تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

مانی حقیقی سینما باز است تا سینماگر. فیلم (آبادن، کارگران مشغول کارند، کنعان) می‌سازد. فیلم (الی) بازی می‌کند. فیلمنامه (چهارشنبه سوری) می‌نویسد. فیلم‌های مستند (ماندن و هامون‌بازها) کارگردانی می‌کند و تیتراژ (ماهی‌ها عاشق می‌شوند) را درست می‌کند. خلاصه مانی حقیقی بیشتر با سیما حال می‌کند. به همین دلیل است وارد دیالوگ تهران پاریس می‌شود. و واقعن تنها کسی که توانایی ورود به این ماجرا را داشت او بود.

مانی حقیقی

مانی حقیقی اولین بار سینما را به واسطه حضور پدربزرگ نامدارش ابراهیم گلستان در فیلم اسرار گنج دره جنی در سال ۱۳۵۳ تجربه کرد. که در این فیلم حضوری کوتاه به عنوان بازیگر دارد. سالها گذشت تا اوایل دهه هشتاد خورشیدی که مانی اولین فیلنامه بلندش را نوشت. آبادن هیچ وقت اکران نشد. مثل کارگران مشغول کارند. ولی کنعان سومین فیلم او اولین فیلمش است که به اکران عمومی درآمد.

جدیدترین ساخته‌اش یکی از آن فیلمهایی است که نمی‌توانید لنگه‌اش را در سینمای ایران پیدا کنید. مانی حقیقی در جدیدترین اثرش به سراغ پیچیدگی روابط بین آدمها رفته و راز و رمزهایی که نمی‌توان به راحتی از آنها سر در آورد چه برسد به اینکه بخواهیم آنها را رازگشایی کنیم. کنعان یک فیلم پر از درد و رنج و رمز است.

شخصیت‌هایی که قصه کنعان را شکل می‌دهند، همگی آدم‌های دل‌خسته، افسرده، بلاتکلیف، تنها و سردرگم هستند. مینا بی‌حوصله و از زندگی خود دست کشیده است و به گمان خود باید خوشبختی را در رفتن به خارج از کشور و ادامه تحصیل جستجو کند از آن طرف آذر پس از شکست‌هایی که در خارج از کشور داشته، بعد از 20 سال به ایران می‌آيد و به دنبال خوشبختی می‌گردد.

مرتضا هم مانند مینا و آذر سردرگم است. از طرفی همسرش برای جدا شدن از او اصرار دارد، مادرش فوت کرده و پشتوانه خود را از دست داده، در محل کارش با مشکلات زیادی مواجه است. خانه شیک و پیک مرتضا و آذر که به شدت استرلیزه است نباید شما را گول بزند. اصل آن خانه در طبقه چهارم است. همانجایی که آسانسور حتا ساعت پنج صبح هم می‌ایستد. فضایی آبسورد و سرد.

اما در این ميان علی شخصیت مبهمی دارد که تا پایان فیلم هم برای مخاطب ابعاد شخصیتی او مشخص نمی‌شود. کاراکتر مورد علاقه‌ی من در فیلم کنعان علی است. هم او که از ۱۵ سال گذشته عوض نشده و در وسط کوچه بن‌بست شروع می‌کند به گل کوچک زدن.

علی به شخصیت جهانگرد در کارتون سرزمین کوچولوها (ممول) خیلی شباهت دارد. با آن کلاه بزرگ و سبیل‌های بلند و یقه تا زیر چانه. پسر جوانی وارسته و رها که به قید و بندی در این دنیا اسیر نیست. در سالهای دانشجویی مینا را دوست داشته بعد از ازدواج مینا با مرتضا، استادشان، دانشگاه را ول می‌کند و حالا با وانت قراضه‌اش در شهر می‌گردد.

هنوز با مرتضا و مینا رفاقتی پاک و بی‌آلایش دارد. مگر می‌شود علی را ببینید و دلتان برای آن سکوتی که در جواب آذر که از او علت ترک دانشگاه‌اش پرسید تنگ نشود؟ یا اولین نگاهش به آذر دم در ورودی ساختمان یا صحبت بغض‌آلودش با مینا وقتی پرسید: من عوض نشدم، خوبه؟ علی کنعان هم بر علی‌هایی که دوست داریم اضافه شد. علی عابدینی، علی سنتوری.

کوئنتین تارانتینو استاد بازی گرفتن از بازیگرهای فراموش شده است. جان تراولتا و بروس ویلس در پالپ فیکشن نمونه‌های بامزه‌ای هستند برای این ادعا. حالا مانی حقیقی هم از افسانه بایگان در فیلم کنعان چنان بازی می‌گیرد که هیچ کس حتا فکرش را هم نمی‌کرد افسانه بایگان بتواند چنان زیبا به آذر جان بدهد. البته کار مانی حقیقی فقط به همین محدود نمی‌شود.

او بعد از مدت‌ها تصویری از محمدرضا فروتن را در سکوت‌ها و نگاه‌هایش به ما نشان می‌دهد که هیچ شباهتی به همه تکرارهای او در این سالها نداشته است. حتا تن صدا و لحن حرف‌ زدنش را هم قبل از این جایی دیگری نشنیده بودیم. هنرنمایی مانی به اینها هم محدود نمی‌شود، او چنان از ترانه علیدوستی بازی می‌گیرد که شمایل قبلی او برای همیشه شکسته می‌شود. موسیقی کنعان هم ساخته کریستف رضاعی، باید حالا حالاها گوش کنی. همه‌ی اینا یه جایی می‌ره که گوشت و پوست و استخوانت را با هم می‌سوزاند.

| لينک ثابت |  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:26    | 

امروز عصر از دم خانه صادق هدایت رد شدم. مثل همیشه وقتی به آن پنجره سمت چپ عمارت کوشک می‌رسم به صادق خان سلام می‌دهم. خوب می‌دانم یک حس مرموز بین تهران و پاریس در رفت و آمد است. بوی باران به مشامم می‌زند. هوای پاییزی تهران بدجوری یه‌جوری است. میزها منتظر کلافگی‌اند و خیابان‌ها منتظر علافی.

سلطه و سلیطه. دو واژه که به خوبی می‌توانی حضور آنها را در تهران حس کنی. فاحشه‌ها شهر را به تصرف خود درآورده‌اند. ما در شهر گناه زندگی می‌کنیم. باید به تارانتینو و رودریگوییز زنگ بزنم بگویم یک سر به این طرف‌ها بیایند. باید اسپرانتو یاد بگیرم. می‌خواهم از این به بعد وبلاگم را با این زبان بنویسم. بعد از پاییز، زمستان است. نه نمی‌خواهم شعری از اخوان بخوانم.

زمستان که از راه برسد هوا سرد و بخاری روشن می‌شود. توی پاییز و زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه می‌دهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر می‌چسبد. نیم پالتویت را می‌پوشی. شال گردنت را می‌اندازی و دستهایت را در جیب می‌کنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران می‌روی و در بوفه دانشکده فنی چای می‌نوشی از آنجا به کتاب فروشی‌های زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.

در تهران توی این هوا جان می‌دهد کتاب ممنوعه بخوانی. توی رختخواب هستم. دارم آخرین صفحات کتاب بیگانه آلبر کامو و سرگذشت مورسورا را می‌خوانم که چند صفحه‌ای بیشتر باقی نمانده. مورسو هم وضعش آخر کار خراب است. نه ماری کادونایی در بین است، نه پلاژ الجزایر. بعد از اینکه به اتهام قتل به زندان افتاده و محاکمه می‌شود، یاد کافکا افتادم، منفور و مطرود همه است.

در تمام طول محاکمه و بعد طی کلی کلنجار رفتن با دادستان و هیئت منصفه و با کشیش زندان، وضعیت مورسو تغییر نمی‌کند. همان موجود عاصی و غیر عادی و متفاوت با دیگران و بیگانه با همه باقی می‌ماند. بنابراین اعدامش می‌کنند. آن سوی مرگ، راهی است که رهنمون سعادت ما خواهد بود. راهی به درخشندگی. کوره‌راهی باریک که ما را از دبستان به خانه می‌رساند. با همان دل که در سینه جوجه‌ها می‌تپد. چقدر خوب بود اون روزها که ما نمی‌دانستیم شهوت چیست.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 1:24    | 

یک چراغ روشن روی کتف دیوار
گردن شب من، زیر تیغ انکار

خط خطی صورت، رد اصل مضمون
جمله‌های بی‌ربط، واژه‌های کم خون

یک ترانه از دور، یک صدای مهلک
سیم برق شهری، سمت روح سالک

دکمه‌های کنده، اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج، ضربه‌ی کشنده

یک قیاس بی‌ربط، بین اشک و غضروف
نشئه علف بود، فیلسوف معروف

پله‌های تاریک، منطق عفونی
روی میز تحریر، استکان خونی

بوی گند الکل، خواب مرد کف بین
عطسه‌های نحس و سرفه‌های چرکین

شک تازه در رگ، بسته‌های دارو
دود شرم سیگار، سمت نعش بد بو

دکمه‌های کنده، اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج، ضربه‌ی کشنده

| لينک ثابت |  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:47   

استقلال در لاک دفاعی فرو رفته بود، امیر قلعه‌نویی دستور داده بود استقلالی‌ها بدتر از تیم ملی بحرین ۱۱ نفره دفاع کنند. سرمربی آبی‌ها دلش را به همان تک گل بازی خوش کرده بود. او بیژن کوشکی (دفاع) را به جای سیاوش اکبرپور (حمله) به میدان آورد تا جلوی حملات ارتش سرخ را بگیرد و البته مسئول مهار علی کریمی باشد. ولی همین جاست که عیار امپراتور مشخص می‌شود.

افشین قطبی با تعویض‌های مدافعانش پرسپولیس را تهاجمی‌تر از قبل کرد تا نتیجه را تغییر دهد. امپراتور، پترویچ را به جای آتسو و منتظری به جای نیکبخت وارد زمین کرد تا با حضور این بازیکنان قدرت سرخ‌ها برای زدن گل به حداکثر برسد.

بازی داشت با برد استقلال به پایان می‌رسید که شماره هشت پرسپولیس بعد از هشت سال در دقیقه هشتاد و هشت با سوپر گل خود دروازه استقلال را باز کرد تا شب بد امیر قله‌مرغی بدتر شود. جادوگر هشت سال پیش هم در روز ۹ دی ماه ۱۳۷۹ وقتی پرسپولیس با نتیجه دو بر یک از استقلال عقب بود و ساعت اسکوربرد آزادی دقیقه ۸۸ را نشان داد برای سرخ‌ها گلی فراموش‌نشدنی را به ثمر رساند. جادوگر بعد از هشت سال تاریخ را تکرار کرد. ماجرا وقتی جالبناک‌تر می‌شود که بدانید علی کریمی متولد ۸ آبان ۱۳۵۷ است.

امیر قلعه‌نویی آنقدر از سوپر گل جادوگر عصبانی شد که جلوی چشم همه بیژن کوشکی را به باد ناسزای بچه‌های شهر نو گرفت. امیر قلعه حتا به همین توهین‌ها به کوشکی بی‌نوا قانع نبود و در جلسه مطبوعاتی با ادبیات سخیف مختص خود به خبرنگاران حمله کرد. یکی نیست به ایشان بگوید جنرال تو دستور به عقب‌نشینی دادی حالا چرا دردت آمده که استقلال مساو کرده؟

امیر جنرال نکند توهم شش گل بازی با استقلال اهواز داشتی؟ پس چرا به پرسپولیس فقط یک گل زدی؟ و بعد از آن هم استقلال را به تیمی سر و پا دفاعی تبدیل کردی؟ امیر قلعه می‌خواهد ثابت کند که تنها مشکل استقلال فقط فتح‌ا...زاده بوده و او هیچ نقشی در ضعف‌ها و نشاندن استقلال در رده هفدهم جدول نداشته است. یعنی باور کنیم؟

می‌گویند تیمی هجومی بازی می‌کند که مدافعانش روی خط وسط زمین باشند. وقتی جادوگر سوپر گل خود را وارد دروزاه استقلال کرد تمامی مدافعان استقلال روی خط دروزاه خودی قرار داشتند و این نشان می‌دهد استقلال از بحرین هم دفاعی‌تر بازی کرد و مزد ترسش را هم گرفت.

| لينک ثابت |  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:34    | 

هوای پاییزی باعث شده بود بدنم مور مور شود. حدفاصل چهاراه گلوبندگ و خیابان ناصر خسرو روبروی کاخ گاستان یا همان ارگ ناصری کتابفروشی هست شبیهه دکه‌های روزنامه فروشی. وقتی داشتم از کنارش رد می‌شدم صحنه‌ی بسیار جالبی را دیدم. این کتابفروشی دو تا کتاب بد جوری در کنار هم قرار داده بود. حالا اینکه در کنار هم قرار گرفتن این دو کتاب از روی قصد بوده یا نه جای بحث ما نیست.

هویدا و خلخالی

ولی قرار گرفتن این دو نفر در یک برهه زمانی خاص (انقلاب ۱۹۷۹ ایران) جای بسیار سخن‌ها دارد. دو نفری که به هیچ وجه‌ به هم شبیهه نبودند. خلخالی نماد قهر انقلابی بود که از قضا کار تعیین سرنوشت یکی از فرهیخته‌ترین و با خردترین چهره‌های رژیم گذشته به او واگذار شده بود. تقابل این دو نفر به راستی تقابل دو جهان‌بینی متفاوت بود. دو سبک زندگی کاملن متفاوت. دو نگرش تاریخی.

کارگردانی زبردست عصاره‌ی افراطی‌ترین و فرهیخته‌ترین رژیم فاتح و مفتوح را در برابر یکدیگر قرار داده بود. صادق خلخالی با آن چهره‌ی روستایی و درس طلبگی که خوانده بود، عمامه گشادش، چهره‌ی گردش، لبان برآمده‌اش، ریش تنکش، همه تجسم آن پیرمرد خنزرپنزری بود که صادق هدایت در بوف کور شرحش را می‌گوید.

ولی هویدا، سیاستمداری كه طولانی‌ترین دوران صدارت را در تاریخ ایران به خود اختصاص داده از جنس دیگری بود. پدرش وزیر مختار ایران در عربستان بود. اميرعباس هنگام ماموریت پدرش در لبنان در مدارس بيروت ثبت نام كرد و در مدت اقامت در این شهر زبانهای عربی، آلمانی، اسپانیایی و فرانسه را به خوبی فراگرفت‌. سالها بعد وقتی صادق خلخالی او را در دادگاه انقلاب اسلامی محکامه کرد هیچ کس به اندازه‌ی خلخالی و هویدا در آن دادگاه مخوف به عربی تسلط نداشت.

پس از خاتمه تحصیلات متوسطه در بیروت‌، راهی اروپا شد و در تابستان 1320 خورشیدی از دانشگاه بروكسل در رشته علوم سیاسی ليسانس گرفت. هویدا در كشاكش جنگ دوم جهانی از اروپا به ایران بازگشت و ابتدا جهت انجام خدمت وظیفه به دانشكده افسری رفت و سپس در شهریور 1322 در وزارت امور خارجه كه در آن زمان توسط محمد ساعد اداره می‌شد استخدام گردید. او از بهمن 1323 به اداره سوم سیاسی این وزارتخانه منتقل شد و در اول مرداد 1324 به عنوان وابسته سفارت رهسپار فرانسه شد. در همین اقامت در پاری سبود که ماجرای نجات یهودی‌ها از اردوگاه مرگ ارتش رایش به وقع پیوست.

هویدا در اول آبان 1325 كارمند دفتر حفاظت منافع ایران در آلمان و اول فروردین 1328 كارمند كنسولگري ایران در اشتوتگارت شد. در این سالها وزیر مختار ایران در آلمان عبدالله انتظام پسر میرزا محمدخان انتظام السلطنه فراماسون قدیمی بود. كسی كه بعدها وزیر خارجه و رییس هیات مدیره شركت ملی نفت ایران شد.

در اسفند 1329 عبدالله انتظام در كابینه حسين علاء وزير خارجه شد و هویدا را به عنوان منشی مخصوص خود برگزید. امیرعباس هویدا سپس در دولت مصدق معاون اداره سوم وزارت خارجه شد. چند ماه بعد نیز در 29 مهر 1330 هويدا به دعوت كمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد مامور خدمت در این سازمان شد و مدت ۵ سال نزد وان هک گدهارت‌ كمیسر عالی پناهندگان سازمان ملل كه از فراماسونهای مشهور فرانسه نیز بود در ژنو ماند.

هویدا در اسفند 1335 به عنوان رایزن سفارت ايران در آنكارا برگزیده شد. این درحالی بود كه رجبعلی منصور پدر حسنعلی منصور دوست صمیمی هویدا، سفیر ایران در تركیه بود و این رابطه سبب افزایش منزلت هویدا در سفارت ایران در آنكارا گردید. پس از چندی عزیمت رجبعلی منصور به اروپا جهت معالجه موجب شد هویدا سرپرستي سفارت ايران در تركيه را تا زمان معرفي سفیر جدید بر عهده بگیرد. با انتصاب سرلشكر حسن ارفع به سفارت ایران در تركیه هویدا به تهران بازگشت.

هنگام بازگشت هویدا به تهران عبدالله انتظام‌، مراد وحامی او، مدیرعامل شركت ملی نفت بود. از این رو به تقاضای او هویدا مامور خدمت در شركت ملی نفت شد. او ابتدا مدیر اداری شركت نفت بود ولی به سرعت ترقی كرد و در 1337 به عضویت هیات مدیره شركت درآمد.

هنگامی كه حسنعلی منصور در اسفند ۱۳۴۲به نخست وزیری رسید، وی وارد كابینه شد و وزارت دارایی را بر عهده‌ گرفت. تا اول بهمن 1343  که منصور توسط یکی از اعضای هیاتهای مؤتلفه اسلامی محمد بخارایی در مقابل مجلس شورای ملی كشته شد و هویدا در هفتم همان ماه به دستور مستقیم شاه مامور تشكیل كابینه شد.

امیرعباس هویدا بهتر از هر کسی معنای غربت و هجرت را می‌دانست. از وقتی که در بیروت این عروس شهرهای خاورمیانه به تحصیل پرداخت تا وقتی در بروکسل لیسانس گرفت  و در پاریس عروس شهرهای جهان به عنوان دبیر اول سفارت ایران حضور یافت بهتر از هر کسی معنای وطن را می‌دانست. ولی بازی‌های زمانه او را به ایران آورد و به مدت سیزده سال در مسند صدارت حکومت پهلوی نشاند.

امیرعباس هویدا را اولین بار با نامه‌ای که ژان پل‌سارتر و سیمون دبووار به مهندس بازرگان نخست‌ وزیر جمهوری اسلامی نوشتند و در خواست آزادی او از زندان کردند شناختم. سالها بعد با انتشار کتاب صادق خلخالی اولین حاکم شرع جمهوری اسلامی که هویدا را زندانی و محاکمه کرده بود بیشتر آشنا شدم. در این کتاب شیخ خلخالی درباره‌ی هویدا نظر بسیار معروفی دارد که با حکمی که آن روز عصر برای هویدا خواند خیلی فرق می‌کند. بازی‌های زمانه است.

معمای هویدا. هویدا از تمامی صدراعظم‌های ایران بیشتر صدارت کرد. حتا بیشتر از قائم مقام، امیرکبیر و بازرگان. این حضور او در چهاراه حوادث سینه‌اش را مالامال از اسرار حکومت پهلوی کرده بود. وقتی هویدا در آخرین باری که درخواست کرد اعدامش را به تعویق بیندازد تا بتواند کتاب ۱۳ سال نخست‌وزیری‌اش را بنویسد.

ولی شیخ صادق خلخالی رو به هویدا کرد و گفت: خیلی‌ها هستند که می‌توانند چینین کنند. بعد از سی سال از انقلاب اسلامی هنوز اسرار بسیاری از پنچاه سال حکومت پهلوی سر به مهر باقی مانده است. خلخالی دستور به تنفس دادگاه داد. وقتی محافظان داشتند هویدا را به حیاط می‌بردند ناگهان یکی نفر که فرزند روحانی معروفی بود اسلحه بدست به گلوی هویدا شلیک کرد.

خلخالی دستور داده بود جنازه را در اطراف کهریزک دفن کنند، ولی با اقدامات یک نفر، جنازه هویدا در پزشکی قانونی ماند تا سه ماه بعد آنرا در یک پروزا ایرفرانس به پاریس منتقل کردند، به شهر دلخواهش به شهری که ادگار فور در هنگام دفن جسدش گفت: بدان تعلق دارد و بیشتر از هر شهردار پاریس آن را می‌شناسد.

| لينک ثابت |  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:7    | 

سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

مولای ما

 

| لينک ثابت |  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:41   

معبد سرخ آزادی شبی تاریخی را پشت سر گذاشت. در شب جمعه‌ای که نه فینال بود و نه داربی، صد هزار پرسپولیسی دوآتشه بعد از افطار راس ساعت هشت شب ورزشگاه پیر و خسته‌ی شهر تهران را به تسخیر خود درآوردند تا از نزدیک شاهد آخرین حلقه‌ی ارباب حلقه‌ها  باشند. علی کریمی پس از ۲۷۱۷ روز دوری از پرسپولیس به اردوگاه ارتش سرخ بازگشت و صد هزار سرباز جان برکف از او استقبال کردند.

حمیدرضا گردبادی در استادیوم آزادی، 4 مهر 1387 ساعت هشت شب بازی پرسپولیس - پگاه به همرا صد هزار پرسپولیس با عشق

استقلالی‌ها حتمن خوب به خاطر دارند صندلی‌های خالی ورزشگاه آزادی را در فینال جام حذفی امسالشان در مقابل پگاه؟ دیدن علی کریمی آنهم در پیراهن شماره هشت پرسپولیس یک رویا بود که به حقیقت پیوست. بازگشت جادوگر قبل از روز بزرگ حساسیت‌های داربی را چند هزار برابر کرده است. این را به راحتی می‌شد پنج‌شنبه شب از انرژی که از روی سکوها ساطع می‌شد فهمید.

امیر قلعه‌نویی منتظر باش توفان دارد می‌یاد. بر خلاف کسانی که می‌گویند داربی شهر تهران فقط سه امتیاز دارد می‌گویم که این بازی خیلی بیشتر از سه امتیاز نا قابل می‌ارزد. این بازی آنقدر ارزش دارد که یک بازی قبل از آن پرسپولیسی‌ها ۱۰۰ هزار نفری برای استقلالی‌ها پیام می‌فرستند.

فصل گذشته وقتی افشین قطبی قول قهرمانی پرسپولیس در لیگ را داد، علیرضا منصوریان در مصاحبه ای جنجالی اعلام كرد عاقل‌ها قول قهرمانی نمی‌دهند این حرف منصوریان تا مدت‌ها سوژه بود اما قطبی به كار خود ادامه داد و هر كجا نشست گفت من قول می‌دهم پرسپولیس را قهرمان كنم.

البته همین حرف‌های امپراتور انرژی مثبتی را در پرسپولیسی‌ها به وجود آورد و در نهایت آنها قهرمان شدند. امسال اما قلعه‌نویی همان رویه فصل گذشته افشین قطبی را در پیش گرفته و می‌گوید صددرصد قهرمان لیگ می‌شویم. بله، امیر در چند مصاحبه تلویزیونی دقیقن واژه صددرصد را به كار برد و با قاطعیت كمتر دیده شده‌ای از او گفت استقلال به طور حتم قهرمان لیگ می‌شود. البته باید دید امسال نظر منصوریان در این مورد چیست؟

این در حالی است كه قلعه‌نویی هیچ‌گاه عادت نداشت قول قهرمانی بدهد و اساسن هیچ كدام از مربیان ایرانی، تا قبل از امپراتور سرخ، این كار را نمی‌كردند و قول قهرمانی دادن را اشتباه می‌دانستند اما افشین قطبی قطب فوتبال ایران فرهنگ و روش جدیدی را با خود به ایران آورد و حتا باعث شد سیاست‌های آب‌گوشتی امیر قلعه‌نویی هم به طور كل عوض شود. اگر به خاطر داشته باشید، قلعه‌نویی در لیگ ۸۴ مدام حرف از دست‌های پشت پرده می‌زد و می‌گفت نمی‌خواهند ما قهرمان شویم اما حالا شیوه كاملن عوض شده و با تقلید از مربی تیم رقیب سعی می‌كند با وعده قهرمانی، روحیه نفراتش را بالا ببرد.

قلعه‌نویی بعد از تساوی استقلال مقابل سپاهان در مصاحبه‌ای گفت اثرات عنوان سیزدهمی فصل گذشته هنوز در بچه‌ها دیده می‌شود و آنها به خودباوری نرسیده‌اند. ولی همین امیر قلعه‌نویی استقلال را در رده هفدهم جدول نشاند. شاید او با گفتن اینكه ما صددرصد قهرمان می‌شویم می‌خواهد روحیه آبی‌پوشان را بالا ببرد و از طرفی برای رقیب كری بخواند.

شاید هم امیر پیش دستی كرده و خواسته زودتر از قطبی قول قهرمانی بدهد اما هر چه هست این حرف‌ها سطح توقعات مردم را هم بالا می برد و مسلمن آخر فصل هیچ كس یادش نمی‌رود كه امیر قلعه‌نویی درست بعد از بازی هفته چهارم و در حالی كه تیمش فقط ۴ امتیاز داشت و رده‌ی هفدهم بود قول قهرمانی داد. با این حساب حتا كسب عنوان نایب قهرمانی هم نمی‌تواند برای استقلالی‌ها موفقیت محسوب شود.

بهترین مهره‌ها و بهترین امكانات در اختیار مردی قرار گرفته كه خودش تیم را بسته و این روزها مخالف چندانی هم ندارد. ناصر حجازی بدون فتح‌ا...زاده را هم دیگر نمی‌توان آلترناتیوی برای قلعه‌نویی قلمداد كرد. هر چند كه عملكرد قلعه نویی تا اینجای كار بدتر از حجازی بوده و او ۳ امتیاز كمتر دارد. بدون شک برنده‌ی داربی تیمی است که پیراهن سرخ به تن دارد.

| لينک ثابت |  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:39    | 

رضا تنفگ‌چی و داف شناس استفورد رفته بودند امیر چاکلت. در حین سفارش دو عدد هات چاکلت بدون خامه دختری که از نظر تیپ و قیافه بدجوری به دردِ دوستی بلند مدت سالم می‌خورد وارد شد که یک بسته مارلبرو مدیوم سفارش داد به اضافه یک عدد هات چاکلت با خامه. همین که دختری امیر چاکلت را بشناسد و به آنجا بیاید، سیگار مارلبرو مدیوم و هات چاکلت سفارش دهد کافی است برای دوست شدن با او.

ولی برای دوستی با دخترها باید به جزییات توجه کرد. داف شناس استنفورد از دختر سوال کرد فیلم مستاجر را دیدی؟ دختر جواب داد: ایرانیه؟ داف شناس گفت: نه، فیلمی از رومن پولانسکی است. دختر نمی‌دانست پولانسکی کیست. وای فاجعه به وقوع پیوست. اینکه کسی مستاجر را ندیده باشد مشکلی نیست ولی اگر کسی پولانسکی را نشناسد حتمن مشکلی هست. یعنی به درد دوستی نمی‌خورد، حالا بخواهد به امیر چاکلت بیاید و مارلبرو مدیوم به همراه هات چاکلت سفارش دهد.

در مستاجر نقش قهرمان این كابوس توسط خود رومن پولانسکی بازی می­شود. دو مفهوم كليدی فيلم نژادپرستی و خارجی بودن است. مسایلی كه پولانسكی در طی دوران بلوغش به اندازه كافی تجربه كرده است. به عنوان یک يهودی و به عنوان یک خارجی. مثل پولانسكی قهرمان فيلم، ترکوفسکی که لهستانی و شهروند فرانسه است. او به سادگی تلاش دارد كه در آرامش زندگی كند اما در همین حد نیز ضمانتی برای او نیست.

مستاجر به همراه انزجار و بچه رزماری تریلوژی آپارتمانی رومن پولانسکی را تشکیل می‌دهند. این سه‌گانه در بخش وحشت و سال­ها قبل از اینكه اینترنت بتواند گوسفندهای قربانی را در سکوت به دام بیندازد، از نمودهای انزوا را نشان می­داد. مستاجر مرز بین توطئه و توهم تییره و تار و گمراه كننده است. در بچه رزماری این مرز روشن­تر است. از طرف دیگر در فیلم مستاجر مشکلات شخصیت اصلی بيشتر می­شود، برای اینكه خواهری مثل كارول در فیلم انزجار و یا شوهری مثل شوهر رزماری ندارد تا بتواند به آن­ها اطمینان كند.

در واقع هر كدام از فیلم­های پولانسكی نشان­های كودكی او را برخود دارند. از زمانی كه از دست سربازان ارتش رایش سوم می­گريزد و در اطراف شهر سرگردان است و به چيزی تظاهر می­كند كه نيست: یک كاتولیک. متاسفانه والدینش به اندازه خودش خوشبخت نبودند، آن­ها به كمپ مرگ نازی­ها فرستاده شدند، جایی كه مادر حامله پولانسکی از دست می‌رود. و علاوه بر آن قتل همسر دومش شارون تیت که حامله بود و به فجیع‌ترین شکل ممکن توسط گروه چارلز مانسون در سال 1969 کشته شد. گرچه پولانسكی در زندگی واقعی­اش همواره جایی برای رفتن داشته است ولی در نمایش كابوس­های سینمایی­اش همیشه خوشبخت نبوده است.

هرکدام از این فیلم­ها با یک نمای مکانی و با جزییات شروع می­شود و بیننده را در آن لوکیشن محدود می‌کند و دم به دم باعث هراس بیشتر او می­شود. بهترین نماها از این دست در مستاجر شکل می­گیرد. در یک نمای باز فیلم با حضور تروکوفسکی خوش بروبالا شروع می­شود که از پنجره­ای که تا نیمه با پرده پوشیده شده است داخل را دید می­زند. نگاه بالا و پایین و به اطراف می­چرخد تا زمانی که راهی برای باز کردنش پیدا می­کند. مثل بسیاری از صحنه­های فیلم این صحنه نیز خیلی سورئال است و بدون توضیح باقی می­ماند. وقتی که دوربین دوباره یک پنجره را نشان می­دهد، یکی از همسایه­ها جای تروکوفسکی را گرفته و در انتها یک سری در باز می­شود و تروکوفسکی بطرف دوربین به راه می­افتد و برای اجاره اتاق به طرف سرایدار می­رود.

آن چیزی که مستاجر را مثل بچه رزمری جذاب می­کند این است که عمده زمان فیلم در جهت تحول موضوع اصلی فیلم است. بسیاری از صحنه­ها به اشکال مختلف نشان می­دهد که شخصیت­ها نمی‌دانند چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. تحول شخصیت­ها هیچکدام بدون ارتباط با تروکوفسکی نیستند. برخوردهای او دلایل مختلفی را برای عدم ارتباط مردم با او نشان می­دهد. استلا او را برای پیوستن به دوستانش به میز خودشان دعوت می­کند و تروکوفسکی فقط با بی­میلی می­گوید: "های."

سرایدر به گونه­ای با او رفتار می­کند که انگار مجبورش کرده­اند کارش را لحظه­ای متوقف کند و اتاق را به او نشان دهد. خانم زی وقتی تروکوفسکی را دم در می­بیند با تحقیر می­گوید: "ما صدقه نمی­دهیم." و سعی می­کند در را روی او ببندد. موسیو زی آنقدر با باقی­مانده غذایش مشغول است که حتا به او نگاهی هم نمی­اندازد. هرکس پول خودش را به جیب می­زند اما به نظر می­رسد که بر او منت می­گذارند که حضورش را تحمل می­کنند.

در واقع بهترین صحنه وقتی است که او در طی پیاده‌روی با استلا فرصتی پیدا می­کند که خود را به عنوان یک هنرپیشه نشان دهد. به نظر می­رسد که مرد فقط یک سکه می­خواهد تروکوفسکی می­گوید که فقط اسکناس دارد و آن­ها را از توی کیفش در می­آورد که ثابت کند راست می­گوید. گدا یکی از آن­ها را می­قاپد و می­رود اما قبل از آن می­گوید: "نمی­خوای که جلوی دوست دخترت کِنس به نظر برسی؟"نقش همسایه­ها در طی تریولوژی بتدریج زیاد می­شود. در انزجار کاملن کناری، در بچه رزمری جای دوستان قدیمی را می­گیرند و در مستاجر همه را فراری می­دهند.

پولانسکی قصد این را ندارد که نشان دهد مردم دوستانی ندارند، بلکه قصد فیلم بیشتر نشان دادن این امر است که برای احساس تنهایی کردن لازم نیست حتمن تنها باشی. بدون چیزهایی مثل کار یا مدرسه که آدم­ها را به اجبار دور هم جمع می­کند دوستان را فقط چند نوبت در سال می­بینی وقتی که آن­ها را به مناسبتی به خانه­ات دعوت می‌کنی.

در مستاجر حتی این حد از ارتباط نیز باعث دورشدن بیشتر از دوستان می­شود چرا که آن­ها زیادی سر و صدا می­کنند. دوستان تروکوفسکی تلاش می­کنند که با همسایه­ها برخورد کنند و یا انتقام بگیرند ولی تروکوفسکی آن­ها را بیرون می­کند برای اینکه این همسایه­ها هستند که او مجبور است هرروز با آن­ها زندگی کند.یکی از عناصری که مستاجر را به انزجار و بچه رزماری برتری می­بخشد، عنصر کمدی است. درحالی که در بچه رزماری عناصر وحشت بسیاری وجود دارد، مستاجر یکی از موفق­ترین کمدی­های سیاه پولانسکی است. بیشترین تاثیر این کمدی در صحنه­های بی­اهمیت سناریو است جاهایی که تروکوفسکی کارهایی می­خواهد بکند که قاعدتن نباید باعث آزار کسی شود ولی همین کارهایی که او انجام می‌دهد به نظر دیگران سواستفاده می­رسد.

این موقعیت در بهترین شکل زمانی نشان داده می­شود که همسایه­ها از او برای سروصدا شکایت می‌کنند درحالی که آن سر و صدا مربوط به دزدی از خانه­اش بوده است. این نداشتن انعطاف نسبت به صدا عنصر اصلی کمیک فیلم است بویژه با بازی ملیون داگلاس که به شکل شخصیتی قوی، عاقل و باهوش ظاهر می‌شود و به نظر نمی­رسد که تا آن حد بی­منطق باشد. ناخوشایندترین شخصیت فیلم دوست تروکوفسکی، سکوپ است که همواره کارهایش خلاف قاعده است و همواره در تلاش انتقام از مردمی است که خود آن­ها نمی­دانند. برای مثال او در سینک تروکوفسکی ادرار می­کند، به خاطر اینکه صاحب آپارتمان فقط یک توالت عمومی ساخته است.

مستاجر همان پیرنگ بچه رزماری را تکرار می­کند. اینکه شحصیت اصلی به آپارتمان زنی نقل مکان می‌کند که به تازگی فوت کرده است. در هر دو فیلم کسی بوسیله پناه گرفتن در آپارتمانی که نوید مرگش را می­دهد، از زندگی شهری می­گریزد. در بچه رزماری این اتاق نیست که شخصیت اصلی به آن نقل مکان می­کند اما در هر دو فیلم همسایه­ها شخصیت اصلی فیلم را به آن اتاق می­کشانند. هر دو فیلم تلاش برای دوست داشتن همسایه­هاست اما آموختن اینکه باید از آن­ها ترسید. گرچه بچه رزماری خیلی باورکردنی‌تر است زیرا آن­ها تلاش می­کنند دوستانه رفتار کنند. و موضوع فیلم مصداق این ضرب المثل است که هرچه بیشتر درباره آدم­ها بدانی کمتر آن­ها را خواهی شناخت.

انزجار و بچه رزمری، زنان و مسایل زنان همچون از دست دادن دوشیزگی، تجاوز و حاملگی را به نمایش در آوردند. مستاجر بر احساس فشاری که تروکوفسکی برای زن شدن حس می­کرد متمرکز کرده است. در این فیلم هم مثل فیلم بچه­رزمری شما می­توانید فکر کنید که شخصیت داستان دچار روان­پریشی شده و یا قربانی یک توطئه است. هرکسی از آقای زی گرفته که به تروکوفسکی توصیه می­کند شب­ها مثل سیمون دمپایی بپوشد تا صاحب کافه­ای که اصرار دارد به او سیگار مارلبرو بفروشد، سیگاری که سیمون می­کشید، به نظر می­رسد که قصد به تله انداختن او را دارند.

حتا سیمون که یک بار توسط تروکوفسکی در بیمارستان ملاقات شد، انگار روح شیطانی که را تسخیرش کرده بود از دهانش به طرف تروکوفسکی بیرون داد. بچه رزماری برای پذیرش چنین تله­ها و توطئه­هایی باورپذیرتر از مستاجر است. در مستاجر این امر بیشتر از طریق نشان دادن نیروهای ماوراطبیعی صورت می­گیرد. اما سمبل­های مصری که برای این امر به کار می­روند برای تماشاگر عام آنقدر نا آشنا هستند که تاثیر لازم را روی مخاطب نمی­گذارند. در اساطیر شرق اعتقاد بر این بوده که اگر بخشی از عضو یک انسان در مجاورت کسی دیگر قرار گیرد همان بلایی سرش می­آید که سر آن آدم قبلی آمده است.

ولی آن­ها نوشته شده و بکار برده شده­اند و به هرحال این تصور را دامن می­زنند که آن­ها باید برای شخصیت­ها خوب یا بد باشند. از طرف دیگر در بچه رزماری رومن کاست­وت به نظر آدم خوبی می­رسد در عین‌حال به نظر می­رسد که قصد دارد چیزی را از رزماری مخفی کند. در مستاجر همه آدم­های ­آپارتمان بجز گادریان به نظر شیطانی می­رسند اما به نظر نمی­رسد که هیچکدام آن­ها حاضر باشند آنقدر وقت بگذارند که بخواهند توطئه­ای علیه تروکوفسکی برنامه­ریزی کنند و از کشتن یک مستاجر هم چیزی نصیبشان نخواهد شد. ساعتها از رفتن دختری که پولانسکی را نمی‌شناخت گذشته بود. داف شناس استفورد و رضا تنفگ‌چی داشتند ساعت ۳ صبح توی قیطریه بعد از اسدی شمیران راه می‌رفتند. حالا می‌رسیم به اینکه سیگار مارلبرو مدیوم چه ربطی به مستاجر و رومن پولانسکی دارد حتمن باید  فیلم را ببینید تا متوجه شوید.

| لينک ثابت |  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:8    |