. رگ گردن مرد صاحب کافی شاپ بالا می‌زند و تند و تیز شروع به دفاع از احمدی‌نژاد می‌کند وبه ما اشاره می‌کند و بد و بیراه به این پولدار بالا شهری‌هایی که ما باشیم و چون ماهی صد میلیون درآمدمان شده است هشتاد میلیون، زیر پایمان دارد از ترس می‌لرزد. و هوار که مردم عاشق این رئیس جمهور هستند و بهترین رئیس جمهور ایران اوست و لاغیر.

مرد صاحب کافی‌شاپ سفت و سخت معتقد است که چون اسرائیل و آمریکا بمب اتم دارند، ما هم باید داشته باشیم. او خوشحال است که با بدحجابی مبارزه می‌کنند. او ناراحت نیست که همین نیم ساعت قبلش از اداره اماکن به مغازه او آمدند و همه مشتری‌ها از ترس و نفرت گذاشتند و رفتند و حالا ساعت هشت شب در کافی‌شاپ همیشه شلوغ او فقط ما ماندیم که پوست کلفتیم و لابد پررو که نام اماکن لرزه بر تنمان نمی اندازد. او مغازه اش قبلا چندباری به دلیل مشتری بدحجاب پلمپ شده است؛ اما خیال کردید ناراحت است؟ می گوید احضاریه که هربار آمده است رفته اماکن و ماموران صدیق با بزرگواری گذشت کرده‌اند.

مرد صاحب کافی‌شاپ پیراهن و کراوات‌هایش را ست می کند، کت‌های خوش دوخت بر تن می‌کند، کاپوچینو را با هزار و یک طعم از شکلات گرفته تا پرتقال می‌فروشد، با همه مشتری‌های پولدار بالاشهری بدحجاب با ماشین‌های هشتاد میلیون تومانی خوش و بش و احوال پرسی می‌کند، مغازه اش در بهترین جای فرشته نمی‌دانم چقدر می ارزد، یک فنجان کوچک اسپرسو را پنج هزار و هشتصد تومان می‌فروشد، یک برش پای سیب را پنج هزار و پانصد تومان. در را که پشت سر مشتری‌های حود می‌بندد، بد و بیراه و تمسخر است که به سوی آنها پرتاب می‌کند و عشق "رایحه خوش خدمت" و هیئت پدرش در میدان شهدا و سانتریفیوژهایی که قرار است همه ما را غنی کند ورد زبان او.

خواستم بگویم برای دیدن مردمی که به رایحه خوش خدمت رای داده‌اند، در شهرها و روستاهای دور چرا پرسه می‌زنید؟ و برای نمایش مجسم "عقده و کینه طبقاتی" چرا کتاب‌ها را ورق می‌زنید؟

| لينک ثابت |  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:46    | 

رهبران فکری و دخترهای نئوکان، نئولیبرال و نئوسکولار که به جدایی عشق و رابطه جنسی معتقد هستند آیا می‌توانند جواب این سوال را بدهند:

دختر معتقد است که رابطه جنسی با عشق فرق دارد. یعنی یک دختر می‌تواند یک پسر را عاشقانه دوست داشته باشد ولی با یک پسر دیگر بخوابد. یک سوال چرا آن دختر همان پسری که با او می‌خوابد را دوست ندارد؟

 

پانوشت:

:: فقط کامنت‌هایی که ایمیل معتبر یا آدرس وبلاگ داشته باشند پاپلیش خواهند شد.

| لينک ثابت |  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:51    | 

واحد فراهم آوری اعضا پيوندی بيمارستان دکتر مسيح دانشوری همچون سالهای قبل چهارمين مراسم بزرگداشت پيوند اعضا (جشن نَفَس) را با حضور مسئولان و خانواده گيرندگان و دهندگان عضو در محل مجتمع فرهنگي اردویی شهيد باهنر تهران و در تاريخ 11 و 12 تيرماه با امکاناتی مانند بازارچه خيريه و برنامه‌های متنوع برگزار می‌کند.

شما نيز می‌توانيد با حضور در اين مراسم خاطره‌ای فراموش نشدنی بدست آوريد.

 مکان جشن: تهران- خ نياوران - خيابان فيضيه - اردوگاه تفريحی شهيد باهنر

زمان: 11 و 12 تير ساعت 18-24

| لينک ثابت |  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:12   

حاکم سینمای ایران / عکس از: ساتیار امامیته ته این دنیا فقط معرفتِ که می‌ماند. بچه پنت‌هاوس خیابان آصف زعفرانیه باشی یا در یک آلونک توی پاکدشت وارمین زندگی کنی. زیاد فرقی نمی‌کند. مهم معرفت است که باید داشته باشی.

از DSL ۵۱۲ استفاده کنی یا از خط ۳۳ K . اینها مهم نیست. چندبار تا حالا کورتاژ کردی مهم نیست. مهم جنس‌ است. نه اینکه زن باشی یا مرد. که مردی به آلت تناسلی نیست. به معرفت است. یک دختر آنقدر می‌تواند مرد باشد که یک پسر نمی‌تواند.

معرفت داشته باشی رفاقت، محبت و صمیمیت هم داری. رفیق می‌فهمی چیه. می‌دانی باید به همه خوبی کنی. آن وقت محبت را در حق همه انجام می‌دهی.

نه فقط واسه کسانی که بخواهی از قبیلشون نون بخوری. واسه یک مشت حقوق بیشتر برای کسی دم تکون نمی‌دی.

معرفت داشته باشی پای اشتباهت وای می‌ایستی. مثل ترسوها جا خالی نمی‌کنی. اشتباه کردی باید پاش وایسی. کیمیایی هیچ ربطی به نسل فست فود ندارد. استاد فیلمساز دوران سپری شده است. دورانی که عمرش خیلی وقته به سر آمده. آن تماشاگر فیلم رئیس که شما می‌گویید حق دارد به آن کمدی خیابانی سیامک و رفقا قاه قاه بخندند و ... اصلن تماشاگر فیلم رئیس نیست. آنها باید بروند یک فیلم پاپ‌کورنی ببینند. آنها را چه به رئیس. تماشاگران فیلم آتش بس تهمیه میلانی را چه به رئیس؟

رئیس یک کولاژ است. کولاژی از سکانس و دیالوگ. برای همین فست فودی‌ها و پاپ‌کورنی‌ها از بس آتش بس و فیلم‌های خطی و روتین دیده‌اند نمی‌توانند با رئیس ارتباط برقرار کنند. رئیس اصلن فیلم کسانی که جردن بالا پایین می‌کنند و اکس می‌ترکونند نیست.

استاد خوب جردن و اکس‌پارتی را می‌شناسد. آن صحنه‌ای که اون بچه سوسوله رفته بود برای لعیا مواد تزریق کند را به خاطر می‌آورید؟ پسره شبیهه چه کسانی بود؟ مثل اونایی که جردن بالا پایین می‌کنند نبود؟ دیدن اون پسره وقتی تزریق واسه لعیا انجام داد رفت که رختخواب درست و راسی کند. یعنی خیلی نامرد است. توی اون حالت که اون زن حواسش دست خودش نیست... .

خیلی‌ها فکر می‌کنند کسانی که جردن بالا پایین می‌کنند بچه پولدار هستند. ولی من می‌گویم آنها خرده بورژوا هستند. بچه‌پولدار که جردن بالا و پایین نمی‌رود. بچه‌پولدار با فرار، لامبور، پورش آسفالت های‌وی‌های مونیخ، استکهلم، میامی و شیکاگو را از جا می‌کند. اینایی که تو جردن بالا پایین می‌روند می‌خواهد ادای بچه‌پولدارهایی که گفتم را دربیاورند.

سلطان سینمای ایران / عکس از: ساتیار امامیزیاد فرقی نمی‌کند اهل چه دینی و آئینی باشی. مسلمون هستی انسان باش. مسیحی هستی انسان باش.

زیاد توفیری ندارد آیس‌پک می‌خوری یا بستنی اکبرمشدی یا بسکین اند رابینز در هر صورت انسان باش. یهودی هستی انسان باش. زرتشتی هستی انسان باش. هر چی هستی انسان باش. فمینیست، لیبرال و سکولار هستی، حتی اگر دین هم نداری انسان باش. مرد باش. آن سكانس‌های تماشایی «گوزن‌ها» را يادتان می‌آيد؟ همان جایی كه سيد تير خورده ولی باز به كمک دوستش می‌رود. يا آن صحنه بازكردن قالپاق بهروز توی فيلم «رضا موتوری؟» همه اين صحنه‌ها خاطراتی است كه مسعود كيميایی پس از گذشت اين همه سال بر ذهن ما برجای گذاشته و لحظه لحظه فكر كردن به آن، ما را می‌برد به دنيای مرام و معرفتی كه در آن روزها حرفش را می‌زد.

 
كيميایی جزو تنها كارگردانانی است كه می‌شود فيلمسازی او را به دوبخش تقسيم كرد. قبل از انقلاب و بعد از انقلاب. همه ما و آن‌هایی كه سن سالشان قد می‌دهد با بخش فيلمسازی اول كيميایی بزرگ شده ايم. ای كاش نسل جديد هم با تماشای سرسری آثار جاودانه‌ی آقای كیميایی تصميم نگيرد و حكم صادر نكند. مسعود كيميایی آدم بزرگی است و اين را از روی فيلم‌هايش می‌شود فهميد.
 
زندگي او مصداق ديالوگ بی‌نظيری است كه پولاد در رئیس می‌گويد: «توی مجلس بزرگان، جایی بشين كه بلندت نكنند.» و كيميایی از شروع كارهايش اين عبارت را رعايت كرده تا حالا خودش يکی از بزرگان به حساب می‌آید.
 
تو کافه تیتر به ساتیار گفتم که ۳ ساعت تمام داشتم اینترنت زیر و رو می‌کردم ولی دریغ از یک عکس آقای مسعود کیمیایی که تا به حال جایی دیده نشده باشد. ساتیار گفت: یک زنگ می‌زدی برات چند تا دیده نشده ایمیل می‌کردم. حالا ساتیار چند قطعه عکس از سلطان، رئیس، استاد و حاکم سینمای ایران را در سایت خودش در معرض تماشا گذاشته است.
 
ثبت تصاوير از استاد كار دشواری است. آن هم زمانی كه در حريم خصوصی‌اش باشی و بخواهی از دريچه دوربين خالق آثار بزرگ و جاودانه‌ در سينما را ببينی و شاتر را فشار دهی. زمستان سال گذشته، اين تصاوير در محل كارش ثبت شد تا امروز وقتی آخرين ساخته‌اش بر پرده سينما است بهانه‌ای شود براي نمايش آن عكس‌ها. عکس‌هایی که از دوران ما به یادگار خواهد ماند.
| لينک ثابت |  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:31    | 

من در این ماجرای روی جلد مجله زنستان سکوت کردم. دوست دارم ببینم فضا  به چه صورت پیش می‌رود. هنوز هم به نظر خودم بهتر است دوستان و عزیزان این حرکت بچه‌های مرکز فرهنگی زنان را نقد کنند و به چالش بکشند. در همین رابطه از خانم مریم مهتدی درخواست کردم به عنوان یک زن نظرشان را در اینباره بگویند. این نوشته‌ی ایشان است که به صورت اختصاصی در گردباد منتشر می‌شود. 

عکس جنجال برانگیز زنستان درباره ازدواج موقت / زنستان ارگان رسمی مرکز فرهنگی زنان استمریم مهتدی: فارغ از این‌که چرا هرچند وقت یک‌بار فمینیست‌ها بهانه‌ای دست مردان می‌دهند برای حمله به جنبش فمینیستی، و جدا از این‌که گاهی فعالیت‌های فعالانِ این عرصه خود باعث این اتفاق می‌شود، توضیح سایت زنستان در مورد عکس جلد شماره‌ی ۲۶ این نشریه، وادارم کرد تا به عنوان یک زن، نسبت به این مساله واکنش نشان بدهم.

طبیعی است که با توجه به فرهنگ متاسفانه مردسالار ما، و جامعه‌ای که مردها تقریباً همه‌کاره‌ی آن به حساب می‌آیند، وقتی بحث ازدواج موقت مطرح می‌شود، زن‌ها واکنش منفیِ شدیدتری نسبت به مرد‌ها نشان بدهند.

اما مساله این است که حد و حدود این واکنش چقدر باید باشد؟ آیا روی صحبت زن‌ها، باید با مردانی باشد که این بحث را مطرح کرده و موافق آن هستند، یا کسانی که زن نیستند؟ و واقعاً حدود این اعتراض تا کجا باید پیش برود؟ آیا این‌که در عکس یا کاریکاتوری (!) دو مرد را چهاردست و پا در میان علف و چمن نشان بدهیم عبور کردن از مرزِ اعتراض است یا واقعاً اهدافی را دارد که دوستان زنستان در توضیحشان به آن‌ها اشاره کردند؟

این‌که در توجیه به تصویر کشیدن مردها به صورت حیواناتِ چهارپای در حالِ چرا، بگویند حافظه‌ی بصری مردانه ناراضی شده‌ است همان‌قدر بی‌ربط است که استفاده از این عکس در اعتراض به طرح مساله‌ای مثل ازدواج موقت. در این‌که در طول تاریخ این کشور و در فرهنگ مردسالارمان، همیشه به زن‌ها ظلم شده و همواره در فیلم‌ها، یا هرچیزمان، زن‌ها مورد ظلم قرار گرفته‌اند و تصویری از آن‌ها ارائه شده که هر زنی را ممکن است ناراحت کند، شکی نیست، اما این ماجرا نباید دلیل این مثلاً مقابله به مثل بشود.

"تن دادن به شرایطی پست و غیر انسانی" با مثلاً الاغ یا گوسفند بودن فرق می‌کند. "ناخوش بودن تصویر" با اهانت فرق می‌کند و این همان مرزی‌ست آن‌قدر ظریف که عبور کردن از آن گاهی احساس هم نمی‌شود. برایم سئوال پیش می‌آید که اگر ما نشریه‌ای داشتیم که مردها برای طرح جلدش همین تصویر را با دو خانم استفاده می‌کردند، آیا به همین سادگی از کنار آن می‌گذشتیم یا باز هم فریادمان از اهانتِ مردان به زن‌ها بلند می‌شد؟ شاید اگر به این سئوال بتوانیم پاسخ منصفانه‌ای بدهیم، به علت نارضایتی بصری یا غیر بصری نگارنده به عنوان یک زن، از دیدن این تصویر هم برسیم.

متاسفانه علی‌رغم توضیحات دوستان در زنستان، استفاده از تصویری که چندان کاریکاتور هم نیست، نه تنها ربطی به حافظه‌ی بصری مردانه و زنانه ندارد، که چندان به "هوشمندی و عمق" هم مربوط نمی‌شود. یادمان باشد که به تصویر کشیدن هر جنسیتی، یا هر شخصی در هر جایگاهی در نقش یک حیوان، یک توهین محسوب می‌شود و در مقابل آن دفاع کردن به این صورت و با این توضیحات همان‌قدر تعجب‌بر‌انگیز است که استفاده از آن تصویر.

نمی‌دانم کی، ولی امیدوارم روزی بتوانیم شاهد این باشیم که جنبش‌های فمینیستی با عبور نکردن از این مرز‌های ظریف بهانه‌ای دست مردان برای مبارزه با این جنبش‌ها ندهد و مثل سابق، نیرو و توانش را صرف کارهایی بکند که باید، نه فقط ایجاد حواشی و جوی که حمایتِ آن عده‌ی محدود را هم از دست بدهد.

پی‌نوشت:

جمله‌ها و عبارت‌های داخل گیومه عیناً از متن توضیح سایت زنستان کپی شده است.

 

لینک:

:: زنستان پاسخ دهد علیرضا شیرازی

:: تا زمانی که اين تصوير از سايت زنستان حذف نشود و به اشتباه خود اعتراف نکنيد، به هيچ يک از اخبار شما لينک نخواهم داد نیما اکبرپور

:: كسی كه با ازدواج مشكل دارد، از جای ديگر مشكل دارد کوروش ضیابری 

:: هدف عکس زنستان توهین به انسان است امیرحسین ایرجی

:: امپراتور روی جلد شما لخت است نیما عصیان

:: روشنفکری و نو گرایی و تلاش برای برابری حقوق انسان‌ها یعنی این؟! سیامک قاسمی

:: یک سوال اساسی از دخترهای زنستانی کوروش ضیایبری

:: توجیهاتی بدتر از گناه راز نو

| لينک ثابت |  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:56    | 

تئاتر پینوکیو هیچ ربطی به داستان قدیمی پینوکیو ندارداگر اهل تئاتر روحوضی هستید لطفن پینوکیو را نبینید. دایره پینوکیو یک اثر بدیع و خلاقانه برای کسانی است که دوست دارند زندگی روتین بدون هیجان را به فراموشی بسپارند.

پینوکیو اثر متفاوتی است که این روزا در سالن قشقایی به روی صحنه است. پینوکیو اصلن دیالوگ ندارد. هر چه هست فرم است فرم. و در این فرم رازی نهفته است. و در این نمایش رازی نهفته است؟ این چه رازی است که وقتی پینوکیو خودش را می‌کشد باز زنده می‌ماند؟

این چه سحری است که پینوکیو راست می‌گوید دماغش دراز می‌شود؟ دروغ می گوید دماغش دراز می‌شود؟ در این تئاتر با علامت سوال‌های زیادی سر و کار دارید. و دایره‌هایی که شخصیت‌های داستان در آنها زندانی هستند.

و در آن دایره‌ها دوره می‌کنند روز را. اگر فیلم دایره جعفر پناهی را دیده باشید بهتر به مفهوم تئاتر دایره پینوکیو پی خواهید برد. پینوکیو برای تماشاگر عام نیست. تماشاگری که عادت کرده است نمایش‌های خطی ببیند. در این نمایش صدا و نور از عناصر مهم اجرا هستند.   

اول و آخر داستان معلوم باشد. نقطه‌ی اوج داشته باشد و نقطه فرود. برای درک کردن این نمایش باید بدانید گروتفسکی و تئاتر بی‌چیز چیست؟ پینوکیو ری‌اکشنی در برابر سلطه پوزیتیویسم و رئالیسم است. دایره‌هایی که ذهن و روح و جسم ما را به تخسیر خود در آورده است.

صادق هدایت، ویرجینیا وولف، ارنست همینگوی، فرانتس کافکا بهترین راه خروج از دایره‌ را خودکشی دانستند. نظر شما چیست؟ پینوکیو یک سفر ذهنی در زمان است. به همین خاطر ما در طی این سفر با ویلیام بیلک و کریستف کلمپ مواجه می‌شویم. دو انسان به دو دوره مختلف که در این نمایش در یک موقعییت زمانی قراردارند. پینوکیو سرشار از کدهایی است که باید با کلیدهای مخصوص به خودش باز شود.

پینوکیو سرشار از استعاره است. استعاره‌هایی که سرتاسر زندگی ما را به تصرف خود درآورده‌اند. عباس حبیبی به غیر از اینکه دوست خیلی خوبی است از بازیگران حرفه‌ای است که هنوز شکفته نشده است. یک روز عباس به مدارج خیلی خیلی بالایی در بازیگری دست پیدا خواهد کرد. عباس حبیبی را می‌توانید در نقش ویلیام بلیک در دایره پینوکیو که یکبار قبل از او جانی دپ این کارکتر را در مرد مرده جیم جارموش بازی کرده است ببینید.

نمایش پینوکیو کار مشترک علی‌اصغر دشتی و نسیم احمدپور از گروه نمایش دن‌کیشوت است. از عباس عزیز برای زحماتش برای هماهنگی برنامه دیدار وبلاگنویس‌ها از نمایش پینوکیو تشکر می‌کنم. و موفقییتش را آرزومندم. اگر هنوز به زندگی روتین بدون هیجان عادت نکرده‌اید نمایش پینوکیو منتظر شماست.

 

پینوکیو
دراماتورژ: نسیم احمد پور
کارگردان: نسیم احمد پور-علی اصغر دشتی
آهنگساز: فرشاد فزونی
طراح صحنه: نسیم احمد پور
طراح نور: آتیلا پسیانی
طراح لباس: مژگان عیوضی
دستیار کارگردان: علی شمس
بازیگران:
یونس لطفی
ناز شادمان
خسرو محمودی
آرش بزرگ زاده
رامین سیار دشتی
عباس حبیبی
الهام شکیب
محل اجرا:تئاتر شهر - تالار قشقایی - ساعت اجرا:19:30

 

لینک:

:: وبلاگِ دایره پینوکیو

| لينک ثابت |  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:51    | 

گلوله جواب دارد.

 

مسعود کیمیایی

 

پانوشت:

:: رئیس را با سه نفر از VIP های وب و وبلاگستان دیدیم. فکر کن با یک جمع خوره سینمای آقای کیمیایی بروی و جدیدترین فیلم استاد را ببینی. تو سینما وقتی نام استاد به روی تیتراژ ظاهر شد بدون هماهنگی قبلی با این گروه خفن به احترام آقای کیمیایی دست زدیم.

| لينک ثابت |  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:48   

تو / حاکم
محکوم / من
حکم به دست رئیس

تو و من
در ضیافت مرگ
سرنگ توی رگ
هفت تیر پر فشنگ
روی شقیقه بی‌درنگ
کیوکیو بنگ‌بنگ

پیراهن سفید جای یک لکه‌ی خون
مرد سینه‌ی قبرستون
زن‌ توی پنت‌هاس
بالای برج عاج
توی وان حموم

کات / همه چی تموم

 

شش تیر شبِ هفت تیر
آخرین سانس، اولین روز اکران فیلم رئیس اثر آقای کیمیایی

| لينک ثابت |  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:12   

مسعود کیمیایی، سلطان سینمای ایرانسلطان سینمای ایران تا ۳ مرداد ما را به دیدن رئیس دعوت کرده است. آدمها دودسته هستند: کیمیایی‌بازها و آنهایی که از آقای کیمیایی متنفراند. استاد با هر فیلمش ما را به عاشقانه‌ترین خلوت خود دعوت می‌کند. به مهمانی سلولوئید و دیالوگ.

استاد مسعود کیمیایی سینما را با فیلم بیگانه بیا آغاز کرده بود، با فیلم قیصر سنگ بنای محکمی در سینمای ایران می‌گذارد. این فیلم پنج جایزه از جشنواره سپاس برای بهترین موسیقی برای اسفندیار منفرد زاده (م 1319 تهران) ، بهترین بازیگر نقش دوم زن برای ایران دفتری (م  1291 رشت _وفات 1374 تهران) ، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بهروز وثوقی ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم دریافت کرد. قیصر با توجه به قصه و پایان تلخ خود با فروش بی‌نظیر دو میلیون تومانی دهه‌ی چهل به کار خود پایان داد.

آقای کیمیایی شما استاد ما هستید. طی سالها از شما خیلی درس‌ها یاد گرفتیم. یاد گرفتیم یک موی رفیق به هزارتا نارفیق نفروشیم. به خاطر رفیق، ناموس و وطن جانمان را بدهیم. ما از قصیر شما خیلی چیزها یاد گرفتیم. آقای کیمیایی ما یاد گرفتیم به خاطر عقیده‌مان جان بر سر پیمان بگذاریم. مثل سید توی گوزنها که به خاطر رضا تا آخرش ایستاد. ما از رضاهای شما خیلی درس‌ها یاد گرفتیم.

به ما یاد دادید زن‌ها فقط دو دسته هستند: خوب، بد. فرشته، فاحشه. اثیری، لکاته. به ما آموختین به خاطر خوب، فرشته و اثیری از جانمان بگذریم. به خاطرش به آب و آتش بزنیم. چون ارزشش را دارد. حتی ارزش مردن با یک چاقوی دسته سفید کار زنجان را هم دارد. مردن لیاقت می‌خواهد. یک زن یا در عرش زندگی می‌کند یا در جهنم.

پسرها و دخترهای نئولیبرال و نئوکان‌ها هیچ وقت نمی‌توانند سر از این نوشته‌ها و فیلم‌ها دربیاورند. هیچ وقت نمی‌توانند معنای تیر، چاقو و مسلسل را درک کنند. هیچ وقت به راز پیراهین سفید، پهلوی خونین، شلوار مشکی، بنز، هتل پاپیون، رضا، سینما رکس، عرق، ورق، زر ورق، گیتار برقی، مار، گرگ و خالکوبی پی نخواهند برد. به قول استاد: هنوز طعمی به طعم اون روزا و اون فیلم‌ها و بچگی‌هام نچشیدم. آدم هرچی پیر تر میشه بیشتر با بچگی‌هاش زندگی میکنه.

آقای کیمیایی ما از شما یاد گرفتیم رفیق هر ترانه‌ی تنها باشیم و دشمن هر دسیسه‌ی پنهان. یاد دادید حقیقت را فدای مصلحت نکنیم. آموختین که توی دنیایی کورها کور نباشیم. میان کسانی که به خاطر یک لقمه نان کاسه‌لیسانه تملق صاحبان زر، زور و تزویر را می‌گویند با شکم خالی سر کنیم. که شکم خالی این روزها لیاقت می‌خواهد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:2    | 

 هودر: صنم عزیزم، ولی قبلش بهتر بود به عنوان یک توضیح درباره‌ی رابطه‌ی مالی و سازمانی خودت را با این کمپین و شادی صدر ذکر می‌کردی. چون مخاطب ما حق دارد که بداند منافع احتمالی هرکدام از ما از این تبادل نظر چیست تا بهتر بتواند قضاوت کند!

حرف من این است که این کمپین‌های رسانه‌ای این چنینی که معمولا رقبای شما در جنبش زنان راه می‌اندازند و شما هم در کمال تعجب این هفته انجام دادید، هیچ ربط منطقی‌ای به روند تغییر قانون ندارد و حتی تاثیر منفی روی آنها می‌گذارد.

متاسفانه مثل بسیاری از «اصلاح‌طلبان»‌ این روزها، شما هم منافع فردی و گروهی و حزبی خودتان را به منافع کشور و مردمتان ترجیح دادید: با اینکه خودتان گزارش کردید که حکم شاهرودی مبنی بر توقف سنگسار به دادگستری محل ابلاغ شده و احتمال اجرای حکم سنگسار تحت چنین شرایطی تقریبا صفر است، به کمک رفقای نئولیبرال‌تان در سازمان‌های حقوق بشری آن کمپین رسانه‌ای جهانی را در عرض ۲۴ ساعت به راه انداختید و مغز صدها میلیون نفر دنیا را، درست شبیه کاری که مجاهدین خلق می‌کند، پر کردید از دو کلمه‌ی سنگسار و ایران.

در حالی که می‌دانستید که فردایش که خبر لغو سنگسار اعلام شود دیگر هیچکدام از رسانه‌های نوحافظه‌کار یا نولیبرال (که تو و دوستانت ظاهرا از این گروه دوم بی‌خبرید) علاقه‌ای به پخش آن نشان نمی‌دهند یا لااقل به اندازه‌ی مساوی به آن نمی‌پردازند.

من قبلا هم گفتم که از آن هرجور بتوانم حمایت می‌کنم و حالا که به‌خاطر حکم دادگاهی کانادایی تعطیل شده باید بگویم که من بجز شماره‌ی آلفای آن در نوشتن و انتشار آن هم همکاری نزدیک کرده‌ام و این را هم افتخار خودم می‌دانم که بت «اصلاح‌طلبان» قلابی نولیبرال را که از فرط تنفر از رقیب سیاسی‌شان (احمدی‌نژاد و لاریجانی) به دامن دشمن کشور و مردمشان (آمریکا) افتاده‌اند شکستم.

[متن کامل در سردبیر: خودم]

| لينک ثابت |  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:56   

پینوکیو
دراماتورژ: نسیم احمد پور
کارگردان: نسیم احمد پور-علی اصغر دشتی
آهنگساز: فرشاد فزونی
طراح صحنه: نسیم احمد پور
طراح نور: آتیلا پسیانی
طراح لباس: مژگان عیوضی
دستیار کارگردان: علی شمس
بازیگران:
یونس لطفی
ناز شادمان
خسرو محمودی
آرش بزرگ زاده
رامین سیار دشتی
عباس حبیبی
الهام شکیب
محل اجرا: تئاتر شهر - تالار قشقایی - ساعت اجرا:19:30

وعده‌ی ما سه‌شنبه ۵ / ۴ / ۱۳۸۶ قبل از شروع نمایش - ساعت پنج عصر - کافه تیتر.

| لينک ثابت |  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:39   

:: سه‌شنبه ۵ تیرماه، ساعت ۵ بعدازظهر کافه تیتر میزبان دوستانی خواهد بود که می‌خواهند بروند و تئاتر دایره پینوکیو را ببینند. نمایش راس ساعت ۷.۳۰ بعدازظهر در سالن قشقایی تئاتر شهر به روی صحنه خواهد رفت. روابط عمومی تئاتر شهر حاضر نشده است تعداد ۱۲۰ عدد بلیط در اختیار وبلاگ‌نویس‌ها قرار دهد. ولی خیالی نیست. مهم بودن در کنار هم و دیدن نمایش پینوکیو است. لطفن قبل از شروع نمایش بلیط تیهه بفرمایید. این برنامه حتی اگر کافه تیتر پلمپ هم شود به قوت خود باقی خواهد بود. در صورت پلمپ وعده‌ی ما سه شنبه پنچ تیرماه ساعت ۵ بعدازظهر در مقابل کافه تیتر.

:: چهارشنبه 6 تیرماه، ساعت 6 بعد از ظهر کافه تیترمیزبان گروهی از خبرنگاران، علاقه مندان موسیقی ایرانی و دانشجویان رشته موسیقی به منظور شرکت در مراسم رونمایی جلد اول کتابشناسی و مقاله شناسی توصیفی موسیقی ایران خواهد بود. در این جلسه، میرعلینقی درباره مشکلات خاص نگارش کتاب‌های مرجع و اقداماتش برای تهیه دوره کتاب شناسی و مقاله شناسی موسیقی ایران به طریق توصیفی سخن می گوید و به پرسشهای حاضرین در این زمینه پاسخ خواهد داد.

 

پانوشت:

روابط عمومی تئاتر شهر اجازه عکاسی به دوستان عکاس را نداده است. دلیلشان هم این است: تعداد زیاد عکاسان حرفه‌ای باعث بهم خوردن تمرکز بازیگران نمایش خواهد شد. ما از دوستان عکاس که قول عکاسی را بهشان داده بودیم معذرت می‌‌خواهیم.

| لينک ثابت |  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 18:21    | 

اراده اداره اماکن هنوز مهر تعطیلی برکافه تیتر نزده است. در حالی که امروز 4 تیرماه سال 1386 بر اساس اعلام اداره اماکن آخرین روز کاری کافه اعلام شده و قرار بر پلمب بوده، اما هنوز چنین اتفاقی رخ نداده است.

بنا بر این اعلام می کنیم تا زمانی که کافه تیتر پلمب نشود به همه فعالیت‌های فرهنگی - صنفی خود ادامه داده و همچنان در انتظار صدور مجوز خواهیم ماند؛ مگر دیگران نخواهند. منتظر اطلاعیه های بعدی باشید. 

| لينک ثابت |  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 18:3   

بیتا صالحی: امروز صبح اولین باری نیست که نمی‌دانم وقتی به خیابان صبا می‌رسیم و از کوچه پشن، از جلوی مکانیکی و تاکسی تلفنی رد می‌شویم و بهنام خم می‌شود تا قفل در را باز کند، کافه پلمپ شده است یا نه؟

تا حالا آن قفل لعنتی پلمب را دیده اید؟ خیلی کوچک است و اگر دقت نکنید به راحتی دیده نمی‌شود. دفعه قبل که کافه پلمب شد، اداره اماکن بودم؛ قول داده بودند یک روز را تحمل کنند تا نامه مهلت فعالیت کافه از اتحادیه بدستشان برسد. در راه اماکن به کافه هرچه به تلفن کافه زنگ می زدم،بهنام گوشی را بر نمی‌داشت، دلم شور می‌زد. فکرم به هزار راه می‌رفت، الا اینکه اماکنی‌ها قولشان را شکسته باشند؛ آخر دلیلی نداشت! با خودم می‌گفتم؛ نکند برای بهنام اتفاقی افتاده باشد، نکند تصادف کرده باشد! وقتی از کوچه پشن به داخل خیابان صبا پیچیدم، هنوز کرکره کافه پایین بود. خدایا بهنام! دویدم به سوی پارکینگ و از آقا باقر پرسیدم بهنام را ندیده است؟ گفت؛چرا، مگر ندیدید که کافه پلمب شده است؟ پلمب!

برگشتم دم کافه، اما مگر آن پلمب لعنتی را می‌دیدم. مگر اشکهایم که نمی‌خواستم سرازیر شود، اجازه دیدن می‌داد. موبایل رنگ زد، شماره‌ای ناشناس بود، حوصله نداشتم جواب غریبه‌ها را بدهم. هیچ وقت از غریبه‌ها خوشم نیامده است. روی پیغام‌گیر صدای نگران بهنام بود،

گفتم: کجایی تو؟

اومدم اداره اماکن، کافه پلمب شده، مگه اینا نگفته بودن که پلمب نمی‌کنن؟

چرا، ولی نمی‌دونم چرا این کارو کردن. دارم می‌یام.

در راه فقط به بهنام فکرمی‌کردم که چه حالی پیدا کرده وقتی تنهایی آن قفل لعنتی پلمب شده را دیده و خودش را به اماکن رسانده تا قبل از برگشتن من خبر را بدهد.

از آن روز به بعد، با مهلت‌های یک ماهه‌ای که اماکن به ما می‌داد از یک هفته مانده به پایان مهلت، صبح‌ها از خواب می‌پریدم و نمی‌دانستم آن قفل لعنتی پلمب انتظارمان را می‌کشد یا نه. حالا دیگر هفته‌هاست که هرروز منتظریم. هر روز منتظر بودیم و باز هم هر کاری از دستمان بر می‌آمد انجام دادیم و چه بی‌نتیجه! دیگر مدتهاست که به هیچ قولی اطمینان ندارم. کافه تیتر درس‌های بزرگی به من داد.

 

اطلاعیه شماره یک کافه تیتر

اداره اماکن هنوز مهر تعطیلی برکافه تیتر نزده است.در حالی که امروز4  تیرماه سال 1386 بر اساس اعلام اداره اماکن آخرین روز کاری کافه اعلام شده و قرار بر پلمب بوده است، اما هنوز چنین اتفاقی رخ نداده است.

بنا بر این اعلام می کنیم تا زمانی که کافه تیتر پلمب نشود به همه فعالیت‌های فرهنگی - صنفی خود ادامه داده و همچنان در انتظار صدور مجوز خواهیم ماند؛ مگر دیگران نخواهند. منتظر اطلاعیه های بعدی باشید.

| لينک ثابت |  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 12:55    | 

کافه تیتر به دستور اداره اماکن پلمپ شدفکر کردن را نمی‌توان پلمپ کرد. اندیشیدن را نمی‌توان تعطیل کرد. توی این روزهای سربی