تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

1- پیشنهاد کتاب: اومانیسم، ادوارد سعید
2- پیشنهاد تئاتر: الکترا و رومئو و ژولیت، کیومرث مرادی
۳- پیشنهاد موسیقی: Duran Duran - Come Undone
۴- پیشنهاد غذا: مرغابی و سس آناناس، نارون نیاوران
۵- التماس دعا (داریم هالی‌دی می‌ریم اسپانیا)
| لينک ثابت |  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:0   

سین سیتیسین سیتی یک کارتون نوآر است. یک شاهکار در تاریخ سینما. اگر غیر از این فکر می‌کنید خواندن گردباد برای شما وقت تلف کردن و مضر است. چون هیچ چیزی از آن نخواهید فهمید. همان گونه که از سین سیتی سر در نیاوردید. بهترین راه کلیک کردن روی بستن پنجره این وبلاگ و خروج از آن است.
 
سین سیتی یکی از فیلم‌های محبوبم است. بیشتر از صدبار تا حالا آن را دیده‌ام. احساس می‌کنم این فیلم به خودم تعلق دارد. رابرت آنتونی رودریگوئز، یکی از رفقای خل و چل کوئنیتین تارانتینو است. که به تاریخ 20 ژوئن 1968 در سان آنتونیوی تگزاس متولد شد.
 
رودریگوئز اکثر اوقات بجز کارگردانی و نویسندگی فیلم‌هایش، تدوین، مدیریت فیلمبرداری، اپراتوری دوربین، اپراتوری استدی کم، آهنگسازی، برنامه ریزی تولید، مدیریت جلوه‌های ویژه و تدوین صدا را نیز بر عهده دارد و به این خاطر به فیلم‌هایش لقب عوامل یک نفره داده‌اند.
 
این رفیق دیوانه‌ی کوئنیتن اولین بار در اوایل دهه نود با تارانیتنو در فیلم چهار اتاق همکاری کرد. که هر کدامشان یک اپیزود از این فیلم را ساختند و در سال ۱۹۹۵ چند سکانس از فیلم تحسین شده‌ی پالپ فیکشن را کارگردانی کرد. سال ۱۹۹۸ با تارانتینو فیلم تریلر خون‌آشامی از گرگ و میش تا سحر را ساخت. تارانیتنو برایش فیلنامه‌ی فیلم را نوشت. در سالی که فیلم‌های بتمن برای همیشه و چشم طلایی بودجه‌ها را به بیش از 100 میلیون دلار رسانده بودند دسپرادو تنها 7 میلیون دلار هزینه داشت. در این فیلم کوئنیتن هم نقش کوتاهی داشت.
 
رودریگوئز در سال 2005 فیلمی با نام سین‌سیتی و با همکاری فرانک میلر ساخت که اقتباسی از مجموعه کمیک استریپ‌های فرانک میلر به همین نام بود. میلر هرگز تا آن زمان راضی نشده بود که اجازه اقتباس از کارهایش را بدهد اما رودریگوئز او را راضی کرد و به او گفت که نمی‌خواهد از آن‌ها اقتباس کند بلکه می‌خواهد آن‌ها را ترجمه کند. تارانتینو نیز در این فیلم به عنوان کارگردان مهمان یک صحنه را کارگردانی کردکه در عوض آن فقط یک دلار گرفت.
 
سین سیتی دارای سه اپيزود است که در شهری به اسم باسين می گذرند. در اپيزود اول پليسی به اسم هارتيگان، قرار است پس از ساليان طولانی خدمت بزودی بازنشسته شود اما او قصد دارد قبل از بازنشست شدن يک دختر بچه 11 ساله را از دست يک قاتل بچه‌باز و خطرناک آزاد سازد. در اپيزود دوم مردی بی‌ریخت و قوی هيکل به اسم مارو عاشق فاحشه‌ای به اسم گلدی می‌شود اما يکروز که از خواب بر می‌خيزد متوجه می‌شود گلدی به قتل رسيده و صحنه جنايت هم طوری است که او را قاتل نشان می‌دهد. بنابراين مارو برای يافتن قاتلين واقعی دست بکار می‌شود. در اپيزود سوم فردی به اسم دوئايت که تحت تعقيب پليس است به فاحشه‌های شهر کمک می‌کند تا جسد پليسی را که ناخواسته سبب قتلش شده‌اند از پليس پنهان کنند اما يک گروه تبهکار اقدام به دزديدن دوست دختر دوئايت می کنند تا مانع اقدامات او شوند.


بازرس هارتیگان به خاطر نجات جان نانسی از جان خود گذشت

سین سیتی خیلی چیزها دارد. یکی از آنها جسیکا آلبا-ی دوست‌داشتنی و خوردنی است. این دختر خط نامریی و پیوند دهنده‌ی سه اپیزود فیلم با همدیگر است. جسیکا با آن بدن برنزه و صورت افسون شده‌اش در نقش نانسی برای همیشه خواستنی است. خوش به حال کسی که او را به آغوش می‌کشد.
 
محصول تیم‌ورک رابرت، فرانک و کوئنیتن اعجاب‌برانگیز، جذاب، سرگرم‌کننده، بامزه، جالب و فیلم سیاه، خونی و خوبی است. پر از مفاهیم اگزیستانسیالیسم است. دیالوگ‌هایی به غایت جاودانه دارد. انتقام، این واژه مورد علاقه‌ی تارانتینو از سر و کول فیلم به شدت بالا می‌رود. تنوره‌اش را می‌توان در سلولویید به سلولوییدش حس کرد.
 
هیچ وقت نباید گذاشت حق مظلوم توسط ظالم پایمال شود. اگر او نمی‌تواند از حق خود دفاع کند. تو که می‌توانی. تو از او در برابر ظالم دفاع کن. نگذار حق مظلوم لگدمال شود. حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودت تمام شود. تا آخرین لحظه مبارزه کن. مردن در دفاع از مظلوم مقدس‌ترین مرگ‌ها است. فراموش نکن، همه بالاخره یک روز می‌میرند. ولی فقط بعضی‌ها در رختخواب به اعزارییل تسلیم نمی‌شوند.

| لينک ثابت |  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:21    | 


زودیاک، جدیدترین فیلم دیوید فینچرروی جلد دی‌وی‌دی زودیاک نوشته شده است: این فیلمی از سازنده‌ی هفت و فایت‌کلاپ است. ولی حیف که هیچ اثری از کارگردان آن دو فیلم در زودیاک به چشم نمی‌آید. 
 
جدیدترین اثر دیوید فینچر درباره قتل‌های زنجیره‌ای دهه ۶۰ و ۷۰ در آمریکاست که قاتلش هیچوقت شناخته نشد. با اینکه پلیس تا چند قدمی دستگیری قاتل روانی با مدرکی همچون ساعت مچی زودیاک، شماره کفش، چپ‌دست بودن و حتی شهادت برادرش بر مسائل روانی هم رفت ولی فقط دلیل نخواندن دست‌خط او با نامه‌‌‌های نوشته شده باعث ‌شد که از لحاظ قانونی دست پلیس کوتاه شود.
 
می‌گویند: زودیاک قبل از اینکه فیلم خوبی باشد، نمونه‌ خوبی‌ست برای نشان دادن ضعف قانون، پلیس و جوگیری رسانه‌ها که بسته به موقعیت زمانی، مردم را بازی می‌دهند و همه چیز بستگی به تاریخ مصرف اخبارشان دارد. ولی این دلیل نمی‌شود که ما نام کارگردان زودیاک را فراموش کنیم.
 
دیوید فینچر، یکی از کارگردان‌های افسانه‌ای حال حاضر جهان است. که با اولین فیلمش هفت اعتبار فراوانی در میان خوره‌های هنر هفتم دست و پا کرد. فیلم هفت با بازی مورگان فریمن و برادت پیت یک فیلم فینچری است که علاقه‌مندان دیوید از آن به عنوان سنگ‌عیار کارهای بعدی او استفاده می‌کنند.
 
گیم و فایت‌کلاپ فیلم‌های بعدی دیوید فینچر است. که توانستند به اعتبار وی بیش از پیش بیفزایند. حالا هر چقدر اتاق وحشت و زودیاک نتوانند عطش هوادارانش را سیراب کند. ولی زودیاک در حد و اندازه‌ی کارگردان هفت نیست. نه اینکه داستانش توانایی این کار را نداشته باشد. بلکه این خود فینچر است که نخواسته از هنر فینچری خود در زودیاک استفاده کند.
 
زودیاک داستان شکست‌های بازرس پلیسی به نام دیوید توستی، روزنامه‌نگاری به نام پل اوری و گری اسمیت کاریکاتوریست روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل است که سال ها در پی کشف حقیقت زودیاک هستند.
 
قاتل جنایت‌های سریالی دهه 60 و 70 آمریکا مشهور به زودیاک. که به زبان رمز برای روزنامه سانفرانسیسکو نامه می‌نویسد و جنایت‌هایش را علنی می‌کند ولی هیچ ردی از خود باقی نمی‌گذارد. با اینکه فیلم به صراحت ( چون بر اساس کتاب نوشته شده گری اسمیت ساخته شده ) در مورد زودیاک واقعی اظهار نظر می‌کند ولی تا به امروز پلیس نتوانسته پرده از راز این جنایت‌ها بردارد.
 

امضای زودیاک در پای هر قتل
 
فیلم دیالوگ‌محور دیوید فینچر برخلاف هفت هیچ تلاشی برای فلسفی شدن نمی‌کند دیگر نه از دانته خبری هست و نه از افسانه‌های کانتر بوری. زودیاک  قرار است فیلم شلوغی باشد که هرکس تکه‌ای از داستان را پیش می‌برد. دیوید فینچر روزی گفته بود: من می‌خواهم جایی میان هیچکاک و کوبریک باشم. اگر با هفت هر دو بود، ولی در زودیاک فقط هیچکاک است. زودیاک با اینکه به پای هفت و فایت کلاب نمی‌رسد ولی باز ارزش دیدن دارد. به خصوص آن سکانس حضور پلیس در خانه زودیاک. که بی‌شک یک سکانس واقعی فینچری است.
 
حالا که شما به انتهای  این پست رسیدید، قاتل روانی معروف به زودیاک سرمست از اینکه دیوید فینچر فیلمی سه ساعته درباره‌ی او ساخته خیلی خوشحال است. شاید دارد طعمه‌ی بعدی‌اش را بعد از ۳۰ سال انتخاب می‌کند.
| لينک ثابت |  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:34    | 

ما تضمین خواهیم کرد که فقرا و محرومان بر سرزمین مولودی خود حکومت کنند.

نلسون ماندلا

برای ما واقعن افتخار بزرگی است در عصری زندگی می‌کنیم که با چشم‌‌های خود پیروزی خون بر شمشیر را دیدم. دیدم که چگونه ارتش اسراییل که میلیاردها دلار برای قدرتمند بودنش هزینه شده است در برابر اراده فرزندان پیرما به زانو درآمد. چگونه کشوری که تنها در دنیا تانک مرکاوا در اختیار دارد باز شکست می‌خورد؟ اینجاست که فیزیک، ریاضی و مرکاوا کم می‌آورند. اسراییل روی کاغذ برنده‌ی هر جنگی است ولی در عمل جهانی شکست او را به چشم دید.


مبارزه با امپریالیسم جغرافیا ندارد

همه انتظار داشتند اسراییل یک روزه لبنان را شکست دهد. ولی تقدیر جای دیگری نوشته شده بود. ۳۳ روز مقاومت حزب‌الله لبنان در برابر ارتشی که تا به حال شکست نخورده بود چیزی شبیهه معجزه است. روزی کودکان تقویم‌های نیامده از رشادت‌ها و مقاومت‌های بچه شیعه‌های علی در جنوب لبنان داستان‌ها خواهند گفت.

در این جنگ فقط اسراییل شکست نخورد. این چهره شکست‌ناپذیری صهیونیسم و امپریالیسم بود که فروریخت. و با این شکست صدای خرد شدن آخرین امپراطوری تاریخ به گوش رسید. ۳۳ روز مقاومت در برابر ارتشی که به خاک لبنان حمله‌ی نظامی کرده بود نشانه‌ی ایمان و عشق به آرمانهای انسانی است. انسان‌هایی که نمی خواهند مجیزگوی امپریالیسم باشند. نمی‌خواهند در برابر ظلم تعظیم کنند. نمی‌خواهند پادوی سیاسی غرب باشند.
 
و این گونه است که تاریخ نوشته می‌شود. از رشادت‌ها و دلیرمردی‌های مردان مرد. از آنان که در برابر ظلم تسلیم نشدند. ماندند تا ما بمانیم. و راوی پایمردی‌شان باشیم. تاریخ را ترسوها نمی‌نویسند. تاریخ جای میانه‌روها نیست. تاریخ را با تساهل، تسامح، مدارا، پراگماتیک و لیبرالیسم نمی‌نویسند. وقتی دشمن قصد تسخیر خاکت را کرده حرف از تساهل و مدارا دروغ چوپانان درغگوست. اینجا فقط دل‌شیر می‌خواهد. اینجا باید از نسل عباس دوران، حمید باکری، زین‌الدین و ابراهیم همت بود.
 

این راز شکست امپریالیسم است
 
کجاست آن هیبت موساد و سیا که می‌گویند با ماهوراه‌های اطلاعاتی‌شان راه رفتن مورچه در زیر خاک را می‌بینند؟ پس چرا نتواستند از تقدیر پیروزی حزب‌الله لبنان بر ارتش اسراییل خبری به دست بیاورند؟ و آنهایی که در خواب خرگوشی به سر می‌برند معنای این جمله‌ها را درک نخواهند کرد. همان‌گونه که از شکست اسراییل ناراحت شدند. 
 
سالروز مقاومت 33 روزه شیربچه‌های حزب‌الله لبنان بر اسراییل مبارک.
| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:23    | 

یک کافه خیلی جدید کشف کردیم. بعد از مدت‌ها تعطیلی کافه تیتر افسانه‌ای که درب‌در خیلی از پاتوق‌ها بودیم بالاخره به حول و قوه الهی امشب به یک پاتوق شیک، دنج، دست نخورده و باکره دست یافتیم. من و یکی از ابرقدرت‌های وب و وبلاگستان یک‌هو بدون هیچ هماهنگی قبلی بعد از کافه‌نشینی در کافه حمام سر از کافه مخفی درآوردیم.
 
با این کشف جدید دارم خیلی خیلی حال می‌کنم. یک دلیل‌اش این است که دیگر مجبور نیستم بانوی سیاه‌پوش کافه ناین و صورت‌های پشت گریم و ماسکه شده‌ی کافه ستاره و کافه حمام را ‌ببینم. جای اهالی کوفه و شام که خودشان را از شهرک غرب به قرار عصرانه امروز نرساندند خالی. حتمن رفته بودند گلستان از برندهای معروف خرید کنند ((=
 
وقتی برای اولین بار وارد کافه مخفی می‌شوید بوی چوب دکوراسیون شما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. فضایی که در آن شمع‌ها در شعمدان‌های مخصوصی به دیوار آویزان هستند و شما را به یاد دوران گوتیک می‌اندازند، فقط باید یکبار آن مود را تجربه کنید تا دیگر کافه مخفی به یکی از پاتوق‌های مخصوص شما تبدیل شود.
 
اگر قصد داريد با داف‌های فمینیست جهان‌خوار یا دخترهای میلیون دلاری ساکن تهران یک روز عصر بعد از دیدن تئاتری در تئاتر شهر به فضایی فانتاستیک برويد که پيش از اين با کیس دیگری نرفته باشند، کافه مخفی شدیدن پیشنهاد می‌شود.
 
 
 
پانوشت:
 
:: لیموناد مخصوص کافه مخفی را به یاد حمیدرضا گردبادی نوش جان کنید. نازدورویا.
| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:43   

 
آدرس: خیابان کریم خان زند، خیابان آبان جنوبی، پلاک ۷۸ تلفن: ۸۸۹۳۹۰۴۶
گشایش: جمعه ۲۶ مرداد ماه ۱۳۸۶ از ساعت ۱۷ تا ۲۱
 
با آثاری از:
مریم فخیمی
محسن رسول‌اف
کیوان حیدری
و
نیما افشارنادری
 
خیلی خوشحالم که نیمای عزیز اولین نمایشگاه عکسش را بالاخره راه انداخت. تبریک به او و به امید موفقیت در کارش.
| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:4   

چرا نشد تو باشی در این خیابان‌ها، به قدر سهم من از عابران و باران‌ها؟ تویی که مثل تمام گذشته‌ام خوابی، سکوت تب‌زده روزگار هذیان‌ها. چه‌قدر باور یک‌ریز ابر، با من ماند، چه‌ تلخ رفتی از این قاب مانده بر جان‌ها. پرنده‌ها که به غربت، اسیر می‌مانند، همیشه این طرف شب و من و خیابان‌ها. چه‌قدر قصه شنیدی به رنگ دریاها، چه‌قدر قصه نوشتی به وقت باران‌ها.
 
من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام، کنار تو

این پست برای بی‌بی باران هست، که صبحانه‌ی خورشید در پیراهنش است. و گاز زدن یک سیب با او چقدر مزه می‌دهد. آن روی دیگر ابر، رنگ پاییز است. برای تو که به دلیل عقیده ضدامپریالیستی گردباد حاضر نشدی دوستیمان عمیق شود. همیشه در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست. زن‌های زیبا دور می‌شوند، آنقدر که از آغوش بیرون می‌روند. دنیای زن‌های زیبا، همین‌قدر تلخ است. دل‌ام خواب می‌خواهد به وقت شهریور و یک‌بار دیگر بلند شدن به ماه مهر.
| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:20    | 

This is an email I just sent to some friends. Feel free to spread the word please and note that this is a threat to all of us who have a blog or have any presence online.
 
 
 
Dear friends,

While everyone is on holidays, a new blow to online free speech has taken place and I would like to share it with you and ask for help..

Last Friday, I was kicked out of my hosting company (Florida-based Hosting Matters), as a result of a legal notice sent by Mehdi Khalaji, an Iranian fellow at a neo-conservative think-tank (Washington Institute for the Near East Policy with Richard Perle, Paul Wolfowitz and James Woolsey on its advisory board).

Mhedi Khalaji's lawyer has sent a notice to my hosting company and also my domain registrar, Go Daddy, asking them to a) remove any 'defamatory' material about him, b) make me publish an apology, and c) pay $10,000 for the claimed damages

The lawyers claim are based on a mistranslation of a post I had written a few months ago about Khalaji and his support for a disgusting anti-Iranian campaign (http://www.afpc.org/IFI/iranfreedom.shtml) at another neo-conservative think-tank (American Foreign Policy Council) and his counsel to a think-tank with a clear agenda to overthrow the Iranian government by an economic warfare or a military attack.

The hosting company, clearly intimidated, asked me (documented below) to remove that specific post and also any material related to Mehdi Khalaji, since they didn't have enough resources to figure if they were actually defamatory or not.

I removed the mentioned post, but resisted against such strange request to remove anything I had written, mentioning Mehdi Khalaji.

Then last Friday, I noticed that the hosting company had actually removed, from my web serve and even my blogging software's database, any post where Mehdi Khalaji was named in English.

After threatening me not to disclose what the hosting company did, and after a few email exchanges, they terminated my account.

I have now migrated to a new hosting company, outside the United States, still struggling to get my numerous domain names, databases and online applications back and running.

This is a threat to all of us who write anything online these days. If someone could silence whatever he or she didn't like, even before a court order and based on intimidating hosting and domain registrar companies and based on mistranslated material, we would all going to be in big trouble soon.

It's all quite ironic that the way I am treated in the United States (by being kicked out of my servers) is worse than that in the Islamic Republic of Iran (by filtering my blog and forcing me to sign apology when I was last in Tehran). Ever more ironic is that a blog I was editing to cover internet censorship in Iran has also been shut down.

Please feel free to blog this and spread the word any way you can. I'll keep you post about the new developments by email, and as well on my temporary blog on blogspot (http://hodertempblog.blogspot.com).

Here are the supporting documents:

1) The initial legal notice from Khalaji's lawyer:
http://hoder.com/weblog/images/khalajithreat.pdf

2) Email exchange with the hosting company led to termination of my accounts:
http://hodertemp.blogspot.com/2007/08/accounts-and-billing-hosting-matters.html

3) My trouble with Islamic Republic of Iran's authorities:
http://www.wired.com/techbiz/media/news/2006/03/70522

Warm regards,
| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:32   

آری این چنین بود برادرآری این چنین است برادر، وقتی پتوی مخملی سروس هست دیگر احتیاجی به سروش نیست. حامیان اینترکورس با اسانس جی اسپات از سینه‌چاکان شریعتی چه می‌فهمند؟

برادر جان، مقلدین نود به صد احکام الیزابت استانتون از جلال چه می‌خوانند؟ تو برایم بگو که هوراکشان مک‌دونالد، کوکاکولا و آزادی جنسی از غرب‌زدگی چه درکی دارند؟

آری برادر، در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را می‌خورد و می‌تراشد و این دردها را به کسی نمی‌توان ابراز کرد. دیگر وسط سان‌شاین، لاته و آیس‌پک مجالی برای صحبت شاملو نیست.

برادر جان دیگر سخن از سارتر، فوکو، پوپر، دریدا، رهبران فکری و معنوی و خدایگان پست‌مدرن و دی‌کانستراکسیون بیهوده است. آنهایی که با چشم‌های خود ۱۹۶۸ پاریس و ۱۹۷۸ تهران را دیدند، جوان‌های پاریس و جوان‌های تهران چگونه جهان پوچ امپریالیسم را به لرزه در آورند. جهان پوک و پر از اعتماد کاپیتالیسم را.

آری برادر، بدترین راه جلب توجه پوشیدن کفش پاشنه بلند در سنگلاخ و اعلامیه پریود در وبلاگ است و مزخرف‌ترین، خنده‌دارترین، ابلهانه‌ترین اعتراف به حماقت در تاریخ وبلاگستان فارسی پاسخی است که در جواب سوال هنوز شوهر نکرده‌ای؟ می‌دهند.

برادر جان، نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند، روشنفکر به چه حقی می‌تواند چنین کند؟ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل‌هایی که در عرصه‌های خاص خود انجام می‌دهد امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد. عادت‌ها و شیوه‌های عمل و اندیشه را متزلزل کند، آشنایی‌های پذیرفته شده را بزداید، قاعده‌ها و نهادها را از نو ارزیابی کند و بر مبنایی همین دوباره در شکل‌گیری اراده سیاسی شرکت کند.

این چنین است برادر، کافه‌نشینان شیتان فیتانی خیابان فرشته و مریدان دکاتر کورتاژ از ترنج نامجو چه می‌شنوند؟ دیگرکشان سقط جنین‌پرست از خودوبرانگری چه می‌دانند؟ برادر ای کاش می‌دانستی خودکشی یک لحظه تا مرگ است و خودویرانگری پله پله تا ملاقات. در شهری که دخترکانش در رویای سوتین و بیکینی برای هیفوس هورا می‌کشند دیگر جایی برای درد، آه، زخم، بخیه، چرک، خون و فریاد باقی نمی‌ماند.  

آری برادر میان این همه بدن‌های برنزه شده، قرص‌های ضدبارداری، رنگ سوتین‌ها، بوی گوچی، آرمانی، لاگست، میان این همه اند کلاس دیگر کسی به یاد شریعتی، جلال و صادق نیست. نئوفمینیستهای میلیون دلاری پساساختارگرا، چه دانند قیمت نقل و نبات؟ هنوز گشنگی نکشیدی تا بدانی قدر لوبیا پلو. آری این چنین بود برادر، هیچ دستاورد بشری به حماقت مشروعیت نمی‌بخشد.

| لينک ثابت |  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 5:19    | 


در این رختخواب نمناک که بوی بدن تو و من را می‌دهد یک روز عاشقانه‌ترین پچ پچ‌ها در گوشمان شکل می‌گرفت و حالا صدای تهی است و  غار غار کلاغی که از فراز سر ما پرید.
 
یادت هست دختر بهت گفتم: قطع رابطه و بی‌خبری، ترس و نگرانی می‌آورد. وقتی که کار به انزوا و بیگانگی و نفرت از محیط زندگی می‌کشد دلهره به وحشتی عظیم و خردکننده‌ای بدل می‌شود. 
 
این هجوم تنهایی گاه و بیگاه چنان بر قربانی خود غلبه می‌کند که او را به کلی فلج می‌سازد. ممکن نیست کسی چنین حالتی را تجربه نکرده باشد. ترس مزمن، غیرعادی.
 
در این لحظه است که زندگی و مرگ به هم آمیخته می‌شود و در این اتاق که مثل قبر هر لحظه تنگ‌تر و تاریک‌تر می‌شود صدای خودکشی به گوش می‌رسد.
 
دیگر حتی از چشم‌های مهیب و افسونگر تو هم کاری ساخته نیست. چشم‌هایی که در عین حال مضطرب، وعده‌دهنده، متعجب و تهدیدکننده هستند. 
 
آن دو چشم که هر تنابنده‌ای را از پا در می‌آورد. و به نیستی و نابودی سوق می‌دهد. این چشم‌ها می‌ترسد و جذب می‌کند و یک پرتو ماورا‌طبیعی مست‌کننده در ته آن می‌درخشد.
 
چشم‌های مورب، گونه‌های برجسته، دماغ‌ شهوتی، رنگ گندمی، سینه‌های لیمویی و بدن خمار تو برای یک عمر مردن کافی است.
 
 
| لينک ثابت |  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:32   

ما نازک بودیم
دستی که ما را می‌خورد زمخت بود
ما زیبا بودیم
دستی که ما را می‌خورد زشت بود
صدامان که در می‌آمد آواز می‌خواندیم حزین
به پا که بر سر ما می‌فشرد هشدار می‌دادیم: نترکان زیبا را
حالا و اینجا لانۀ زنبور است
وزوزوز نیش و عسل دارد
تهران که دیروز باغ سینما بود
شیراز که باغ حافظ بود 
مشهد که باغ انار بود 
ارومیه که باغ انگور بود 
اصفهان که عکس باغ در آب بود 
کرمان که باغ چشم بود 
آبادان که باغ آتش بود 
تبریز که باغ شهریار بود 
رامسر که باغ بیکینی بود
من که هیچ ندیده بودم
زیرا جایی را نمی‌شد دید
درها بسته بود روی کوچه‌ها
ما کلید خان خود را می‌خواستیم از خدا
ما کلید خانۀ خود را می‌خواستیم از خدا و از ایشان
ما کلید خانه را می‌خواستیم زیرا
ما را در خانه حبس کرده بودند
ما را به خانه راه نمی‌دادند
ما را گرفته بودند و راه نمی‌دادند
ما را ول کرده بودند و راه نمی‌دادند
ما کلید را می‌خواستیم
و دست‌هایی که ما را می‌خورد زمخت بود
و ناخن‌های دراز داشت و دیده بودیم
ناخن‌ها را
شنیده بودیم
از پوست‌های پاره که ناخن‌ها دراز درازند و برق می‌زنند
این صدا که بر سر ما می‌ریخت
با صدای این همه پا که ناگهان هجوم می‌آورد
به حمله روی سنگفرش خیابان‌های لخت سیمانی دراز
در قلب ما گرپ گرپ می‌گرپ گرپ می‌گرپ گرپ
و این صدا و این و این و این و آن
همه با هم
ما گشنه بودیم
دستی که ما را می‌خورد سیر بود
ما خوب بودیم
دستی که ما را می خورد بد بود
می‌رقصیدیم مثل آب که از چشمه می‌تراود به ناز
دستی که ما را می‌خورد شالاپ شالاپ به آهنگ مهیب پا می‌کوبید
مهربان بودیم
دستی که ما را می‌خورد بدجنس بود
خسته شدیم از این همه که ما را به دندان کشیدند خوردند
به دندان کشیدند خوردند به دندان کشیدند خوردند
صدای ما زیر پایی که روی شهر راه می‌رفت بلند شد
صدای ما زیر پایی که روی شهر می‌رفت کلفت شد
جیغ شد گریه شد هوار شد عربده شد
ریختیم بیرون همه را ریختیم از شهر بیرون
دستی که ما را می‌خورد را ریختیم
ما حالا ماییم
حالا فقط ماییم
خود ماییم
ما را می‌خوریم
ما که هنوز همان هنوز همان هنوز
حالا کسی نیست ماییم هستیم
ماییم این که هستیم همینیم که هستیم
درد که می گیریم از این می‌گیریم
که به دندان جگر ما را می‌کشانیم از سینه ما بیرون
نوش که می‌کنیم خون جگر را
از سینه ما نوش می‌کنیم خون جگر را
ما دردیم درد ماییم
خون و جگر را به دندان کشیده از سینه ما
بیرون جویده به دندان فرو برده‌ایم به شکم
که سینه و جگر و دست و دهن دور گلوییم
پاییم فشرده روی سرماییم
 
ساقی قهرمان
| لينک ثابت |  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 2:33   


پیت: چرا من، آلیس؟ چرا من انتخاب کردی؟


رادیو روی موج خاصی می‌ماند که قطعه‌ای موسیقی‌ست پر از حسرت. آلیس می‌رقصد. دست پیت را می‌گیرد و به خود نزدیک می‌کند. آلیس: برای اینکه بتونیم با هم باشیم... . تو که هنوز می‌خواهی با من باشی، نه؟ آلیس همان لبخند وحشیانه را تحویل پیت می‌دهد.


در نور چراغ می‌رقصند، باد گرم نوازش‌شان می‌کند. صحنه‌ای رویایی‌ست. به هم می‌پیوندند. نور چراغ با نور ستاره‌ه‌ها ترکیب می‌شود و تلالویی ناب احاطه‌شان می‌کند و شروع می‌کنند به عشق‌بازی پرحرارت با هم. در اوج لذت آلیس خودش را کنار می‌کشد و در گوش پیت می‌گوید:


تو هیچ وقت من به دست نخواهی آورد.


[Lost Highway - دیوید لینچ]
| لينک ثابت |  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:27   

...می‌خواهم این درد را مزه‌مزه کنم تا طعم تلخ آن هیچگاه از یادم نرود. می‌خواهم تلخی آن دائمن افزون یابد، بیاید، بیاید، مرا یکپارچه مسموم کند، روحم را، جسم را، دلم را... این جنگ من است با من، حرفی ندارم... . 
 
[فیلمنامه‌ بانو | داریوش مهرجویی]
 
 
 
گاو خشمگین اسکورسیزی. یکی از شاهکارهای سینما در مورد خودویرانگری است دنیرو محشر است در نقش جک لاموتا. آنجا که توی رینگ می‌ایستد و چپُ راست زیر ضربات سنگین اون یارو سیاهه قرار می‌گیرد خود خودویرانگری است. با اینکه می‌تواند یارو را ناک‌اوت کند ولی نمی‌کند. اول طرف را اذیت می‌کند بعد که خوب عصبانی‌اش کرد فقط می‌ایستد و می‌گذارد طرف کارش را بکند. نابودش کند.
 
می‌خواهد مزه‌ی تلخ درد را بچشد. این آگاهی داشتن از تلخی قبل از چشیدن آن. این چشیدن. این خواستن درد. این که تلخی‌اش بیشتر شود. اینها همه یعنی خودویرانگری. با آگاهی کامل به سمت درد رفتن این یعنی لذت خودویرانگری. چایکوفسکی لعنتی. این آهنگساز بزرگ روس که دیگر خدای خودویرانگری است. با آگاهی کامل از جام شرابی که یک بیمار مسلول (مبتلا به سل) لب زده شراب می‌نوشد. اوج لذت. انتهای خودویرانگری. سقف نابودی. دیالوگ‌های شب یلدا چقدر مرموز است، بگذار این درد زخمت بزنه... بگذار روحت رو زخمی کنه... بگذار اون قدر این چاقو ببره که کند شه. دوست دارم وقتی برای آخرین بار می‌میرم این ترانه جادویی را گوش کنم:
 
شب سردی است و من افسرده، راه دوری است و پایی خسته، تيرگی هست و چراغی مرده، می‌کنم تنها از جاده عبور، دور ماندند زمن آدمها، سايه‌ای از سر ديوار گذشت، غمی افزود مرا بر غمها، فکر تاريکی و اين ويرانی، بی‌خبر آمد تا با دل من، قصه‌ها ساز کند پنهانی، نيست رنگی که بگويد با من، اندکی صبر سحر نزديک است، هر دم اين بانگ بر آرم از دل، وای اين شب چقدر تاريک است، خنده‌ای کو که به دل انگيزم، قطره‌ای کو که به دريا ريزم، صخره‌ای کو که بدان آويزم، مثل اينست که شب نمناک است، ديگران را هم غم هست به دل، غم من ليک غمی غمناک است، هر دم اين بانگ بر آرم از دل، وای اين شب چقدر تاریک است،اندکی صبر سحر نزديک است.
 
لینک:
 
قدیسان مرگ خودکشی لاس زدن با مرگ است. و چه عشق بازی غریبی است این کار.
| لينک ثابت |  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 1:27    | 

کاملیا انتخابی‌فرد روزنامه‌نگار اصلاح طلبکاملیا انتخابی‌فرد این دختر روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب دیروز و خبرنگار فعلی آسوشیتدپرس که با عنایات خاصه توانست پله‌های ترقی را یکی یکی بپیماید. و راه صد ساله را چند شبه برود با انتشار کتاب خاطراتش و افشاگری‌های دوران کار روزنامه‌نگاریش این روزها توی بورس است.
 
وی با استفاده بهینه از اکساسوارهای زنانه و حربه جنسی و با یاری لابی‌ مخفی، برخی سیاسیون سفت دهان اما سست تنبان اصلاح‌طلب را به پای میز مصاحبه می‌کشاند و اخبار بسیار محرمانه‌ای که با عشوه‌های این دختر روزنامه‌نگار از زیر زبان برخی سیاسیون اصلاح طلب بیرون کشیده می‌شود و  به جای انتشار در روزنامه «زن» سر از رسانه‌های بیگانه  در می‌آرود.
 
کاملیا انتخابی فرد بعد از توقیف روزنامه «زن» بدون هیچ مشکل و مانعی از ایران خارج شد و در قامت گزارشگر ویژه خبرگزاری آسوشیتدپرس و در کنار آن رادیو فردا که از قبل زمینه‌ی حضورش فراهم شده بود ظاهر گردید.
 
این دختر که آینه تمام‌نمای کسانی است که عرق ملی ندارند و یک شبه شرف، ناموس و وطن را به پشیزی طاق می‌زنند است. وقتی نام کاملیا انتخابی فرد را در گول سرچ می‌کنید به مطلبی می‌رسید که این دختر در خبرنامه گویا درباره فحشا در جمهوری اسلامی نوشته بود. ولی ایشان آن روزها فراموش کرده بودن که از خود و شب‌نشنینی‌هایش با سران اصلاح‌طلب بگوید.
 
نیک‌آهنگ کوثر درباره کاملیا انتخابی‌فرد  می‌نویسد: آیا جذب نیرو در سرویس‌های روزنامه زن از سوی بعضی دبیران سرویس مرد، بر اساس سابقه کار یا کیفیت آثار روزنامه‌نگاران زن بود؟ لطفا به تاریخ انتشار روزنامه و مطالب منتشره رجوع کنید! نمی گویم که تبعیض موجود بر اساس روابط نامشروع یا...بوده، ولی آیا تبعیضی وجود داشت؟ این تبعیض تا کجا تاثیر گذار بود؟ به جزئیات اشاره نمی‌کنم، و از بسیاری مسائل گذشته‌ام، بخصوص در مورد آنانی که هنوز در ایران هستند و مشغول کار شرافتمندانه روزنامه‌نگاری... .
 
اگر دبیر سرویسی یا سردبیر روزنامه‌ای امکان پیشرفت خبرنگاران را بر اساس قیافه و ظاهر و برخورد های ویژه بدهد، وای به روزگار مطبوعات، و وای به روزگار آنها که اینچنین بالا آمده اند، و وای بر ما که همچنان خفه شده‌ایم که آب از آب تکان نخورد. نیک آهنگ کوثر در ادامه افشاگری آپارتاید جنسی حاکم بر مطبوعات تهران  می گوید: سال‌ها پیش ژیلا بنی‌یعقوب در کتابش بخشی از روابط حاکم بر تیم صبح امروز را بر ملا کرد. تازه ژیلا نگفت سو استفاده‌های جنسیتیی حاکم بر بعضی از سرویس‌ها به چه صورتی بوده است.
 
دیروز با یکی از همکاران سابق که فمینیست سابقه داری هم هست تلفنی صحبت می‌کردم. می گفت چرا خیلی‌ها نمی خواهند بپذیرند که بعضی از دخترها در مطبوعات ایران برای پیشرفت‌شان از جنسیت خود بدترین استفاده‌ها را دارند می‌کنند. فکر نکنید داستان‌هایی که از شرکت‌های خصوصی و سو‌استفاده‌های جنسی که ازمنشی‌ها می شود در مطبوعات ما وجود ندارد.
 
فکر نکنید بعضی از دبیران سرویس‌ها به سادگی از حروف‌چینان بیچاره در بخش فنی روزنامه‌ها گذشته اند. هیچ ماجرایی یک‌طرفه نیست، برای بوجود آمدن یک ظلم، هم ظالم لازم است و هم مظلوم، و فضای بعضا ظالمانه موجود نمی‌گذارد بعضی از این مظلومیت‌ها بر ملا شود، چرا که می‌دانیم با آبروی زنان چه می‌کنند.
 
آپارتاید جنسی را به راحتی می‌توان از لابه‌لای سخنان نیکان در پشت پرده مطبوعات تهران دید. آن هم در روزنامه صبح امروز که توپخانه جبهه مشارکت بود. روزنامه‌ای که سعید حجاریان و اکبر گنجی آن را اداره می کردند. 
 
 
 
لینک:
 
:: کتاب خاطرات کاملیا انتخابی‌فرد گوگل بوک
 
:: افشاگری کاملیا انتخابی‌فرد درباره عطریان‌فر
 
:: افشاگری کاملیا انتخابی‌فرد درباره فائزه هاشمی و قتل‌های زنجیره‌ای
 
 
 
توجه:
- کوتاه و درمورد موضوع بنويسيد.
- نظرهایی که به شیوه‌ی فارگلیس يا پينگليش نوشته شده باشند، حذف می‌شوند.
- از نوشتن نظرهای چند قسمتی خودداری کنيد. تنها یک نظر از هر نفر پذيرفته می‌شود.
- نظرها پس از بازبينی به تدریج منتشر می‌شوند.
- حق حذف نظرات برای مدير سایت در صورت توهین‌آميز بودن محفوظ است.
- نظرات بی‌ارتباط با موضوع پاک می‌شوند.
- شماره آی‌.پی شما بدليل جلوگيری از حمله‌های خرابکاران ثبت می‌شود.
- نظرهایی که بدون آدرس وبلاگ یا ایمیل باشند منتشر نخواهند شد

| لينک ثابت |  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 17:6    | 

پیر ما که بنيانگذار بزرگترین انقلاب مستضعفان در جهان است فرمود: نگذارید این انقلاب به دست نااهلان بیفتد. آقای ضرغامی شما چرا اجازه می‌دهید که نااهلان در صدا و سیما مشغول به کار شوند؟ صدا و سیما قرار است تریبون سخن گفتن گروهک لیبرال ضد نظام باشد؟ و نظرات آنها را منعکس کند؟ آیا می‌توان صدا و سیمایی که با نگاه مردم بیگانه است را رسانه ملی نام نهاد؟
 
آنان مکر کردن و خدا هم مکر کرد که خدا بزرگترین مکر کنندگان است. آقای ضرغامی خیلی مواظب باشید دخترهای سکولار سینه‌چاک امپریالیسم با مقنعه وارد صدا و سیما می‌شوند و برای شبکه‌های تحت نظارت شما به عنوان نویسنده مطلب می‌نویسند. همین‌هایی که تا دیروز تراکت‌های نامزد مورد توافق سکولارها و لیبرال‌ها را در شهرک غرب پخش می‌کردن تا مانتوهای بالای زانو بپوشند حالا با حجاب از گزینش سازمان مطبوع شما رد شده‌اند و در داخل صدا و سیمای جمهوری اسلامی که هیچ اعتقادی به آن ندارند مشغول بکارند.
 
یک موی کوخ‌نشینان را با هزاران کاخ‌نشین عوض نخواهیم کرد. ما رفیق مستضعفان و دشمن مستکبران هستیم. برادران و همسنگران سپر از دست میندازید که این دشمن نابکار خیال عقب‌نشینی ندارد. دشمن قسم خورده‌ای که ۲۸ سال است به اشکال گوناگون سعی در شکست "انقلاب ضدامپریالیستی مستضعفان جهان" دارد حالا با ترفندی جدید به جنگ با ما آمده است.
 
فرزندان خمینی کبیر در این جدیدترین سنگر مبارزه با امپریالیسم تا آخرین قطره خونشان از آرمان پیرشان دفاع خواهند کرد.
 
 
 
حركت وبلاگی نقد دانشگاه عمومی؛ صدا و سيمای جمهوری اسلامی لبیک به دعوت حامد طالبی
 
حرکت وبلاگی نقد رسانه‌ی ملی (پله پله تا ملاقات خدا)

صدا و سیمای ما، نظارت! نظارت! (هيهات)

رسانه ملی نيازمند خانه تکانی است (فصل آگاهی)

دوستانه با صدا و سیما  (ارمينه)

اين سيما دانشگاه نيست (پيام دل)

جشنوراه وبلاگی نقد صدا و سیما را یاری کنید (تاملات)

كجراهه هاي رسانه ملی (شاهراه عدالت)

تفاوت دين من با آقای صدا و سيما (با سيد علی ‏تا فتح ‏قدس ‏و مكه)

آقای ضرغامی لطفا كات (خط مقدم)

نقد دانشگاه عمومی (روایتی دیگر)

اينجا واشنگتن است؛ صدا و سيمای ايالات متحده آمريكا (منتظر)

مسئولین رسانه ملی ارزشی‌ها نگرانند (عدالت جو) 

مشکل از ما نیست، مشکل از شماست (دستنوشته های یک دانشجو)

به کجا چنین شتابان... (خمينيسم) 

جناب ضرغامی لطف كنيد در اين صدا وسيما را گل بگريد (نسل بيدار)

صدا و سیما و ده نکته (شب بو)

بی‌پرده با مدیریت نابسامان صدا و سیما (محراب اندیشه)

صدا و سیما مثل یک سیب است (بیا که تنهای تنهاییم)

چیزی شبیه به یک ویروس (عصر موعود)

صدا... رفت! تصوير... رفت! (دست گرم)

سه مشکل محوری صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران (تاملات)

اندر احوالات رسانه‌ی ملی (پاسخگویی)

صدا وسیما از نظر رهبرحکیم و امام و دوستان وبلاگ نویس (دانش پژوه)

مساله به این سادگی‌ها هم نیست! (تاربلاگ ايليا)

از نقد فرهنگی توسط سندیکای کامیونداران تا اخراج نیروهای انقلابی (توهمات یک دانشجوی بسيجی غرب‌زده)

این چه راهی است که صدا و سیمای ضرغامی برگزیده؟! (غرب شناسی)

نقدهایی برای بهتر شدن صدا و سیما (صهيون پژوه)

 لاريجانی-ضرغامی؛ از پهن كردن تا تو خالي كردن  (پرسه در همين حوالی)

مخاطب نشناسی صدا و سيما (مجاهدت)

دانشگاه عمومی از حرف تاعمل (دوست مهربان)

چهار مشکل جدی در رسانه ملی (آرمانخواهی)

ضرغامی مردی فانوس به دست (بصيرت)

چه می‌کنه این ضرغامی؟ (بسيج جهانی)

آقای ضرغامی سلام  (والعصر)

آقا صدا و سیمای جمهوری اسلامیه (راز خون)

سرگشاده با رياست صدا و سيما (ناگفته‌ها)

سدا و صیما جمهوری اسلامی؛ چندین غلط مردود (انجمن مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمن)

دروغگویی رادیو تلویزیونی (پاسداران)

از چندصدایی تا لمپنيسم (نگرانی)

آقای ضرغامی شما را به خدا این توصیه‌های حضرت آقا را دریابید (خاکریزیسم)

از نقد رادیو تلویزیون تا نقد صدا سیما  (کافه اندیشه)

صدا و سیمای ما (مصائب احمدی نژاد)

 کو گوش شنوا در صدا و سیما؟ (دست‌نوشته‌های یک احمد)

 

لینک:

رادیو زمانه فرزاد حسنی را قهرمان می‌خواند قهرمان پوشالی فنچ‌بچه‌های دوم خردادی!

 

توجه:
- کوتاه و درمورد موضوع بنويسيد.
- نظرهایی که به شیوه‌ی فارگلیس يا پينگليش نوشته شده باشند، حذف می‌شوند.
- از نوشتن نظرهای چند قسمتی خودداری کنيد. تنها یک نظر از هر نفر پذيرفته می‌شود.
- نظرها پس از بازبينی به تدریج منتشر می‌شوند.
- حق حذف نظرات برای مدير سایت در صورت توهین‌آميز بودن محفوظ است.
- نظرات بی‌ارتباط با موضوع پاک می‌شوند.
- شماره آی‌.پی شما بدليل جلوگيری از حمله‌های خرابکاران ثبت می‌شود.
- نظرهایی که بدون آدرس وبلاگ یا ایمیل باشند منتشر نخواهند شد.

| لينک ثابت |  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 2:15    | 

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام
از سرفه‌های چرکی سیگار خسته‌ام
 
دیگر دلم هم برای تو پر نمی‌زند
از آن نگاه رذل طمعه‌دار خسته‌ام
 
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته‌ام
 
از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها
از دیدن حضور علفزار خسته‌ام
 
چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد
از واژه دو وجهه‌ای تکرار خسته‌ام
 
از قصه‌هایی گرم و نفس‌های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام
 
هر گوشه از اطاق بهشتی‌ست بی‌نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام
 
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست‌های بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام
 
از راز دکمه‌‌های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته‌ام
 
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام
 
من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم
از این چرندیات پر آزار خسته‌ام
 
من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام
از بودن مکرر بر دار خسته‌ام
 
من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم
از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام
 
اندیشه فولادوند
| لينک ثابت |  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:13   

من الان آخه نصف شب است. من الان آخه توپم پر است از سياهی، قهوه‌ای، زرشکی و جگری. من الان آخه بدون کوچکترين زرد و سبز و آبی در درون، خطاب به جمعيتی پر از انفرادی و فرديتی بی‌زوج بی‌آنکه مخاطبی رو به روم باشد در شبی که کمی عجيب و کمی چرت و کمی پلاستيکی است می‌نويسم. اسم اين چيزها بيشتر از آن که نوشتن باشد بالا آوردن است احتمالن. فعلن دلم به اندازه هزار و يک قاطر خونه گرفته است.
| لينک ثابت |  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:54    | 

صورتش رنگ پریده بود. داشت مثل بید می‌لرزید. گفت: توی میدان محسنی گشت ارشاد نیروی انتظامی به جرم اینکه گردنبدش معلوم است بهش گیر داده و مجبورش کردن سوار هایس شود. چند تا دختر دیگر را هم به جرم بدحجابی سوار می‌کنند. بعد ماشین به مقصد وزرا به حرکت می‌افتد. وسط راه یک مامور نیروی انتظامی با لباس فرم با زبان بی‌زبانی درخواست نفری ۳۰ هزار تومان می‌کند تا دخترها را آزاد کنند. سارا که گردنبندش معلوم بود با دادن ۳۰ هزار تومان سر خیابان گاندی از ماشین هایس گشت ارشاد پیاده می‌شود.
 
توی بهت هستم که مهرنوش با کیف دستی‌اش محکم می‌کوبد توی سینه‌ام و می‌گوید: این همون عدالتی است که ازش دفاع می‌کنی؟ این چه عدالتیه که دختر مردم به زور سوار ماشین می‌کنند تا تیغش بزنند؟
| لينک ثابت |  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 13:2    | 

تاب بیاور دختر
تاب بیاور
تا آب از سرمان بگذرد
 
پنجمین‌شنبه از چهارمین مرداد بی‌بامداد
کافه De France
| لينک ثابت |  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:13   

خودکشی لاس زدن با مرگ است. و چه عشق بازی غریبی است این کار؟ فراموش نکنید کسی تصمیم خودکشی را نمی‌گیرد. خودکشی با بعضی‌هاست. در خمیره و سرشت آنها‌ست. وسوسه خودکشی لذت‌بخش‌ترین وسوسه‌هاست. حتی از وسوسه خیانت دخترهای اغواگر هم بالاتر. برای همین است که فم‌فتالترین زن هالیوود یک روز به این نتیجه رسید که خودکشی کند.

از مرلین مونرو تا براتیگان، از صادق هدایت تا ویرجینیا وولف، از ارنست همینگوی تا کافکا. دراکولا و کرگدنی را سراغ دارید که خودکشی نکرده باشد؟ چه رازی در خودکشی نهفته است؟  به قول خواجه عبدالله انصاری: بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر خوش زندگی خواهی.

آنچه پس از خودکشی صادق هدایت درباره‌اش گفتند و نوشتند آنقدر دچار پارادوکس است که قابل تکرار نیست، و آنقدر متضاد است که دود را از کله بلند می‌کند. گفتند: تصمیم گرفت به پاریس برود و در آنجا خودکشی چون تهران را لایق نمی‌دانست. گفتند: خیر، این کار را کرد تا میهن آریایی خود را به خون خویشتن نیالاید.

اما اگر چه در جایی نگفتند و ننوشتند از آنچه گفتند و نوشتند چنین بر می‌آید که او را در مسلک شهدا می‌شمارند. و این یکی را درست می‌پندارند، چون سرنوشت شهید - گذشته از اشکال گوناگونی که به خود می‌گیرد - در نفس خود یکسان است: همه شهدا را اول مصلوب می‌کنند و سپس می‌گویند او اصلن آمده بود برای نجات ما مصلوب شود!

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. حضور مرگ همه موجودات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می‌کند. این صدای مرگ است.

کسانی که خودکشی می‌کنند یک مغناطیس خیلی قوی در بدنشان آنها را به سوی مرگ می‌کشد. به سوی بزرگترین راز زندگی. سرتاسر زندگی، ما یک bete pourchasse بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده و حسابی از پا در آمده. فقط مقداری reflexes به طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم.

 

پانوشت:

:: متاسفانه هنوز زنده‌ام  پریسا، دختری که می‌خواست برود پشت حوصله‌ی نورها دراز بکشد و ما را برای خوردن یک سیب تنها بگذارد.

| لينک ثابت |  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:4