تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

پس از ۱۶ ماه و ۱۷ روز از انتصاب فتح ا...زاده و پس از اخراج ۳ مربى، ۱۸ باخت و نشاندن استقلال در رده سیزدهم و هفدهم حالا او از كار بركنار مى‌شود تا استقلالِ امیر قلعه‌نویی، استقلال اهواز را در یک بازی که بوی گند تبانی از آن به مشام می‌رسد ۶تایی کند. نكته قابل توجه در كارنامه مديريت فتح ا...زاده اين است كه او پس از بازى استقلال - استقلال اهواز در ليگ ششم به مجموعه مديريتى اضافه شد و پيش از بازى استقلال - استقلال اهواز در ليگ هشتم از حوزه كارى‌اش كنار گذاشته شد.

طنز تاریخی عجیبی است. فتح ا...زاده حالا زودتر از آنچه تصورش را می‌كرد از استقلال رفت. ارديبهشت ماه سال ۸۶ بود كه على فتح ا...زاده از ماکسیمای سفید رنگ خود پیاده شد تا استقلال را که اميد اول قهرمانى بود به سرمنزل مقصود برساند. آن روزها هدایت استقلال بر عهده صمد مرفاوى بود و اگر استقلال فقط سه بازی را می‌برد قهرمان لیگ برتر می‌شد. اما از لحظه ورود فتح ا...زاده به مجموعه استقلال ناكامى‌ها به نقطه اوج رسيد.

محصول مديريت فتح ا...زاده در روزهاى پايانى فصل ۸۶-85، دو شكست و یک تساوى در ۳ بازى بود. فتح‌ا...زاده اما به دليل حضور ديرهنگامش در مجموعه مديريتى استقلال در مسند كار حفظ شد تا در فصل ۸۷-86 بتواند اهدافش را در باشگاه استقلال جامه عمل بپوشاند. در نتيجه فتح ا...زاده همراه با استقلال به ليگ هفتم رسيد. حضور حجازى از نگاه او نه تنها یک فلاش‌بک به گذشته محسوب نمى‌شد بلكه مى‌توانست همه نگاه‌ها را به سوى استقلال بكشاند.

فتح‌ا...زاده که ۱۰ سال پیش حجازی را از استقلال اخراج کرده بود بعد از گذشت یک دهه باز او را به مسند سرمربی‌گری استقلال بازگرداند تا نشان دهد از حافظه‌ی تاریخی خوبی برخوردار نیست. حجازى آمد تا اتحاد او و مرد محبوب استقلالى‌ها باعث قهرمانى شود اما هرگز چنين اتفاقى نيفتاد. حجازى بركنار شد، فيروز كريمى آمد و فيروز هم بركنار شد تا در دوره مديريت فتح ا...زاده به ترتيب صمد مرفاوى، ناصر حجازى و فيروز كريمى با حكم اخراج مديرعامل استقلال روبه رو شوند.

البته فتح‌ا...زاده در همه اين روزها به دليل سابقه كه در استقلال داشت هيچ گاه مورد انتقاد قرار نگرفت. شايد احداث كمپ، رسيدگى به تيم‌هاى پايه و ايجاد آكادمى فوتبال و پس از آن جذب بهترين بازيكن فوتبال ايران پشتوانه مطلوبى براى حفظ او در فصل ۸۸-87 بوده اما هيأت مديره باشگاه استقلال و به خصوص سازمان تربيت بدنى در مقابل شكست‌هاى استقلال در هفته‌هاى گذشته تاب نياورد.

و روز گذشته پس از جلسه‌اى كه در اين باره انجام شد على فتح ا...زاده از مديريت باشگاه استقلال بركنار شد. یک جمله از على فتح ا... زاده در مصاحبه‌هاى آغاز فصل براى همیشه به یادگار خواهد ماند آنجا كه این مدیر درباره كنار گذاشتن فیروز كریمى از استقلال گفت: اگر كریمى را اخراج نمى‌كردم، خودم باید مى‌رفتم.

و حالا فتح‌ا...زاده در روزی اخراج شد که دقیقن در شب آن روز استقلال تیمی از خانواده‌ی خودش را ۶تایی کرد تا فاجعه‌ای که قرار است اتفاق بیفتد را به تاخیر بندازد. ولی فاجعه هر چقدر هم به تاخیر انداخته شود شود روزی پر سر و صداتر از قبل رخ خواهد نمود.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:47    | 

همیشه از جایی آغاز می‌شود که انتظارش را نداری. یک‌مرتبه به خودت می‌آیی و می‌بینی وسطِ خاطره‌ای افتاده‌ای که تمام روزهای گذشته خواسته‌ای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانه‌ای حتا کوچک، خودش را از گوشه‌ی ذهنت بیرون می‌کشد و هجوم می‌آورد به گذر دقیقه‌های آن روزت.

مرگ بازی - پدرام رضایی‌زاده

 

مرگ بازی نوشته‌ی پدرام رضایی‌زاده، نشر چشمههمه‌ی داستان‌ها یک جایی به نویسنده‌اش می‌رسد. مثل مرگ که هر چقدر هم ازش دور شوی یکجایی بالاخره خفتت می‌کند. حالا می‌خواهی مارلو براندو توی در بارانداز، اتوبسی به نام هوس، پدرخوانده باشی یا آفرودیت هالیوود.

مرگ انسان را کامل می‌کند. فرقی نمی‌کند توی پرلاشز خاکت کنند یا ظهیرالدوله یا قطعه‌ی ۳۳ بهشت زهرا. اگر قرار باشد بمانی حتمن خواهی ماند. 

یادتان هست کدام کرگدنی بود که گفت: تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید. حضور مرگ همه موهومات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می‌کند. این صدای مرگ است.

در مرگ بازی بالهای مرگ به راحتی به سر و صورتتان می‌خورد ولی خیالتان راحت حضرتش آنقدر شوخ و شنگ است که دم فری کثیف ساندویچ می‌زند ردیف و حال می‌کند با جماعت پلاس جلو آن مغازه تو خیابان نی‌لوفر آپادانا. راستی فوتبال جمعه صبح‌هایش هم به راه است. تا الان مرگ بازی نوشته پدرام رضایی‌زاده را دوبار خوانده‌ام. از دیروز یک‌شنبه که توی نشر چمشه یهویی چشمم بهش خورد تا امشب دوشنبه که دارم این پست را می‌نویسم.

بین خودمان باشد خیلی کد دارد. یعنی می‌توانیم بشینیم مثل آن دوازده نفر جز سپیده، راجع به خیلی چیزهایش با هم صحبت کنیم. مرگ بازی راحت و روان است. کلمات را زیاد دور سرتان نمی‌چرخاند. می‌داند چه می‌خواهد بگوید. خواننده‌اش را گم و سر در گم نمی‌کند. سر راست است، ولی رو نیست. پیچیده است ولی پیچ‌خورده نیست. باید خودتان بخوانید تا بفهمید دارم چی می‌گویم. کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.

حاضرم سر یکی از کوله‌های کترپیلار اول خیابان منوچهری همان مغازهه که جنس اصل می‌فروشد شرط ببندم همین کتاب حسادتِ خیلی‌ها را برافروخته خواهد کرد. ببینید کی گفتم. دوست دارم توی یکی از پیاده‌روی‌های دراکولاها پدرام را ببینیم بروم جلو بهش بگویم چقدر این کتابت آشنا است پسر. انگار همین الان به صورت آنلاین از زندگی ما آنرا نوشتی. حتمن برایش شانزدهمین خط از سومین پاراگراف از صفحه‌ی شصت و سوم کتابش را خواهم خواند.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:1    | 

من و تو حساب زیاد داریم یک روز تصفیه می‌کنیم. این جوری مردن هم عالمی دارد. اما تنهایی نه. یک مردن دو نفره. با کلاس، با عشق. این باغ فقط دو تا جنازه کم دارد. چاقوی سلاخی چه حسی به تو دارد؟ آتشم مثل آتشکده‌ای خاموش. به رگبارم مثل مسلسلی قبل از فرمان آتش. 

در تلاطمم آشفته‌تر از جبهه‌های نجات ملی. مثل پارتیزان‌های جنگ‌های نامنظم. امشب توی خیابان تخت جمشید تقاطع حافظ پیاده داشتم راه می‌رفتم. ساختمان عظیم الجثه‌ی وزارت نفت مثل همیشه دوست داشتنی بود. خیابان خلوتِ بعد از افطار بود و هیچ ماشینی پر نمی‌زد.

کتاب‌های خاموش ارواح به خواب رفته در تابوت‌ها به صدای ذهنت گوش می‌کنند. دوباره ستاره‌ها تظاهرات کرده‌اند. ابر پلیسی پراکنده‌شان می‌کند. روشنایی خفاش وحشت را آسیمه‌سر کرده است. عزیمتی بود از حریر به آهن از بلور به مس. کودک بزرگ شد. و دستانش کوچک.

بازیچه‌ها تمام شد و بازی‌ها آغاز. من پیوند زده‌ام ترسی طاعونی را بر شاخسار وحشی نگاهت. و شکوفه‌های سنگ. کاش دنیا همان گیلاس‌های سرخ بود که بر گوشت‌هایت می‌آویختیم. حواست هست پاییز دارد از راه می‌رسد و خورشید دارد از زمین دور می‌شود.

حس می‌کنی هوا دارد سرد می‌شود. خورشید من کجا می‌روی؟ به ایست. نه نه خورشید را توان باز ایستادن نیست. خورشید من به نور تو زنده‌ام. تو مرا شاد و سر زنده می‌کنی. من از پاییز سرشار از تنهایی می‌ترسم. به ثانیه‌ایست دگرگونی. خورشید در گوشم به نجوا می‌گوید: منتظرم بمان دلبندم بر می‌گردم. شش ماه دیگر از توی اسفند بهمراه بوی بهار خواهم آمد.

من صورتم را با بهترین خودتراش ژیلت اصلاح می‌کنم. Fusion پنچ تیغ را می‌گویم. مایکروفین‌های انعطاف پذیرش با خطوط صورت منطبق می‌شوند تا اصلاحی دقیق‌تر انجام دهد. در این راه شیوینگ ژل اولترا پروداکشن فیوژن ژیلت هم همراهی‌ام می‌کند.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:24    | 

این کامنتِ خصوصی است که چند روز پیش برایم پای یکی از پست‌‌ها گذاشته شد . با حذف اسم نویسنده آنرا به صورت یک پست منتشر می‌کنم. این کامنت بد جوری من به روزهای مرکز مطالعات پرتاب کرد.

 

یعنی شما همون حمیدرضا علاقه‌بند نیستین که تو کلاسهای مرکز مطالعات بودین بعد یهو غیبتون زد و دیگه خبری ازتون نشد؟ بیشتر بگم. آخرها دستتون رو هم بسته بودین تازه همون استاد مبانی ارتباط‌ جمعی بهتون گیر می داد و آقای سرخ خطابتون می‌کرد. بازم بگم. حتی کارت ویزیت شما که با عکس "چه" بود و همین سایت رو معرفی می‌کرد. بازم یادتون نیومد؟ دو حالت بیشتر نداره یا شما اونقدر از اون روزها گذشته که یادتون رفته یا خط رو خط شده یعنی شما ... رو هم نمیشناسی؟ با همه اینها اگه این اشتباه من شما رو اذیت کرد پوزش می‌خوام توفیق اجباری بوده تا آشنا بشیم. ولی خیلی شبیه اون حمید هستی‌ها. از ما گفتن. دلم برا کلاسها و اون حمیدی که باهاش آشنا شدم تنگ شده.

| لينک ثابت |  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:41   

حمیدرضا گردبادی در استادیوم آزادی، ساعت ده و نیم شب ِ 21 شهریور 1387سالی به مراتب سخت‌تر و توفانی منتظر پرسپولیس است. این قمار آخر است. یا مرگ یا پیروزی. کابوی تنها برگشت تا ته قصه را جوری که خودش می‌خواهد و می‌خواهیم تمام کند.

اینجا نه از دکوپاژ خبری هست و نه سناریو. قصه هنوز تمام نشده. ما می‌گوییم که ته قصه چه شکلی است. باید تمام بازی‌ها به استادیوم برویم. نباید پشت افشین را خالی کنیم.

فوتبال را به اندازه سینما دوست دارم. سرشار از انرژی است. یک کارخانه انرژی‌زا. غیر قابل پیش‌بینی و هیجان‌انگیز. به قول امبرتو اکو: من طرفدار فوتبال و شور و هیجان آن هستم.

ما خیلی وقت است که با امپراتور پیمان بستیم. انتهای این دوستی یا مرگ است یا پیروزی. اگر قرار بود همه‌ی کری‌ها درست از آب دربیاید که انتقام مزه نمی‌داد.

تمام مزه فوتبال به همین کری‌هایش است. کری خواندن. خط و نشون کشیدن‌ها. و به تعویق افتادن‌ها. آدم یاد فیلم‌های بروس لی می‌افتدد توی بچه‌گی. بروس لی اول کتک می‌خورد بعد که حسابی داغون می‌شد یهو قدرتش را نشان می‌داد. اصل غافلگیری. همان چیزی که توی سینما کاربرد دارد. توی فوتبال هم هست. افشین قطبی پس از پايان بازی مقابل مس كرمان در کنفرانس مطبوعاتی اظهار داشت: به حريف و پرويز مظلومی تبریک می‌گویم و از هواداران پرسپولیس كه امروز با حمایت قاطع خود ما را شرمنده كردند، عذرخواهی می‌كنم.

بازیكنان پرسپوليس در نيمه اول با كنترل بازی فوتبالی را كه من دوست داشتم به نمایش درآوردند و از آن لذت بردم چون بین‌المللی بود. با داشتن چنین تیمی می توانم از حالا قول قهرمانی در لیگ را بدهم و از این حرف هراسی ندارم. متاسفانه به رغم اینكه حملات بسیار زيادی داشتیم توپ وارد دروازه مس كرمان نشد و سه امتیاز حساس را از دست دادیم، اما این پایان راه نيست.

فصل گذشته 34 بازی انجام دادیم و فقط در 5 بازی تمام امتیازها را نگرفتیم. شكل تیمی ما بسیار مناسب است و سازماندهی لازم را دارد. ما بهترین مهاجم ایران را از دست داده‌ایم و زمان لازم است تا جای خلیلی را پر كنیم. در بازی‌های آينده علی كریمی و دی كارمو برزیلی را در اختیار داریم و مطمئن هستم بیش از پیش موقعیت سازی می‌كنيم تا راحت‌تر به گل برسیم.

سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس در پایان خاطرنشان كرد: از بازی مقابل مس كرمان درس بزرگی گرفتیم. از شكست نمی‌ترسم و در روز آخر جوابگوی نتایج پرسپولیس خواهم بود. شک ندارم روزهای درخشان و آفتابی را در پیش داریم، پس هواداران باید صبور باشند.

رفتن به استادیوم آزادی برای دیدن بازی پرسپولیس آنهم در شب و در زیر نور نورافکن‌ها برای خودش عالمی دارد وصف‌ناپذیر. هیچ وقت بازی زیر نور را از دست ندهید. امشب وقتی داشتیم با برو و بکس بازی سرخ پوشان با مس کرمان را می‌دیدیم یاد آن سالی افتادم که فدراسیون صفایی فراهانی که توسط محمد خاتمی رییس جمهور وقت به آن مقام رسیده بود بازی‌های لیگ را راس ساعت ۱۰ صبح برگزار می‌کرد. آخر کجای دنیا بازی فوتبال را آن وقت صبح راه می‌اندازند.

بعد از پایان بازی توی آزادی خیلی صحبت از سرمربی تیم ملی بود. علی دایی باید خود را برای اولین بازی ملی در استادیوم آزادی آماده کند. چون خیلی وقت است که انتظار همچین روزی را می‌کشیم. هنوز فراموش نکردیم به خاطر چند دلار بیشتر پیراهن سرخ پرسپولیس را با صبا باتری طاق زد. یادمان نرفته بعد از رفتن به سایپا در نقش بازیکن / مربی چه حرفهایی زد.

دایی باید تیم ملی را به جام جهانی ببرد. امپراتور هم باید پرسپولیس را قهرمان آسیا کند. اینجا با یک دوئل تمام عیار طرف هستیم. بر بلست یاهوم بنویسید پرسپولیس امسال قهرمان آسیا است. جادوگر (علی کریمی) امپراتور (افشین قطبی) عقاب (احمدرضا عابدزاده) سیم خاردار (افشین پیروانی) آسیا آماده باش ما داریم می‌آییم. واقعن قهرمان نشدن با ببرهای امپراتوری در آسیا کاری سختی است. علی کریمی آخرین حلقه بود تا ارباب حلقه‌ها خود را برای آخرین نبرد آماده کنند. اینجا ما یک مشت مرد می‌خواهیم مثل سینمای وسترن. مثل این گروه خشن.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:4    | 

بی‌شک مقام امریکا از بین رفتنی استوقتی محمد عطا هفده ساله با آن هواپیمای مسافربری غول‌پیکر و با آن چرخش پست‌مدرنیستی خود  را به برج‌های دوقلو زد همه دانستند که جنگ میان پست‌مدرن‌ها و مدرنیست‌ها از بطن کتاب‌ها، نظریه‌ها و بحث‌های دانشگاهی به یک لشکرکشی تمام عیار و جنگ رو در رو کشیده شده است.

اگر در خلال جنگ ‌جهانی دوم و جنگ سرد، حتا شیشه یک پنجره در امریکا نشکست ولی در 11 سپتامبر 2001 همه دنیایی که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی خود را آماده‌ی پرپایی آخرین امپراطوری تاریخ می‌کرد هر روز پیش از پیش و با سرعتی سرگیجه‌آور به سمت انهدام به پیش می‌رود.

و این وضعیتی است که مدرنیست‌ها مسئول آن هستند و باید به خاطر نظریه‌ی «جهانی شدن» هزینه‌ آن را پبردازند. اگر دالی و بونوئل این عکس را می‌دیدن چه می‌گفتند؟ سورئالیستی‌ترین صحنه در تمام تاریخ! بی‌شک مقام امریکا از بین رفتنی است. حادثه ۱۱ سپتامبر به خوبی این نظریه را ثابت می‌کند.

اگر جامعه را جسم و فرهنگ (بخوانید پست‌مدرن) را همچون روح در نظر بگیریم به خوبی می‌توانیم پیامدهای به چالش کشیده شدن فرهنگ برای جامعه را در ذهن خویش ترسیم کنیم. در دنیای مدرن همه باید مثل هم فکر کنند. البته اگر فکر نکنند که دیگر خیلی بهتر است. جامعه مدرن به جای تو فکر خواهد کرد.

او به تو کوکاکولا و مک‌دونالد می‌دهد تا تو دیگر به هیچ چیز فکر نکنی. او تو را سوار بنز و بی‌ام‌دبلیو می‌کند تا تو هیچ وقت دیگر فکر نکنی. در مدرنیسم هیچ چیز به اندازه فکر کردن جرم نیست. پست مدرنیسم تو را به فکر کردن دعوت می‌کند و همین برای مدرنیست‌ها گران تمام می‌شود.

نخستین چیزی که خرده فرهنگ‌ها در دوران جهانی شدن با آن روبرو می‌شوند «موزاییک فرهنگی» است. موزاییک فرهنگی اصطلاحی است که داریوش شایگان برای توصیف وضع فرهنگی جوامع در جهان نو به کار برده است.همچنین امپریالیسم فرهنگی عبارت است از اراده معطوف به همگون‌سازی خرده فرهنگ‌ها توسط یک فرهنگ.

مدرنیسم به دنبال ایجاد یک فرهنگ برتر است. یک فرهنگ واحد. از ویتنام تا پاریس همه باید یک فرهنگ را قبول داشته باشند. همه باید با یک صدا فکر کنند. با یک چشم ببینند و این یعنی امپریالیسم فرهنگی که از بازوهای اجرایی مدرنیسم است. سه جنبه کلی در مورد امپریالیسم فرهنگی شناسایی شده است: گسترش مارکتینگ، گسترش تجارت بردگی جنسی و جهانی شدن فرهنگ واحد.

از هولیگان‌‌های فوتبال، تروریست‌هایی که با هواپیما به برج می‌زنند و آنهایی که شیشه‌‌ی باجه‌های تلفن را پایین می‌آورند تا کسانی که با کاتر به جان صندلی‌های اتوبوس‌ها می‌افتند همه شورشیانی هستند که بر علیه وضع موجود قیام کرده‌اند. و همین تخریب، هامارشیای دنیای مدرن است. دنیای مدرن در پی ساختن است و پست‌مدرن‌ها به تبعیت از اجداد خود (آنارشیست‌ها) در پی ویرانی هستند.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 1:13    | 

یک عمر انفجار بدون صدا و دود
حق السکوت شاهد آن ماجرا نبود
خائن‌ترین مسلح این خاطره منم
بر تن سپر به سر، هذیان کلاه خود

من در خشاب تفته و ارزان اعتراف
بندم به بند تیغ، رهایم ز بند ناف
امشب تقاص می‌دهم این تکه شعر را
یک مشت اعتراف چرند و گپ گزاف

آن شب پس از تلاش برای شروع شعر
من در کنار آینه‌ها منفجر شدم
تنها سگ سپید گچی در اتاق بود
تا بی‌نهایت هیجان منکسر شدم

اندام خشک ترجمه‌ی آخرین کتاب
روی زمین، کنار کمد، تکه تکه شد
تندیس آهنین زمان از وسط شکست
تکرار ترد ثانیه‌ها لکه لکه شد

زیر موکت که چسب و رکود و سکونت است
یک ایل مار کله به کله برآمدند
انگشت شست دست چپم زیر چرخ ماند
هی کوک خورد و کوک، که یکباره در زدند

ارواح پشت در سه دفاعیه داشتند
دندان نیش در من ِ عاریه کاشتند
دندان نیش آلت و ابزار خودخوری‌ست
گفتند و فک به فک به دهانم گذاشتند

حق السکوت من عدم انفجار بود
یک عمر لثه‌های من انبار دار بود
تنها سگ سپید گچی در اتاق ماند
میلم به خود خوری، کلمات قصار بود

یک عمر انفجار بدون صدا و دود
حق السکوت شاهد این ماجرا نبود
خائن‌ترین مسلح این خاطره منم
بر تن سپر به سر، هذیان کلاه خود

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:28   

۲۴ ساعت قبل از بازی ایران و عربستان، نیروی انتظامی در سراسر ایران در حالت آماده باش کامل به سر می‌برد. هر چقدر هم که از دایی بی‌زار باشی ولی نمی‌توانی توی این بازی دلت را به باخت او خوش کنی. نبرد ایران و عربستان یک جنگ تمام عیار است. نبردی به اندازه‌ی تاریخ. اینجا پای ایرانی بودنمان در میان است.

روی نیمكت ایران کسی نشسته كه قرار است در اولین قدم در نخستین ماه‌های عمر مربیگری‌اش، تیم ملی ایران را به جام جهانی ببرد. سابقه دایی را با میروسلاو بلاژویچ مقایسه كنید یا برانكو و ایویچ، انگار بیش از حد شجاع و جسور شده‌ایم.

علی دایی لااقل در طول دوران بازیگری‌اش گربه سیاه عربستانی‌ها بود. از گلزنی در مقدماتی جام‌های جهانی ۹۴ امریكا (یک گل) و ۲۰۰۲ كره و ژاپن (۳ گل) تا گلزنی در جام ملتهای آسیای ۹۶ امارات از دایی یک گربه سیاه واقعی برای عربستانی‌ها ساخته است. این بار هم دروازه‌شان را باز كن. اگر خوش بینانه نگاه كنیم دایی برگ برنده ما می شود. لطفن تا شنبه ۲۳:۴۵ خوش بین باش.

تیم ملی ایران باید در ریاض در ورزشگاه ملک فهد به مصاف عربستان برود. دو فرضیه در مورد شكل و شمایل این ورزشگاه وجود دارد. اول اینكه چیزی است شبیه لانه زنبور اما در حقیقت ملک فهد دقیقن مانند خیمه‌های عربی است كه در صحرا برپا می‌شود.

بازی را عربستانی‌ها به ریاض برده‌اند. می‌دانید چرا؟ ملك فهد هیچ وقت برای تیم‌های ملی ایران خوش یمن نبوده است. همین كه عربستانی‌ها می‌توانند دوباره در ورزشگاهی كه حتا چشم مهندسان امریكایی و ژاپنی را خیره كرده. با ما دیدار كنند، مطمئنن به سود آنها است.

دهه ۸۰ خورشیدی هم انگار برای ما در زمینه دیدار با عربستان دوست داشتنی است. هرچند دهه ۸۰ همه نوع اتفاقی را از صعود تا سقوط و از فرش تا عرش تجربه كردیم اما هرگز به جز یک بازی باشگاهی (سپاهان - الاتحاد) در جده شكستی را نپذیرفتیم.

با تیم بلاژویچ در عربستان پیروز میدان بودیم و سایر نمایندگان باشگاهی كشورمان مقابل عربستانی‌ها همواره یا پیروز بودند یا به تساوی رسیدند. امیدواریم كه همچنان این دهه ۸۰ برای ما خوش یمن بماند. یعنی در ریاض بازنده نباشیم.

نام ناصر الجوهر، به جز مسؤولان فدراسیون فوتبال عربستان و گروهی خاص از بازیكنان این كشور، برای هیچ كس جذاب نیست. پروژه‌های او درست از زمانی آغاز می‌شود كه یک مربی شهیر اروپایی و امریكایی با فدراسیون فوتبال عربستان قراردادی امضا می‌كند.

در زمینه جنگ‌های روانی، آموختن فحش‌هایی به زبان‌های فارسی، كره‌ای، ژاپنی و… استاد است و احتمالن بیش از آن كه دنبال آموختن فن و تاكتیک جدیدی باشد، كتاب‌های لغتنامه كشورهای آسیایی را دست می‌گیرد و برای بازیكنانش «فحش» یادداشت می‌كند.

از هر چیزی بگذریم در تیم ملی یک بخش وسوسه انگیز وجود دارد. جایی كه هر چشم و نگاهی را به خودش می‌دوزد. جواد نكونام، مسعود شجاعی، آندرانیک تیموریان، غلامرضا رضایی، مجتبی جباری، محمد نوری و… اینها عناصر تشكیل دهنده خط میانی هستند كه شاید بتوان به جرأت گفت بهترین خط میانی فوتبال آسیا را می‌سازند.

حالا اگر به این جمع احسان حاج‌صفی را هم اضافه كنید، متوجه بالا رفتن وزن خط هافبک تیم ملی می‌شوید. هرچند كه ابراهیم صادقی (دوست عزیز دایی) كمی از وزن این نقطه قوت تیم می‌كاهد. آیا با چنین خط هافبكی نمی‌توان هر دروازه‌ای را بسته نگاه داشت و به هر دروازه‌ای گل زد.

علی دایی در كنفرانس مطبوعاتی‌اش در مورد حسین عبدالغنی طی سال های ۹۶ تا ۲۰۰۶ میلادی می‌گوید: «من هم ۳ سال پیش آقای گل جهان بودم اما الان كه نمی‌توانم بازی كنم.» و بعد با اعتماد به نفس بالایی می‌گوید: «ما در این مملكت ۱۰ تا بهتر از عبدالغنی داریم.»

و حالا ما یاد مصاحبه‌های مهدی مهدوی كیا می‌افتیم كه در وصف بازی مقابل عبدالغنی می‌گفت: «توانایی فردی‌اش عالی است ولی در طول بازی فحش‌هایی می‌دهد كه هر كسی را دیوانه می‌كند.» امیدواریم حالا كه عبدالغنی، این پیرمرد چپ پا را برگردانده‌اند، علی دایی غلامرضا رضایی را در مورد دهان گشاد و كلمات كثیفش به خوبی توجیه كند. بین خودمان باشد عبدالغنی یک حسین كعبی می‌خواست.

یک لحظه خودتان را جای بازیكنان تیم ملی بگذارید. وارد ورزشگاهی می‌شوید كه هفتاد هزار دشداشه پوش توسط بلندگوهای پرتابل اصواتی عجیب از خود بیرون می‌دهند. دیدن همین صحنه یعنی چیزی كه فقط در ملک فهد و استادیو‌م‌های شبه جزیره حجاز می‌توان دید، برای وحشت و افت فشار كافی است. عربستانی‌ها قبل از اینكه بخواهند در بازی به موفقیتی برسند، سعی می‌كنند ایران را پیش از بازی شكست دهند. جوانی تیم ایران نگرانی‌مان را بیشتر می‌كند.

البته یكی از بزرگترین محاسن تیمی كه دایی ساخته، ناشناخته بودن آن است. آیا ناصرالجوهر می‌تواند تیم ایران را در كوتاه‌ترین مدت به بازیكنانش معرفی كند. از مهدی مهدوی‌كیا و علی كریمی فوق ستاره‌های هجومی ایران هیچ خبری نیست. رحمان رضایی هم در قلب خط میانی جایش را به جوان‌ترها داده است. اینكه ما در ابهام و ناشناختگی به مصاف عربستان می‌رویم، برای ما یک برگ برنده است.

۱۱ سال پیش در چنین روزی ۱۶ شهریور ۱۳۷۶ بازی ایران و عربستان به استادیوم آزادی رفتیم. همان بازی که یک یک شد. ساعت هفت صبح توی آزادی بودیم. بازی دوازده ساعت بعد شروع شد. و کریم باقری تک گل ایران را به ثمر رساند.

تا چه حد آدمی خرافاتی هستید؟ امیدوارم نباشید اما بلاژویچ می‌گفت در ایران خرافاتی‌ها به حدی هستند كه اگر آنها را پشت سر هم در یک صف طویل قرار دهید، از تهران تا لب رودخانه فرات این صف ادامه خواهد داشت. خرافات می‌گوید این بازی نوبت ناكامی ایران است. ورزشگاه ملک فهد اولین معادله خرافه‌ها را حل می‌كند و نوبت‌های پیروزی دومی را. به نتایج ایران برابر عربستان دقت كنید: تساوی (تهران سال ۷۶)، شكست (ملک فهد سال ۷۶)، پیروزی (تهران سال ۸۰)، تساوی (جده سال ۸۰) و… حالا؟

این آخری فقط یک یادآوری است. پیرمردی دوست داشتنی كه آمد و خیلی زود رفت. او را همین عربستانی‌ها از ما گرفتند، در حالی كه هرگز برابر عربستان تسلیم نشد. میروسلاو چیرو بلاژویچ مطمئنن بزرگترین نامی بود كه در طول تاریخ مربیگری به ایران آمد. او کرواسی را سوم جام جهانی کرده بود و آمد ایران تا ما را ببرد آن بالاها. 

یادمان هست پیش از بازی با عربستان در اولین دیدار برای صعود به جام جهانی مقابل خبرنگاران نشست و گفت: «ما عربستان را در تهران له می كنیم.» و در تهران به پیروزی دو - صفر رسید. شور ورزی بلاژویچ بعد از این همه سال به وجدمان می‌آورد. كاش وقتی می‌رفت، شجاعت و جسارت و صداقت خود را در ایران برای مربیان ما جا می گذاشت. بازی با عربستان فرصت خوبی بود تا به یادت بیفتیم.

| لينک ثابت |  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:59    | 

یک دوست خیالی که واقعن دوستت باشد خیلی بهتر از یک دوستِ واقعیه که خیال می کنی دوست است. واقعن چطور بعضی از آدمها به خودشان جرات می‌دهند با یک نفر دوست شوند بعد وقتی یک نفر از آنها سوال می‌کند با فلانی دوست هستی بگویند: نه.

اگر تو می‌ترسی به کسی بگویی با فلانی دوست هستی پس اصلن چرا با او دوست هستی. هان؟ آهان. حتمن از آنهایی هستی که نون به نرخ روز می‌خورند. این نان را از قصد نون نوشتم. یادت باشد وقتی جرات کاری را نداری هیچ وقت انجامش نده.

دوستی با کرگدن‌ها مثل یک کار ممنوعه‌ی ناب است. یک جرم وسط شهر. خلاف. تو که جرات خلاف نداری غلط می‌کنی با خلاف‌کار می‌گردی. دوست شدن با بعضی‌ها جرات می‌خواهد، اگر جراتش را نداری پس بی‌خیال.

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:52    | 

نکند فکر می‌کنید ما از آن وبلاگ‌نویس‌های کافه نشینیم که توی دود سیگار محو شده‌اند و نفسشان برای راه رفتن هم می‌گیرد. نخیر. اصلن هم از این خبرها نیست. هنوز هم گل‌کوچیک می‌زنیم بعد از افطار وسط خیابان و صدای کری‌ خواندنمان بلند است که تیم بعدی بیاد تو. دیشب هم کلی گل زدم. تیم حمیدرضا هیولا وقتی رفتند داخل زمین، خیلی فطیر تیم‌ها را بردند که آخر سر با ترفند و کلک توانستند از زمین بازی خارج‌شان کنند.

می‌شود به جای کافه روی لبه جدول یک خیابان نشست و راجع به خیلی چیزها حرف زد. می‌شود به جای سان‌شاین، کافه گلاسه،  پاستا و این همه اند کلاس یک عدد ساندیس یا رانی روی لبه همان جدول باز کرد و سر کشید. می‌توان به جای دید زدن دخترها و پسرهای رنگ شده‌ی داخل کافه‌ها بازی جانانه فوتبال بر و بکس را دید و لذت برد.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که مامور گفت: بزن کنار. زد کنار. از چراغ قرمز رد شده بود. جریمه بیست ‌هزار تومانی روی شاخش بود. مامور آمد جلو تا شماره ماشین را بنویسد. کمی مکث کرد. روسری‌اش را جابجا کرد. بعد گفت‌وگو شروع شد و قضیه تمام شد.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که موبایل‌ش زنگ زد. یکی پشت خط بود. گفت: ماشین دوست داری؟ گفت: آره. گفت: بنز دوست داری یا بی‌ام‌دبلیو؟ گفت: هر کدام که شما دوست داری. دوساعت بعد داشت با بی‌ام‌دبلیو در اتوبان می‌راند.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که یک پسر خوش قیافه آمد توی دفتر کارش. گفت عشقم شمایید. تیپش به بچه‌های پایین نمی‌خورد. اصلن از سوییچ توی دستش و ادکلن خوش بویش معلوم بود. گفت چقدر برای عشقت می‌د‌هی؟ جواب داد: هر چه شما بگویید. به همین راحتی طرف به عشقش رسید و او هم پول را زد به جیب.

| لينک ثابت |  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:13    | 

یکی از نوستالژی‌های من این است که چرا در این عکس حضور ندارم. اسم عکس تیتر همین پست است که در سال ۱۹۳۲ در نیویورک گرفته شده است. اسم عکاس را نمی‌دانم فقط این را می‌دانم که یکی از سه عکس عمر من است. تا حالا به آن خوب دقت کرده‌اید؟

Lunch On a Skyscraper / NY 1932

سمت چپ تصویر را ببینید، مردی دارد سیگار بغل‌دستی‌اش را روشن می‌کند. تعداد افراد حاضر در این عکس شمرده‌اید؟ رازهای زیادی دارد فقط باید بهش خیره شوید. بگذارید روح‌تان را با خودش ببرد. با شما خیلی حرف دارد که بزند. با من که سالهاست دارد سخن می‌گوید. هر وقت حالم از این زندگی روتین بدون هیجان بهم می‌خورد به تماشایش می‌روم.

هیچ وقت هم از نگاه کردن به آن سیر نشده‌ام. انرژی کهکشانی در این تصویر نهفته است. نمی‌دانم چیست؟ این ندانستن هم بر روی همه‌ی آن چیزها که ندانستیم. به انسان‌هایش نگاه کنید. همه شاد هستند و دارند با هم گپ می‌زنند. اولین نفر از سمت راست به دوربین خیره شده است. شما هم به آنها خیره شوید. هنوز کدها و رمزهایی هست که بتوانید پیدایش کنید.

این عکس دقیقن نقطه‌ی مقابل زندگی روتین بدون هیجان است. بهتر هست که بگویم: این عکس سرشار از هیجان است. با دیدنش احساس شناوری در فضایی اثیری می‌کنم. از آن رایحه‌ای رمزآلود و پرهیجان به مشام می‌رسد. احساس خنکی دلچسب.

به نظر من عکاس این عکس آدم خوشبختی نیست. چون در جایی خارج از این مکان اساطیری ایستاده یا نشسته و این عکس را گرفته است. من دوست دارم توی عکس بین آنها نشسته باشم. اگر با این تصویر ارتباط برقرار کردید خودتان را به جای یکی از آنها تصور کنید. این عکس دست از سر شما برنخواهد داشت. تا آخر عمر نمی‌توانید فراموشش کنید. بارها و بارها تشنه‌ی دیدنش می‌شوید و هیچ وقت سیراب نخواهید شد.

| لينک ثابت |  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:30    | 

پیش چشم خدایگان المپ در نبرد نراتزوری‌ها و روسونری‌ها ما یک نراتزوری‌ هستیم. 10 سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 19۵۵ وقتی موراتی پدر تصمیم گرفت از یک نابغه و تئوریسین آرژانتینی به نام هلنتینو هرارا به عنوان سرمربی اینتر استفاده کند پیمان اخوت ما با پاتزا اینتر بسته شد.

همه پرسپولیسی‌ها یکی از دلایل نراتزوری‌ شدنشان همان ماجرای قدیمی اس‌اس آث میلان خواندن کیسه‌کش‌های حموم پایتخت است. چقدر رویایی است ثبت رکورد ۱۷ پیروزی پیاپی و کسب ۹۷ امتیاز در یک فصل، ارزشمندترین رکوردهای تاریخ اروپا توسط اینتر به ثبت رسید.

نراتزوری‌ها توانستند با ۲۲ امتیاز اختلاف نسبت به تیم دوم قهرمانی ایتالیا را جشن بگیرند. اینتر بار دیگر در دنیای فوتبال یکه تازی می‌کند و خود را به عنوان قدرت اول فوتبال در ایتالیا و اروپا مطرح کرده است. شاید این بهترین هدیه برای طرفداران تیمی باشد که به تازگی ۱۰۰ سالگی تیمشان را جشن گرفته‌اند. 

لباس اینتر ناتزيوناله که توی کمد لباسهایم است ثابت می‌کند یکی از آن پاتزا اینترهای قدیمی هستم. یک پرسپولیسی هیچ وقت نه طرفدار آتزوری است و نه برای پیر زن‌های بینکونری هورا می‌کشد. یک پرسپولیسی در ایتالیا فقط می‌تواند طرفدار اینتر باشد.

اینتر غیر از مربی‌های آرژانتینی به بازیکنان سرزمین آلبیسلسته هم علاقه‌ی خاصی دارد. دم رییس موراتی پسر هم گرم. چقدر کیف کردم پارسال اینتر برای سومین سال پیاپی جلوی چشم خانواده آنیلی، جیووانی کوبولی گیگلی، کلودیو رانیری و تمامی سران مافیای تورین اسکودتو را بالای سر برد. و حالا هم نراتزوری با شکست رم سوپر جام را برای خود کرده و به تسخیر چهارمین اسکودتو پیاپی می‌اندیشد.

| لينک ثابت |  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:54    | 

صدای راجرز واترز است که دارد ایتز مریکال را می‌خواند. هنوز از اطاق همینگوی بوی باروت می‌آید و ادکلن مرلین مونرو هم‌چنان نیمه مانده است. دوست داری کدام باشد آخرین سکانس کازابلانکا یا صلات ظهر وسط یکی از دشت‌های وسیع وسترن؟

اجرای صحنه‌ای که در آن گل‌ها می‌میرند و گورهایشان را با پیکر خودشان احاطه می‌کنند. لباس و گریم بی‌نقض است. همه چیز در شرف اتفاقی عجیب به پیش می‌رود. حس تاریکی می‌گوید همین طرف‌ها نوری است.

صدای از آسمان می‌گذرد، شعله‌ای عینهون آتشی بر دست با طوفانی از پروانه‌ها در سرش و صدای پای امیدوار مرا به رویش فولاد از سنگ به اجتماع رطیل تیغ در کارخانه‌ای جوشان امیدوار کرده است. پیامبرتان می‌آید دارم ظهور می‌کنم. همان قدر که اسفند به بهار نزدیک است و خرداد به تابستان، شهریور هم به پاییز. و من چقدر از تو دورم. آخ شهریور از راه رسیده است و به تو گوشزد می‌کند که پاییز در راه است.

نمی‌دانم چرا با وجود وزارت ارشاد و گشت ارشاد جوانهای ما ارشاد نمی‌شوند. زندگی معنای مجهولی است که ناخواسته و بی‌اختیار وارد آن می‌شوی و بی‌انتخاب و اختیار با آن وداع میگویی. بی‌آنکه خطی از این سرناخوانده را تغییری دهی. واقعن چه بی‌احساس و بی‌‌وفاست این معنای مجهول. دردهایش را به دوش می‌کشی، باختها و ذلت‌هايش سر می‌کنی بی‌آنکه روزنه‌ای از معنای خود را بر تو جلوه دهد.

درعوض مرگ حداقل شهامت آنرا دارد که پوزخندی به آن مجهول زند. لحظه مابين هستی و نیستی. لحظه ورود به مرگ چه باشکوه است. لحظه‌ای که پوزخند مرگ نمایان می‌شود چه حالی است و تو هر آنچه بوده دردها، خوشی‌ها و لذایذ را می‌گذاری و می‌روی. بخون همبغض آواره، که شب فریاد کم داره، بتارون خلسه خوابُ، پیاله دوره تکراره.

بزن با زخمه فریاد، بزن تا هرچه باداباد، از اول من رُ از َبر کن، که تا آخر نرم از یاد. بزن تا آخرین پرده، بزن تا شهر بی‌برده بزن تا بغض نشکسته، دل بی کینه پُر درده. بزن تا بی پَربالی، بزن تا طبل تو خالی بزن تا سطر ناممکن، بزن تا دیو پوشالی. بزن تا شعله یاران، بزن تا سوز بیداران، بزن تا فتح خاکستر، بزن تا مرهم باران. بزن تا رقص پروانه، بزن سریز پیمانه، بزن تا چتر نیلوفر، بزن تا ساز دیوانه.

| لينک ثابت |  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:6    | 

هـدف از نوشتن اين مطلب فقط يک هشدار است هشدار نسبت به وجود مافيايی مخوف در وبلاگستان که هر روز دايره فعاليت‌اش را گسترده‌تر می‌کند و خواهان ايجاد فضايی تک قطبی و بدون مخالف در وبلاگستان فارسی است. موفقيت يا عدم موفقيت اينان وابسته به ماست که چگونه در مقابل رفتارهایشان عکس العمل نشان می‌دهيم.

مارلون براندو در نفش ویتور کورلئونهمافيای وبلاگستان را چند گروه مختلف با عقايد مختلف تشکيل می‌دهند. مافیایی كه برخلاف معمول یک گروه واحد نیست، این مافیا شش سال پیش اولین بار به عده‌ای از وبلاگنویسانی اطلاق شد که وبلاگ نوشتن را از حسین درخشان یاد گرفتند.

هنوز یادمان نرفته دعوت‌های سازمان ملی جوانان دولت خاتمی را که از عده‌ای به خصوصی وبلاگنویس سوگلی دعوت می‌کردند تا به عنوان نماینده کل وبلاگ نویسان ايران مسائلی را در جلسات مطرح كنند.

ولی حالا بعد از گذشت شش سال گروه اولیه در مقابل پدرخوانده قرار گرفته‌اند تا آنجا که در صدد حذف هودر از وبلاگستان بر آمده‌اند. ولی دشمن خیال باطل دارد. دود هنوز از کنده بلند می‌شود و این قصه سر دراز دارد.

اعضای مافیا خیلی دوست دارند مافیای وبلاگستان را انکار کنند. آنها همیشه در مصاحبه‌ها و نوشته‌هایشان جمله‌ی بسیار معروفی را می‌گویند: "من هیچ نشانی از مافیا در وبلاگستان نمی‌بینم." و آنرا به فوبیا و توهم توطئه ربط می‌دهند. ولی همین توهم توطئه خواندن مافیای وبلاگستان خودش توطئه است. مافیای وبلاگستان فارسی وجود دارد و هر کسی آنرا انکار کند خودش عضوی از آن است.

مافیای وبلاگستان با ژست روشنفکری همیشه روزنامه کیهان را متهم به رادیکال بودن می‌کند ولی خود این افراد صدها برابر بدتر از کیهان با مخالفان فکری‌شان رفتار کرده‌اند. هنوز یادمان نرفته چگونه آن دختر فلوریدا نشین هودر را تهدید به قتل کرد. یا آن یکی دختر اونتاریو نشین او را لایق اشد مجازات دانست و ابراهیم نبوی هم از بروکسل وی را تهدید به حذف فیزیکی کرد.

دن کورلئونه در فیلم پدرخوانده به فرزندانش وصیت کرد هیچ وقت سمت دو نوع تجارت نروند: تجارت زن و تجارت موادمخدر. اختلافشان هم با تاتارگیا و بقیه‌ی خانواده‌ها فقط بر سر همین نگاه بود. مافیای دن‌کورلئونه و مافیای تاتارگیا خیلی با هم فرق دارند. استفاده از عکس دن کورلئونه برای این پست اظهار ارادتِ صمیمانه‌ای به ایشان و مرامشان است.

| لينک ثابت |  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:13    | 

هامون: «فرانی اند زوئی» يه چيزی پر از درد، راز، رنج و عشق.
هامون نگاهی به مهشيد می‌اندازد و بعد کتاب «آسيا در برابر غرب» را به مهشيد نشان می‌دهد.
هامون: حالا اگه می‌خوای مخت کار کنه اينو بخون. (کتاب را به مهشيد می‌دهد) و بعد «ابراهيم در آتش» را در می‌آورد.
هامون: و اگه می‌خوای بسوزی اينو بخون.

[فيلنامه هامون | نوشته داريوش مهرجويی]

| لينک ثابت |  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:3   

داف ‌شناس استنفورد و من رفتیم استادیوم آزادی. بازی استقلال و سپاهان. قبل از شروع و جریان بازی کری خواندن‌های ما بسیار گرم بود. وقتی جعفرپور گل سپاهان را به ثمر رساند ورزشگاه در بهت و سکوتِ عجیبی فرو رفت. آنقدر که صدای پاهایی که به توپ بازی اصابت می کرد به راحتی شنیده می‌شد.

سی هزار نفر استقلالی از دقیقه پنجاه به بعد برای به ثمر رسیدن گل مساوی به شدت بی‌تابی می‌کردند و در همین راستا هم فشار تشویق‌هایشان بیشتر شده بود. پسران آبی بعد از سه بازی که حاصل آن یک برد، یک باخت و یک مساوی است که وضعییت این تیم را بحرانی نشان می‌دهد در استادیوم آزادی در جریان بازی با سپاهان بر علیه امیر قلعه شعاری‌های تندی را سر دادند.

برای من پرسپولیسی که می‌بینم هنوز سه ماه از آخرین قهرمانی استقلال با امیر خان نگذشته جای تعجب دارد. استقلال با ترکیب ۲-۵-۳ در مقابل تیمی که دفاع خطی چهار نفره را استادانه اجرا می‌کند خیلی بد بازی کرد.

استقلال به لطف تماشاگرانش توانست با سپاهان در خانه‌ی خودی مساوی کند و گرنه سپاهان این توانایی را داشت که اگر این بازی در اصفهان برگزار می‌شد استقلال را به راحتی شکست دهد. فشار هواداران استقلال بالاخره جواب داد و استقلال در اوج حملات خود در دقیقه ۷۴ با ارسال مهدی امیرآبادی از سمت چپ و اشتباه محسن بنگر در دفع توپ باعث شد پیروز قربانی جلو کشیده با یک ضربه خشک دروزاه سپاهان را از نزدیکی‌های شش قدم باز کند.

در استادیوم آزادی توی جمع دونفره ناندرتال‌های وبلاگستان از خیلی چیزها صحبت شد. از دخترهای وبلاگنویس که عشوه‌هایشان معنایی جز یک ابزار تازه‌ی خودنمایی و لوندی ندارد، باز کردن سوتین در سه ثانیه از آن تو، همایون شجریان، تارانتینو و نراتزوری از آن ما.

| لينک ثابت |  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:31    |