تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

حمیدرضا علاقه‌بند هستم و از تهران می‌لاگم. این‌جا اوضاع قمر در عقرب است. صدای نارنجک‌ها و خمپارها قطع ناشندنی است. ما در زیر آتش سنگین توپخانه‌ها قرار داریم. منورها زمین را روشن کرده‌اند و این گونه است که ایرانی‌ها هر سال تمرین انقلاب می‌کنند. بوی لاستیک سوخته فضا را پر کرده، تاریکی شب استطار خوبی برای چریک‌های چهارشنبه سوری است. از آسمان و زمین مورد هدف تمام مواد منفجره و سلاح‌های سنگین و نیمه سنگین هستیم.

آژیر ماشین‌های آمبولانس و آتش‌نشانی آدم را بیاد فیلم‌های هالیوود و بیست سال پیش تهران می‌اندازد. آن موقع‌ها که صدام حسین تکریتی برای خودش برو و بیایی داشت، همان زمان‌ها که به خودش سردار قادسیه می‌گفت. نه مثل حالا که از تلویزیون به تماشای دادگاهش می‌نشینیم و امریکایی‌ها در موهایش دنبال شپش می‌گردند. آتش توپخانه خودی قطع ناشدنی است. صدای اسکادران هوایی گوش‌ها را کرده. بوی باروت مشام را آزار می‌دهد.

اگر چند ساعت دیگر مراسم ادامه داشته باشد باید فاتحه یک چیزی را خواند. ای کاش صدا و سیما امشب غریزه اصلی را بدون کم و کاست پخش می‌کرد شاید از بار آتش نیروهای خودی کم می‌شد. ای کاش از شارون استون دعوت بعمل می‌آمد و او بعد از نمایش به تشریح جز به جز صحنه‌های فیلم می‌پرداخت. یک نارنجک دست‌ساز با قدرت تخریبی چند نارنجک جنگی ستون ساختمانی که در بالای پشت بام آن مستقر هستم را به لرزه در آورد.

در حال حاضر می‌توانم بفهمم بچه‌ها توی آشوییتس، ویتنام، کرخه، بوسنی و... چه کشیده‌اند. این‌جا زمین زیر پایم می‌لرزد. خبر می‌رسد در تمامی نقاط تهران اوضاع به همین منوال است. فکر نکنم تا صبح بتوانیم دوام بیاوریم. زنده ماندن در این شرایط از شانس بالاتر است.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:24    | 

درژينسکی به عنوان مسئول امور امنیتی اتحاد جماهیر شوروی، در جلسات هیئت دولت هم شرکت می‌کرد. در یکی از این جلسات لنین یادداشتی برای درژینسکی فرستاد که در آن نوشته شده بود، «رفیق درژینسکی، چند نفر انقلابی در زندان‌ها هستند؟» درژینسکی زیر یادداشت لنین جواب داد، «در حدود هزار و پانصد نفر» و يادداشت را براي لنین پس فرستاد.

لنین پس از ملاحظه یادداشت زیر آن یک علامت بعلاوه گذاشت و اصل یادداشت و جواب آن دوباره نزد درژینسکی بازگشت. درژینسکی پس از ملاحظه یادداشت و علامتی که لنین زیر آن گذاشته بود، از جای خود برخواست و بی‌سر و صدا از اتاق خارج شد و فردای آن روز خبر وحشتناک اعدام دسته جمعی یکهزار و پانصد زندانی سیاسی همه را تکان داد.

درژينسکی، به اشتباه، علامت بعلاوه لنین را زیر یادداشت خود علامت صلیب و دستور اعدام دست جمعی آنها از سوی لنین تعبیر کرده و این دستور را شبانه به اجرا گذاشته بود.

تنها توضیحی که درباره این فاجعه داده شد از طرف منشی دفتر لنین بود، «لنين دستور اعدام زندانی‌ها را نداده و درژینسکی علامت بعلاوه لنین زیر یادداشت را سوء تعبیر کرده است. در واقع رفیق لنین معمولن زیر مطالبی را که می‌خوانده و به خاطر می‌سپرده چنین علامتی می‌گذارد.»

 

[ از لنین تا پوتین - نوشته محمود طلوعی - نشر تهران - ۱۳۸۵]

| لينک ثابت |  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 23:0   

خاتمی و یارانش (خاتمی چی‌ها) هشت سال هاشمی رفسنجانی را عالیجناب سرخ پوش خطاب کردند و بعد از آن در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری او را فرشته نجات نامیدند. آنچنان که بر روی پلاکاردهایشان نوشتند: برای مقابله با حکومت ترور و وحشت به هاشمی رای می‌دهیم.

پوپولیسم دوم خردادی به خوبی در این عکس نمایان است
از عالیجناب سرخ پوش تا فرشته نجات

خاتمی و یارانش ولی فراموش کرده بودند هشت سال قبل را، آن روزها که روزنامه‌های دوم خردادی هاشمی را به کاردینال ریشلیو تشبیهه می‌کردند و او متهم بود به دست داشتن در قتل‌های زنجیره‌ای و همکاری با پدر ژوزف در خصوص از میان برداشتن روشنفکران و دگراندیشان، تا از حضورش در مجلس ششم جلوگیری شود.

آقای خاتمی آیا می‌دانید از سلطنت‌طلب‌های جردن، سکولارهای پارک وی تا ویت‌کنگ‌های مرکز خرید گاندی همه امروز جمعه به لیست مورد تایید شما (یاران خاتمی) رای می‌دهند. آقای خاتمی این چه اصلاحاتی هست که می‌تواند فمینیست‌های هوادار آزادی جنسی، مشارکتی‌های سکولار و سلطنت‌طلب‌های طرفدار رضا پهلوی را دور شما جمع کند؟

اینها جمهوری اسلامی را قبول دارند؟ آقای خاتمی آیا امکان دارد معنای اصلاحات را به ما هم بگویید شاید فرجی حاصل شد. بالاخره باید به اصل یک چیز اعتقاد داشت و بعد درصدد اصلاح آن اقدام کرد. آخر چگونه کسی که جمهوری اسلامی را قبول ندارد خود را اصلاح طلب می‌نامد.

اصلاح طلبان (مشارکتی‌ها، فمینیست‌ها و سلطنت‌طلب‌ها) در اصل اپوزیسیون ضد نظام جمهوری اسلامی هستند که در انتخابات نهم ریاست جمهوری چاپلوسانه مجیز رفسنجانی را گفتند و این در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت شد. چون اگر ثبت نمی‌شد آنهایی که در روز دوم خرداد ۷۶ به خاتمی رای دادند حتمن در سوم تیر ۸۴ دکتر معین را به ریاست جمهوری می‌رساندند.

اصلاح طلبان و دوم خردادی‌های ای کاش مختصر عقل و شعوری هم برای ایرانیان (ایران برای ایرانیان) قائل می‌شدند و پاسخ می‌دادند که چطور یک شبه آن عالیجناب سرخ پوش و دجال قتلهای زنجیره‌ای تبدیل شد «برای مقابه با اختناق و وحشت به هاشمی رای می‌دهیم.» مگر این هاشمی آن رفسنجانی نبود که در صبح امروز و دهها روزنامه دوم خردادی او را امپراتور وحشت خطاب کردید.

 

زیر نویس:

:: حالا اگر شما می‌خواهید به لیست یاران خاتمی رای دهید میل خودتان است. فقط  وجدانتان را قاضی کنید.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:9    | 

در فیلم Lions for Lambs (شیرها در پوست گوسفندان) به کارگردانی رابرت ردفورد و بازیگری تام کروز و مریل استریپ و رابرت ردفورد، سکانسی هست که فرمانده نظامی ارتش امریکا در اتاق جنگ دارد برای نیروهای تحت امرش سخنرانی می‌کند. او می‌گوید: القاعده و عراق با کمک «آنها» دارند با ما می‌جنگد؟ یکی از افراد حاضر در جلسه از فرمانده سوال می‌کند: آنها کی هستند؟ فرمانده می‌گوید: به همه‌ی سوالها جواب دادم ولی به این جواب نمی‌دم. ناگهان دستش را به نقشه روی دیوار می‌برد و دوربین با نمای کلوزآپ نام ایران را نشان می‌هد. برای دیدن این سکانس وقتی از شروع فیلم ۶ دقیقه و ۳۵ ثانیه گذشته خودتان را آماده‌ کنید.

شیرها در پوست گوسفندان، Lions for Lambs

شیرها در پوست گوسفندان به ما می‌گویند: حمله‌ی نظامی امریکا به ایران اجتناب ناپذیر است.

آریان و ارنست دو دانشجوی مصمم دانشگاه وست کوست تحت تاثیر استاد خود -دکتر استیون مالی- (رابرت ردفورد) تصمیم می‌گیرند تا معنا و هدفی مهم برای زندگی خود دست و پا کنند. ازاین رو به ارتش پیوسته و برای جنگ به افغانستان فرستاده می‌شوند. در حالی آریان و ارنست بعد از گمشدن در حین عملیات برای زنده ماندن تلاش می‌کنند همزمان در واشنگتن، خبرنگاری آرمان‌گرا به نام جنین راث (مریل استریپ) موفق می‌شود تا برای مصاحبه با سناتور جاسپر ایروینگ - نامزد احتمالی ریاست جمهوری امریکا- (تام کروز) وقت بگیرد.

سناتور در طول مصاحبه از اهداف و نقشه‌هایش جهت کنترل خاورمیانه سخن می‌گوید و ایران اتمی را بزرگ‌ترین تهدید برای امنیت ملی آمریکا می‌نامد. او برای از میان بردن این خطر دستور طرح و اجرای عملیاتی نظامی را داده است. همان عملیاتی که آریان و ارنست در آن شرکت کرده‌اند. در کالیفرنیا نیز دکتر مالی سعی دارد از طریق گفت و گو بر دانشجوی دیگری از طبقه مرفه که در جبهه مخالف افرادی چون ارنست و آریان قرار دارد، تاثیر بگذارد... او می‌گوید: "تا به حال دیده نشده که شیرها توسط گوسفندها هدایت و رهبری شده باشند!"

Lions for Lambs (شیرها در پوست گوسفندان) با این هدف که ایرانی‌ها آن را ببینند تولید نشده بلکه برای مخاطب امریکایی است تا ذهنش قبل از حمله‌ی نظامی امریکا به ایران مورد شتشو قرار گیرد و آماده شود. همچنین در دقیقه ۲۷ فیلم تام کروز خطاب به مریل استریپ می‌گوید: "به خاطر آوردن عدالت مجبوریم با افغانستان و ایران بجنگیم." بله برای آوردن عدالتی که نمونه‌اش را در ابوغریب دیدم.

امریکا در مورد افغانستان و عراق از گزینه حمله‌ی نظامی استفاده کرد. ولی درباره‌ی ایران کمی محتاط عمل می‌کند و امیدوار است بتواند با انهدام از درون (کودتای رنگی و انقلاب مخملی) ایران را ساقط کند.

درباره عملیات انهدام از درون امریکا به صورت مستقیم وارد جنگ با ایران نمی‌شود. بلکه از کشورهای دیگر برای این کار استفاده می‌کند. همپیمانانش در ناتو. هلند به عنوان پایتخت اروپایی اسراییل در جهان شناخته می‌شود و آگاهان به آمستردام حیاط خلوت صهیونیسم می‌گویند، یهود هیچ وقت دلش برای ما نخواهد سوخت. حالا چه اتفاقی افتاده که مهدی جامی یکهو از فمینیست‌ها برای کار در رادیو زمانه دعوت کرده است و آنها هم به وی یکهویی لبیک گفته‌اند.

به نظر شما مشکوک نیست همکاری فمینیست‌ها با رادیو زمانه در این مقطع زمانی حساس؟ آنهم حضور فمینیست‌های دانه درشت؟ منظورم از دانه درشت فمینیست‌هایی هستند که قبلن در ایران زندگی می‌کردند و حالا مقیم اروپا و امریکا هستند.

اهداف پروژه‌ها از اهمیت و الویت بالایی برخوردارند، به همین دلیل در ابتدا باید به بررسی تامین هزینه‌های رادیو زمانه پرداخته شود. جمله‌ای که در بند دوم معرفی رادیو زمانه در سایت آن نوشته شده است به شدت هدف پروژه رادیو زمانه را از تاسیس آن بیان می‌کند: «در سال 2004 و با همت ايرانيانی مانند فرح کريمی، نماينده‌ی پارلمان هلند، بودجه‌ای در اين پارلمان به تصويب رسيد تا رسانه‌ای فارسی‌زبان، با هدف تعامل فرهنگ‌ها و پيشبردِ آرمان حقوق بشر، در آمستردام بنيادگذاشته شود. منبع مالی اصلی راديو زمانه، بودجه‌ی مصوب پارلمان هلند است که در اختيار يک نهادِ رسانه‌ای مستقل با عنوان Press Now قرار گرفته است.»

رادیو زمانه چنان از ادبیات لطیفی استفاده می‌کند که انگار پارلمان هلند نجات دهنده‌ی ایرانیان است و با فداکاری‌های خانم فرح کریمی در حال کمک به گسترش حقوق بشر در ایران هستند. هلند جمع اضداد است. وقتی صاحب اصلی رادیو زمانه سازمان هلندی «پرس ناو» است که روابط آن با دفتر دیک چنی بر هیچ کس پوشیده نیست.

باید در پیوند اخیر فمینیست‌ها با رادیو زمانه خبرهایی باشد. مهدی جامی پول مفت به کسی نمی‌دهد. هلند بعنوان بازوی راست صهیونیسم «پروژه انهدام از درون» را در ایران به اجرا گذاشته است. این عملیات به صورت مخفیانه با ظاهر صوری حقوق بشر و حقوق زنان به سرعت در حال پیگیری است.

سازمان‌ها و کمپین‌هایی که این روزها حرف از حقوق بشر و حقوق زنان می‌زنند برنامه‌هایی سیاسی هستند که دارند پروه انهدام از درون را پیگیری می‌کنند. سازمان‌هایی ظاهرن غیردولتی که هدف اصلی‌شان وقوع کودتا در ایران است. امریکا یک بار طعم حمله‌ی نظامی به ایران را چشیده است و بیشتر به کودتایی رنگی در تهران دلخوش کرده تا حمله‌ی نظامی به ایران.

 

زیرنویس:

:: آقایان رابرت ردفورد و تام کروز و خانم مریل استریپ واقعن حیف شما و هنرتان که تن به بازی سیاسی‌ ضدایرانی سیا دادید.

:: امیدوارم صدا و سیما، پروپاگاندای ضدایرانی رابرت ردفورد را هر چه سریعتر به نمایش درآورد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:24    | 

دست به سر کشیده چون جام به تن خموده
دست به سر کشیده چون جام به تن خموده
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

عشق سر کوچه به آهنگ زباله رقصید
وعده‌ی فردوس هدر شد، شده از دست عمر
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

خاک به سر پخش شد
باد وزید و همه‌ اسرار عیان شد
طالع و صالح مطاع خویش نمودند
اوسنه از دست رفت، جمله خزان شد

هفت سوار کرند بر لب اروند
هر یک باشد ندای ازمنه‌ی من
هر یک باشد صدایی از ننه‌ی من
سنت و تجدید راه خویش نمودند
وای، مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

بر در ارباب بی‌مروت دنیا
یا که ز تاریخم آنچه رنج برآمد
ملت عاشق که خط و ربط نداند
ملت عاشق که خط و ربط ندارد
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!

سکه‌ی زرین نیکل شد بدون ثمر
بارگه عدل هتل شد، نمانده کمر

نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر...

دست به سر کشیده چون جام به تن خموده
دست به سر کشیده چون جام به تن خموده
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

خاک به سر پخش شد
باد وزید و همه‌ اسرار عیان شد
طالع و صالح مطاع خویش نمودند
اوسنه از دست رفت، جمله خزان شد

هفت سوار کرند بر لب اروند
هریک باشد ندای ازمنه‌ی من
هریک باشد صدایی از ننه‌ی من
سنت و تجدید راه خویش نمودند
وای، مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

بر در ارباب بی‌مروت دنیا
یا که ز تاریخم آنچه رنج برآمد
ملت عاشق که خط و ربط نداند
ملت عاشق که خط و ربط ندارد
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!

سکه‌ی زرین نیکل شد بدون ثمر
بارگه عدل هتل شد نمانده کمر

نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر
نمانده کمر...

دست به سر کشیده چون جام به تن خموده
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
وای، ملت تو ما شدیم، کوروش والا!
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!

                          محسن نامجو [+]

| لينک ثابت |  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:49    | 

غزه تنها است و تنها خواهد ماند. کودکان سرزمین اورشلیم در تنهایی جان می‌دهند. کجاست عیسا دمی که احیای ما کند؟ تنهایی می‌تواند به وسعت 360 کیلومتر نوار غزه باشد یا زاویه 360 درجه یک دایره. کجاست خدایی که رود نیل را از وسط شکافت تا کرشمه‌ای کند و بازار ساحری بشکند؟ کجاست آن قادر متعال که جان یکی از انسان‌های خوبش را با تارهای عنکبوت از مرگ نجات داد؟ کجا هستند جمال عبدالناصر، خالد اسلامبولی، احمد قصیر و مصطفا مازح که جرات را معنایی دوباره بخشند؟ خدایا الان کجا هستی آیا غزه را می‌بینی یا شما هم سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی هستی.

تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد، کافیست ما نباشیم و ما خفقان بگیریم تا یهودی‌ها و صهوینیست‌ها تمام مردم غزه را به هلوکاست هزاره سوم مهمان کنند. خدایا چرا کسانی که شما را قبول ندارند بیشتر بهشان حال می‌دهی. الان پاریس هیلتون در رفاه به سر می‌برد یا کودکان غزه؟ شاراپووا، جاستین هنن و ارغوان رضایی الان بیشتر از از زندگی لذت می‌برند یا آن کودک شش ماه که با تیر کین یهود و صهیون از دنیا رفت؟ خدایا مگر نه اینکه مردم غزه روزی ۱۷ بار نام شما را بر زبان می‌آورند؟

صحبت از خیابان اصلی و کوچه فرعی نیست. در جهانی که دختران سامری به دنبال تنگ‌تر کردن دهانه‌ی رحمشان هستند و ترویج آزادی جنسی می‌کنند معلوم است کسی به فکر انسان نیست. پس چرا آنها جنایت یهودی‌ها را در غزه محکوم نمی‌کنند؟ آیا این جنایت برعلیه بشریت نیست؟ آیا این نقص گسترده حقوق بشر نیست؟

جامعه جدید که از اومانیسم رنسانس به لیبرالیسم و دموکراسی شورانگیز قرن هفده و هجده و از آن به سیانتیسم و مکتب‌سازی فلسفی و ماتریالیسم و کمونیسم قرن نوزده و از آن به فاشیسم اوایل قرن بیستم و از آن به آنارشیسم و اضطراب و عصیان و پریشانی رسید نباید از آن توقع بیشتری داشته باشیم.

دنیایی که دیگر هیچ چیزی در سر جای خودش نیست. و دخترها و پسرهایش از ماترالیسم به ایده‌آلیسم، از ناتورالیسم به رئالیسم، از رختخواب به تختخواب، از آن به این، از ایدئولوژی به تحلیل، از ابژکتیویسم به سوبژکتویسم، از لباس خواب به خواب، از رمانتیسم به فاشیسم بعد هم سورئالیسم. از ما به من. و از جمعییت به انفرادی. تنهایی. هپروتیسم. هیستوریسم، سوسیولوژیسم، پسیکولوژیسم، از آزادی اراده به دترمینیسم. و بالاخره اگزیستانسیالیسم.

هگل انسان را به ایده‌ی مجرد اولیه و خودآگاهی مطلق می‌رساند. نیچه به نهلیسم قاطع و هایدگر از تمدن و زندگی که در پس آن انسان خاموش قربانی می‌شود. کامو جهان را پوچستانی عبث می‌بیند و انسان را گناهکاری بی‌گناه و بیگانه‌ای طاعون‌زده‌ بی‌تقصیر و سارتر که جهان را هیچ در هیچ می‌داند و انسان را غریبی که راه بجایی ندارد و بگفته هایدگر در این هستی پرتاب شده است و خود باید دردناکانه و نومید برای خویش کاری کند و ساموئل بکت که به انتظار بیهوده گودو که نیست نشسته و کافکا به همین دلیل به مسخ می‌رسد و صادق هدایت به پرلاشز و یونسکو به کرگدن و الیوت که به ترزیا.

این جهان سرشار از تکنولوژی، صنعت و جهان توسعه یافته همانی است که حمید هامون سالها قبل فریاد ‌زد: "کجا داره می‌ره؟ آخه به چی رسیده؟ آه. عین یه مشت سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می‌زنن. همه‌ش هم به خاطر این شیکم صاب مرده است. راحت لم دادن... معنویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟"

بودا دنیا را رنج و علی دنیا را پلید نامید. وقتی ضربت پسر مرادی فرقش را ‌شکافت به خدای کعبه قسم خورد که رستگار شد. در پس آخرین جمله‌ی مولا رازهایی نهفته است.

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:59    | 

انتخابات ریاست جمهوری امریکااز ۱۸۶۵ تا کنون هیچ رییس جمهوری در امریکا نتوانسته است به کاخ سفید راه یابد مگر اینکه در ایالت اوهایو به پیروزی رسیده باشد.

در پانزده انتخابات ریاست جمهوری در امریکا پس از پایان جنگ جهانی دوم تا پیروزی جمهوری‌خواهان در سال ۲۰۰۴ دموکرات‌ها تنها در پنج مورد پیروز شده‌اند.

هری ترومن (دموکرات) ۱۹۴۸، لیندون جانسون (دموکرات) ۱۹۶۴، جیمی کارتر (دموکرات) ۱۹۸۰، بیل کلینتون (دموکرات) ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۰ و تنها یک رییس جمهور دموکرات (بیل کلینتون) برای بار دوم انتخاب شده است. همچنین در پنجاه سال گذشته همه‌ی دمکرات‌هایی که به کاخ سفید راه یافتند، به استثنای جان‌اف‌کندی، از ایالت‌های جنوبی و غرب میانه بوده‌اند. این بیانگر نقش کلیدی و حیاتی این جغرافیا در زندگی سیاسی کنونی امریکا است.

پیروزی‌های بی‌شمار جمهوریخواهان در انتخابات ریاست جمهوری امریکا را باید در گرایش کاتولیک‌ها و کاگران یقه آبی و سفیدپوستان کم درآمد در جنوب امریکا به حزب جمهوریخواه جستجو کرد. در ۱۹۹۴ پس از چهل سال برای نخستین بار جمهوریخواهان کنترل مجلس نمایندگان را به دست گرفتند و در پنج انتخابات پی در پی پس از آن نیز همچنان اکثریت را حفظ کرده‌اند.

در سنای امریکا با روی کار آمدن جرج دبیلو بوش در سال ۲۰۰۴ هم اکثریت با سناتورهای جمهوریخواه بود که شمارشان به ۵۵ می‌رسید. در مجلس نمایندگان، جمهوریخواهان ۲۳۴ کرسی و دموکرات‌ها ۲۰۰ کرسی دارند. در بیشتر مجالس قانونگذاری ایالتی هم حزب جمهوریخواه اکثریت را دارد که این وضع از ۱۸۶۵ تاکنون سابقه نداشته است.

امروز شمار بیشتری از فرمانداری‌ها در اختیار جمهوری‌خواهان است و مهمتر از همه اکنون چهار ایالت پر جمعییت امریکا یعنی کالیفرنیا با ۵۵ رای کالج انتخاباتی، تگزاس با ۳۷ رای کالج انتخباتی، نیویورک با ۳۱ رای کالج انتخاباتی، و فلوریدا با ۲۷ رای کالج انتخاباتی دارای فرمانداران جمهوریخواه است.

در سال ۲۰۰۸ دموکرات‌ها امید زیادی دارند تا اولین زن که در تاریخ امریکا به کاخ سفید قدم می‌گذارد از حزب آنها باشد. به نظر شما این اتفاق می‌افتد؟ 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:36    | 

میز بلوط، صندلی لهستانی، هات چاکلت. ساموئل بکت بر دیوار. من این حس را می‌شناسم. نه نگو نمی‌آیی. میز بهار را چیده‌ام. ببین، یک دفترچه دارم که در آن فقط نوشته‌های مرموزی را که خیلی دوست دارم می‌نویسم. جای غریبی است. فضایی وهم‌آلود و اساطیری. پر از جادو و انرژی‌هایی ماورای‌طبیعی. همچون ساکنان غیر مقیمش، غیر طبیعی.

راه رفتن‌های گیج و ویج، کعوج و معوج در راهروی بخش طبقه‌ی اول خود یکی از خلسه‌وارترین لحظه‌هاست. خواب کرم‌های سیاه بزرگی را دیدم که سرشان را خودم قطع کرده بودم. گفت این دیوید لینچ لعنتی خیال ندارد دست از سرت بردارد. این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست. لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار.

کوچه و باروت و اصرار. خونی پاشیده شده بر دیوار. رد پایی بر آوار. این قصه پر غصه تکرار. دیگر در کافه‌ها نمی‌توان سیگار کشید. باور می‌کنی؟ امریکا دارد مریخ را می‌گیرد. با نانو تکنولوژی و سلول‌های بنیادی تمام تاریخ را پشت سر گذاشته‌اند.  

سیگار کشیدن در کافه‌ها غدقن. رقص دو سایه بر هم بر دیوار قدغن. گوش کردن دِ وال پینک فلوید قدغن. مرگ به وسیله خودکشی قدغن. بوسیدن پیشانی تو در کافه متروک قدغن. دیدن آسمان آبی قدغن. حرف زدن از خاکستری قدغن.  

بلند خندیدن سر کلاس قدغن. گریه کردن از رفتن تو قدغن. ورود افراد بد حجاب قدغن. مزه درد را چشیدن قدغن. خوشحال بودن قدغن. ناراحت شدن قدغن. نفس کشیدن قدغن. به دنیا آمدن قدغن. از دنیا رفتن قدغن. نمایش علی سنتوری قدغن. سیاه نمایی قدغن. سیاه پوشیدن قدغن. این روزها همه تپش نگاه می‌کنند شما چطور؟

تو شهری که تو نیستی. خیابون شده خالی. دیگر هر چه می‌بینم شده رنگ خیالی. رنگ عسل موهایت خواب را از چشمهای خواب زده‌ام ربود. گیلاس گونه‌ها و صورتی‌های گفتار، کمی دیگر بگو، تا تاراج‌ام کنی.

شبانه بر دفترت بنویس: آه و بوسه و اشک. و یک چیز دیگر، سوختن. امروز پنج عصر. کافه گودو فضایی انتزاعی داشت. من که دیر رسیدم سر قرار. تو زود رفتی و این جزای من بود.

| لينک ثابت |  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:55   

دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند، رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند. دیگر بغض کردن در کافه تیتر خاطره است. دوسال از آغاز کافه تیتر گذشت. وسط این شهر شلوغ و دود گرفته وقتی از تئاتر شهر چند قدمی دور می‌شدی در خیابان برادران مظفر‌جنوبی دور از هیاهوی خیابان ولیعصر به کافه‌ای می‌رسیدی به نام تیتر. [متن کامل]


[متن کامل]
| لينک ثابت |  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:23   

مجله زنان پر

سایت زنستان پر

جنبش زنان میلیونر (یک میلیون امضا) Coming soon

| لينک ثابت |  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:27   

علی سنتوری، سیاسی‌ترین فیلم سالهای اخیرباز کردن زخم‌های کهنه باعث می‌شود زخمهای تازه‌ی دیگران التیام پیدا کند. یک چیزی می‌میرد و یک چیز شکوفا می‌شود. این طبیعی است. در نادانی رنج بردن چیز وحشتناکیه. اما کسانی که با هوشیاری رنج می‌برند تا زخم دیگران را ریشه‌کن کنند چیز دیگری‌ است.

تا این لحظه هیچ دختری را ندیدم که از سنتوری خوشش آمده باشد. این یک حقیقت است. هیچ دختری از سنتوری خوشش نمی‌آید. معلوم است لیلی‌ها دوست ندارند خودشان را در آینه بدون آرایش ببینند. چو آینه قد تو بنمود راست، خودشکن آینه شکستن خطا است.

علی نوازنده سنتور است ولی بر در و دیوار اتاقش پوسترهای جیمی هنریکس، کارلوس سانتانا و اریک کلاپتن زده است. مهرجویی چه زیبا پارادوکس جامعه امروزی ما را به تصویر کشیده است.

علی سنتوری عرق می‌خورد ولی عبا به روی دوشش می‌اندازد. اینها استعا‌رهایی از چیست؟ جوانهایی که میان هروله سنت و مدرنیسم گیر کرده‌اند. مارکس ناخوانده مارکسیست شده‌اند و به نسبی‌گراترین فیلسوفان، کارل پوپر، یقین پیدا کردند. از تجدد نگذشته، پست مدرن شدند.

توی ماشین بودیم، در فضای تقریبن خالی از ترافیک به طرف کاخ نیاوران حرکت می‌کردیم. دو زانو روی صندلی به طرف من نشسته بود و صورتش می‌درخشید. من خودم با تمام وجودم احساس خوبی داشتم. گفتم: خوبی؟ گفت: خوشحالم. ناگهان صبح زیبایی بود.

گفتم: درباره چی حرف بزنیم؟ گفت: هرچی. هرچی یا همه چی؟ هرچی و همه چی. او هم احساس خوبی داشت. لطیف و حساس و دوست‌داشتنی بود. وقتی سیگارش را بهم داد مزه روژه لبش را تا اعماق وجودم حس کردم.

جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی یکی از سیاسی‌ترین فیلم های سالهای اخیر است. مرثیه‌ای بر کشوری که رو به انحطاط است. بچه‌هایی که با نظریه دکتر طباطبایی آشنایی دارند بهتر می‌توانند درک کنند دارم چه می‌گویم. علی سنتوری به دکتر معالجش می‌گوید: "من نمی‌خوام برگردم توی اون شهر کوفتی." این دیالوگ شما را یاد کسی نینداخت؟

صادق خان، ایران را به مقصد پاریس ترک کرد تا توی این شهر کوفتی زندگی نکند. صادق هدایت سالها قبل از خودکشی‌اش در بوف کور گفته بود: حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود... . توی این محیط فقط یه دسته دزد، احمق، بی‌شرم و ناخوش حق زندگی دارند. درست مثل هانیه و جاوید. آن روزها که هانیه می‌رفت خانه جاوید تا با پیانو تمرین کند. بعد هم کنسرت‌ها و بدتر هم سفر به کانادا. از قصد بعد را بد نوشتم.

احمد شاملو در لحظه‌ها و همیشه به سال ۱۳۳۷ خورشیدی چقدر زیبا و مرموز زبان حال صادق هدایت، علی سنتوری و همه‌ی جوانهایی که مثل آنها هستند را می‌گوید:

برو مرد بیدار اگر نیست کس، که دل با تو دارد ممان یک نفس. همه روزگارت به تلخی گذشت، شکر چند جویی در این تلخ دشت؟ به بیهوده جستن فرو کاستی، قبا خستگی بر تن آراستی. قبایی همه وصله بر وصله بر، قبایی زنفرت بر او آستر.  شاملو از قبا صحبت می‌کند، علی سنتوری هم بر روی دوشش عبا می‌انداخت.

| لينک ثابت |  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:49    | 

۱- پیشنهاد فیلم: خانه من جهنم، اثر: سوسن تسلیمی.

۲- پیشنهاد تئاتر: تهران، کارگردان: محمود استادمحمد.

۳- پیشنهاد موسیقی: دلتنگی، سیاوش قمیشی [+]

۴- پیشنهاد غذا: قارچ سوخاری، فری کثیف.

۵- آخر هفته‌ای هیولا داشته باشید.

| لينک ثابت |  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:39   

این پست نوشته‌ای از حسین درخشان است که بعلت فیل+تر بودن وبلاگش در اینجا منتشر می‌شود. به قول هودر: بزرگترین کمک شما به من این است که این مطلب را در وبلاگ‌های خودتان کپی کنید تا عده‌ی بیشتری از آن باخبر بشوند.تیتر این پست از گردباد است. به امید پیروزی حق بر باطل.

 

مهدی خلجی، با پشتوانه‌ی مالی و معنوی موسسه‌ی واشنگتن، به احتمال زیاد تا حالا حداقل یک پنج رقمی به دلار آمریکا برای به دادگاه بردن من خرج کرده است. و بر مبنای این شکایت درخواست درخواست دو میلیون دلار و عذرخواهی رسمی و پاک کردن هر چه تا به حال راجع به او نوشته‌ام کرده است.

البته با توجه به قدرتی که این موسسه‌ی گردن کلفت در واشنگتن دارد، و نیز این واقعیت که در شهر واشنگتن این موسسه معروف است به بازوی تحقیقاتی لابی اسراییل (بر اساس نظرات دو استاد علوم سیاسی آمریکایی که کتاب «لابی اسراییل» را نوشته‌اند)، چنین حمایتی اصلا عجیب نیست.

بخصوص که کسانی مثل جیمز وولزی ، رییس سیا در زمان کلینتون و از مدافعان براندازی حکومت ایران؛ ریچارد پرل و پل ولفوویتز که معرف حضور هستند و چند آدم نظامی-امنیتی گردن‌کلفت دیگر در میان اعضای هیات مدیره‌ی آن هستند. (یکی از مدیران قبلی این موسسه، جان هانا، الان چند سال است که در دفتر دیک چینی به عنوان مشاور ارشد امنیتی کار می‌کند.) بهرحال الکی نیست که دیک چینی هر سال در موسسه واشنگتن در دفاع از اسراییل و حمله به دشمنان اسراییل سخنرانی‌های هیجان انگیز می‌کند.

اتفاقا امسال هم در سخنرانی‌اش در این موسسه (که لابد خلجی هم چون کارمند آنجاست به آن دعوت شده بوده و احتمالا هم نشسته و گوش کرده و آخرش هم کف زده) به ایران حسابی حمله کرد و آن را تلویحا تهدید به حمله‌ی نظامی کرد.
 
و از اصلاح‌طلبان، وبلاگ‌نویس‌ها، فعالان حقوق زنان، اقلیت‌های نژادی و دینی هم دفاع کرد و گفت:
 
«روح آزادی در ایران در حال غلیان است. صدای تغییرات و مخالفت آرام خاموش نخواهد بود. ما انتظار داریم از اصلاح‌طلبان شجاع، وبلاگ‌نویسان، و فعالان حقوق زنان و اقلیت‌های نژادی و مذهبی بیشتر بشنویم.»

بگذریم. خواستم بگویم با وجود اینکه کل وبلاگستان ایرانی با بی‌انصافی تمام در این ماجرا سکوت کرد و حتی خیلی‌ها اظهار شادمانی هم از آن کردند (از جمله ابراهیم نبوی که به خلجی تبریک گفت و آرزوی محو شدن هر چه زودتر من را کرد)، بالاخره موفق شدم از طریق دوستان غیر ایرانی یک وکیل خوب کانادایی از یک موسسه وکالت معتبر پیدا کنم که مایل باشد بدون دریافت دستمزد (اصطلاحا pro-bono) از من دفاع کند و الن هم در حال آماده کردن متن دفاعیه هستیم که به زودی باید ارایه کنیم.

هرچند که با این همه هیچ چیز معلوم نیست و هنوز هم ممکن است بخاطر اینکه قوانین کانادا خیلی به نفع شاکیان این جور شکایت‌ها هستند تا قوانین آمریکا یا انگلیس که به آزادی بیان اهمیت زیادی می‌دهند، خلجی در نهایت بتواند من را در دادگاه شکست دهد. ولی خب، اولا طبیعتا می‌شود درخواست تجدید نظر‌ کرد و ثانیا اگر هم در نهایت برنده شود از منی که حتی یک دوچرخه هم در کانادا ندارم چطور می‌خواهد دو میلیون دلار بخاطر یک پست وبلاگی که در آن او را خائن به مردم و وطنش خوانده‌ام بگیرد؟

ثالثا، گیرم که در دادگاه اونتاریو برنده شد، دادگاه افکار عمومی مردمش را چه می‌کند که الان اتفاقا بخاطر همین ماجرای شکایت خلجی از من تازه متوجه شده‌اند که موسسه واشنگتن چیست و رابطه‌اش با لابی اسراییل (AIPAC) در آمریکا چیست و خلجی کیست و برای آنها چکار می‌کند و غیره. به هر حال، خلجی در هر صورت بازنده است.

از هیچ کس، حتی از آن دوستان سابقی که برای آزاد شدنشان از زندان و شناخته‌شدن اسمشان در خارج و امکان یافتن پناهندگی سیاسی‌شان هرکار توانستم کردم.
 
یا کسانی که با راه انداختن کمپین دسته‌جمعی اینترنتی پس از تعطیل شدن وب‌سایت خبری‌شان جلوی خفه شدن صدایشان ایستادم، انتظاری ندارم.
 
این وسط فقط فهمیدم که چقدر خوش‌خیال بودم که فکر می‌کردم دوست و آشنا زیاد دارم و در وقت دشواری تنها نخواهم ماند.

ولی می‌خواهم به همه هشدار دهم که این شتری است که دم خانه‌ی خود شما هم خواهد خوابید. حالا من شانس آوردم و توانستم وکیل مجانی پیدا کنم، ولی اگر این شانس را نداشتم، حتی اگر حق هم با من بود، دادگاه من را بازنده اعلام می‌کرد. چرا؟‌ چون طرف مقابلم توانسته وکیل ساعتی ششصد، هفتصد دلاری بگیرد و با تحریف و ترجمه‌ی غلط یک مطلب از وبلاگم، دو میلیون دلار خسارت بخواهد! خیلی‌ها تازه این روش تازه را برای خفه کردن مخالفانشان دارند یاد می‌گیرند.

| لينک ثابت |  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:26   

هنوز صدای سوت آغاز مراسم اسکار در تیاتر کداک شهر لس‌آنجلس به صدا درنیامده بود که ساموئل اتوئو از ایالت کاتالان با یک هت تریک در نیمه دوم شبی بیاد ماندنی را آفرید، چند ساعت قبل از برگزاری هشتادمین مراسم اسکار یکی از زیباترین بازی‌های لالیگا بوقع پیوست. برو بکس ایالت کاتولینا پنج بر یک لووانته را در هم کوبیدند تا مزه شکست کهکشانی‌ها در برابر ختافه صد چندان شود.

قوهای مادرید، طی هشت روز گذشته سه شکست خانگی را تجربه کرده‌اند تا سانتیاگوبرنابونشینان به همراه کالدورن روحشان در اعماق جهنم به بند کشیده شود و نیوکمپ غرق در شادی و سرور شود. از آی‌پاد تاچ صدای علی گیدور می‌آید که دارد داوای داوای را می‌خواند و پوشکین جواب می‌دهد روکی روکی.

بعد از برد دلچسبناک بارسا خودم را به سلولوئید مهمان کردم. بر وزن اسمیرنوف باز کردم. برای همین وقتی شما داشتید مراسم اسکار را به همراه صدها میلیون نفر مردم سراسر جهان می‌دیدید (عجب جمله خفنی شد) من نشستم جدیدترین فیلم نیل جردن با بازی جودی فاستر را نگاه کردم.

در لحظه‌ای که پرزرق و برق‌ترین جشن سینمای جهان در حال انجام بود و ماریون کوتیار و تیلدا سویندن از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند، جودی فاستر با یک اسلحه‌ی ۹ میلی‌متری در خیابان‌‌های نیویورک داشت آدم می‌کشت و یاد تروایس بزرگ را زنده نگه می‌داشت.

چه چیز دیگر می‌توان درباره این جدیدترین فیلم جودی فاستر گفت غیر از اینکه ای برادران Brave One را ببینید، شمایی که راننده تاکسی اسکورسیزی را هیچگاه فراموش نخواهید کرد. اینبار آیریس نیویورک را در زیر قدم‌های خود دارد. نیویورک آسوده باش که روح تراویس در کالبد آيريس آدم بدها را می‌کشد

اعضای خنگ و احمق آکادمی هیچ وقت نخواهند فهمید تراویس چرا به خودش شلیک کرد. همان‌ها که در کارنامه ننگین خود به بهترین فیلم‌های تاریخ سینما هیچ وقت اسکار بهترین فیلم را ندادند. چه کسی می‌تواند همشهری کین اروسن ولز، روانی و سرگیجه آلفرد هیچکاک، ادیسه فضایی استنلی کوبریک، اینک‌آخرالزمان فرانسیس فوردکاپولا، پیانیست رومن پولانسکی و گاو خشمگین، رفقای خوب و راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی را انکار کند؟  

| لينک ثابت |  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:57    | 

باد آنقدر پنجره‌های کلاس روزنامه‌نگاری آنلاین را لرزاند که به بچه‌ها گفتم الان سقف روی سرمان خراب می‌شود. روزی که کانتونا از فوتبال خداحافظی کرد را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم تا چند وقت دپ بودم. ریشه این دپ از جانی دپ نیست از دپرس است. آن روز هم باد می‌آمد. اولترافورد روز غریبی را به خود دید. مثل همین چند روز پیش که توی یاهو نیوز خبر خداحافظی فیدل را خواندم.

در جهانی که ماهی‌ها عاشق می‌شوند، لاک‌پشت‌ها پرواز می‌کنند و قورباغه‌ها ابوعطا می‌خوانند. فمینیست‌های عشق امریکا هم که موبایلشان را با رنگ سایه بالای چشمان سِت می‌کنند می‌شوند مدافع حقوق مردم. کیست که نداند فمینیست‌ها شب‌ها خواب ویزای آمستردام نمی‌بینند.

افتخار می‌کنم در جهانی زندگی می‌کنم که فیدل کاسترو در آن به خاطر آرمان انسان جنگیده است. ما یک موی پاپیولارها را به اشراف والگاریشی نخواهیم داد. آپارتاید همان سرمایه‌داری و امپریالیسم در حالت فاشیستی آن است. آپارتاید یعنی تفکیک انسان‌ها به نژادهای برتر و پست‌تر.

دلم خوابی سنگین می‌خواهد. الان زپام‌ها جواب نمی‌دهد. دیازپام، کلونازپام، لوزپام، کلورازپام. آلپرازولام هم جواب‌گو نیست. اسلحه‌ای می‌خواهم که با آن خودم را به یک خواب سنگین مهمان کنم. اسم آن رستوران خیابان جردن بالاتر از کاندید چی بود؟ نام یکی از ایالت‌های امریکا را داشت. امروز عصر یهو یادش افتادم. خیلی از قرارهایمان را آنجا می‌گذاشتیم. دخترهای باربی استایل که الان هرکدامشان توی یکی از ایالت‌های امریکا زندگی می‌کنند.

بالاخره بدن‌های ما همسو خواهند شد. شرط می‌بندم. کارلوس سانتانا دارد یکی از معجزه‌هایش Europa را اجرا می‌کند. من اینجا نشسته‌ام و در میان کتابهایم نمی‌دانم دنبال چه می گردم؟ به عکس فیدل و ماندلا بر روی جلد کتاب ما بردگان تا به کجا آمده‌ایم نگاه می‌کنم.

دری لولا شده به فراموشی ریچارد براتیگان هم این کنار است. اطلاعات سیاسی هم هست. فکر کنم چند وقت دیگر باید خبر خودکشی دیوید لینچ را بشنویم. باید تسلیتی برای روزنامه بفرستیم. درگذشت شادروان دیوید لینچ کبیر را تسلیت می گوییم. از طرف جمعی از رفقا از تهران.

| لينک ثابت |  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:34    | 

فیدل کاسترو رهبر کوبارهبر کوبا از قدرت کنار رفت ولی همچنان کهنه سرباز راه آزادی است. آن روز که فیدل با یاران چریکش از کوه‌های سیرامایسترا پایین آمد و حکومت باتیستا دیکتاتور کوبا را سرنگون کرد خود را یک چریک می‌دانست دقیقن مثل امروز که از رهبری انقلاب کوبا خداحافظی کرد.

فیدل خانواده‌ای مرفه داشت و در بهترین دانشگاه کوبا رشته حقوق خوانده بود ولی به تدریج با دیدن آنچه شرکتهای آمریکایی (کاپیتالیسم) بر سر کشور و مردمش می‌آوردند به یک مخالف سیاسی تبدیل شد.

وقتی در آغاز دهه 90 ابرقدرت کمونیست فرو ریخت و اقمارش هم یکی بعد از دیگری به دامان آمریکا افتادند، سیاستمداران واشنگتن برای هم شامپاین باز می‌کردند که  حکومت انقلابی کوبا در آن جزیره کوچک نیز مثل بقیه کشورهای بلوک شرق فرو می‌ریزد.

و فیدل در آن زمان شصت و چند ساله باید به دنبال شغل دیگری برای خودش باشد. در همین هنگام با قطع کمک‌های مالی شوروی وضع اقتصاد کوبا بسیار ناگوار شد.

ولی از خودگذشتگی‌های مردم انقلابی کوبا برای حفظ استقلال و حاکمیت خود در مقابل تبلغات زهرآلود و هماهنگ‌شده  امپریالیسم توانست حکومت کشوری را سرپا نگه دارد که فقط ۲۰۰ کیلومتر با امریکا فاصله دارد و این فقط با روحیه انقلابی فیدل و مردم کوبا است که به تحقق رسیده است. شعله‌ای که در دل آنها وجود دارد به دست نخستین مبارزان راه آزادی و البته همه‌ی آنان که از سلطه‌ی امپریالیسم رنج می‌برند برافروخته شده است.

خوزه مارتی، ارنستو چه‌گوارا و هزاران هزار شهیدی که در سنگر بر پیمان خود ماندند تا ما از آنها سرمشق بگیریم. فیدل نه تنها قهرمان ملت کوبا و امریکای لاتین است بلکه در قلب تمامی مبارزان راه آزادی سراسر جهان قرار دارد. 

انقلاب ضد باتیستا که در ۱ ژانویه ۱۹۵۹ به رهبری فیدل توانست دیکتاتوری تحت حمایت ایالت متحده را شکست دهد با تمامی توطئه‌ها، دسیسه‌ها و دشمنی‌ها همچنان به راهش ادامه می‌دهد. آمریکا در این پنجاه سال یازده بار رئیس جمهور عوض کرده است و یکی از اولویت‌های سیاست خارجی این یازده نفر خلاص شدن (حمله نظامی، تحریم و ترور) از شر این رهبر ریشو بوده است. ولی به کوری چشم فلوریدانشینان فیدل همچنان در سنگر مبارزه با امپریالسم حضور دارد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:53    |