تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

مانی حقیقی سینما باز است تا سینماگر. فیلم (آبادن، کارگران مشغول کارند، کنعان) می‌سازد. فیلم (الی) بازی می‌کند. فیلمنامه (چهارشنبه سوری) می‌نویسد. فیلم‌های مستند (ماندن و هامون‌بازها) کارگردانی می‌کند و تیتراژ (ماهی‌ها عاشق می‌شوند) را درست می‌کند. خلاصه مانی حقیقی بیشتر با سیما حال می‌کند. به همین دلیل است وارد دیالوگ تهران پاریس می‌شود. و واقعن تنها کسی که توانایی ورود به این ماجرا را داشت او بود.

مانی حقیقی

مانی حقیقی اولین بار سینما را به واسطه حضور پدربزرگ نامدارش ابراهیم گلستان در فیلم اسرار گنج دره جنی در سال ۱۳۵۳ تجربه کرد. که در این فیلم حضوری کوتاه به عنوان بازیگر دارد. سالها گذشت تا اوایل دهه هشتاد خورشیدی که مانی اولین فیلنامه بلندش را نوشت. آبادن هیچ وقت اکران نشد. مثل کارگران مشغول کارند. ولی کنعان سومین فیلم او اولین فیلمش است که به اکران عمومی درآمد.

جدیدترین ساخته‌اش یکی از آن فیلمهایی است که نمی‌توانید لنگه‌اش را در سینمای ایران پیدا کنید. مانی حقیقی در جدیدترین اثرش به سراغ پیچیدگی روابط بین آدمها رفته و راز و رمزهایی که نمی‌توان به راحتی از آنها سر در آورد چه برسد به اینکه بخواهیم آنها را رازگشایی کنیم. کنعان یک فیلم پر از درد و رنج و رمز است.

شخصیت‌هایی که قصه کنعان را شکل می‌دهند، همگی آدم‌های دل‌خسته، افسرده، بلاتکلیف، تنها و سردرگم هستند. مینا بی‌حوصله و از زندگی خود دست کشیده است و به گمان خود باید خوشبختی را در رفتن به خارج از کشور و ادامه تحصیل جستجو کند از آن طرف آذر پس از شکست‌هایی که در خارج از کشور داشته، بعد از 20 سال به ایران می‌آيد و به دنبال خوشبختی می‌گردد.

مرتضا هم مانند مینا و آذر سردرگم است. از طرفی همسرش برای جدا شدن از او اصرار دارد، مادرش فوت کرده و پشتوانه خود را از دست داده، در محل کارش با مشکلات زیادی مواجه است. خانه شیک و پیک مرتضا و آذر که به شدت استرلیزه است نباید شما را گول بزند. اصل آن خانه در طبقه چهارم است. همانجایی که آسانسور حتا ساعت پنج صبح هم می‌ایستد. فضایی آبسورد و سرد.

اما در این ميان علی شخصیت مبهمی دارد که تا پایان فیلم هم برای مخاطب ابعاد شخصیتی او مشخص نمی‌شود. کاراکتر مورد علاقه‌ی من در فیلم کنعان علی است. هم او که از ۱۵ سال گذشته عوض نشده و در وسط کوچه بن‌بست شروع می‌کند به گل کوچک زدن.

علی به شخصیت جهانگرد در کارتون سرزمین کوچولوها (ممول) خیلی شباهت دارد. با آن کلاه بزرگ و سبیل‌های بلند و یقه تا زیر چانه. پسر جوانی وارسته و رها که به قید و بندی در این دنیا اسیر نیست. در سالهای دانشجویی مینا را دوست داشته بعد از ازدواج مینا با مرتضا، استادشان، دانشگاه را ول می‌کند و حالا با وانت قراضه‌اش در شهر می‌گردد.

هنوز با مرتضا و مینا رفاقتی پاک و بی‌آلایش دارد. مگر می‌شود علی را ببینید و دلتان برای آن سکوتی که در جواب آذر که از او علت ترک دانشگاه‌اش پرسید تنگ نشود؟ یا اولین نگاهش به آذر دم در ورودی ساختمان یا صحبت بغض‌آلودش با مینا وقتی پرسید: من عوض نشدم، خوبه؟ علی کنعان هم بر علی‌هایی که دوست داریم اضافه شد. علی عابدینی، علی سنتوری.

کوئنتین تارانتینو استاد بازی گرفتن از بازیگرهای فراموش شده است. جان تراولتا و بروس ویلس در پالپ فیکشن نمونه‌های بامزه‌ای هستند برای این ادعا. حالا مانی حقیقی هم از افسانه بایگان در فیلم کنعان چنان بازی می‌گیرد که هیچ کس حتا فکرش را هم نمی‌کرد افسانه بایگان بتواند چنان زیبا به آذر جان بدهد. البته کار مانی حقیقی فقط به همین محدود نمی‌شود.

او بعد از مدت‌ها تصویری از محمدرضا فروتن را در سکوت‌ها و نگاه‌هایش به ما نشان می‌دهد که هیچ شباهتی به همه تکرارهای او در این سالها نداشته است. حتا تن صدا و لحن حرف‌ زدنش را هم قبل از این جایی دیگری نشنیده بودیم. هنرنمایی مانی به اینها هم محدود نمی‌شود، او چنان از ترانه علیدوستی بازی می‌گیرد که شمایل قبلی او برای همیشه شکسته می‌شود. موسیقی کنعان هم ساخته کریستف رضاعی، باید حالا حالاها گوش کنی. همه‌ی اینا یه جایی می‌ره که گوشت و پوست و استخوانت را با هم می‌سوزاند.

| لينک ثابت |  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:26    | 

رضا تنفگ‌چی و داف شناس استفورد رفته بودند امیر چاکلت. در حین سفارش دو عدد هات چاکلت بدون خامه دختری که از نظر تیپ و قیافه بدجوری به دردِ دوستی بلند مدت سالم می‌خورد وارد شد که یک بسته مارلبرو مدیوم سفارش داد به اضافه یک عدد هات چاکلت با خامه. همین که دختری امیر چاکلت را بشناسد و به آنجا بیاید، سیگار مارلبرو مدیوم و هات چاکلت سفارش دهد کافی است برای دوست شدن با او.

ولی برای دوستی با دخترها باید به جزییات توجه کرد. داف شناس استنفورد از دختر سوال کرد فیلم مستاجر را دیدی؟ دختر جواب داد: ایرانیه؟ داف شناس گفت: نه، فیلمی از رومن پولانسکی است. دختر نمی‌دانست پولانسکی کیست. وای فاجعه به وقوع پیوست. اینکه کسی مستاجر را ندیده باشد مشکلی نیست ولی اگر کسی پولانسکی را نشناسد حتمن مشکلی هست. یعنی به درد دوستی نمی‌خورد، حالا بخواهد به امیر چاکلت بیاید و مارلبرو مدیوم به همراه هات چاکلت سفارش دهد.

در مستاجر نقش قهرمان این كابوس توسط خود رومن پولانسکی بازی می­شود. دو مفهوم كليدی فيلم نژادپرستی و خارجی بودن است. مسایلی كه پولانسكی در طی دوران بلوغش به اندازه كافی تجربه كرده است. به عنوان یک يهودی و به عنوان یک خارجی. مثل پولانسكی قهرمان فيلم، ترکوفسکی که لهستانی و شهروند فرانسه است. او به سادگی تلاش دارد كه در آرامش زندگی كند اما در همین حد نیز ضمانتی برای او نیست.

مستاجر به همراه انزجار و بچه رزماری تریلوژی آپارتمانی رومن پولانسکی را تشکیل می‌دهند. این سه‌گانه در بخش وحشت و سال­ها قبل از اینكه اینترنت بتواند گوسفندهای قربانی را در سکوت به دام بیندازد، از نمودهای انزوا را نشان می­داد. مستاجر مرز بین توطئه و توهم تییره و تار و گمراه كننده است. در بچه رزماری این مرز روشن­تر است. از طرف دیگر در فیلم مستاجر مشکلات شخصیت اصلی بيشتر می­شود، برای اینكه خواهری مثل كارول در فیلم انزجار و یا شوهری مثل شوهر رزماری ندارد تا بتواند به آن­ها اطمینان كند.

در واقع هر كدام از فیلم­های پولانسكی نشان­های كودكی او را برخود دارند. از زمانی كه از دست سربازان ارتش رایش سوم می­گريزد و در اطراف شهر سرگردان است و به چيزی تظاهر می­كند كه نيست: یک كاتولیک. متاسفانه والدینش به اندازه خودش خوشبخت نبودند، آن­ها به كمپ مرگ نازی­ها فرستاده شدند، جایی كه مادر حامله پولانسکی از دست می‌رود. و علاوه بر آن قتل همسر دومش شارون تیت که حامله بود و به فجیع‌ترین شکل ممکن توسط گروه چارلز مانسون در سال 1969 کشته شد. گرچه پولانسكی در زندگی واقعی­اش همواره جایی برای رفتن داشته است ولی در نمایش كابوس­های سینمایی­اش همیشه خوشبخت نبوده است.

هرکدام از این فیلم­ها با یک نمای مکانی و با جزییات شروع می­شود و بیننده را در آن لوکیشن محدود می‌کند و دم به دم باعث هراس بیشتر او می­شود. بهترین نماها از این دست در مستاجر شکل می­گیرد. در یک نمای باز فیلم با حضور تروکوفسکی خوش بروبالا شروع می­شود که از پنجره­ای که تا نیمه با پرده پوشیده شده است داخل را دید می­زند. نگاه بالا و پایین و به اطراف می­چرخد تا زمانی که راهی برای باز کردنش پیدا می­کند. مثل بسیاری از صحنه­های فیلم این صحنه نیز خیلی سورئال است و بدون توضیح باقی می­ماند. وقتی که دوربین دوباره یک پنجره را نشان می­دهد، یکی از همسایه­ها جای تروکوفسکی را گرفته و در انتها یک سری در باز می­شود و تروکوفسکی بطرف دوربین به راه می­افتد و برای اجاره اتاق به طرف سرایدار می­رود.

آن چیزی که مستاجر را مثل بچه رزمری جذاب می­کند این است که عمده زمان فیلم در جهت تحول موضوع اصلی فیلم است. بسیاری از صحنه­ها به اشکال مختلف نشان می­دهد که شخصیت­ها نمی‌دانند چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. تحول شخصیت­ها هیچکدام بدون ارتباط با تروکوفسکی نیستند. برخوردهای او دلایل مختلفی را برای عدم ارتباط مردم با او نشان می­دهد. استلا او را برای پیوستن به دوستانش به میز خودشان دعوت می­کند و تروکوفسکی فقط با بی­میلی می­گوید: "های."

سرایدر به گونه­ای با او رفتار می­کند که انگار مجبورش کرده­اند کارش را لحظه­ای متوقف کند و اتاق را به او نشان دهد. خانم زی وقتی تروکوفسکی را دم در می­بیند با تحقیر می­گوید: "ما صدقه نمی­دهیم." و سعی می­کند در را روی او ببندد. موسیو زی آنقدر با باقی­مانده غذایش مشغول است که حتا به او نگاهی هم نمی­اندازد. هرکس پول خودش را به جیب می­زند اما به نظر می­رسد که بر او منت می­گذارند که حضورش را تحمل می­کنند.

در واقع بهترین صحنه وقتی است که او در طی پیاده‌روی با استلا فرصتی پیدا می­کند که خود را به عنوان یک هنرپیشه نشان دهد. به نظر می­رسد که مرد فقط یک سکه می­خواهد تروکوفسکی می­گوید که فقط اسکناس دارد و آن­ها را از توی کیفش در می­آورد که ثابت کند راست می­گوید. گدا یکی از آن­ها را می­قاپد و می­رود اما قبل از آن می­گوید: "نمی­خوای که جلوی دوست دخترت کِنس به نظر برسی؟"نقش همسایه­ها در طی تریولوژی بتدریج زیاد می­شود. در انزجار کاملن کناری، در بچه رزمری جای دوستان قدیمی را می­گیرند و در مستاجر همه را فراری می­دهند.

پولانسکی قصد این را ندارد که نشان دهد مردم دوستانی ندارند، بلکه قصد فیلم بیشتر نشان دادن این امر است که برای احساس تنهایی کردن لازم نیست حتمن تنها باشی. بدون چیزهایی مثل کار یا مدرسه که آدم­ها را به اجبار دور هم جمع می­کند دوستان را فقط چند نوبت در سال می­بینی وقتی که آن­ها را به مناسبتی به خانه­ات دعوت می‌کنی.

در مستاجر حتی این حد از ارتباط نیز باعث دورشدن بیشتر از دوستان می­شود چرا که آن­ها زیادی سر و صدا می­کنند. دوستان تروکوفسکی تلاش می­کنند که با همسایه­ها برخورد کنند و یا انتقام بگیرند ولی تروکوفسکی آن­ها را بیرون می­کند برای اینکه این همسایه­ها هستند که او مجبور است هرروز با آن­ها زندگی کند.یکی از عناصری که مستاجر را به انزجار و بچه رزماری برتری می­بخشد، عنصر کمدی است. درحالی که در بچه رزماری عناصر وحشت بسیاری وجود دارد، مستاجر یکی از موفق­ترین کمدی­های سیاه پولانسکی است. بیشترین تاثیر این کمدی در صحنه­های بی­اهمیت سناریو است جاهایی که تروکوفسکی کارهایی می­خواهد بکند که قاعدتن نباید باعث آزار کسی شود ولی همین کارهایی که او انجام می‌دهد به نظر دیگران سواستفاده می­رسد.

این موقعیت در بهترین شکل زمانی نشان داده می­شود که همسایه­ها از او برای سروصدا شکایت می‌کنند درحالی که آن سر و صدا مربوط به دزدی از خانه­اش بوده است. این نداشتن انعطاف نسبت به صدا عنصر اصلی کمیک فیلم است بویژه با بازی ملیون داگلاس که به شکل شخصیتی قوی، عاقل و باهوش ظاهر می‌شود و به نظر نمی­رسد که تا آن حد بی­منطق باشد. ناخوشایندترین شخصیت فیلم دوست تروکوفسکی، سکوپ است که همواره کارهایش خلاف قاعده است و همواره در تلاش انتقام از مردمی است که خود آن­ها نمی­دانند. برای مثال او در سینک تروکوفسکی ادرار می­کند، به خاطر اینکه صاحب آپارتمان فقط یک توالت عمومی ساخته است.

مستاجر همان پیرنگ بچه رزماری را تکرار می­کند. اینکه شحصیت اصلی به آپارتمان زنی نقل مکان می‌کند که به تازگی فوت کرده است. در هر دو فیلم کسی بوسیله پناه گرفتن در آپارتمانی که نوید مرگش را می­دهد، از زندگی شهری می­گریزد. در بچه رزماری این اتاق نیست که شخصیت اصلی به آن نقل مکان می­کند اما در هر دو فیلم همسایه­ها شخصیت اصلی فیلم را به آن اتاق می­کشانند. هر دو فیلم تلاش برای دوست داشتن همسایه­هاست اما آموختن اینکه باید از آن­ها ترسید. گرچه بچه رزماری خیلی باورکردنی‌تر است زیرا آن­ها تلاش می­کنند دوستانه رفتار کنند. و موضوع فیلم مصداق این ضرب المثل است که هرچه بیشتر درباره آدم­ها بدانی کمتر آن­ها را خواهی شناخت.

انزجار و بچه رزمری، زنان و مسایل زنان همچون از دست دادن دوشیزگی، تجاوز و حاملگی را به نمایش در آوردند. مستاجر بر احساس فشاری که تروکوفسکی برای زن شدن حس می­کرد متمرکز کرده است. در این فیلم هم مثل فیلم بچه­رزمری شما می­توانید فکر کنید که شخصیت داستان دچار روان­پریشی شده و یا قربانی یک توطئه است. هرکسی از آقای زی گرفته که به تروکوفسکی توصیه می­کند شب­ها مثل سیمون دمپایی بپوشد تا صاحب کافه­ای که اصرار دارد به او سیگار مارلبرو بفروشد، سیگاری که سیمون می­کشید، به نظر می­رسد که قصد به تله انداختن او را دارند.

حتا سیمون که یک بار توسط تروکوفسکی در بیمارستان ملاقات شد، انگار روح شیطانی که را تسخیرش کرده بود از دهانش به طرف تروکوفسکی بیرون داد. بچه رزماری برای پذیرش چنین تله­ها و توطئه­هایی باورپذیرتر از مستاجر است. در مستاجر این امر بیشتر از طریق نشان دادن نیروهای ماوراطبیعی صورت می­گیرد. اما سمبل­های مصری که برای این امر به کار می­روند برای تماشاگر عام آنقدر نا آشنا هستند که تاثیر لازم را روی مخاطب نمی­گذارند. در اساطیر شرق اعتقاد بر این بوده که اگر بخشی از عضو یک انسان در مجاورت کسی دیگر قرار گیرد همان بلایی سرش می­آید که سر آن آدم قبلی آمده است.

ولی آن­ها نوشته شده و بکار برده شده­اند و به هرحال این تصور را دامن می­زنند که آن­ها باید برای شخصیت­ها خوب یا بد باشند. از طرف دیگر در بچه رزماری رومن کاست­وت به نظر آدم خوبی می­رسد در عین‌حال به نظر می­رسد که قصد دارد چیزی را از رزماری مخفی کند. در مستاجر همه آدم­های ­آپارتمان بجز گادریان به نظر شیطانی می­رسند اما به نظر نمی­رسد که هیچکدام آن­ها حاضر باشند آنقدر وقت بگذارند که بخواهند توطئه­ای علیه تروکوفسکی برنامه­ریزی کنند و از کشتن یک مستاجر هم چیزی نصیبشان نخواهد شد. ساعتها از رفتن دختری که پولانسکی را نمی‌شناخت گذشته بود. داف شناس استفورد و رضا تنفگ‌چی داشتند ساعت ۳ صبح توی قیطریه بعد از اسدی شمیران راه می‌رفتند. حالا می‌رسیم به اینکه سیگار مارلبرو مدیوم چه ربطی به مستاجر و رومن پولانسکی دارد حتمن باید  فیلم را ببینید تا متوجه شوید.

| لينک ثابت |  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:8    | 

كدام بچه خوشبخت موفق می‌شود از كارخانه شكلات سازی ونكا دیدن كند؟ همان كارخانه‌ای كه همچون سرزمینی اسرارآمیز است و نه تنها بچه‌ها كه حتا بزرگترها هم دوست دارند راز آن را كشف كنند. سال‌هاست كه درهای اين كارخانه بسته مانده است و هیچ كس در آن رفت و آمد نمی‌كند. پس چه كسانی آن همه شكلات، آدامس و شیرینی‌های رنگارنگ و خوشمزه را تولید می‌كنند به بازار می‌فرستند؟

چارلی هم یکی از بچه‌هایی است كه آرزو دارد یک نوار طلایی رنگ به دست آورد و از كارخانه دیدن كند. اما آیا او موفق می‌شود؟ آیا می‌تواند با فقری كه خانواده با آن گرفتار است بيش از یک بسته شكلات بخرد و شانس بیشتری بیابد؟

كارخانه وانكا به مردی به اسم ویلی وانكا تعلق دارد، بزرگترین مبتكر ساخت شكلات كه دنیا تا امروز به خودش دیده است. اگر بدانید این كارخانه چه جای عظیم و حیرت انگیزی است، آدامس‌هایش را هر چقدر بجوید طعم مزه شان تغییر نمی‌کند و بستنی‌هایش در تابستان زیر نور خورشید هم آب نمی‌شود.

آن‌جا چندین دروازه آهنی خیلی بزرگ دارد و دور تا دورش را یک دیوار خیلی بلند گرفته است. از دودكش‌هایش دود بیرون می‌زند و از داخل ساختمانش صدای وز وز عجیبی شنیده می‌شود و تا یک كیلومتری كارخانه، فضای سرشار از بوی مغذی، سنگین و سرگیجه‌آور شكلات مذاب به مشام می‌رسد.

چارلی و كارخانه شكلات سازی یکی از شگفت انگیزترین آثار حوزه ادبیات كودک و نوجوان در قرن بیستم است كه براساس آن دو فيلم بلند سینمایی، چند انیمیشن و یک سريال خسته كننده تلویزیونی ساخته شده است. فیلم دوم كه در قرن بیست و یكم ساخته شد نسبت به فیلم نخست كه در اواخر قرن بیستم ساخته شد دارای امتیازات فراوانی است.

بازی جانی دپ در نقش وانكا كاملن زنده كننده این شخصیت بر پرده سينماست. در حالی كه در فیلم نخست وانكا بیشتر شبیه یک تارزان مبادی آداب با كلاه سیلندری به نظر می‌رسيد. جلوه‌های كامپیوتری فیلم دوم جانی تازه به اثر رولد دال بخشیده در حالی كه در فیلم نخست، تخيل زنده درون كارخانه با دكورهای ناشیانه و بیشتر شبیه به دكورهای ارزان قیمت كمدی‌های سبک نظیر سه كله پوک یا چیچو و فرانیكو تصویر شده بود.

یکی از شگفتی‌های تاریخ سینما یعنی عالیجناب تیم برتون عزیزم كارگردانی فیلم دوم را برعهده دارد و شخصیت وانكا را با کاراکتر مشهور انیمیشن خمیری كابوس شب كریسمس ساخته خودش در آمیخته تا به روح اثر رولد دال نزدیک‌تر شود.

فیلم نخست تنها روایت خطی زمان را پی گرفته بود و در نهایت چيزی جز رونویسی ساده‌انگارانه رمان نبود، در حالی كه فیلم برتون کبیر پر از استعاره‌هاي بزرگسالانه در عین روایت كودكانه است كه اثر را برای هر دو گروه سنی جذاب می‌كند.

استفاده خلاقانه عالیجناب برتون از موسیقی برای نشان دادن طبایع انسانی، فرم روایی تازه‌ای به اثر بخشیده كه با نگاهی دقیقتر، فیلم را به روایت تاریخ موسیقی قرن بیستم بدل كرده است، چیزی كه حتا به ذهن سازنده فیلم نخست هم نرسیده بود.

عالیجناب تیم برتون در نگاهی دوباره به این اثر رولد دال، همچون رویكرد تارکوفسکی در اقتباس سینمایی از رمان ایوان ایلیچ كه با نام كودكي ایوان آن را می‌شناسيم، به رویاهای وانكا متوسل شد و خاطرات او را به بخشی از روایت خود بدل كرد.

سرانجام دروازه‌های كارخانه مشهور آقای ویلی وانكا به روی پنج كودک باز می‌شود. برندگان عبارتند از: آگوستوس گلوپ- پسر چاق و چله‌ای كه هرچه دم دستش باشد یا گیرش بیاید، می‌خورد. وروكا سالت- بچه لوس و ننری كه پدر و مادرش را به هر كاری كه بخواهد، وا می‌دارد.

ویولت بورگارد- یک آدامسخوار حرفه‌ای و وراج كه سریع‌ترین آرواره‌ها و كندترين ذهن‌ها را دارد. مایک تی وی- يك دیوانه تلویزیون. و قهرمان ما چارلی باكت- پسری مهربان، دوست داشتنی، شجاع و درستكار، حاضر و آماده برای هيجان‌انگيزترين موقعیت زندگی خود.

در فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی، عالیجناب تیم برتون با دسته بندی بچه‌های جهان، آدم‌ها، به این پنج گروه (پولدارهای بی‌غم، شكمباره‌ها، بيكاره‌ها، عاشقان سینه چاک تلویزیون و اخلاق‌گراهای طبقات پایین جامعه) به گزاره‌ای اخلاقی در فیلم خود دست می‌يابد.

تیم برتون کبیر در این اثر به سراغ كهن‌ترين الگوی روایت یعنی تمثیل‌ها می‌رود و داستانی تمثیلی را در بافتی فانتزی و با امكانات یک داستان واقعگرا به تصویر می‌كشد. بی‌دليل نیست كه این فیلم از محبوب‌ترين فیلم‌های پست مدرن‌ها بوده است چرا كه چنین ساختاری در واقع همان ساختار آرمانی پسا ساختارگراها در عرصه روایت است.

| لينک ثابت |  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:47    | 

دیشب نمردیم شانس آوردیم. سارا آنقدر مویی و میلی‌متری توی هزار چم لایی می‌کشید که بهش گفتم پس این محسوس، نامحسوس و مامورهای راهنمایی رانندگی کجا هستند. البته کار سارا از خلاف گذشته بود او مرتکب جرم شده بود. ودکا، آبجو بعد هم علف. توی امریکا هم باشی FBI دنبالت می‌افتد.

خسرو شکیبایی
عادل مشرقی مرموزترین کاراکتر سینمای ایران

سر پیچ سیاه بیشه توی همان کافه قدیمیه، سارا و من یاد سالاد فصل فریدون جیرانی افتادیم. در آن فیلم عادل مشرقی به خاطر عشقش که یک دختر بدکاره است آدم می‌کشد تا عشقش بتواند به یک مرد خپل کوتوله ولی پولدار برسد. چون عشقش ازش خواسته بود. عادل مشرقی مرموزترین کاراکتر سینمای ایران است. این به عمو خسرو هم گفته بودم پیش ویگن.

سالاد فصل با عادل شروع می‌شود و به لیلا می‌رسد. ظاهرن لیلا باید آدم اصلی باشد چرا كه نه تنها فیلمنامه تصویرگر دغدغه‌ها و مسائل اوست بلكه فیلمساز با چند P.o.v در مقاطع حساس فیلم و چند تاكید طولانی روی نمای درشت چهره او (از جمله در فصل جنجال به پا كردن عادل یا فصلهای گره‌گشایی فیلم) بر این محوريت تاكيد می‌كند.

با این وجود عادل مشرقی روح فیلم را به تسخیر خود در آورده است، امکان ندارد کسی عادل را ببیند و بتواند از شر افسونش رهایی پیدا کند. مثل دریبل شوت‌های ال دیه‌گو. عادل اهل درد است. یعنی درد مزه مزه کرده، درد مغز استخوانش را سوزانده، عادل عاشق دختر جنوبی شهری است که توی بالای شهر تن فروشی می‌کند.

عادل مشرقی با حضور خسرو شکیبایی بود که به خاطره‌ها پیوست. با تلاش‌های عمو خسرو که این نقش متفاوت خوب به عمل آورد. مثل چایی دم کرده دم غروب توی همان کافه قدیمیه توی سیاه بیشه.  نمی‌توان حضور عادل مشرقی را در حد یک آلترناتیو فرعی برای پيشبرد خط داستانی قلمداد كرد. برجسته كردن لحظات حضور و تاكيد چندباره روی خلوت تنهایی‌اش نشان می‌دهد این مرد قرار بود سالها در گوشه‌ی ذهن ما زندگی کند. همین نقش بود که سومین سیمرغ بازیگری را برایش به یادگار آورد و حالا سیمرغ‌ها هستند و او رفته است.

رضا در سینمای آقای کیمیایی یک راز است. کلیدی است برای ورود به دنیای مسعود کیمیایی. مشرقی‌ها هم دقیقن در سینمای فریدون جیرانی همین کارکرد را دارند. هستی مشرقی (قرمز) میهن مشرقی (شام آخر) عادل مشرقی (سالاد فصل) رفیع مشرقی (ستاره می‌شود) ستاره مشرقی (ستاره است) ابراهیم مشرقی (ستاره بود) و سیمین مشرقی (پارک وی) پرداختن به كاراكترهایی رو به اضمحلال مثل عادل كه جلوه‌ای نمایشی از شخصیت‌های واقعی ایرانی را به تماشا می‌گذارند جزو دلمشغولی‌های شخصی فریدون جیرانی است كه در آفریدن مشرقی‌های مختلف در فیلمهایش نمود دارد.

حمید هامون و عادل مشرقی که هر دویشان را بر روی پرده سینما دیدم نه توی قوطی، این روی پرده سینما دیدن یعنی فیلم را در زمان اکران دیدن برایم خیلی ارزش دارد، دو کارکتر محبوب سینمای ایران هستند که نقش هر دویشان را خسرو شکیبایی بازی کرده است.

وقتی فهمیدم عمو خسرو کسی که سین و شین‌ها را خیلی خوب بیان می‌کرد دیگر بین ما نیست یهویی دلم گرفت. حالا دیگر نه از حمید هامون خبری هست و نه عادل مشرقی. نه دیگر از او که با صدایش شعرهای فروغ و شاملو را برایمان می‌خواند. علی عابدینی کجایی حمید هامون رفت. چه رازی بود توی اون کافه قدیمیه توی سیاه بیشه که یاد خسرو شکیبایی بی‌افتیم. آخ از اون لحظاتی است که ... .

وقتی عمو خسرو نقش مرموزترین کاراکتر سینمای ایران را بازی کرده باشد دیگر به خاطره جمعی نسل ما تبدیل شده است. فراموش کردن خسرو شکیبایی کار سختی است. باور کنید دوست نداشتن کسی که شعرهای احمد شاملو را می‌خواند یا آنجایی که به دیوار بیمارستان روانی تکیه داده بود حق حق یا هق هق گریه می‌کرد خیلی سخت است. حمید هامون و عادل مشرقی برای یک عمر دوست داشتن کافی هستند.   

بچه‌ها بیایم خداحافظی از خسرو شکیبایی را به یک تاریخ تبدیل کنیم. روز یکشنبه ساعت ۹ صبح از دم بیمارستان پارسیان تا تالار وحدت و از آنجا هم تا بهشت زهرا که آرمگاه ابدی همه‌ی ما است همراهش باشیم تا بعدها دلمان نگیرد چرا تنها رفت.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:5    | 

هر آدمی در زندگی‌اش لحظه‌هایی دارد كه پنهان‌اند. لحظه‌هایی كه دلش نمی‌خواهد كسی دیگر از آن‌ها خبر داشته‌باشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظه‌ها می‌رسد، وقتی یادش می‌افتد كه چه لحظه‌های پنهانی دارد، حس می‌كند گناه‌كار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم می‌ترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است.

میشاییل هانکه

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.

صادق هدایت 

 

معلم پیانو (la' pianiste) ساخته‌ی میشاییل هانکه جهنمی‌ترین و زجرآورترین فیلمی است كه تا حالا دیدم. قبل از این فیلم از لاست های وی دیوید لینچ خیلی می‌ترسیدم ولی معلم پیانو روانی کننده‌ است. ترس تا اعماق استخوانهایتان نفوذ می‌کند. بدنتان سرد می‌شود. آب دهانتان را نمی‌توانید قورت دهید. نفستان تنگ می‌شود. حالت تهوع پیدا می‌کنید.

میشاییل هانکه نام هراسناکی دارد. اگر فیلمهای این موجود مرموز را ببینید حتمن از او و ذهنیتش خواهید ترسید. ذهنی مخوف و سرشار از پیچیده‌گی. توی این پست نمی‌خواهم از پنهان بنویسم. هانکه سال ۲۰۰۱ فیلمی ساخت به نام معلم پیانو که صدها برابر از پنهان مخوف‌تر و تلخ‌تر است.

تلخی این فیلم به شدت نابودم کرد. اریكا در دوران میانسالی استاد مسلم موسیقی كلاسیک در كنسرواتوار موسیقی وین است. او هنوز مجرد است و با مادری سركوبگر زندگی می‌كند كه همیشه در پی اعمال سلطه بر اوست. امیال و گرایشات جنسی اریكا برآورد نشده و او درگیر عقده‌های جنسی است و با تماشای فیلمهای پورنو و چشم‌چرانی سكصی خود را ارضا می‌كند.

والتر هنرآموز جوان به او اظهار عشق می‌كند، اما اریكا خواستار اعمال سلطه جنسی بر اوست و او را به تبعیت از فرامین بیمارگونه‌اش فرا می‌خواند. مبارزه‌ای جنسی برای اعمال سلطه جنسی ميان آن دو اوج می‌گیرد كه سر به خودآزاری، دیگرآزاری و ویرانگری می‌رسد.

شبی که اریکا روی تختخواب به شکلی زننده روی مادرش می‌خوابد و قصد نزدیکی با او را دارد، در حقیقت تصویری بسیار عمیق از اعتراض حزن‌ انگيز او به این زهدان فاسد است که ناخواسته در درونش شکل گرفته و سپس به این دنیای رنج آلود، همچون چیزی فِتیش مانند رانده شده است. ولی این مبدا نفرت در عین حال آخرین داشته‌ی اوست.

از برجسته‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترين شناسه‌های شخصیتی اریكا، علاقه‌ی نامتعارف او به زخم است. این علاقه را نمی‌توان در توجیهی صرفن مازوخیستیک خلاصه كرد. از طرفی برای او نه زخمی كردن كه خود زخم اولویت دارد.

زخم به مثابه لذتی دردآلود و لذتی كه خود ماهیتی فِتیش دارد و به همین علت ارتباطی تنگاتنگ می‌يابد با میل مبهم او به ادرار در اوج سرخوشی جنسی. اريكا دوبار درفیلم به این كار مبادرت می‌ورزد. یكبار هنگام دیدن همخوابگی زوج درون اتومبيل (اريكا آنها را همان قدر ابژه های لذت خويش می‌پندارد كه والتر يا شخصيت‌های فيلم‌ پورنوی درون اتاق را) و يكبار هم به هنگام ديدن دست خون آلود شاگردش شوبرت در رختكن تالار كنسرت.

امتناع او از یک رابطه‌ی جنسی متعارف با والتر و پایین كشیدن سطح آن تا حد یک نمايش پورنو گرافیک، از همين اعتقادش به خاصيت فِتیش لذت مایه می‌گيرد. در جهان معنا باخته‌ای كه رسانه مبنای ارزش حقیقی همه چیز است و همه چیز صرفن نمايشی و دست كاری شده، پورنوگرافی تنها صورت منطقی و صادقانه‌ی اغنای جنسی است و عصیان اریكا بر علیه چنین عصری - كه هیچ تطابق اندیشه‌ای با كمال‌گرایی او ندارد - فقط می‌تواند شكلی همچون این شیوه‌ی به خصوص از هرزه‌گری را داشته باشد.

او در حمام خانه‌ی خود با وسواسی بيمارگونه با تیغ پرده‌ی بکارتش را بعد از سالها به منزله‌ی مشخص‌ترين عضو از دخترانه به زنانه در دريافت حس مرموز درد و لذت و البته فِتیش زخمی می‌كند. در اين لذت هیچ كس را شریک نمی‌داند، همان طور كه والتر را نیز هرگز به دهلیز احساسات ناشناخته و قطعن آسيب پذير خویش راه نمی‌دهد. جایی كه تنها موسیقی، پیانو و در نهايت شوبرت شایستگی اشغالش را خواهند داشت.

اریکا خیال می‌کند عشق یعنی فیلم‌های پرونویی که بازیگرانش به کثیف‌ترین شکل ممکن با هم مغازله می‌کنند. آن سکانسی که وارد اطاقی شده تا فیلم پرونو ببیند و از سطل آشغال یک دستمال کاغذی آغشته به اسپرم را بر می‌دارد و بو می‌کند اوج نابودی روح او را می‌بینیم.

در سكانس تكان دهنده‌ی رختكن باشگاه ورزشی، اريكا پس از استفراغ نابهنگامش وسطِ بلوجاب با والتر (او والتر را از تماشای اين صحنه منع می‌كند) صورت خود را با آب تمیز كرده و به والتر می‌گويد: حالا دیگه پاكم، مثل یه بچه. درست در همین لحظه است كه همه چیز شكلی وارونه می‌یابد. شاگرد جوانش برای اولین و آخرین بار فرصت بلوغ را به او اعطا می‌كند.

درب رختكن را باز و اريكا را به طرف پيست یخی ورزشگاه هل می‌دهد. خیره كنندگی نور منعكس شده، سطح پیست را به شدت ناشناخته جلوه می‌دهد، در عمق تصویر دو دختر نوجوان با اسکیت پاتيناژ می‌كنند و اريكا با كفش‌های پاشنه بلندش به سختی روی پيست قدم می‌گذارد. او تنها همین یک بار فرصت می‌یابد تا معاصر بودن را بیاموزد. اینکه در سن ۴۰ سالگی هنوز از برقراری یک رابطه جنسی - عاطفی متعارف عاجز است و چقدر شما آقای میشاییل هانکه بی‌رحم هستید.

| لينک ثابت |  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:26    | 

| لينک ثابت |  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:51    | 

یک روز رابرت آلتمن تصمیم می‌گیرد فیلمی بر اساس قصه‌ای از ریموند کارور، نویسنده مینی مالیست آمریکایی بسازد و از تام ویتس هم دعوت می‌کند تا در این فیلم نقش اول را بازی کند. راه‌های میان بر (shortcuts) حاصل این تیم ورک سه نفره است.

ریموند كارور، رابرت آلتمن و تام ویتس. هر کدام از این سه نفر برای به آتش کشیدن یک تیمارستان خصوصی کافی هستند. چه اسمهای بزرگ و با عظمتی. غول‌های ادبیات، سینما و موسیقی. وقتی این سه نفر در جایی با هم حضور داشته باشند انگار زرادخانه‌ی هسته‌ای چرنوبیل هستند. سوپرمن، بت من و اسپایدر من. بسیاری از هنرمندان سعی می‌کنند نامتعارف و منحصربه‌فرد باشند، اتفاقی كه برای این سه غول بصورت طبیعی رخ داده ‌است.

راه‌های میان بر داستان زندگی چند زوج لس آنجلسی را در طول چند روز به یکدیگر پیوند می‌زند، این فیلم یکی از فیلم های محبوب منتقدان بوده است و در برخی از نظرخواهی‌ها، منتقدان از آن به عنوان یکی ازپنج فیلم برجسته تاریخ سینما یاد کرده‌اند.

کوئنتین تارانتینو در فیلمهایش به خصوص شیوه روایتش به شدت از راه‌های میان بر رابرت آلتمن تاثیر گرفته است. البته تاثیر فیلم کیلینگ ساخته استنلی کوبریک را هم نباید فراموش کنیم. شیوه خرد کردن سکانس‌ها که تارانتینو بدجوری به آن علاقه دارد از این دو فیلم می‌آید.

اما آنچه رابرت آلتمن را از کارگردانان امروزی و هم نسلش جدا می‌کرد، سبک مشخص و متمایزی بود که او را بدل به کارگردانی مولف کرده بود. واژه آلتمنی (Altmanesque) واژه‌ای آشنا برای سینما دوستان است و هر وقت که او مثلن با ساخت گاسفورد پارک، نشویل، لباس حاضری و راه‌های میان بر قواعد خودنوشته خودش را درست اجرا می‌کرد منتقدان خوشحال می‌شدند که باز هم یک فیلم آلتمنی درست و حسابی ساخته شده است.

شاید بتوان ویژگیهای آثار او را استفاده از گروه پرشمار بازیگران، روایات متقاطع، نگاه بدبینانه به فرهنگ امریکای امروزی، استفاده‌های زیاد از عدسی زوم و نیز حرکات نرم دوربین دائمن متحرک دانست و بر این اساس بیراه نخواهد بود اگر بگوییم بسیاری از آثار موفق سالهای اخیر با یا بدون واسطه وامدار آلتمن بوده‌اند. پل تامس اندرسون، کوئنتین تارانتینو، استیون سودربرگ، دیوید فینچر و... . سینمایشان به شدت تحت تاثیر راه‌های میان بر رابرت آلتمن است.

غیر از اینها یکی از مهمترین شاخصه‌های منش فیلمسازی رابرت آلتمن تاکید فراوان روی بداهه بود. او تکیه اندکی به سناریو داشت و آزادی زیادی به بازیگرانش می‌داد. دیالوگ گفتن‌های همزمان و بسیار جذاب بازیگران در آثار او یکی از همان المانهای آلتمنی است. علاقه فراوان آلتمن به بازیگرانش و بالعکس چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد.

هالیوود به شدت از رابرت آلتمن متنفر بود برای همین هیچ وقت به او اسکار نداد. رابرت آلتمن برای کارگردانی فیلمهای مش 1971، نشویل 1976، بازیگر 1993، راه‌های میان‌بر 1994 و گاسفورد پارک 2002 نامزد اسکار بهترين كارگردان بود. دو فیلم نشویل و گاسفورد پارک همزمان نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم در سال 2002 شد ولی هیچگاه اسکاری به رابرت آلتمن تعلق نگرفت. 

دیدگاه‌های رادیکال آلتمن و نیش و کنایه‌های آشکارش به هالیوود سبب شد که مافیای بورلی هیلز چندان روی خوشی به وی نشان ندهند و برخی از سینمایی‌نویسان از آلتمن به عنوان تبعیدی یاد کردند.

آلتمن در واکنش به این عنوان می‌گوید که اگر چه هالیوود هیچگاه وی را تاب نیاورده است ولی او همیشه در یک گوشه کار خودش را می‌کرده است. شانزده سال پیش در گفتگویی با بی بی سی گفت که نه هالیوود از او خوشش می‌آمده و نه او از هالیوود، بنابراین هیچگاه زیر بار تولید فیلمهایی که هالیوود دوست داشته نرفته است.

اما سرانجام هالیوود، اسکار یک عمر فعالیت سینمایی خود را در سال 2006 به وی تقدیم کرد. وی هنگامی که برای دریافت این جایزه بر روی صحنه رفت، گفت: عشق به فیلمسازی در من بینشی دگرگونه به جهان و بشریت بخشیده است. رابرت آلتمن یکی از آخرین کرگدن‌های بزرگ سینما بود.

| لينک ثابت |  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:15    | 

تا حالا شده فیلمی ببینید و نتوانید داستانش را تعریف کنید؟ اسليپ استريم به کارگردانی آنتونی هاپکینز یکی از آن فیلمها است. حتا نمی‌توان درباره‌اش نوشت. فقط تصویر است. تصاویری به شدت بیمارگونه که باید ذهنی فراتر از ذهن یک آدم معمولی داشته باشید تا بتوانید از این سلولویید مریض چیزی دستگیرتان شود. اسلیپ استیرم فیلم داغانی است. مالیخولیا از سر و کول فیلم بالا می‌رود.

این فیلم (Slipstream) آنقدر مریض است که به راحتی می‌توانم بگویم آنرا آنتونی هاپکینز نساخته است بلکه کارگردان این فیلم دکتر هانیبال لکتر است. فیلم را ببینید متوجه خواهید شد. آنتونی هاپکینز به غیر بازی در نقش اول عهده‌دار چند سِمت دیگر در این فیلم بوده است که می‌توان به اینها اشاره کرد: کارگردانی، نویسنده‌ فیلمنامه، تنظیم کننده موسیقی و ادیت تدوین.

اسلیپ استریم نوآر گروتسک است. یک هشت و نیم انگلیسی آمریکایی که در آن سرنوشت، رویا، واقعیت‌ و حقیقت چنان در هم آمیخته می‌شود که مرز بندی بین آنها ناممکن است. اما آن چه مهم است نحوه کشف تمامی اینهاست. در فیلم سیگنالهایی ساطعه می‌شود که به شدت گمراه‌کننده است.

در اسليپ استريم مثل سینمای دیوید لینچ باید مواظب باشید تا واقعییت را به جای حقیقت اشتباه نگیرید. هاپکينز با استفاده از ايده‌های ادبیات ‏اسلیپ استریم و آموزه‌های بودیسم (کارما) به نوع تازه‌ای از روایت تو در تو و سیال ذهنی دست پيدا می‌کند که دنبال کردن آن برای تماشاگری که از ادبیات اسلیپ استریم زاده دوران ‏New Age‏ و کارما ‏شناخت چندانی ندارد، سخت است. 

کسانی که از اسلیپ استریم خوششان آمده باید مگنولیای پل تامس اندرسون را ببینند که زندگی را زنجیره‌ای از تصادف‌های صرف می‌داند، اما در يک کلمه باید گفت: توضیح فیلم چندان ساده نیست! هر کس می‌تواند تعابیر متفاوتی از فیلم داشته باشد. می‌شود آن را به عنوان هجویه‌ای از دنیای فیلمسازی دید. یا یک فیلمی به شدت فلسفی و... اما آنچه مسلم است لحن ‏شوخ و گاه تلخ هاپکینز در کنار موسیقی بسیار زیبایی که برای فیلم تصنیف کرده، نشان از تولد یک فيلمساز دارد.

اسليپ استريم فیلمی است كه از تراوشات ذهنی هاپكینز به صورت خالص برآمده، وی در افتتاحيه چند جشنواره بین المللی همچون برلین و لوکارنو گفته كه بدجوری سرساخت این فیلم شوخی‌اش گرفته بوده و قصد ارائه یک مزاح تصویری با چند کارگردان و سینمای آنها را مد نظر داشته است.

با دیدن اسلپ استریم به راحتی می‌توان فهمید این کارگردان‌ها چه کسانی هستند، کوئنتین تارانتینو و دیوید لینچ. دو جادوگر سینمای جهان که سینمایشان به شدت ضد قصه است. کارگردان اسلیپ استریم هم به شدت شباهت‌هایی انکار ناپذیری با شخصیت آدم‌خوار فیلم سکوت بره‌ها دارد.

كاراكتری كه هیچ وقت از ذهن کسی که حتا برای یکبار هم هانیبال را درون آن انفرادی مرموز بیمارستان ایالتی بالتی‌مور دیده باشد پاک نخواهد شد. دکتر لکتر در سکوت بر‌ه‌ها همه را در بن‌بست قرار می‌داد. از جک کرافورد، جیم گامب، دکتر فردریک شیلتون، کاترین و سناتور روت مارتین گرفته تا کلاریس استارلینگ. پیرمرد اینبار هم تماشاگرش را در مسلخ و یک بن‌بست بدون فرار قرار داده است.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:56    | 

کارخانه شکلات‌سازی تیم برتون کبیر و جانی دپ این بار شکلاتی تلخ برای دوستداران «جهان تیم برتونی» مهیا کرده است و کیست که نداند خوردن شکلات تلخ هم طعم و مزه و لذت خودش را دارد. حالا دیگر پس از این همه سال دنبال کردن عالیجناب و غرق شدن در آن همه فانتزی و رویا و کابوس، می‌توان «باشگاه هواداران تیم برتون» را تاسیس کرد و مطمئن بود که علاقه‌مندان دنیای برتون از پیر و جوان از همه جای جهان در آن ثبت نام خواهند کرد.

عالیجناب تیم برتون بهمراه یکی از ملازمانش

عالیجناب تیم برتون بهمراه یکی از ملازمانش

جهان تیم برتونی، جهانی پر رمز و راز که قصه‌گویی جزئی جدایی‌ناپذیر از آن است. قصه‌هایی به شیرینی قصه‌های پریان و گاه همراه با سیاهی و هولناکی جهان شر. جهانی که از روح کودکانه و شوخ و شنگ برتون و تاثیری که کارتون‌ها و کمیک استریپ‌های دوران کودکی و نوجوانی‌اش بر او گذاشته‌اند نشأت می‌گیرد.

مگر می‌توان صدای شمشیر کشیدن سوار بی سر را در اسلیپی هالو شنید و نترسید. مگر می‌توان فیلمی حیرت‌انگیز چون ماهی بزرگ را دید و سازنده‌اش را یکی از بهترین قصه‌پردازان روزگار ندانست. ادوارد دست قیچی، اسلیپی هالو، کابوس قبل از کریسمس، ماهی بزرگ و عروس مرده تنها نمونه‌هایی از تراوشات ذهن خلاق برتون هستند که در خاطره سینما دوستان باقی مانده‌اند. و هر کسی هم یارای ارتباط با جهان اثیری و اغواگر عالیجناب نیست.

در لندن قرن نوزدهم، یک زندانی محکوم به حبس ابد به نام بنجامین بارکر از زندان می گریزد و به لندن باز می گردد و اما میان آن‌ها رابطه عجیبی شکل می‌گیرد و به تدریج از تمام جامعه انتقام می‌گیرند. برفها تبديل به خون شدند و آرایشگر شیطانی خیابان فلیت پس از سالها به لندن باز می‌گردد. یک آرایشگاه در همسایگی خانم لاوت راه می‌اندازد تا از کسانی که او را محکوم و زن و فرزندش را به مصیبت دچار کرده‌اند انتقامی خونین بگیرد.

بنجامین بارکر سالها پیش در پی توطئه‌ای توسط قاضی تورپین به خاطر جنایتی که ... . سوئینی تاد غیرمتعارف‌تر و سیاه‌تر از ادوارد است و اینبار عالیجناب در مهمانی‌اش با پیراشکی آدم که مزه خون می‌دهد از ما پذیرایی می‌کند تا طعم انتقام را به ما بیاموزد.

انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود. اگر معنای انتقام را نمی‌دانید و درکی از آن ندارید پس بهتر است بی‌خیال دیدن سوئینی‌تاد شوید. الهه انتقام چه زیبا انتقام را برایمان تعریف می‌کند: اين كه می‌گويند بزرگی در بخشایش است، حرف مزخرف و صد تا يه غازی است. به نظرم آنها كه نمی‌توانند متنفر باشند، عشق را هم نمی‌شناسند، اينها دو رو از یک احساسند.

هر دو از قبيله حس‌های شدید. هر دو انسانی و ارزشی. انتقام هم صورتی از نفرت است. آنها كه از انتقام می‌گريزند، عرضه‌اش را ندارند، كمی هوش و ذكاوت می‌خواهد و كمی از فلسفه‌ای كه بعدن می‌گویم.

اگر كسی ضربه زده و زخمی كرده و در رفته، اگر كوچک و حقير است كه ارزش ندارد، اما اگر پايه زخم خوردن است، از ترس است اگر نزنيد. فقط كمی صبر می‌خواهد. مهم نیست امسال باشد يا سال دیگر، چنان بزنید كه از جایش بلند نشود، فقط این فلسفه را بلد باشيد: انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود، یعنی باید صبر كنید تا وقتش برسد.

آن وقت آخر بازی را شما بگوييد. بهترین نوع انتقام‌ها، انتقام‌هایی هستند كه طرف از ياد برده باشد، از وقتش گذشته باشد و غذا سرد شده باشد. چنان آسيب برسانید كه نفهمد از كجا خورده است. من عاشق آن خنده در تاریکی هستم. يادتان نرود انتقام شور انگیزترین، جذاب‌ترین و هیجان‌انگيزترين تم آثار بزرگ ادبيات و سينمای جهان است... .

سوئینی تاد در میان آثار تیم برتون کبیر بیش از همه به اسلیپی هالو نزدیک است. فضای سرد و خشونت جاری در صحنه‌ها و خون‌هایی که به صورت تماشاگر می‌پاشد، اینجا هم دیده می‌شود. به راستی اگر عالیجناب این قصه‌گوی آدم‌های دوست‌داشتنی، مطرود، خودویرانگر و سرخورده به دنیا نیامده بود دنیای ما یک چیز بزرگ کم داشت.

 

لینک:

:: خواب در فنجان خالی گردباد

:: زنده باد عالیجناب تیم برتون عزیزم که حالم را حسابی جا می‌آورد گردباد

| لينک ثابت |  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:56    | 

پایین‌تر از خیابان انقلاب وقتی به خیابان جمهوری وارد می‌شوری نرسیده به سه راه شاه بین ابوریحان و فلسطین (باور کنید کد سیاسی ندادم آدرسش همین است.) طبقه دوم سینما نیاگارا کافه‌ای هست به نام آنتراکت

کافه آنتراکت به مدیریت لیلا حاتمی به همراه همسرش علی مصفا

کافه آنتراکت با مدیریت لیلا حاتمی بهمراه همسرش علی مصفا یکی از متفاوت‌ترین کافه‌هایی است که تا به حال رفته‌اید. پله‌ها که به طبقه دوم می‌پیچد با چیدمان غریبی از مبل‌های خانگی و میز و صندلی‌های لهستانی مواجه می‌شوید که به وسیله چند آباژور و دیوارکوب کم‌سو نورپردازی شده‌اند و با صمیمیتی مرموز خوشامدتان را می‌گویند. 

دیوارها با تابلوهای نقاشی و عکس با ابعاد متنوع تزیین شده‌اند. پنجره‌ای به پشت‌بام خاکستری ساختمان کناری و بوی نای پشت‌بام‌های قدیم گشوده و دورتر لایت‌باکس‌هایی از عکس‌ فیلم‌های سلطان صاحبقران، کمال‌الملک و سوته‌دلان در دل چوبی بار کافه حال و هوای سینمای چند دهه قبل را به یادت می‌آورند. آن روزها که علی حاتمی با سلولویید جادو می‌کرد.

از صبحانه‌ی ۸۰۰۰ تومانی آنتراکت تا اسپرسویی که امکان ندارد لنگه‌اش را جایی دیگر دیده باشید. تنوع غذایی سیاست مدیران کافه انتراکت است تا جایی که می‌شود همه چیز ساده و متنوع باشد. قهوه‌ها به چند نوع اسپرسو، فرانسه و ترک محدود می‌شود که در این کافه می‌توانید قبض و بسط تئوریک قهوه ترک را مشاهده کنید. . چون این قهوه هم عربی است و هم ارمنی و یونانی و ترک.

قهوه‌ها در کافه انتراکت اسم‌های جالبی دارند. مثل قهوه قجری و ماه منیر. چای‌ها متنوعند. همان چای سیاه که همه می‌خورند به اضافه چای‌هایی که حالا در کشور ما مرسوم نیستند و یک زمانی بوده‌اند مثل بابونه، ورون، به‌لیمو و چای هندی.

ساختمان بتن آرمه سینما جمهوری (نیاگارا سابق) را مهندسی هندی در حوالی سال‌های ۴۰ بنا کرد که بعدها مالکانش، زنده‌یاد علی حاتمی و شادروان فردین، آن را در رده سینماهای ممتاز قرار دادند. پیش از این سینما تنها یک سالن پخش فیلم داشت که شامل سالن طبقه همکف و بالکن طبقه دوم می‌شد و در حال حاضر با تفکیک این دو طبقه، بالکن سینما به سالنی مستقل تبدیل گشته و کافه آنتراکت در راهروی سالن طبقه دوم واقع شده است.

اینجا همه چیز رنگ و بوی سینما دارد. بوی خوش قهوه تازه ساییده در هواست. در سه‌کنج دیوار، پنجره کوچکی تعبیه شده که از پشت آن می‌توانی پرده سالن سینما را دزدکی دید بزنی. کتابخانه‌ای از کتاب‌ها و مجلات سینمایی آنطرف‌تر در دسترس است. این فضای صمیمی با اسباب و اثاثیه متنوع در محیط یک سینما از مشاهده لیلا حاتمی از کافه‌ای در شهری قدیمی روم در ایتالیا برداشت شده است.

به کافه آنتراکت که می‌روی احساس می‌کنی وارد منزل دوستی شدی. در واقع این ایده که میز و صندلی‌ها یک‌شکل نباشد را لیلا برای اولین‌بار در کافه‌ای در روم پیش پای خدایگان المپ دیده است. آنتراکت یک کافی شاپ نیست. یک کافه است. یک روز فرق این دو را خواهم نوشت.

برای دیدار دوستانتان جاهایی را در نظر بگیرید تا همیشه در قاب ذهنتان ماندگار شود. کافه آنتراکت جایی است که می‌تواند لحظات دوستی‌تان را با طعم قهوه و سینما به خاطر بسپارید و سالها بعد با یادآوریشان دلتان را تنگ کنید آنقدر که دلتان یهو بگیرد و بخواهید سیگاری دود کنید و در آن گم شوید. مثل خود سینما. آدمی صندلی سالن مرگ خودش است.

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:47   

اجرای صحنه‌ای که در آن گل‌ها می‌میرند. و گورهایشان را با پیکر خودشان احاطه می‌کنند. لباس و گریم بی‌نقض است. تهران، خیابان تخت طاوس، ساعت ۱۰ شب به بعد پر از جگر، مرهم دل سوخته. قیمت‌ها هم متفاوت است از ۶۰ تا ۱۵۰ هزار تومان. زن‌هایی با آرایش‌های غلیظ. زمانی بود اگر کسی دنبال در و داف می‌گشت حد فاصل پل پارک وی تا رستوران رواق را برای اینکار انتخاب می‌کرد ولی الان دیگر تخت طاوس جولانگاه چراغ‌های استپ ماشین‌ها و دافها ‌است.

چند شب پیش یکی از هات‌ترین داف‌های تهران که بی‌ام‌دبلیو سری پنج دارد و خانه‌ای در زعفرانیه بهم گفت: "هر كسی برای یه كاری ساخته شده. یکی نقاشی می‌کنه. یکی انقلابیه. یکی نجاره. خوب منم كارم اينه. كارمم دوست دارم. بهش عادت كردم. خوب پولم در می‌یارم. مگه چه اشكالی داره؟"

بهش گفتم: من صلاحیت این ندارم بگویم که چه اشکالی دارد. فقط می‌دانم یک انقلابی برای یک مشت دلار نمی‌جنگد. بلکه به خاطر چیزی که به آن اعتقاد دارد حتی از جانش هم می‌گذرد. آیا تو به کارت اعتقاد داری؟ آیا حاضری به خاطرش از جانت بگذری؟ صدای Anathema فضای ذهنم را پر کرد. دلم می‌خواهد موزه جنگ مسکو را ببینم. عین ح تعریف می‌کند که خیلی رویایی است. انگار وسط جنگ جهانی دوم هستی.

ارتش سرخ در لنین‌گراد دارد در مقابل سربازهای رایش سوم مقاومت می‌کند. تهران در شب خیلی طاعونی است. این جمله "پر از جگر، مرهم دل سوخته." یکی از دیالوگ‌های فیلم دیوانه از قفس پرید احمدرضا معتمدی است. آنجایی که یلدا: عطش تو با من سیراب نمی‌شه. فراست: این رسم کجاست که آب را از جگر سوخته دریغ کنند؟ یلدا: چیزی که تو دنبالشی فراست، باید بری اطراف جردن و میدون ونک. اونجا تا دلت بخواد جگر ریخته، مرهم جگر سوخته!  به نظر شما ریشه کلمه روسپی از روس می‌آید یا‌ روسیه؟ چه اتفاقی افتاد که بعد از مجنون و لیلی دیگر توی تاریخ بچه معروفی توی عشق نداریم؟

یک ماشین حساب ممکن است آنچنان منظم ساخته شود که عملیات جمع و تفریق و ضرب و تقسیم را دقیقن انجام دهد، یعنی نظم ساختمانی ماشین می‌تواند چنین خاصیتی را به وجود آورد، اما هرگز یک ماشین حساب قادر به ابداع و ابتکار یک قاعده ریاضی نیست. همچنین یک ماشین ترجمه می‌تواند دقیقن سخنان یا نوشته‌ی یک نفر را ترجمه کند ولی هرگز نظم دقیق آن ماشین قادر به تصیحح اشتباه گوینده نخواهد بود.

زنده باد عالیجناب تیم برتون عزیزم که حالم را حسابی جا می‌آورد و حس مبارزه را در رگهایم می‌دواند. از تیم برتون کبیر یاد گرفتم چگونه به آرزوهایم احترام بگذارم. همین آرزوهای انسان بود که او را از غار به ماه برد. از خاک به افلاک. از بدویت به نانو تکنولوژی و سلول‌های بنیادی. تیم برتون بد جور حس پیش از هفت ساله شدن را در آدم زنده نگه می‌دارد. کسانی که کودک‌ درونشان بزرگ شده نمی‌توانند عالیجناب را درک کنند.

چه حكمی صادر می‌کنید براي بچه‌ی شیطونی که خیلی آلار می‌سازد؟ دانای كل در اینجا به قتل رسیده است. به جای استخدام كاراگاه خصوصی مرا به بخش روانی منتقل كنید. روی لب‌تاپ یکی از بکس‌ها دیدم وقتی وینپ روشن است فقط روی صفحه ویندوز است و دیگر جایی آن پایین کنار صفحه‌های وب را اشغال نمی‌کند.  حالا من هرچقدر توی آپشن وینپ دنبال گزینه‌ای می‌گردم که آن را تیک بزنم تا این اتفاق هم برای من بی‌افتد نمی‌افتد.

| لينک ثابت |  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:22    | 

آب دستتان است روی هوا ول کنید بروید دایره زنگی را ببینید. اولین ساخته پریسا بخت‌آور از آن فیلم‌هایی است که اصلن انتظارش را ندارید. یعنی توقع ندارید سینمای ایران بتواند شما را غافلگیر کند. اصغر فرهادی در دایره زنگی علاوه بر نگارش فیلمنامه‌، به ‌عنوان مشاور كارگردان با همسرش پریسا بخت‌آور همكاری کرده است.

دایره زنگی فیلم اجتماعی سینمای ایران
پریسا بخت‌آور در حال حاضر بهترین کاگردان زن سینمای ایران است

پوستر عامه پسند دایره زنگی که روی سردر سینماها خودنمایی می‌کند نباید شما را گول بزند. آخر فکر می‌کنید با یک فیلم درجه جیم طرف هستید ولی نه اشتباه نکنید دایره زنگی چند سروگردن از سینمای ایران بالاتر است. ریتم تند فیلم که توسط کات‌ و برش‌های سریع هایده صفی‌یاری در مقام تدوین‌گر حضور داشته باعث می‌شود دلتان برای سکانس‌هایی که همین چند لحظه قبل از جلوی چشمتان عبور کرده تنگ شود.

از همان تیتراژ اول فیلم متوجه خواهید شد چه می‌گویم. کاش شما هم الان دایره زنگی را دیده بودید. چون اگر کلیدهای فیلم لو برود حس بار اول دیدن دایره زنگی از بین خواهد رفت. آخر لاکردار بدجوری به تماشاگرش رودست می‌زند.

مهران مدیری، باران کوثری، صابر ابر، امين حیایی، بهاره رهنما، امید روحانی، نگار فروزنده، حامد بهداد، محمدرضا و ملیکا شریفی‌نيا، گوهر خیراندیش، نیلوفر خوش‌خلق، سروش گودرزی، نیما شاهرخشاهی، اکرم محمدی، امير نوری، محسن قاضی‌مرادی، کیانوش گرامی و آفرین چیت‌ساز بازيگران اصلی این فیلم هستند.

دایره زنگی درباره دختری است که صبح روز جمعه خودرو پدرش را برمی‌دارد و همراه محمد به گردش در شهر می‌‌رود، اما طولی نمی‌‌کشد که تصادف می‌‌کنند. آن‌ها فقط تا بعدازظهر فرصت دارند هزینه‌های تعمیر و صافکاری را تامین کنند، پس به خانه‌ای در شمال شهر می‌‌روند تا با انجام کاری پول مورد نیاز را به دست بیاورند.

ولی نه چطور است داستان فیلم را اینجوری تعریف کنم، دايره زنگی داستان يک روز از زندگی شيرين و محمد یا رامین است که تا پايان روز فرصت دارند هزينه تعمير خودرویی را که با آن تصادف کرده‌اند، تامین کنند. شاید هم بهتر است بگویم خانواده‌هایی كه با حضور دختری جوان، باران كوثری، در خانه‌شان دچار چالش می‌شوند. ولی باز هم نه بهتر است خودتان بروید فیلم را ببینید.

اگر غافلگیری را از سینما بگیرید هنر هفتم نابود است. برای همین سینما به عنوان پناهگاهی برای کسانی است که می‌خواهند از زندگی روتین بدون هیجان فاصله بگیرند. سینما به همراه فوتبال آخرین امید نسل ما است. نسلی روبه انقراض از کرگدن‌ها و هیولاها. کسانی که نمی‌توانید لنگه‌شان را همه جا پیدا کنید. آنهایی که نمی‌خواهند شبیهه بقیه باشند. برای همین هر کسی توان درکشان را ندارند.

دایره زنگی طناز است اما طنزی ویران‌كننده دارد. دیگر همه چيز در حد لبخند و قهقه باقی نمی‌ماند. قصه‌ای سراسر خنده که یک جاهایی از ترس به خودتان خواهید لرزید. آنجایی که رامین نه محمد از بالای آن خانه شیرین را می‌بیند که با آن پسره مو بلنده سوار ماشین شد و رفت. بعد بدو بدو می‌آید پایین و آن نمایی که پریسا بخت‌آور به ما و او نشان می‌دهد خیلی خیلی ویران‌کننده است.

هر چقدر اول فیلم خندیده‌اید آن آخرها بدجوری از دماغتان در می‌آورد. آنقدر که شیرین هم حاضر نمی‌شود محمد را فراموش کند. حتی وقتی توی ماشین آن پسر مو بلنده نشسته دارد دیالوگ می‌گوید یک جایی حواسش پرت می‌شود. نفسش بالا نمی‌آید. نمی‌تواند صافی و پاکی محمد را فراموش کند. همانجایی که می‌گوید رامین یعنی مثل کف دست. ولی چه فایده شیرین یک جایی در حقش نامردی کرد که هیچ جوره نمی‌تواند روحش را از شر آن خلاص کند.

پریسا بخت‌آور آنقدر جسور است که در لابلای خنده و رنگ‌های شاد، تناقض‌ها و بحران‌های اجتماعی جامعه‌ی کنونی را نشانمان ‌دهد. جامعه‌ای مستاصل و به بن بست خورده که به جای درمان دست به دامن رفتارهای خشن شده است. دايره زنگی فيلمی است گرم و هشداردهنده. حتی پیش بینی فروپاشی جمهوری اسلامی را هم می‌کند. سرهنگ را که یادتان هست. آنجایی که گفت اینها هم می‌روند را چطور؟

| لينک ثابت |  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 2:47    | 

جایی برای پیرمردها نیست No Country For Old Man یکی از آن فیلمهایی است که تا به حال شبیهه‌شان را جایی ندیده‌اید. آنقدر که هنوز هیچ چیز نشده در نوع خود کلاسیک به حساب می‌آید. جدیدترین فیلم برادران کوئن وسترنی هست که وسترن نیست، فیلم جنایی است که جنایی نیست، تریلری که تریلر نیست و کمدی که کمدی نیست و این همان چیزی است که ما از یک سینمای ناب انتظار داریم.

جایی برای پیرمردها نیست No Country For Old Man

همه‌ی داستانها در طول تاریخ حداقل برای یکبار هم تعریف شده ولی داستانگوی خوب کسی است که بتواند داستان قدیمی را یکبار دیگر بدون اینکه بتوانی حدس بزنی چه اتفاقی آن آخرها می‌افتد برایت تعریف کند. اصل سینما بر غافلگیری استوار است. وقتی یک فیلم بد به حساب می‌آید که بشود خیلی راحت صحنه‌ی بعدی‌اش را حدس زد.

جایی برای پیرمردها نیست را اصلن نمی‌توانید حدس بزنید که قرار است چه اتفاقی در آن بیفتد. برادران کوئن قصه‌گوهای خوبی هستند. اعضای آکادمی باز ما را غافلگیر کردند و اینبار چه غافلگیری شیرینی. در شب هشتادمین سال اسکار در بورلی هیلز، میان آن همه چیز که از آن بوی هالیوود بلند می‌شد چه صحنه‌ای زیباتر و ماندگارتر از زمانی که مارتی اسکورسیزی، اسکار را به اخوان کوئن داد؟

اصلن توقع نداشتم جدیدترن فیلم برادران کوئن چهار بار بر روی صحنه اسکار حاضر شود و آن مجسمه چهارکیلویی را در دست بگیرد. از بس بروبکس آکادمی به سوگولی‌هایشان جایزه داده‌اند. آن سال که شیکاگو برنده شد را یادتان هست؟ پولانسکی با پیاسنیت را چطور؟ 

ولی انگار اینبار فرق می‌کرد. جایی برای پیرمردها نیست در هشت رشته نامزد دريافت جايزه بود، موفق شد با دريافت ۴ جايزه در رشته‌های بهترين فيلم، بهترين کارگردانی، بهترين فيلمنامه اقتباسی و بهترين بازيگر نقش دوم (برای خاوير باردم) فيلم‌های مهمی چون خونی به پا می شود اثر درخشان پل تامس آندرسن و تاوان ساخته جو رايت را شکست دهد.

خاویر باردم با آن موی بلند سیاهی که روی شانه‌هایش ریخته و با آن چهره‌ی خشن و بی‌رحم، به این زودی‌ها از خاطره‌ها پاک نمی‌شود. باردم موفق شده است یکی از خبیث‌ترین و در عین حال باورپذیرترین آدم بدهای سینمایی را تجسم بخشد. بازی شیر یا خط باردم برای زنده ماندن یا کشتن آدمها قلب و روحتان را آزار می‌دهد. یکبار آن پیرمرد فروشنده شیر را انتخاب می‌کند و جانش را نجات می‌دهد ولی به نظر شما آن دختر در پایان فیلم شانش بهش رو می‌کند یا نه؟

آخرین فیلم اخوان کوئن برداشتی از کتاب کورمک مک کارتی است. لوکشین‌های فیلم  به نوعی انتزاع منحصر به فرد در مبانی ضد ژانر دست یافته‌اند و این کار همیشگی آنهاست. مناظر جاده‌ای، دشت‌های وسیع، هتل‌ها، متل‌ها و مکان‌های دور افتاده با چاشنی نوع تکلم کاراکترها و مرز امریکا و مکزیک. در این فیلم جزییات از اهمییت بالایی برخوردارند چون می‌توانید با دیدنشان لذت ببرید. راستی کورمک مک کارتی نویسنده‌ای که بسیاری از سینماگران آثارش را غیر قابل اقتباس نامیده‌اند و اینجا هنر برادران کوئن بیشتر رخ می‌نامید.

انتظار یک فیلم عادی از برادران کوئن انتظار بیجایی است. کوئن‌ها جستجوگر حیطه‌ها و مرزهای تازه در ژانرهای سینمایی‌اند. آنها استاد وارونه کردن ژانر و به حیرت انداختن تماشاگران هستند. هر صحنه از فیلم تازه کوئن‌ها با چنان ظرافت و دقتی ساخته شده که تماشاگر دوست دارد این صحنه‌ها ادامه پیدا کند و با این حال هر صحنه چنان قدرت کشش حسی را برای رفتن به صحنه بعد ایجاد می کند که نمی‌توان از دایره‌ی نفوذ آن در امان ماند. وسط آن دشت و کویر فیلم چند بار به نیویورک سر می‌زند. با مزه اینجا است شما نیویورک را از یک زوایه‌ای که تا به حا آن را ندیده‌ایم به ما نشان می‌دهد. گفتم که اخوان کوئن حسابی غافلگیرمان می‌کنند.

فیلم جای برای پیرمردها نیست در مجموع سه کاراکتر اصلی دارد. آنتون شیگور (خاویر باردم) قاتل بی‌رحمی که حتی در موقعی که تحت بازداشت پلیس است و به دستانش دستبند زده‌اند نیز خطرناک است. شیگور در دشت‌های تگزاس پرسه می‌زند و هر کسی را که سر راهش ببیند از بین می‌برد. مگر اینکه طرف آنقدر خوش شانس باشد که در بازی شیر یا خط برنده شود. لولین ماس (جاش برولین) یک جوشکار سابق است که همراه همسرش (کلی مک دانلد)در یک خانه کاروانی زندگی می‌کند.

این مرد بیچاره یک روز هنگام شکار تصادفن با صحنه عجیبی روبرو می شود. جنازه‌های سوراخ سوراخ شده و بسته‌های هروئین گویای آن است که این افراد موقع انجام معامله مواد مخدر با هم اختلاف پیدا کرده و یکدیگر را کشته‌اند. ماس حدس می‌زند که پولها نیز باید جایی در همین نزدیکی‌ها باشد. حدس او درست است. او موفق می‌شود دو میلیون دلار پول را که داخل کیفی قرار دارد پیدا کند. ماس پول ها را بر می‌دارد و فرار می‌کند. شخصیت سوم قص، کلانتر تام بل (تامی لی جونز) نام دارد.

شیگور در تلاش است تا ماس را پیدا کرده و پول‌ها را از او بگیرد. کلانتر جدای از اینکه کشت و کشتار قاچاقچیان در حوزه‌ی تحت مسئولیت او رخ داده در صدد است که با یافتن و دستگیری شیگور جلوی جنایت های بعدی او را بگیرد. کسان دیگری نیز در قصه حضور دارند. کارسون ولز (وودی هارلسون) که یک جایزه بگیر مغرور است، تاجری (استیون روت) که کارسون را استخدام کرده و مجموعه‌ای از کارمندان هتل‌ها و فروشگاههایی که بدبختانه سر راه شیگور ظاهر و کشته می‌شوند.

جایی برای پیرمردها نیست مانند فارگو فیلم نوآر برادران کوئن عناصری از ژانر هیجان انگیز و جنایی را دارد. این فیلم مشاهده‌گر دقیق احساسات انسانی در مواجهه‌ی فرد با موجود دیوصفت، بی‌رحم و فوق‌العاده خشن است. احساساتی که در مواجهه با بی‌عدالتی و زورگویی‌ها خودنمایی می‌کند. به همه اینها فیلبمرداری چشم‌نواز راجر دیکنز، تدوین قابل تحسین برادران کوئن و موسیقی زیبای کارتر برول را اضافه کنید. نتیجه‌ی کار تکان دهنده، منحصر به فرد و زیباست.

| لينک ثابت |  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:20    | 

در فیلم Lions for Lambs (شیرها در پوست گوسفندان) به کارگردانی رابرت ردفورد و بازیگری تام کروز و مریل استریپ و رابرت ردفورد، سکانسی هست که فرمانده نظامی ارتش امریکا در اتاق جنگ دارد برای نیروهای تحت امرش سخنرانی می‌کند. او می‌گوید: القاعده و عراق با کمک «آنها» دارند با ما می‌جنگد؟ یکی از افراد حاضر در جلسه از فرمانده سوال می‌کند: آنها کی هستند؟ فرمانده می‌گوید: به همه‌ی سوالها جواب دادم ولی به این جواب نمی‌دم. ناگهان دستش را به نقشه روی دیوار می‌برد و دوربین با نمای کلوزآپ نام ایران را نشان می‌هد. برای دیدن این سکانس وقتی از شروع فیلم ۶ دقیقه و ۳۵ ثانیه گذشته خودتان را آماده‌ کنید.

شیرها در پوست گوسفندان، Lions for Lambs

شیرها در پوست گوسفندان به ما می‌گویند: حمله‌ی نظامی امریکا به ایران اجتناب ناپذیر است.

آریان و ارنست دو دانشجوی مصمم دانشگاه وست کوست تحت تاثیر استاد خود -دکتر استیون مالی- (رابرت ردفورد) تصمیم می‌گیرند تا معنا و هدفی مهم برای زندگی خود دست و پا کنند. ازاین رو به ارتش پیوسته و برای جنگ به افغانستان فرستاده می‌شوند. در حالی آریان و ارنست بعد از گمشدن در حین عملیات برای زنده ماندن تلاش می‌کنند همزمان در واشنگتن، خبرنگاری آرمان‌گرا به نام جنین راث (مریل استریپ) موفق می‌شود تا برای مصاحبه با سناتور جاسپر ایروینگ - نامزد احتمالی ریاست جمهوری امریکا- (تام کروز) وقت بگیرد.

سناتور در طول مصاحبه از اهداف و نقشه‌هایش جهت کنترل خاورمیانه سخن می‌گوید و ایران اتمی را بزرگ‌ترین تهدید برای امنیت ملی آمریکا می‌نامد. او برای از میان بردن این خطر دستور طرح و اجرای عملیاتی نظامی را داده است. همان عملیاتی که آریان و ارنست در آن شرکت کرده‌اند. در کالیفرنیا نیز دکتر مالی سعی دارد از طریق گفت و گو بر دانشجوی دیگری از طبقه مرفه که در جبهه مخالف افرادی چون ارنست و آریان قرار دارد، تاثیر بگذارد... او می‌گوید: "تا به حال دیده نشده که شیرها توسط گوسفندها هدایت و رهبری شده باشند!"

Lions for Lambs (شیرها در پوست گوسفندان) با این هدف که ایرانی‌ها آن را ببینند تولید نشده بلکه برای مخاطب امریکایی است تا ذهنش قبل از حمله‌ی نظامی امریکا به ایران مورد شتشو قرار گیرد و آماده شود. همچنین در دقیقه ۲۷ فیلم تام کروز خطاب به مریل استریپ می‌گوید: "به خاطر آوردن عدالت مجبوریم با افغانستان و ایران بجنگیم." بله برای آوردن عدالتی که نمونه‌اش را در ابوغریب دیدم.

امریکا در مورد افغانستان و عراق از گزینه حمله‌ی نظامی استفاده کرد. ولی درباره‌ی ایران کمی محتاط عمل می‌کند و امیدوار است بتواند با انهدام از درون (کودتای رنگی و انقلاب مخملی) ایران را ساقط کند.

درباره عملیات انهدام از درون امریکا به صورت مستقیم وارد جنگ با ایران نمی‌شود. بلکه از کشورهای دیگر برای این کار استفاده می‌کند. همپیمانانش در ناتو. هلند به عنوان پایتخت اروپایی اسراییل در جهان شناخته می‌شود و آگاهان به آمستردام حیاط خلوت صهیونیسم می‌گویند، یهود هیچ وقت دلش برای ما نخواهد سوخت. حالا چه اتفاقی افتاده که مهدی جامی یکهو از فمینیست‌ها برای کار در رادیو زمانه دعوت کرده است و آنها هم به وی یکهویی لبیک گفته‌اند.

به نظر شما مشکوک نیست همکاری فمینیست‌ها با رادیو زمانه در این مقطع زمانی حساس؟ آنهم حضور فمینیست‌های دانه درشت؟ منظورم از دانه درشت فمینیست‌هایی هستند که قبلن در ایران زندگی می‌کردند و حالا مقیم اروپا و امریکا هستند.

اهداف پروژه‌ها از اهمیت و الویت بالایی برخوردارند، به همین دلیل در ابتدا باید به بررسی تامین هزینه‌های رادیو زمانه پرداخته شود. جمله‌ای که در بند دوم معرفی رادیو زمانه در سایت آن نوشته شده است به شدت هدف پروژه رادیو زمانه را از تاسیس آن بیان می‌کند: «در سال 2004 و با همت ايرانيانی مانند فرح کريمی، نماينده‌ی پارلمان هلند، بودجه‌ای در اين پارلمان به تصويب رسيد تا رسانه‌ای فارسی‌زبان، با هدف تعامل فرهنگ‌ها و پيشبردِ آرمان حقوق بشر، در آمستردام بنيادگذاشته شود. منبع مالی اصلی راديو زمانه، بودجه‌ی مصوب پارلمان هلند است که در اختيار يک نهادِ رسانه‌ای مستقل با عنوان Press Now قرار گرفته است.»

رادیو زمانه چنان از ادبیات لطیفی استفاده می‌کند که انگار پارلمان هلند نجات دهنده‌ی ایرانیان است و با فداکاری‌های خانم فرح کریمی در حال کمک به گسترش حقوق بشر در ایران هستند. هلند جمع اضداد است. وقتی صاحب اصلی رادیو زمانه سازمان هلندی «پرس ناو» است که روابط آن با دفتر دیک چنی بر هیچ کس پوشیده نیست.

باید در پیوند اخیر فمینیست‌ها با رادیو زمانه خبرهایی باشد. مهدی جامی پول مفت به کسی نمی‌دهد. هلند بعنوان بازوی راست صهیونیسم «پروژه انهدام از درون» را در ایران به اجرا گذاشته است. این عملیات به صورت مخفیانه با ظاهر صوری حقوق بشر و حقوق زنان به سرعت در حال پیگیری است.

سازمان‌ها و کمپین‌هایی که این روزها حرف از حقوق بشر و حقوق زنان می‌زنند برنامه‌هایی سیاسی هستند که دارند پروه انهدام از درون را پیگیری می‌کنند. سازمان‌هایی ظاهرن غیردولتی که هدف اصلی‌شان وقوع کودتا در ایران است. امریکا یک بار طعم حمله‌ی نظامی به ایران را چشیده است و بیشتر به کودتایی رنگی در تهران دلخوش کرده تا حمله‌ی نظامی به ایران.

 

زیرنویس:

:: آقایان رابرت ردفورد و تام کروز و خانم مریل استریپ واقعن حیف شما و هنرتان که تن به بازی سیاسی‌ ضدایرانی سیا دادید.

:: امیدوارم صدا و سیما، پروپاگاندای ضدایرانی رابرت ردفورد را هر چه سریعتر به نمایش درآورد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:24    | 

علی سنتوری، سیاسی‌ترین فیلم سالهای اخیرباز کردن زخم‌های کهنه باعث می‌شود زخمهای تازه‌ی دیگران التیام پیدا کند. یک چیزی می‌میرد و یک چیز شکوفا می‌شود. این طبیعی است. در نادانی رنج بردن چیز وحشتناکیه. اما کسانی که با هوشیاری رنج می‌برند تا زخم دیگران را ریشه‌کن کنند چیز دیگری‌ است.

تا این لحظه هیچ دختری را ندیدم که از سنتوری خوشش آمده باشد. این یک حقیقت است. هیچ دختری از سنتوری خوشش نمی‌آید. معلوم است لیلی‌ها دوست ندارند خودشان را در آینه بدون آرایش ببینند. چو آینه قد تو بنمود راست، خودشکن آینه شکستن خطا است.

علی نوازنده سنتور است ولی بر در و دیوار اتاقش پوسترهای جیمی هنریکس، کارلوس سانتانا و اریک کلاپتن زده است. مهرجویی چه زیبا پارادوکس جامعه امروزی ما را به تصویر کشیده است.

علی سنتوری عرق می‌خورد ولی عبا به روی دوشش می‌اندازد. اینها استعا‌رهایی از چیست؟ جوانهایی که میان هروله سنت و مدرنیسم گیر کرده‌اند. مارکس ناخوانده مارکسیست شده‌اند و به نسبی‌گراترین فیلسوفان، کارل پوپر، یقین پیدا کردند. از تجدد نگذشته، پست مدرن شدند.

توی ماشین بودیم، در فضای تقریبن خالی از ترافیک به طرف کاخ نیاوران حرکت می‌کردیم. دو زانو روی صندلی به طرف من نشسته بود و صورتش می‌درخشید. من خودم با تمام وجودم احساس خوبی داشتم. گفتم: خوبی؟ گفت: خوشحالم. ناگهان صبح زیبایی بود.

گفتم: درباره چی حرف بزنیم؟ گفت: هرچی. هرچی یا همه چی؟ هرچی و همه چی. او هم احساس خوبی داشت. لطیف و حساس و دوست‌داشتنی بود. وقتی سیگارش را بهم داد مزه روژه لبش را تا اعماق وجودم حس کردم.

جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی یکی از سیاسی‌ترین فیلم های سالهای اخیر است. مرثیه‌ای بر کشوری که رو به انحطاط است. بچه‌هایی که با نظریه دکتر طباطبایی آشنایی دارند بهتر می‌توانند درک کنند دارم چه می‌گویم. علی سنتوری به دکتر معالجش می‌گوید: "من نمی‌خوام برگردم توی اون شهر کوفتی." این دیالوگ شما را یاد کسی نینداخت؟

صادق خان، ایران را به مقصد پاریس ترک کرد تا توی این شهر کوفتی زندگی نکند. صادق هدایت سالها قبل از خودکشی‌اش در بوف کور گفته بود: حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود... . توی این محیط فقط یه دسته دزد، احمق، بی‌شرم و ناخوش حق زندگی دارند. درست مثل هانیه و جاوید. آن روزها که هانیه می‌رفت خانه جاوید تا با پیانو تمرین کند. بعد هم کنسرت‌ها و بدتر هم سفر به کانادا. از قصد بعد را بد نوشتم.

احمد شاملو در لحظه‌ها و همیشه به سال ۱۳۳۷ خورشیدی چقدر زیبا و مرموز زبان حال صادق هدایت، علی سنتوری و همه‌ی جوانهایی که مثل آنها هستند را می‌گوید:

برو مرد بیدار اگر نیست کس، که دل با تو دارد ممان یک نفس. همه روزگارت به تلخی گذشت، شکر چند جویی در این تلخ دشت؟ به بیهوده جستن فرو کاستی، قبا خستگی بر تن آراستی. قبایی همه وصله بر وصله بر، قبایی زنفرت بر او آستر.  شاملو از قبا صحبت می‌کند، علی سنتوری هم بر روی دوشش عبا می‌انداخت.

| لينک ثابت |  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:49    | 

هنوز صدای سوت آغاز مراسم اسکار در تیاتر کداک شهر لس‌آنجلس به صدا درنیامده بود که ساموئل اتوئو از ایالت کاتالان با یک هت تریک در نیمه دوم شبی بیاد ماندنی را آفرید، چند ساعت قبل از برگزاری هشتادمین مراسم اسکار یکی از زیباترین بازی‌های لالیگا بوقع پیوست. برو بکس ایالت کاتولینا پنج بر یک لووانته را در هم کوبیدند تا مزه شکست کهکشانی‌ها در برابر ختافه صد چندان شود.

قوهای مادرید، طی هشت روز گذشته سه شکست خانگی را تجربه کرده‌اند تا سانتیاگوبرنابونشینان به همراه کالدورن روحشان در اعماق جهنم به بند کشیده شود و نیوکمپ غرق در شادی و سرور شود. از آی‌پاد تاچ صدای علی گیدور می‌آید که دارد داوای داوای را می‌خواند و پوشکین جواب می‌دهد روکی روکی.

بعد از برد دلچسبناک بارسا خودم را به سلولوئید مهمان کردم. بر وزن اسمیرنوف باز کردم. برای همین وقتی شما داشتید مراسم اسکار را به همراه صدها میلیون نفر مردم سراسر جهان می‌دیدید (عجب جمله خفنی شد) من نشستم جدیدترین فیلم نیل جردن با بازی جودی فاستر را نگاه کردم.

در لحظه‌ای که پرزرق و برق‌ترین جشن سینمای جهان در حال انجام بود و ماریون کوتیار و تیلدا سویندن از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند، جودی فاستر با یک اسلحه‌ی ۹ میلی‌متری در خیابان‌‌های نیویورک داشت آدم می‌کشت و یاد تروایس بزرگ را زنده نگه می‌داشت.

چه چیز دیگر می‌توان درباره این جدیدترین فیلم جودی فاستر گفت غیر از اینکه ای برادران Brave One را ببینید، شمایی که راننده تاکسی اسکورسیزی را هیچگاه فراموش نخواهید کرد. اینبار آیریس نیویورک را در زیر قدم‌های خود دارد. نیویورک آسوده باش که روح تراویس در کالبد آيريس آدم بدها را می‌کشد

اعضای خنگ و احمق آکادمی هیچ وقت نخواهند فهمید تراویس چرا به خودش شلیک کرد. همان‌ها که در کارنامه ننگین خود به بهترین فیلم‌های تاریخ سینما هیچ وقت اسکار بهترین فیلم را ندادند. چه کسی می‌تواند همشهری کین اروسن ولز، روانی و سرگیجه آلفرد هیچکاک، ادیسه فضایی استنلی کوبریک، اینک‌آخرالزمان فرانسیس فوردکاپولا، پیانیست رومن پولانسکی و گاو خشمگین، رفقای خوب و راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی را انکار کند؟  

| لينک ثابت |  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:57    | 

علی سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی و بازی بهرام رادان و با صدای محسن چاوشیسرانجام دی‌وی‌دی علی سنتوری را دیدم. جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی با بازی بهرام رادان و صدای محسن چاوشی، یکی از آن سلولوئیدهای است که تا مغز استخوانتان نفوذ می‌کند و مثل اسید سولفوریک آن را می‌سوزاند.

چه کسی می‌تواند سکانس سوسیس درست کردن توی قابلمه و لقمه گرفتن علی سنتوری را برای خراباتی‌ها ببینند و فراموش کند؟

سه روز پیش به دستم رسید. همان روزی که در ساعت ۲ به تماشای کنعان مانی حقیقی نشستیم. روزی که با پیشنهاد یک دوست به دیدن کنعان شروع شود و با دیدن کنعان ادامه پیدا کند و با سنتوری تکمیل شود عجب روزی است.

علی اهل نواختن سنتور است، بر روی دوشش عبا می‌اندازد، یک دستش هم در حادثه‌ای ضرب دیده و کار نمی‌کند اینها شما را یاد چه شخصیتی می‌اندازد؟

نمی‌خواهم سیاسی حرف بزنیم، فقط داریم حرف می‌زنیم. آن خانه‌ای که علی در آن زندگی می‌کند استعاره‌ای از ایران است. کشوری رو به زوال که فقط در گذشته‌ای دور به آن خانه می‌گفتند و حالا در یخچالش فقط یک پر کالباس است و یک تکه نان و یک بطر عرق سگی.

رفیق من سنگ صبور غمهام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام، هیچکی نمی‌فهمه، چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم. سنتوری از اوج به موج حرف می‌زند. از عرش به فرش و از خاک به خاکستر. از دنیایی رو به زوال همچون خانه‌ی علی که آقای صالحی دارد آن را خراب می‌کند که چند طبقه بسازد برود بالا و علی دارد می‌رود پایین. خانه‌ی علی ویرانه‌تر از ویرانه‌ است. سنتوری خیلی درد دارد. دردهایی که هرکسی نمی‌تواند از آنها سر دربیاورد غیر از کسانی که دور آن پیت حلبی پر از آتش نشسته‌اند.

علی سنتوری عشق را سوار بر بی‌ام‌دبلیو دید، آن وقت که از او آدرس کوچه شعله را پرسیدند. همان لحظه‌ای که از گشنگی در میان زباله‌ها می‌گشت که به ساندویچی دست‌خورده رسید.

مجنونم و دلزده از لیلی‌ها، خیلی دلم گرفته از خیلی‌ها، نمونده از جونی‌هام نشونی، پیر شدم پیر تو ای جونی. پسر ما عشق را کجا دیدم؟ سوار بنز اس‌ال‌کا در خیابان فرمانیه در بالای برج عاج برادران افراشته توی آن پنت‌هاوسی که تهران را در زیر پای خود دارد. علی جان عشق باید داغونت کند. چنان ضربه‌ای بهت بزند که نتوانی از جات بلند شی. نتوانی یک پک به سیگارت بزنی، البته اگر دیگر یک نخ سیگار برایت باقی ماند باشد. علی آقا برای ما هم یک لقمه سوسیس می‌گیری؟

سنتوری قصه به ته رسیدن است. به ته ته. دردِ درد. به آن لحظه‌ای که مرگ برایت عروسی است ولی از اعجل هم ناز می‌باید کشید. مثل آن دختری که توی کنعان رگش را زد و ... .  هانیه همسر علی وقتی جاوید را دید دیگر علی را فراموش کرد. یعنی علی را به پول جاوید فروخت. البته بهتر است بگویم لیلی علی را به ویزای کانادا فروخت. همان روزی که رفت نشست پشت پیانو و گفت این پیانو کوک نیست. 

تنهای بی‌سنگ صبور، خونه‌ی سرد و سوت و کور، توی شبات ستاره نیست، موندی راه چاره نیست. در فلاش‌بک‌ها می‌بینیم علی عصیان زده از شرایط حاكم در خانه درس و خانه پدری را رها كرده و از خانواده جدا می شود. علی به همراه دوستش "تمایل" یک گروه موسیقی تشكیل می‌دهد و با اجرا در جشن‌ها و مناسبات مختلف گذران زندگی می‌كند و به خاطر تبحرش در نواختن سنتور به علی سنتوری معروف می شود. علی به تدریج در پی معاشرت با دوستان و كارهای شبانه روزی هر از چند گاهی سراغ مواد مخدر ومشروب می‌رود ولی این استفاده تفننی از مواد مخدر به صورت عادت درمی‌آید.

سنتوری شاهكار دیگری از كارگردان شاهكار سینمای ایران، داریوش مهرجویی. كارگردانی كه در طول تمامی این سالها هر بار به نوعی غافلگیرمان كرده است. كارگردانی كه می‌داند چه بسازد كه شگفت زده، گیج و دیوانه‌مان كند.

سنتوری قصه‌ی خواننده و نوازنده‌ی مشهور و چیره دستی است كه اعتیاد او را از پای در می آورد و او را روانه‌ی آشغالدونی‌ها می‌كند. داستان دردناک مردی كه به تدریج از عشق آسمانی‌اش « سنتور » فاصله می‌گیرد و عاشق شیطانی به نام «دوا» می‌شود.

اگر «مهمان مامان» خاطره‌ی اجاره نشین‌ها را در یادها زنده می‌كرد، سنتوری به شدت یادآور «هامون» است، هامون مدل دهه هشتاد خورشیدی. علی سنتوری همان سرگشتگی‌ها، تنهایی‌ها، خل بازیهای حمید هامون را تجربه می‌كند و به دنبال یک راه گریز است. او عاقبت راه گریز را در «دوا» می‌یابد و به تدریج همه چیزش را بر باد می دهد.اعتیاد همسرش، هانیه را از او می گیرد، دوستانش را از او دور می‌كند و دردناكتر از همه اینكه سنتورش را از او جدا می‌كند تا جایی كه او سنتور را به زمین می‌اندازد و می‌گوید: «تو چی میگی تو بغل من؟ هرچی كشیدم از دست توئه!»

مهرجویی حتی در این تلخ‌ترین اثرش هم دلش نمی‌آید كه نا امید رهایمان كند. بازگشت شكوهمند علی سنتوری به زندگی و آشتی دوباره‌ی او با سازش سنتور، می‌توانست خنده دارترین پایان برای چنین فیلمی باشد، اما مهارت در پرداخت این صحنه‌ها آنقدر چشمگیر است كه تو چاره ای جز باورنداری.

بهرام رادان بی‌نظیر است. او چه در روزهای اوج و چه در شبهای سقوط علی سنتوری و نیز در تمامی سكانس‌های مربوط به كنسرت‌ها، درخشان ظاهر می شود و نشانه‌هایی از یک بازیگر حرفه‌ای كامل را بروز می‌دهد. سكانس‌های مشترک میان رادان و گلی، شیطنت‌های عاشقانه‌شان (بخصوص سكانس بازی با شال گردن) مسحور كننده از آب در آمده است.

اگر هیچ کس نیومد، سری به تنهایی‌ات نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش. علی بدبخت، علی تنها و علی پرغم كه روزگاری با صدایش و با نوای سنتورش آدمها را به وجد می‌آورد، حالا تنهای تنها در میان كارتن خواب‌ها سر می‌كند و در میان آشغال‌ها به دنبال غذا می‌گردد. سكانس سوسیس سرخ كردن علی و آمدن تدریجی فقرا و شریک شدن آنها در غذای ساده‌ی او، به همراه موسیقی بی نظیر اردوان كامكار و صدای دلنشین محسن چاوشی در ترانه‌ی سنگ صبور یكی از فوق‌العاده‌ترین سکانس‌های تاریخ سینمای ایران است.