هر آدمی در زندگیاش لحظههایی دارد كه پنهاناند. لحظههایی كه دلش نمیخواهد كسی دیگر از آنها خبر داشتهباشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظهها میرسد، وقتی یادش میافتد كه چه لحظههای پنهانی دارد، حس میكند گناهكار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم میترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است.
میشاییل هانکه
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.
صادق هدایت
معلم پیانو (la' pianiste) ساختهی میشاییل هانکه جهنمیترین و زجرآورترین فیلمی است كه تا حالا دیدم. قبل از این فیلم از لاست های وی دیوید لینچ خیلی میترسیدم ولی معلم پیانو روانی کننده است. ترس تا اعماق استخوانهایتان نفوذ میکند. بدنتان سرد میشود. آب دهانتان را نمیتوانید قورت دهید. نفستان تنگ میشود. حالت تهوع پیدا میکنید.
میشاییل هانکه نام هراسناکی دارد. اگر فیلمهای این موجود مرموز را ببینید حتمن از او و ذهنیتش خواهید ترسید. ذهنی مخوف و سرشار از پیچیدهگی. توی این پست نمیخواهم از پنهان بنویسم. هانکه سال ۲۰۰۱ فیلمی ساخت به نام معلم پیانو که صدها برابر از پنهان مخوفتر و تلختر است.
تلخی این فیلم به شدت نابودم کرد. اریكا در دوران میانسالی استاد مسلم موسیقی كلاسیک در كنسرواتوار موسیقی وین است. او هنوز مجرد است و با مادری سركوبگر زندگی میكند كه همیشه در پی اعمال سلطه بر اوست. امیال و گرایشات جنسی اریكا برآورد نشده و او درگیر عقدههای جنسی است و با تماشای فیلمهای پورنو و چشمچرانی سكصی خود را ارضا میكند.
والتر هنرآموز جوان به او اظهار عشق میكند، اما اریكا خواستار اعمال سلطه جنسی بر اوست و او را به تبعیت از فرامین بیمارگونهاش فرا میخواند. مبارزهای جنسی برای اعمال سلطه جنسی ميان آن دو اوج میگیرد كه سر به خودآزاری، دیگرآزاری و ویرانگری میرسد.
شبی که اریکا روی تختخواب به شکلی زننده روی مادرش میخوابد و قصد نزدیکی با او را دارد، در حقیقت تصویری بسیار عمیق از اعتراض حزن انگيز او به این زهدان فاسد است که ناخواسته در درونش شکل گرفته و سپس به این دنیای رنج آلود، همچون چیزی فِتیش مانند رانده شده است. ولی این مبدا نفرت در عین حال آخرین داشتهی اوست.
از برجستهترین و در عین حال پیچیدهترين شناسههای شخصیتی اریكا، علاقهی نامتعارف او به زخم است. این علاقه را نمیتوان در توجیهی صرفن مازوخیستیک خلاصه كرد. از طرفی برای او نه زخمی كردن كه خود زخم اولویت دارد.
زخم به مثابه لذتی دردآلود و لذتی كه خود ماهیتی فِتیش دارد و به همین علت ارتباطی تنگاتنگ میيابد با میل مبهم او به ادرار در اوج سرخوشی جنسی. اريكا دوبار درفیلم به این كار مبادرت میورزد. یكبار هنگام دیدن همخوابگی زوج درون اتومبيل (اريكا آنها را همان قدر ابژه های لذت خويش میپندارد كه والتر يا شخصيتهای فيلم پورنوی درون اتاق را) و يكبار هم به هنگام ديدن دست خون آلود شاگردش شوبرت در رختكن تالار كنسرت.
امتناع او از یک رابطهی جنسی متعارف با والتر و پایین كشیدن سطح آن تا حد یک نمايش پورنو گرافیک، از همين اعتقادش به خاصيت فِتیش لذت مایه میگيرد. در جهان معنا باختهای كه رسانه مبنای ارزش حقیقی همه چیز است و همه چیز صرفن نمايشی و دست كاری شده، پورنوگرافی تنها صورت منطقی و صادقانهی اغنای جنسی است و عصیان اریكا بر علیه چنین عصری - كه هیچ تطابق اندیشهای با كمالگرایی او ندارد - فقط میتواند شكلی همچون این شیوهی به خصوص از هرزهگری را داشته باشد.
او در حمام خانهی خود با وسواسی بيمارگونه با تیغ پردهی بکارتش را بعد از سالها به منزلهی مشخصترين عضو از دخترانه به زنانه در دريافت حس مرموز درد و لذت و البته فِتیش زخمی میكند. در اين لذت هیچ كس را شریک نمیداند، همان طور كه والتر را نیز هرگز به دهلیز احساسات ناشناخته و قطعن آسيب پذير خویش راه نمیدهد. جایی كه تنها موسیقی، پیانو و در نهايت شوبرت شایستگی اشغالش را خواهند داشت.
اریکا خیال میکند عشق یعنی فیلمهای پرونویی که بازیگرانش به کثیفترین شکل ممکن با هم مغازله میکنند. آن سکانسی که وارد اطاقی شده تا فیلم پرونو ببیند و از سطل آشغال یک دستمال کاغذی آغشته به اسپرم را بر میدارد و بو میکند اوج نابودی روح او را میبینیم.
در سكانس تكان دهندهی رختكن باشگاه ورزشی، اريكا پس از استفراغ نابهنگامش وسطِ بلوجاب با والتر (او والتر را از تماشای اين صحنه منع میكند) صورت خود را با آب تمیز كرده و به والتر میگويد: حالا دیگه پاكم، مثل یه بچه. درست در همین لحظه است كه همه چیز شكلی وارونه مییابد. شاگرد جوانش برای اولین و آخرین بار فرصت بلوغ را به او اعطا میكند.
درب رختكن را باز و اريكا را به طرف پيست یخی ورزشگاه هل میدهد. خیره كنندگی نور منعكس شده، سطح پیست را به شدت ناشناخته جلوه میدهد، در عمق تصویر دو دختر نوجوان با اسکیت پاتيناژ میكنند و اريكا با كفشهای پاشنه بلندش به سختی روی پيست قدم میگذارد. او تنها همین یک بار فرصت مییابد تا معاصر بودن را بیاموزد. اینکه در سن ۴۰ سالگی هنوز از برقراری یک رابطه جنسی - عاطفی متعارف عاجز است و چقدر شما آقای میشاییل هانکه بیرحم هستید.