2- پیشنهاد تئاتر: الکترا و رومئو و ژولیت، کیومرث مرادی
۳- پیشنهاد موسیقی: Duran Duran - Come Undone
۵- التماس دعا (داریم هالیدی میریم اسپانیا)
حمیدرضا علاقهبند
سین سیتی یک کارتون نوآر است. یک شاهکار در تاریخ سینما. اگر غیر از این فکر میکنید خواندن گردباد برای شما وقت تلف کردن و مضر است. چون هیچ چیزی از آن نخواهید فهمید. همان گونه که از سین سیتی سر در نیاوردید. بهترین راه کلیک کردن روی بستن پنجره این وبلاگ و خروج از آن است.
سین سیتی یکی از فیلمهای محبوبم است. بیشتر از صدبار تا حالا آن را دیدهام. احساس میکنم این فیلم به خودم تعلق دارد. رابرت آنتونی رودریگوئز، یکی از رفقای خل و چل کوئنیتین تارانتینو است. که به تاریخ 20 ژوئن 1968 در سان آنتونیوی تگزاس متولد شد.
رودریگوئز اکثر اوقات بجز کارگردانی و نویسندگی فیلمهایش، تدوین، مدیریت فیلمبرداری، اپراتوری دوربین، اپراتوری استدی کم، آهنگسازی، برنامه ریزی تولید، مدیریت جلوههای ویژه و تدوین صدا را نیز بر عهده دارد و به این خاطر به فیلمهایش لقب عوامل یک نفره دادهاند.
این رفیق دیوانهی کوئنیتن اولین بار در اوایل دهه نود با تارانیتنو در فیلم چهار اتاق همکاری کرد. که هر کدامشان یک اپیزود از این فیلم را ساختند و در سال ۱۹۹۵ چند سکانس از فیلم تحسین شدهی پالپ فیکشن را کارگردانی کرد. سال ۱۹۹۸ با تارانتینو فیلم تریلر خونآشامی از گرگ و میش تا سحر را ساخت. تارانیتنو برایش فیلنامهی فیلم را نوشت. در سالی که فیلمهای بتمن برای همیشه و چشم طلایی بودجهها را به بیش از 100 میلیون دلار رسانده بودند دسپرادو تنها 7 میلیون دلار هزینه داشت. در این فیلم کوئنیتن هم نقش کوتاهی داشت.
رودریگوئز در سال 2005 فیلمی با نام سینسیتی و با همکاری فرانک میلر ساخت که اقتباسی از مجموعه کمیک استریپهای فرانک میلر به همین نام بود. میلر هرگز تا آن زمان راضی نشده بود که اجازه اقتباس از کارهایش را بدهد اما رودریگوئز او را راضی کرد و به او گفت که نمیخواهد از آنها اقتباس کند بلکه میخواهد آنها را ترجمه کند. تارانتینو نیز در این فیلم به عنوان کارگردان مهمان یک صحنه را کارگردانی کردکه در عوض آن فقط یک دلار گرفت.
سین سیتی دارای سه اپيزود است که در شهری به اسم باسين می گذرند. در اپيزود اول پليسی به اسم هارتيگان، قرار است پس از ساليان طولانی خدمت بزودی بازنشسته شود اما او قصد دارد قبل از بازنشست شدن يک دختر بچه 11 ساله را از دست يک قاتل بچهباز و خطرناک آزاد سازد. در اپيزود دوم مردی بیریخت و قوی هيکل به اسم مارو عاشق فاحشهای به اسم گلدی میشود اما يکروز که از خواب بر میخيزد متوجه میشود گلدی به قتل رسيده و صحنه جنايت هم طوری است که او را قاتل نشان میدهد. بنابراين مارو برای يافتن قاتلين واقعی دست بکار میشود. در اپيزود سوم فردی به اسم دوئايت که تحت تعقيب پليس است به فاحشههای شهر کمک میکند تا جسد پليسی را که ناخواسته سبب قتلش شدهاند از پليس پنهان کنند اما يک گروه تبهکار اقدام به دزديدن دوست دختر دوئايت می کنند تا مانع اقدامات او شوند.

بازرس هارتیگان به خاطر نجات جان نانسی از جان خود گذشت
سین سیتی خیلی چیزها دارد. یکی از آنها جسیکا آلبا-ی دوستداشتنی و خوردنی است. این دختر خط نامریی و پیوند دهندهی سه اپیزود فیلم با همدیگر است. جسیکا با آن بدن برنزه و صورت افسون شدهاش در نقش نانسی برای همیشه خواستنی است. خوش به حال کسی که او را به آغوش میکشد.
محصول تیمورک رابرت، فرانک و کوئنیتن اعجاببرانگیز، جذاب، سرگرمکننده، بامزه، جالب و فیلم سیاه، خونی و خوبی است. پر از مفاهیم اگزیستانسیالیسم است. دیالوگهایی به غایت جاودانه دارد. انتقام، این واژه مورد علاقهی تارانتینو از سر و کول فیلم به شدت بالا میرود. تنورهاش را میتوان در سلولویید به سلولوییدش حس کرد.
هیچ وقت نباید گذاشت حق مظلوم توسط ظالم پایمال شود. اگر او نمیتواند از حق خود دفاع کند. تو که میتوانی. تو از او در برابر ظالم دفاع کن. نگذار حق مظلوم لگدمال شود. حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودت تمام شود. تا آخرین لحظه مبارزه کن. مردن در دفاع از مظلوم مقدسترین مرگها است. فراموش نکن، همه بالاخره یک روز میمیرند. ولی فقط بعضیها در رختخواب به اعزارییل تسلیم نمیشوند.
روی جلد دیویدی زودیاک نوشته شده است: این فیلمی از سازندهی هفت و فایتکلاپ است. ولی حیف که هیچ اثری از کارگردان آن دو فیلم در زودیاک به چشم نمیآید. 
ما تضمین خواهیم کرد که فقرا و محرومان بر سرزمین مولودی خود حکومت کنند.
نلسون ماندلا
برای ما واقعن افتخار بزرگی است در عصری زندگی میکنیم که با چشمهای خود پیروزی خون بر شمشیر را دیدم. دیدم که چگونه ارتش اسراییل که میلیاردها دلار برای قدرتمند بودنش هزینه شده است در برابر اراده فرزندان پیرما به زانو درآمد. چگونه کشوری که تنها در دنیا تانک مرکاوا در اختیار دارد باز شکست میخورد؟ اینجاست که فیزیک، ریاضی و مرکاوا کم میآورند. اسراییل روی کاغذ برندهی هر جنگی است ولی در عمل جهانی شکست او را به چشم دید.

مبارزه با امپریالیسم جغرافیا ندارد
همه انتظار داشتند اسراییل یک روزه لبنان را شکست دهد. ولی تقدیر جای دیگری نوشته شده بود. ۳۳ روز مقاومت حزبالله لبنان در برابر ارتشی که تا به حال شکست نخورده بود چیزی شبیهه معجزه است. روزی کودکان تقویمهای نیامده از رشادتها و مقاومتهای بچه شیعههای علی در جنوب لبنان داستانها خواهند گفت.



آری این چنین است برادر، وقتی پتوی مخملی سروس هست دیگر احتیاجی به سروش نیست. حامیان اینترکورس با اسانس جی اسپات از سینهچاکان شریعتی چه میفهمند؟
برادر جان، مقلدین نود به صد احکام الیزابت استانتون از جلال چه میخوانند؟ تو برایم بگو که هوراکشان مکدونالد، کوکاکولا و آزادی جنسی از غربزدگی چه درکی دارند؟
آری برادر، در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را میخورد و میتراشد و این دردها را به کسی نمیتوان ابراز کرد. دیگر وسط سانشاین، لاته و آیسپک مجالی برای صحبت شاملو نیست.
برادر جان دیگر سخن از سارتر، فوکو، پوپر، دریدا، رهبران فکری و معنوی و خدایگان پستمدرن و دیکانستراکسیون بیهوده است. آنهایی که با چشمهای خود ۱۹۶۸ پاریس و ۱۹۷۸ تهران را دیدند، جوانهای پاریس و جوانهای تهران چگونه جهان پوچ امپریالیسم را به لرزه در آورند. جهان پوک و پر از اعتماد کاپیتالیسم را.
آری برادر، بدترین راه جلب توجه پوشیدن کفش پاشنه بلند در سنگلاخ و اعلامیه پریود در وبلاگ است و مزخرفترین، خندهدارترین، ابلهانهترین اعتراف به حماقت در تاریخ وبلاگستان فارسی پاسخی است که در جواب سوال هنوز شوهر نکردهای؟ میدهند.
برادر جان، نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند، روشنفکر به چه حقی میتواند چنین کند؟ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیلهایی که در عرصههای خاص خود انجام میدهد امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد. عادتها و شیوههای عمل و اندیشه را متزلزل کند، آشناییهای پذیرفته شده را بزداید، قاعدهها و نهادها را از نو ارزیابی کند و بر مبنایی همین دوباره در شکلگیری اراده سیاسی شرکت کند.
این چنین است برادر، کافهنشینان شیتان فیتانی خیابان فرشته و مریدان دکاتر کورتاژ از ترنج نامجو چه میشنوند؟ دیگرکشان سقط جنینپرست از خودوبرانگری چه میدانند؟ برادر ای کاش میدانستی خودکشی یک لحظه تا مرگ است و خودویرانگری پله پله تا ملاقات. در شهری که دخترکانش در رویای سوتین و بیکینی برای هیفوس هورا میکشند دیگر جایی برای درد، آه، زخم، بخیه، چرک، خون و فریاد باقی نمیماند.
آری برادر میان این همه بدنهای برنزه شده، قرصهای ضدبارداری، رنگ سوتینها، بوی گوچی، آرمانی، لاگست، میان این همه اند کلاس دیگر کسی به یاد شریعتی، جلال و صادق نیست. نئوفمینیستهای میلیون دلاری پساساختارگرا، چه دانند قیمت نقل و نبات؟ هنوز گشنگی نکشیدی تا بدانی قدر لوبیا پلو. آری این چنین بود برادر، هیچ دستاورد بشری به حماقت مشروعیت نمیبخشد.
در این رختخواب نمناک که بوی بدن تو و من را میدهد یک روز عاشقانهترین پچ پچها در گوشمان شکل میگرفت و حالا صدای تهی است و غار غار کلاغی که از فراز سر ما پرید.
ما نازک بودیم
...میخواهم این درد را مزهمزه کنم تا طعم تلخ آن هیچگاه از یادم نرود. میخواهم تلخی آن دائمن افزون یابد، بیاید، بیاید، مرا یکپارچه مسموم کند، روحم را، جسم را، دلم را... این جنگ من است با من، حرفی ندارم... .
میخواهد مزهی تلخ درد را بچشد. این آگاهی داشتن از تلخی قبل از چشیدن آن. این چشیدن. این خواستن درد. این که تلخیاش بیشتر شود. اینها همه یعنی خودویرانگری. با آگاهی کامل به سمت درد رفتن این یعنی لذت خودویرانگری. چایکوفسکی لعنتی. این آهنگساز بزرگ روس که دیگر خدای خودویرانگری است. با آگاهی کامل از جام شرابی که یک بیمار مسلول (مبتلا به سل) لب زده شراب مینوشد. اوج لذت. انتهای خودویرانگری. سقف نابودی. دیالوگهای شب یلدا چقدر مرموز است، بگذار این درد زخمت بزنه... بگذار روحت رو زخمی کنه... بگذار اون قدر این چاقو ببره که کند شه. دوست دارم وقتی برای آخرین بار میمیرم این ترانه جادویی را گوش کنم:
کاملیا انتخابیفرد این دختر روزنامهنگار اصلاحطلب دیروز و خبرنگار فعلی آسوشیتدپرس که با عنایات خاصه توانست پلههای ترقی را یکی یکی بپیماید. و راه صد ساله را چند شبه برود با انتشار کتاب خاطراتش و افشاگریهای دوران کار روزنامهنگاریش این روزها توی بورس است.
وی با استفاده بهینه از اکساسوارهای زنانه و حربه جنسی و با یاری لابی مخفی، برخی سیاسیون سفت دهان اما سست تنبان اصلاحطلب را به پای میز مصاحبه میکشاند و اخبار بسیار محرمانهای که با عشوههای این دختر روزنامهنگار از زیر زبان برخی سیاسیون اصلاح طلب بیرون کشیده میشود و به جای انتشار در روزنامه «زن» سر از رسانههای بیگانه در میآرود.
کاملیا انتخابی فرد بعد از توقیف روزنامه «زن» بدون هیچ مشکل و مانعی از ایران خارج شد و در قامت گزارشگر ویژه خبرگزاری آسوشیتدپرس و در کنار آن رادیو فردا که از قبل زمینهی حضورش فراهم شده بود ظاهر گردید.
این دختر که آینه تمامنمای کسانی است که عرق ملی ندارند و یک شبه شرف، ناموس و وطن را به پشیزی طاق میزنند است. وقتی نام کاملیا انتخابی فرد را در گول سرچ میکنید به مطلبی میرسید که این دختر در خبرنامه گویا درباره فحشا در جمهوری اسلامی نوشته بود. ولی ایشان آن روزها فراموش کرده بودن که از خود و شبنشنینیهایش با سران اصلاحطلب بگوید.
نیکآهنگ کوثر درباره کاملیا انتخابیفرد مینویسد: آیا جذب نیرو در سرویسهای روزنامه زن از سوی بعضی دبیران سرویس مرد، بر اساس سابقه کار یا کیفیت آثار روزنامهنگاران زن بود؟ لطفا به تاریخ انتشار روزنامه و مطالب منتشره رجوع کنید! نمی گویم که تبعیض موجود بر اساس روابط نامشروع یا...بوده، ولی آیا تبعیضی وجود داشت؟ این تبعیض تا کجا تاثیر گذار بود؟ به جزئیات اشاره نمیکنم، و از بسیاری مسائل گذشتهام، بخصوص در مورد آنانی که هنوز در ایران هستند و مشغول کار شرافتمندانه روزنامهنگاری... .
اگر دبیر سرویسی یا سردبیر روزنامهای امکان پیشرفت خبرنگاران را بر اساس قیافه و ظاهر و برخورد های ویژه بدهد، وای به روزگار مطبوعات، و وای به روزگار آنها که اینچنین بالا آمده اند، و وای بر ما که همچنان خفه شدهایم که آب از آب تکان نخورد. نیک آهنگ کوثر در ادامه افشاگری آپارتاید جنسی حاکم بر مطبوعات تهران می گوید: سالها پیش ژیلا بنییعقوب در کتابش بخشی از روابط حاکم بر تیم صبح امروز را بر ملا کرد. تازه ژیلا نگفت سو استفادههای جنسیتیی حاکم بر بعضی از سرویسها به چه صورتی بوده است.
دیروز با یکی از همکاران سابق که فمینیست سابقه داری هم هست تلفنی صحبت میکردم. می گفت چرا خیلیها نمی خواهند بپذیرند که بعضی از دخترها در مطبوعات ایران برای پیشرفتشان از جنسیت خود بدترین استفادهها را دارند میکنند. فکر نکنید داستانهایی که از شرکتهای خصوصی و سواستفادههای جنسی که ازمنشیها می شود در مطبوعات ما وجود ندارد.
فکر نکنید بعضی از دبیران سرویسها به سادگی از حروفچینان بیچاره در بخش فنی روزنامهها گذشته اند. هیچ ماجرایی یکطرفه نیست، برای بوجود آمدن یک ظلم، هم ظالم لازم است و هم مظلوم، و فضای بعضا ظالمانه موجود نمیگذارد بعضی از این مظلومیتها بر ملا شود، چرا که میدانیم با آبروی زنان چه میکنند.
آپارتاید جنسی را به راحتی میتوان از لابهلای سخنان نیکان در پشت پرده مطبوعات تهران دید. آن هم در روزنامه صبح امروز که توپخانه جبهه مشارکت بود. روزنامهای که سعید حجاریان و اکبر گنجی آن را اداره می کردند.
لینک:
:: کتاب خاطرات کاملیا انتخابیفرد گوگل بوک
:: افشاگری کاملیا انتخابیفرد درباره عطریانفر
:: افشاگری کاملیا انتخابیفرد درباره فائزه هاشمی و قتلهای زنجیرهای
توجه:
- کوتاه و درمورد موضوع بنويسيد.
- نظرهایی که به شیوهی فارگلیس يا پينگليش نوشته شده باشند، حذف میشوند.
- از نوشتن نظرهای چند قسمتی خودداری کنيد. تنها یک نظر از هر نفر پذيرفته میشود.
- نظرها پس از بازبينی به تدریج منتشر میشوند.
- حق حذف نظرات برای مدير سایت در صورت توهینآميز بودن محفوظ است.
- نظرات بیارتباط با موضوع پاک میشوند.
- شماره آی.پی شما بدليل جلوگيری از حملههای خرابکاران ثبت میشود.
- نظرهایی که بدون آدرس وبلاگ یا ایمیل باشند منتشر نخواهند شد

صدا و سیمای ما، نظارت! نظارت! (هيهات)
رسانه ملی نيازمند خانه تکانی است (فصل آگاهی)
دوستانه با صدا و سیما (ارمينه)
اين سيما دانشگاه نيست (پيام دل)
جشنوراه وبلاگی نقد صدا و سیما را یاری کنید (تاملات)
كجراهه هاي رسانه ملی (شاهراه عدالت)
تفاوت دين من با آقای صدا و سيما (با سيد علی تا فتح قدس و مكه)
آقای ضرغامی لطفا كات (خط مقدم)
نقد دانشگاه عمومی (روایتی دیگر)
اينجا واشنگتن است؛ صدا و سيمای ايالات متحده آمريكا (منتظر)
مسئولین رسانه ملی ارزشیها نگرانند (عدالت جو)
مشکل از ما نیست، مشکل از شماست (دستنوشته های یک دانشجو)
به کجا چنین شتابان... (خمينيسم)
جناب ضرغامی لطف كنيد در اين صدا وسيما را گل بگريد (نسل بيدار)
صدا و سیما و ده نکته (شب بو)
بیپرده با مدیریت نابسامان صدا و سیما (محراب اندیشه)
صدا و سیما مثل یک سیب است (بیا که تنهای تنهاییم)
چیزی شبیه به یک ویروس (عصر موعود)
صدا... رفت! تصوير... رفت! (دست گرم)
سه مشکل محوری صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران (تاملات)
اندر احوالات رسانهی ملی (پاسخگویی)
صدا وسیما از نظر رهبرحکیم و امام و دوستان وبلاگ نویس (دانش پژوه)
مساله به این سادگیها هم نیست! (تاربلاگ ايليا)
از نقد فرهنگی توسط سندیکای کامیونداران تا اخراج نیروهای انقلابی (توهمات یک دانشجوی بسيجی غربزده)
این چه راهی است که صدا و سیمای ضرغامی برگزیده؟! (غرب شناسی)
نقدهایی برای بهتر شدن صدا و سیما (صهيون پژوه)
لاريجانی-ضرغامی؛ از پهن كردن تا تو خالي كردن (پرسه در همين حوالی)
مخاطب نشناسی صدا و سيما (مجاهدت)
دانشگاه عمومی از حرف تاعمل (دوست مهربان)
چهار مشکل جدی در رسانه ملی (آرمانخواهی)
ضرغامی مردی فانوس به دست (بصيرت)
چه میکنه این ضرغامی؟ (بسيج جهانی)
آقای ضرغامی سلام (والعصر)
آقا صدا و سیمای جمهوری اسلامیه (راز خون)
سرگشاده با رياست صدا و سيما (ناگفتهها)
سدا و صیما جمهوری اسلامی؛ چندین غلط مردود (انجمن مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمن)
دروغگویی رادیو تلویزیونی (پاسداران)
از چندصدایی تا لمپنيسم (نگرانی)
آقای ضرغامی شما را به خدا این توصیههای حضرت آقا را دریابید (خاکریزیسم)
از نقد رادیو تلویزیون تا نقد صدا سیما (کافه اندیشه)
صدا و سیمای ما (مصائب احمدی نژاد)
کو گوش شنوا در صدا و سیما؟ (دستنوشتههای یک احمد)
لینک:
رادیو زمانه فرزاد حسنی را قهرمان میخواند قهرمان پوشالی فنچبچههای دوم خردادی!
توجه:
- کوتاه و درمورد موضوع بنويسيد.
- نظرهایی که به شیوهی فارگلیس يا پينگليش نوشته شده باشند، حذف میشوند.
- از نوشتن نظرهای چند قسمتی خودداری کنيد. تنها یک نظر از هر نفر پذيرفته میشود.
- نظرها پس از بازبينی به تدریج منتشر میشوند.
- حق حذف نظرات برای مدير سایت در صورت توهینآميز بودن محفوظ است.
- نظرات بیارتباط با موضوع پاک میشوند.
- شماره آی.پی شما بدليل جلوگيری از حملههای خرابکاران ثبت میشود.
- نظرهایی که بدون آدرس وبلاگ یا ایمیل باشند منتشر نخواهند شد.
خودکشی لاس زدن با مرگ است. و چه عشق بازی غریبی است این کار؟ فراموش نکنید کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد. خودکشی با بعضیهاست. در خمیره و سرشت آنهاست. وسوسه خودکشی لذتبخشترین وسوسههاست. حتی از وسوسه خیانت دخترهای اغواگر هم بالاتر. برای همین است که فمفتالترین زن هالیوود یک روز به این نتیجه رسید که خودکشی کند.
از مرلین مونرو تا براتیگان، از صادق هدایت تا ویرجینیا وولف، از ارنست همینگوی تا کافکا. دراکولا و کرگدنی را سراغ دارید که خودکشی نکرده باشد؟ چه رازی در خودکشی نهفته است؟ به قول خواجه عبدالله انصاری: بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر خوش زندگی خواهی.
آنچه پس از خودکشی صادق هدایت دربارهاش گفتند و نوشتند آنقدر دچار پارادوکس است که قابل تکرار نیست، و آنقدر متضاد است که دود را از کله بلند میکند. گفتند: تصمیم گرفت به پاریس برود و در آنجا خودکشی چون تهران را لایق نمیدانست. گفتند: خیر، این کار را کرد تا میهن آریایی خود را به خون خویشتن نیالاید.
اما اگر چه در جایی نگفتند و ننوشتند از آنچه گفتند و نوشتند چنین بر میآید که او را در مسلک شهدا میشمارند. و این یکی را درست میپندارند، چون سرنوشت شهید - گذشته از اشکال گوناگونی که به خود میگیرد - در نفس خود یکسان است: همه شهدا را اول مصلوب میکنند و سپس میگویند او اصلن آمده بود برای نجات ما مصلوب شود!
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. حضور مرگ همه موجودات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره میکند. این صدای مرگ است.
کسانی که خودکشی میکنند یک مغناطیس خیلی قوی در بدنشان آنها را به سوی مرگ میکشد. به سوی بزرگترین راز زندگی. سرتاسر زندگی، ما یک bete pourchasse بودهایم. حالا دیگر این جانور traquee شده و حسابی از پا در آمده. فقط مقداری reflexes به طرز احمقانهای کار خودشان را انجام میدهند. گناهمان همین بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهایم.
پانوشت:
:: متاسفانه هنوز زندهام پریسا، دختری که میخواست برود پشت حوصلهی نورها دراز بکشد و ما را برای خوردن یک سیب تنها بگذارد.