تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

آرژانتین تیم پنج ستاره جهان را در هم کوبید و این تازه آغاز جادوی آنان است. جادویی که با قهرمانی در افریقا به اوج خود خواهید رسید. ما عاشق پست‌مدرن‌ترین تیم فوتبال تاریخیم. فوتبال خود زندگی است و آرژانتین خود فوتبال. افسون ما به پایان نرسیده. آفریقا منتظرمان باش. آبی و سفیدهای امریکای جنوبی می‌آیند. از خاکستر بلند خواهیم شد و جهانی را به تحیر وادار خواهیم کرد.

شورشی‌ها باز خواهند گشت. افریقا منتظرمان باش. افسون ما به پایان نرسیده. ما می‌آییم. ماموریت هنوز انجام نشده. دیه‌گو می‌آید. تاریخی تشنه‌ی جادوی ما است. ما روح یک جهان بی‌روح هستیم. آرژانتین مرا به یاد یک زن اغواگر می‌اندازد. فم فتال.

زن‌های اغواگر و آشوب‌گر زیبا و جذاب هستند ولی خطرناک. شهری را به هم می‌ریزند. هزاران هزار کشته و مرده دارند. همه واله و شیفته‌ی افسونشان هستند. و نکته جالب ماجرا اینجاست که خودشان بهتر از هر کسی می‌دانند که چه لعبتی هستند. و اینجاست که شکست‌ناپذیر می‌شوند. وقتی خودشان خودشان را باور دارند دیگر مگر می‌شود آنها را رام کرد. آرژانتین رام نشدنی است.

آرژانتین در دیدار مرحله نیمه نهایی رقابت‌های فوتبال المپیک بیست و نهم، در ورزشگاه كارگران شهر پكن توانست در فینال زودرس رویایی برزيل را با نتیجه 3 بر صفر شكست دهد تا برای دفاع از عنوان قهرمانی خود در آتن تنها یک گام دیگر پيش رو داشته باشد.

سرجیو آگرو (53 و 58) و خوان رومان ریكلمه (76) در این ديدار برای آرژانتین گلزنی كردند تا این تیم در حضور دن ديگو آرماندو مارادونا اسطوره‌ی فوتبال آرژانتین كه در استادیوم حضور داشت بتواند برزيل رقیب دیرینه‌اش را شكست دهد و رویای رسیدن به نخستین نشان طلا برای سلكائو را نابود كند.

برزيل در حالی در این دیدار شكست خورد كه رونالدینو ستاره برزیلی نتوانست برای قناری‌ها كاری از پیش ببرد. ضعف خط حمله‌ی برزیل باعث شد تا كارلوس دونگا از پاتو مهاجم ميلان هم برای ترمیم خط حمله‌اش استفاده كند اما ناهماهنگی بازیكنان برزیل مانع از آن شد كه این تیم بتواند گل‌های عقب افتاده را جبران كند.

شاگردان دونگا پس از دریافت گل سوم روحیه تیمی خود را به كلی از دست دادند تا آنجا كه داور بازی لوكاس و تیاگو نوس را در دقایق 82 و 84 به دلیل خطای خشن بر روی بازیكنان آرژانتین از زمین مسابقه اخراج كرد. به این ترتیب برزیل برای رسیدن به نخستین نشان طلای رقابت‌های فوتبال در بازی‌های المپیک باید چهار سال دیگر صبر كند.

اشک‌های مارادونا پیش پای خدایگان المپ در سال ۱۹۹۰ بدجوری آلمان‌ها را نفرین کرده است. این همه سال ژرمن‌ها تا فینال رفتن و باختن فقط نشانه‌ نفرین ال ‌دیه‌گو است. دو سال تا آغاز جام جهانی افریقا باقی مانده و کانتر دان شروع به پایین آمده کرده است.

خدا بعد از این همه سال به تماشایی‌ترین شکل ممکن آرژانتین را قهرمان جهان خواهد کرد. شکست آلمان در فینال توسط آبی و سفیدهای امریکای جنوبی تنها چیزی است که می‌تواند شب طاعونی رم را برای همیشه به فراموشی بسپارد. هولی هلوی آرژانتینا.

| لينک ثابت |  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:26    | 

بعضی‌ها باید بمیرند تا بتوانند زندگی کنند. من از آن دسته هستم. در این دنیا نمی‌توانم به آرامش برسم. یاد آن صحنه‌های آخر پدرخوانده سه افتادم. آنجایی که پدر روحانی به مایکل کورلئونه، آل‌پاچینو می‌گوید «بخشیده می‌شوی ولی در این دنیا به آرامش نمی‌رسی» این ویران کننده است. یاد آن صحنه پایانی بی‌خوابی کریستوفر نولان همان جایی که بازرس دورمر با بازی آل‌پاچینو به آن زن کاراگاه می‌گوید: «خوابم می‌‌یاد، بذار بخوابم» این هم دیوانه کننده است.

خیلی وقت است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. گندشون بزند این قرص‌های خواب‌آور را. این‌ها هم به درد نمی‌خورند. خواب‌هایش به لعنت شیطان هم نمی‌ارزد. چون با قرص خواب‌آور دیگر کسی نمی‌تواند خواب ببینند. ای کاش هیچ وقت در ایران به دنیا نمی‌آمدم. مشکل از این‌جا بودن است. مشکل خیلی چیزها است. این ندانستن خیلی چیزها هم بر روی همه چیزها که ندانستم. 

دی سال هفتاد و چهار بود به بابا گفتم می‌خواهم در کلاس داستان‌نویسی عباس معروفی که آن زمان‌ها در آموزشگاه حمید سمندریان برگزار می‌شد ثبت نام کنم. هفده سالم بیشتر نبود. به قول استاد معروفی جوان‌ترین شاگرد آن کلاس، من هنوز به دبیرستان می‌رفتم و تمام شاگردان استاد به دانشگاه.

استاد در زیر یکی از داستان‌هایم نوشت بهترین داستان پست‌مدرنیستی که تا حالا خوانده‌ام. همان روزها بود استاد معروفی بعد از بارها خواندن داستان‌های مختلفم در سر کلاس یک روز به من گفت بیا دفتر مجله گردون که آن زمان در میدان امام‌حسین بود.

با خودش بعد از کلاس رفتیم. آن زمان یک رنوی پنچ فرانسوی داشت. تمام شماره‌های گردون را که نداشتم را به من هدیه داد. دست‌نوشته‌ی عباس معروفی در صفحه‌ی اول کتاب سمفونی مردگان هنوز زنده است.

«برای حمید عزیز، عباس معروفی دی هفتاد و چهار، گفتم برادر، مرا نکش، گفت ترا می‌کشم، گفتم نه، مامان. نه.» در جریان دادگاهای استاد بودیم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم سر جلسات دادگاه حاضر می‌شدیم. قیافه عسگراولادی و مهدی نصیری هنوز در خاطرم مانده است.

دست مهدی نصیری یک صفحه فتوکپی شده از روی جلد یکی از شماره‌های گردون بود. با یک ماژیک زرد رنگ عکس و تیتر مطلبی در مورد کوروش دیوید را های‌لایت کرده بودند. در یک صفحه فتوکپی شده دیگر از روی جلد مجله گردون عکس و تیتر مطلب‌ی در مورد غلامحسین ساعدی را هم های‌لایت کرده بودند.

دیگر استاد کلاسهایش را در آموزشگاه استاد سمندریان برگزار نمی‌کرد. در اولین جلسه‌ای که قرار بود از این به بعد در خانه شاگردان برگزار کنیم، نی‌لوفر ن پیش‌قدم شد و اولین جلسه را در خانه‌ی او در زعفرانیه برگزار کردیم. استاد نیامد آن روز و ما نگران بودیم. با تلفن بعد از چند ساعت انتظاری خبر دادند استاد نمی‌آید. یادم نیست چند روز بعد خبر رفتن استاد به آلمان را شنیدم. ولی خیلی خوشحال بودم که زنده است. از ماجرای حمله به دفتر مجله گردون برایمان می‌گفت.

از حمله زنهایی با چادرهای سیاه. از روزها و شب‌های سیاه. از دکه‌ روزنامه‌فروشی که برای پاییدن خانه استاد در نزدیکی آن‌جا بر پا کرده بودند. از مشت و لگد و فحش. از خون و مرگ. از آزادی. از رگتایم. از بیگانه. از کامو. از فاکنر. از جویس. از هدایت. از پیکر فرهاد. از نقش قلمدان. از آن خنده‌هایی که مو به تن آدم راست می‌شد. از.... آن روزها  نه دوم خردادی بود. و نه خاتمی و نه مشارکتی. مجله گردون در یک تهران کاملن پلیسی منتشر می‌شد.

سید محمد خاتمی را از دهه شصت که وزیر کابینه رفسنجانی بود می‌شناختم از همان روزهایی که مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی ما را با اتوبوس مجبور می‌کرد برویم در میدان ولیعصر بر علیه وزیر ارشاد شعار بدهیم. عبدالله نوری را از همان زما‌نها می‌شناختم. وزیر کشور دولت رفسنجانی.

این آقای نیکومنش مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی اصلن از آن تعطیل‌ها بود او ما را مجبور می‌کرد در بلوار کشاورز بر علیه عبدالله نوری هم شعار بدهیم. چند روز پیش آقای نیکومنش را دیدیم سوار ماکسیما بود و یک خانم بدحجاب هم در کنارش، صورتش را هم با ماشین اصلاح از ته زده بود. فکر کنم اصلاح‌طلب شده است.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:0    | 

ماجرا به اکبر گنجی و شیرین عبادی مربوط می‌شد. یک کاری داشتن می‌کردن. گنجی رو گرفته بودن، شیرین عبادی هم یه فیلم خفن ساخته بود سیاسی درباره زنان. بعد برداشته بود یه پرده زده بود کنار اوین و بغل سلول گنجی، فیلم رو نشون می‌داد.

ما رفته بودیم. بعد وایستادیم فیلم رو دیدیم. یه جمعیت خفن جمع شده بود کلاً. بعد که فیلم تموم شد ملت خواستن فرار کنن. ولی پلیس امنیت یه عده‌ی به خصوصی رو که قبلن شناسایی کرده بود، نگه داشت. توی اونا میم، صاد، شین، ر، ح هم بودن.

و جالب اینجا بود که ما خبر نداشتیم از همدیگه، که اومدیم اونجا. وقتی گرفتنمون تازه همدیگه رو دیدیم. بعد خنده‌دار اینجاس که از سلول اکبر گنجی یه خروار پنجه بکس ریخت بیرون که مردم از خودشون دفاع کنن. ولی سریع جلوش رو گرفتن.

از اون خنده‌دارتر اینجاس که شین اون وسط گیر داده بود که زن می‌خوام. شین با دوچرخه اومده بود اونجا. بعد جالبه که من توی خواب عزا گرفته بودم که پرونده دارم تو اوین و حالا سابقه‌دار شناخته می‌شم و بدبخت می‌شم. هی سعی می‌کردم فرار کنم نمی‌شد. گیر داده بودن بهم ناجور. خلاصه گفتم بهتون بگم که حواستون رو جمع کنین. اوین در یک قدمی‌ست!

 

زیر نویس:

:: محتویات یک چت صبح‌گاهی، یا وقتی یک وبلاگ‌نویس برای دوستان وبلاگ‌نویس‌اش خواب می‌بیند!

| لينک ثابت |  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:48    | 

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام
از سرفه‌های چرکی سیگار خسته‌ام
 
دیگر دلم هم برای تو پر نمی‌زند
از آن نگاه رذل طمعه‌دار خسته‌ام
 
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته‌ام
 
از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها
از دیدن حضور علفزار خسته‌ام
 
چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد
از واژه دو وجهه‌ای تکرار خسته‌ام
 
از قصه‌هایی گرم و نفس‌های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام
 
هر گوشه از اطاق بهشتی‌ست بی‌نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام
 
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست‌های بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام
 
از راز دکمه‌‌های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته‌ام
 
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام
 
من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم
از این چرندیات پر آزار خسته‌ام
 
من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام
از بودن مکرر بر دار خسته‌ام
 
من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم
از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام
| لينک ثابت |  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:44   

كدام بچه خوشبخت موفق می‌شود از كارخانه شكلات سازی ونكا دیدن كند؟ همان كارخانه‌ای كه همچون سرزمینی اسرارآمیز است و نه تنها بچه‌ها كه حتا بزرگترها هم دوست دارند راز آن را كشف كنند. سال‌هاست كه درهای اين كارخانه بسته مانده است و هیچ كس در آن رفت و آمد نمی‌كند. پس چه كسانی آن همه شكلات، آدامس و شیرینی‌های رنگارنگ و خوشمزه را تولید می‌كنند به بازار می‌فرستند؟

چارلی هم یکی از بچه‌هایی است كه آرزو دارد یک نوار طلایی رنگ به دست آورد و از كارخانه دیدن كند. اما آیا او موفق می‌شود؟ آیا می‌تواند با فقری كه خانواده با آن گرفتار است بيش از یک بسته شكلات بخرد و شانس بیشتری بیابد؟

كارخانه وانكا به مردی به اسم ویلی وانكا تعلق دارد، بزرگترین مبتكر ساخت شكلات كه دنیا تا امروز به خودش دیده است. اگر بدانید این كارخانه چه جای عظیم و حیرت انگیزی است، آدامس‌هایش را هر چقدر بجوید طعم مزه شان تغییر نمی‌کند و بستنی‌هایش در تابستان زیر نور خورشید هم آب نمی‌شود.

آن‌جا چندین دروازه آهنی خیلی بزرگ دارد و دور تا دورش را یک دیوار خیلی بلند گرفته است. از دودكش‌هایش دود بیرون می‌زند و از داخل ساختمانش صدای وز وز عجیبی شنیده می‌شود و تا یک كیلومتری كارخانه، فضای سرشار از بوی مغذی، سنگین و سرگیجه‌آور شكلات مذاب به مشام می‌رسد.

چارلی و كارخانه شكلات سازی یکی از شگفت انگیزترین آثار حوزه ادبیات كودک و نوجوان در قرن بیستم است كه براساس آن دو فيلم بلند سینمایی، چند انیمیشن و یک سريال خسته كننده تلویزیونی ساخته شده است. فیلم دوم كه در قرن بیست و یكم ساخته شد نسبت به فیلم نخست كه در اواخر قرن بیستم ساخته شد دارای امتیازات فراوانی است.

بازی جانی دپ در نقش وانكا كاملن زنده كننده این شخصیت بر پرده سينماست. در حالی كه در فیلم نخست وانكا بیشتر شبیه یک تارزان مبادی آداب با كلاه سیلندری به نظر می‌رسيد. جلوه‌های كامپیوتری فیلم دوم جانی تازه به اثر رولد دال بخشیده در حالی كه در فیلم نخست، تخيل زنده درون كارخانه با دكورهای ناشیانه و بیشتر شبیه به دكورهای ارزان قیمت كمدی‌های سبک نظیر سه كله پوک یا چیچو و فرانیكو تصویر شده بود.

یکی از شگفتی‌های تاریخ سینما یعنی عالیجناب تیم برتون عزیزم كارگردانی فیلم دوم را برعهده دارد و شخصیت وانكا را با کاراکتر مشهور انیمیشن خمیری كابوس شب كریسمس ساخته خودش در آمیخته تا به روح اثر رولد دال نزدیک‌تر شود.

فیلم نخست تنها روایت خطی زمان را پی گرفته بود و در نهایت چيزی جز رونویسی ساده‌انگارانه رمان نبود، در حالی كه فیلم برتون کبیر پر از استعاره‌هاي بزرگسالانه در عین روایت كودكانه است كه اثر را برای هر دو گروه سنی جذاب می‌كند.

استفاده خلاقانه عالیجناب برتون از موسیقی برای نشان دادن طبایع انسانی، فرم روایی تازه‌ای به اثر بخشیده كه با نگاهی دقیقتر، فیلم را به روایت تاریخ موسیقی قرن بیستم بدل كرده است، چیزی كه حتا به ذهن سازنده فیلم نخست هم نرسیده بود.

عالیجناب تیم برتون در نگاهی دوباره به این اثر رولد دال، همچون رویكرد تارکوفسکی در اقتباس سینمایی از رمان ایوان ایلیچ كه با نام كودكي ایوان آن را می‌شناسيم، به رویاهای وانكا متوسل شد و خاطرات او را به بخشی از روایت خود بدل كرد.

سرانجام دروازه‌های كارخانه مشهور آقای ویلی وانكا به روی پنج كودک باز می‌شود. برندگان عبارتند از: آگوستوس گلوپ- پسر چاق و چله‌ای كه هرچه دم دستش باشد یا گیرش بیاید، می‌خورد. وروكا سالت- بچه لوس و ننری كه پدر و مادرش را به هر كاری كه بخواهد، وا می‌دارد.

ویولت بورگارد- یک آدامسخوار حرفه‌ای و وراج كه سریع‌ترین آرواره‌ها و كندترين ذهن‌ها را دارد. مایک تی وی- يك دیوانه تلویزیون. و قهرمان ما چارلی باكت- پسری مهربان، دوست داشتنی، شجاع و درستكار، حاضر و آماده برای هيجان‌انگيزترين موقعیت زندگی خود.

در فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی، عالیجناب تیم برتون با دسته بندی بچه‌های جهان، آدم‌ها، به این پنج گروه (پولدارهای بی‌غم، شكمباره‌ها، بيكاره‌ها، عاشقان سینه چاک تلویزیون و اخلاق‌گراهای طبقات پایین جامعه) به گزاره‌ای اخلاقی در فیلم خود دست می‌يابد.

تیم برتون کبیر در این اثر به سراغ كهن‌ترين الگوی روایت یعنی تمثیل‌ها می‌رود و داستانی تمثیلی را در بافتی فانتزی و با امكانات یک داستان واقعگرا به تصویر می‌كشد. بی‌دليل نیست كه این فیلم از محبوب‌ترين فیلم‌های پست مدرن‌ها بوده است چرا كه چنین ساختاری در واقع همان ساختار آرمانی پسا ساختارگراها در عرصه روایت است.

| لينک ثابت |  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:47    | 

بی‌صبرانه انتظار چله داغ مرداد را می‌کشیم. سه ماه از آخرین باری که استادیوم آزادی را دیدیم می‌گذرد و حالا روزها دارد سپری می‌شود تا تیفوسی‌ها دیوانه‌گی‌شان را در گرمترین روز تابستان بیاغازند. دیوانه‌گی خالص مثل کارلوس مویا راننده‌ افسانه‌ای فرمولا که جنون سرعت داشت و جانش را هم در بالاترین سرعتی که توانست براند از دست داد. چه سعادتی بالاتر از اینکه جانت را برای چیزی که دوست داری بگذاری و هر کسی لیاقت اینگونه مردن را ندارد.

استقلال با امیر قلعه، ساپیا با علی دایی، سپاهان با ساکت، حمید استیلی با علی پروین از شرق تا غرب عالم برای شکست پرسپولیس و امپراتور لحظه شماری می‌کنند و ما چقدر خوشبختیم که عاشق تیمی هستیم که خیلی دشمن دارد.

امسال سال اثبات خیلی چیزها است. شکست همزمان استقلال و امیر قلعه‌ از لذت هفتاد زنا بالاتر است. تازه پسران آبی با صید ۴۵۰ میلیون تومانی خود در آخرین لحظات دیگر دلیلی برای فرار از شکست ندارند. همه چیز خبر از یک استقلال رویایی بعد از سالها می‌دهد ولی فقط صبر کنید و هفته نهم را نگاه کنید.

اگر پرسپولیسی به شما گفت که ایتالیایی است به پرسپولیسی بودنش شک کنید نه به طرفدار ایتالیا بودنش. یک پرسپولیسی واقعی هیچ وقت نمی‌تواند با رنگ لاجوردی تیم ملی ایتالیا ارتباط برقرار کند. اگر یک آرژانتینی به شما گفت که طرفدار آلمان است به آرژانتینی بودنش شک کنید.

یک آرژانتینی هیچ وقت نمی‌تواند به ال‌ دیه‌گو خیانت کند. به اشک‌هایی که در فینال نود ریخته شد. اگر یک پرسپولیسی به شما گفت که یوونتوسی است به پرسپولیسی بودنش شک کنید. یک پرسپولیسی هیچ وقت یک یوونتوسی نیست.

یوونتوس با بیست و هفت بار بوسیدن اسکودتو و ۱۹ نایب قهرمانی پرافتخارترین تیم سری A است. ولی حکم قضایی دادگاه عالی ایتالیا در سال ۲۰۰۶ باعث شد عذاب‌ترین لحظات تاریخ یووه به وقوع بپیوندد. آنها به خاطر پرداخت رشوه به داوران بازی‌هایشان مجبور به بازی کردن در سری ‌‌B شدند و دو بار قهرمانی کالچیو از آنها پس گرفته و اسکودتوی سال ۲۰۰۶ یووه نیز به اینتر داده شد.

۲۷ بار ربودن اسکودتو باعث شده یوونتوس تنها تیمی در سرزمین آتزوری باشد که بالاتر از لوگوی حک شده بر روی پیراهن پیرزن‌ها دو ستاره به نشانه قهرمانی بیش از بیست بار کالچیو را درج کند. ولی به نظر شما کمدی نیست استقلال هم روی پیراهنش دو ستاره به معنای دوبار قهرمانی آسیا را زده باشد؟

| لينک ثابت |  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:7    | 

پاتوق علی حاتمی، مرتضا ممیز، بیژن جلالی، واروژ کریم مسیحی، فریما فرجامی و... باید جای جالبی باشد. كافه تئاتر یک پاتوق درست و حسابی است. هم سنش زیاد است و مثل خیلی از این كافی شاپ‌ها جوان و جویای نام نیست و به هر قیمتی هم نمی‌خواهد برای خودش مشتری دست پا كند و در آن خبری از موسیقی لايت و نورپردازی‌های عجیب و غریب نیست.

صاحبش هم آدم بامرامی است. یک قرآن قدیمی دم دستش دارد كه گاهی وقتی بیكار می‌شود بازش می‌كند. در ضمن اینجا كلی استقلالی با حال هم دور هم جمع می‌شوند. چون حسین آقا استقلالی تير است و هنوز پایه است با مشتری‌های پرسپولیسی‌اش توی كافه‌ سر بازی‌های دو تیم تيم كری بخواند.

از در كه وارد می‌شوی، همه جا پر از میزهای چوبی كوچک است. در این فضای كوچک حدودن بیست متری، شش میز گذاشته‌اند. از آن میزهایی كه قدیم‌ها برای خیاطی و چرخ‌های دستی ازشان استفاده می‌كردند. همان‌هایی كه پايین‌شان یک جور اهرم مسطح دارد برای چرخاندن چرخ.

دور میزها را صندلی‌های لهستانی پر كرده و زیرسیگاری‌ها، هاونگ‌های كوچکی هستند با رنگ برنج. چوب‌های میز و صندلی‌ها را رنگ سياه زده‌اند اما تیرها، سقف و دكور كافه قهوه‌ای رنگ است. دیوارها هم كاشی شده‌اند، كاشی‌هایی با رنگ‌های‌ سنتی. اینجا كافه تئاتر است، یکی از با سابقه‌ترين كافه‌های اين شهر. کافه تئاتر اولین کافه بعد از انقلاب سال ۱۹۷۸ ایران است که بنیانگذارش محمد صالح علا است و در حال حاضر توسط برادرش حسین علا اداره می‌شود.

محمد و حسین علا، کافه را انتهای دهه پنجاه خورشیدی راه انداخته‌اند. آن هم توی بازاری كه امروز به باكلاس و گران قيمت بودن برندهایش معروف است. كافه آخر یکی از راهروهای سرخه بازار قرار گرفته و با اینكه قهوه‌هایش مثل كفش‌ها جان کارلو مغازه همسایه بغلی قیمت قابل توجهی دارد، اما دوست داشتنی و خوش طعم است.

این را فراموش نكنید كه هر جایی قدر قهوه خوب و مشتری را نمی‌دانند و خیلی‌ها اصلن قهوه‌شناس نیستند، اما حسین آقا این كاره است. به خصوص اسپرسو دوبل آن حرف ندارد. از فرانسه‌هایش هم نپرسید عالی است.

روی میزهای کافه تئاتر كنده‌كاری‌های بسیاری دیده می‌شود. شما در این کافه حق دارید که روی میز، در و دیوار اینجا هر چی که دلتان خواست بکشید و بنویسد. اینجا شبیهه غارهای افلاطونی است. وارد كافه كه می‌شوی فضای مهتابی شبیه دالانی قرون وسطایی است كه نوری آرام دارد درون كافه میزها و صندلی‌های چوبی را روشن می‌کند.

چند شب پيش رفته بودم كافه‌تئاتر. هنوز حسین ‌آقا آنجا بود و هنوز هم فرانسه با شیر و كیكش براه بود. خلوتِ خلوت، هیچكس نبود. یادم افتاد روزایی كه خاک گرفته با نيما از استاديوم اميرآباد و اسدی شمیران برمی‌گشتیم. یادش بخیر روزهای بوسه‌های پنهانی قیطریه، پل رومی، کوچه عشاق، جردن، می‌پیچیدیم تو گاندی بعد تو پهلوی، سریع تو آبشار و پله و كوچه ‌پس ‌كوچه‌های یوسف‌آباد، مدبر، منبع‌آب.

حس می‌كنم یک نسل از اینجا رد شدند و بعدش محو و ناپديد. نسلی كه هیچ مدافعی نداشت و فقط گریزگاه‌ داشت. گریزگاه‌ای مثل اینجا. مثل كافه‌ تئاتر، نسلی که به یک اشاره از آینه بدون هیچ پرسشی رد شد، رفت، گم شد. بدون هیچ خاطره‌ای و بدون هیچ توقعی.

| لينک ثابت |  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:41    | 

جردن دم برج دوما، همان جایی که توی سونایش امیر قلعه را دیدیم الهه را می‌بینم. دختری که بنز سیصد و پنجاه میلیون تومانی دارد. فورچنر که به شبح معروف است. الهه می‌گوید: پای کشیدن یک سیگار هستی. بهش می‌گویم: پای سیگار نه، ولی پای شاتوت وونگ کاروای هستم.

دخترهای امروزی. سعدی می‌خوانند ولی ساسی مانکن گوش می‌کنند. چه مصیبتی، رنج داستایفسکی را کشیدن بی‌آنکه سطری جنایت و مکافات خوانده باشند، و ابلهانه با معظلات پیچیده‌ی افلاطونی دنبال تور کردن مردهای زن‌دار هستند. ما آنقدر خفن هستیم که صادق هدایت به جای اینکه توی تهران خودکشی کند پا شد رفت توی مخ پاریس روی زمین دراز کشید و مرد.

زن شوهرداری که خیلی راحت شماره‌اش را برای پسری هفده ساله می‌نویسد تا قرار پنت هاوس خالی فرماینه را با هم چک کنند هیچ وقت نمی‌تواند محبوب من باشد. حالا بخواهد نصف تهران هلاکش باشند. اینجا یکی از آن لحظه‌هایی‌ است که دلم برای استادیوم آزادی پر می‌کشد.

روشنفکرها طرفدار آزادی جنسی هستند و من دلم برای خل و چل‌ها تنگ شده است. تیفوسی‌هایی که تا نصف بدنشان از پنجره مینی‌بوس‌های امام حسین و استادیوم بیرون می‌روند. چند فیلم توی سرم سان می‌بینند.

قرمز، فریدون جیرانی، ناصر ملک: بازم می‌زنمش حاج آقا. زنی که با مردای غریبه بگو بخند راه بندازه . جلوی مردای غریبه رژه بره. نیششو واکنه. حقشه کتک بخوره. اعتراض، مسعود کیمیایی، امیرعلی:‌ این دفعه مثل همیشه نیست ، گوشاتو باز کن. فقط یه دفعه بیای تو حرفم، جنازه‌تم پشیمون می‌شه. به ردیف از اول می‌گم. 

نیمه یکی از شب‌های تابستان می‌روم سر قبر خسرو شکیبایی، روی آی‌پاد را هم تا خرخره پر شعرهایی می‌کنم که صدای خش‌دارش سالها پیش دیوانه‌ام کرد. حالا سالها از آن روزها می‌گذرد. باید فردا کافه‌ای پیدا کنم و قهوه‌ای بنوشم. دلم آرامش بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه می‌خواهد.

چله داغ مرداد هنوز از راه نرسیده، خورشید روزی بر تباهی اجسادمان قضاوت خواهد کرد. عشق سیبی بود که چیدیم تا بهشتمان سکوت ما شود. چه نشیب دهشتناکی در انتهای تاریکی. خاطره‌ی محو ناشدنی انتقام‌های نگرفته و خوردن بستنی اسپیرال دایتی به یاد همه عشق‌های از دست رفته.

| لينک ثابت |  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:37    | 

 

 

 

 

 

 

 

 

| لينک ثابت |  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:40