تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

ساعت نه و پنج دقیقه شب 30 آبان 1377، زنگ خانه داریوش فروهر به صدا درمی‌آيد. ابوالفضل مسلمی و مهرداد عالیخانی با عنوان دروغین افسران نیروی انتظامی به فروهر می‌گويند كه بر اساس گزارش‌های دریافتی، با اتومبیل رنوی او سرقتی صورت گرفته است و وارد خانه‌ی او در خیابان هدایت (دروزاه شمیران) می‌شوند.

داریوش فروهر و پروانه اسکندری

آنها به فجیع‌ترین شکل ممکن داریوش فروهر و پروانه اسکندری را به قتل می‌رسانند. داریوش فروهر با 25 ضربه چاقو و پروانه اسکندری با 27 ضربه چاقو سلاخی می‌شوند. محمد مصدق سالها پیش گویی تقدير محتوم داریوش و پروانه را پيش‌بینی كرده بود: «آن دو، در و تخته‌ای هستند كه خوب به هم جوش خورده‌اند.» چه آنكه آن دو نه در زندگی كه در مرگ نيز همراه یكدیگر بودند. دهمین سال به خون نشستن یاران مصدق زنده باد.

| لينک ثابت |  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:16    | 

من هیچ کس را نمی‌شناسنم که برای نابغه شدن بهایی سنگین‌تر از یوجین اونیل پرداخته باشد. بزرگترین نمایشنامه‌هایش آن‌هایی هستند که زندگی خود او را تصویر می‌کنند.

ویل دورانت

 

پاییز به نیمه رسیده، هوا به شدت سرد است و در این هوای درویش لرزون، انگاری تئاترشهر را به آتش کشیده باشند. می‌توانی در کنارش بشینی و گرم شوی. اکبر زنجانپور چخوف‌باز معروف نمایش سیر روز در شب نوشته یوجین اونيل ‌را ‌‌به تازگی در تالار چهارسو روی صحنه آورده است. نمایشی که سخت‌ترین تراژدی اونیل در زمان اجرا است. نمایشی که بیشتر حدیث نفس است و به زندگی او و خانواده‌اش با تمام بن‌بست‌ها و گره‌های عاطفی و سقوط تراژیک می‌پردازد.

در سیر روز در شب یک خانواده ایرلندی - امریکایی از هم پاشیده به نمایش درمی‌آید. ‌مادر این خانواده گرفتار مرفین است، جیمی پسر بزرگ‌تر دائم‌الخمر و تونی پسر کوچک‌تر دچار بیماری سل و مرگ زودرس شده است. پدر هم نمی‌تواند مرکز توجهات و غلبه بر دردهای خانواده باشد. نبودن کانون و گرانیگاه عاطفی عامل اساسی این از هم پاشیدگی و گسست شده است. تجربه‌ای که خاص اونیل است و بستر این موقعیت قابل تعمیم به تمامی زندگی‌های آمريکایی است.

یوجین گلادستون اونیل به خاطر نوشتن نمایشنامه سیر روز در شب جایزه پولیتزر را برای چهارمین بار دریافت کرده است. وی این نمایشنامه را در سال 1939 آغاز و در 1941 به پایان رساند وقایع زیادی را در برمی‌گیرد که اگر به سر‌آمده‌های قبلی پرسوناژهای جیمز تایرون و مری تایرون را که در متن به شکل روایی از زبان خودشان می‌شنویم به کلیت اثر اضافه کنیم، از لحاظ داستانی قابلیت شکل‌دهی به یک رمان را دارا است.

یوجین اونیل از ذهنیتی ژرف‌نگر و تحلیل‌گری برخوردار است و حتا اجازه می‌دهد پرسوناژهایش به نقد و بررسی زندگی‌شان هم بپردازند. در نتیجه، با رویکردی تحلیلی و انتقادی به رخدادها می‌نگرد. در متن این نمایش غیر از شیوه و سبک دراماتیک اونیل به خود نمایش و دنیای تیاتر هم اشاره می‌شود: جیمز تایرون قبلن بازیگر تیاتر بوده و از شیفتگان شکسپیر است و گاهی هم مستقیمن به او و آثارش اشاره می‌کند.

اونیل با بهره‌گیری از همین پس زمینه و با قرینه‌سازی برای برخی پرسوناژهای نمايشنامه‌های شکسپیر از جمله اوفیلیا عملن ارتباط واقعیت‌هاي نمایشی به خود زندگی را نشان می‌دهد. او مری تایرون را که در آخر نمایش تا مرز دیوانگی پیش می‌رود، نمونه‌ای واقعی برای اوفیلیا می‌داند و اثرش را هم با عارضه‌مندی نهایی او به پايان می‌برد که نوعی ارج نهادن به هنر تیاتر و نیز کوششی برای اثبات مجدد والایی‌های شکسپیر است.

در متن نمایش رخدادها به حوزه واقعیت ارجاع داده می‌شوند، اما شیوه رخ دادن آن‌ها مربوط به دنیای نمایش است و گرچه حوادث چندان مهلک و وحشتناک نیستند، اما در قیاس با حساسیت بیش از حد و آسیب‌پذیری آدم‌ها، همچون فجایعی جلوه می‌کنند. مادر که به علت عارضه‌مندی‌های روحی و جسمی‌اش محوریت پیدا کرده به علت آسیب دیدن از تجویز نامناسب داروی یک پزشک از او کینه به دل گرفته و از شناخت واقعیت‌های پیرامونش هم عاجز است. او به يک نابینایی درونی دچار شده و واقعیت‌ها را نمی‌پذيرد. پدر نیز به علت وضع مالی بدی که در گذشته داشته بسیار مقتصد است. اونیل این خصیصه را هوشمندانه آسیب‌شناسی می‌کند و آن را به شرایط اجتماعی و گذشته جیمز تايرون ربط می‌دهد.

در هر پرده شما خیال می‌کنید گنه‌کار واقعی که مسبب اصلی از هم پاشیدگی خانواده‌ی تایرون است را پیدا کرده‌اید، ولی یوجین اونیل به همه‌ی ما رو دست می‌زند و در آخر نمایش ما به یک خودباوری می‌رسیم که هیچ کس گنه‌کار نیست. این والدین عارضه‌مند بی‌آنکه قلبن بخواهند به گونه‌ای ناخودآگاه به فرزندانشان آسیب می‌رسانند و چون شخصیت ذاتی آن‌ها نهایی شده و محتومیت یافته است، نمی‌توانند به رغم علاقه زیادی که به فرزندانشان دارند، منشا محبت و عشق واقعی یا عاملی برای برون رفت از موقعیت گرداب‌ گونه خود و دیگران باشند.

بازی‌های بازیگران چشگمیری دارند. گلچهره سجادیه، اکبر زنجانپور، سامان دارابی و علی تاج‌میر در حد و نیاز نمایش و به اقتضای نقش‌هایشان خوب بازی می‌کنند. اگر یک قیاس نسبی قائل شویم، گلچهره سجادیه حالت شکنندگی، آسیب‌پذیر، ظریف، عصبی و نگرانی مری تایرون را به بهترین شکل به تماشاگر منتقل می‌کند و از این لحاظ یکی از ماندگارترین بازی‌هایش را ارائه می‌دهد و همچنین اکبر زنجانپور در نقش جیمز تایرون که بی‌نظیر ظاهر شده است. فرناز جهانسوز هم در نقش کاتلین یک بازی کمیک و امپرسیونیستی را به نمایش می‌گذارد. حرکات و نحوه دیالوگ‌گویی او بیش از حد اغراق‌آمیز و تاثرگرایانه است.

عنوان نمایشنامه‌ی سير روز در شب دقیقن بیانگر آن است که همه حوادث تلخی که در روز رخ می‌دهند و به شرایط نابسامان اجتماعی و اقتصادی هم ربط دارند، در شب تاثیرات خود را در وضعیت عارضه‌مند افراد خانواده نشان می‌دهند و سنگینی و هجوم این رخدادها و تاثیرات دردناک به حدی است که می‌توان انرا با چاقو قاچ کرد. در این نمایش اونیل به طور هنرمندانه‌ای روز را که تمثیل روشنایی، زندگی و فعالیت و رهایی به شمار می‌رود به نمادی از تیرگی، بیماری و رنج تبدیل کرده است و ماجرا فقط در روز خلاصه نمی‌شود و این شب است که مسیر امتداد روز است.

این فضای سنگین اعضای خانواده را کم خواب و حتا بی‌خواب می‌کند. در نتیجه طول شب هم به روزهای محنت‌زای آنان اضافه می‌شود که اگر طولانی بودن روزهای تابستان را هم به آن بیفزاییم آن وقت به ژرف‌اندیشی و رویکرد نمایشی اونيل به عنوان نمايش هم پی‌می‌بريم.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:38    | 

اوباما

هنوز چند ساعت تا برگزاری انتخابات ریاست جمهوری امریکا باقی مانده، ولی شک نکنید کسی که توانست هیلاری را شکست دهد توانایی آنرا دارد که سارا پیلین و مک‌کین را همزمان نابود کند. جهان بدون بوش به شما رفقا مبارک. جرج دبیلو بوش هم نتوانست ایران را فتح کند. جیمی کارتر، رونالد ریگان، جرج بوش پدر، کیلینتون و حالا هم جرج واکر بوش پسر هم اضافه شد. مرد سیاه در کاخ سفید. امیدوارم سرنوشت جان اف کندی در انتظارش نباشد.

| لينک ثابت |  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1:34    | 

از ما نیست اگر کسی با زن شوهردار یا مرد زن‌دار رابطه برقرار کند.
| لينک ثابت |  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:40    | 

امروز عصر از دم خانه صادق هدایت رد شدم. مثل همیشه وقتی به آن پنجره سمت چپ عمارت کوشک می‌رسم به صادق خان سلام می‌دهم. خوب می‌دانم یک حس مرموز بین تهران و پاریس در رفت و آمد است. بوی باران به مشامم می‌زند. هوای پاییزی تهران بدجوری یه‌جوری است. میزها منتظر کلافگی‌اند و خیابان‌ها منتظر علافی.

سلطه و سلیطه. دو واژه که به خوبی می‌توانی حضور آنها را در تهران حس کنی. فاحشه‌ها شهر را به تصرف خود درآورده‌اند. ما در شهر گناه زندگی می‌کنیم. باید به تارانتینو و رودریگوییز زنگ بزنم بگویم یک سر به این طرف‌ها بیایند. باید اسپرانتو یاد بگیرم. می‌خواهم از این به بعد وبلاگم را با این زبان بنویسم. بعد از پاییز، زمستان است. نه نمی‌خواهم شعری از اخوان بخوانم.

زمستان که از راه برسد هوا سرد و بخاری روشن می‌شود. توی پاییز و زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه می‌دهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر می‌چسبد. نیم پالتویت را می‌پوشی. شال گردنت را می‌اندازی و دستهایت را در جیب می‌کنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران می‌روی و در بوفه دانشکده فنی چای می‌نوشی از آنجا به کتاب فروشی‌های زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.

در تهران توی این هوا جان می‌دهد کتاب ممنوعه بخوانی. توی رختخواب هستم. دارم آخرین صفحات کتاب بیگانه آلبر کامو و سرگذشت مورسورا را می‌خوانم که چند صفحه‌ای بیشتر باقی نمانده. مورسو هم وضعش آخر کار خراب است. نه ماری کادونایی در بین است، نه پلاژ الجزایر. بعد از اینکه به اتهام قتل به زندان افتاده و محاکمه می‌شود، یاد کافکا افتادم، منفور و مطرود همه است.

در تمام طول محاکمه و بعد طی کلی کلنجار رفتن با دادستان و هیئت منصفه و با کشیش زندان، وضعیت مورسو تغییر نمی‌کند. همان موجود عاصی و غیر عادی و متفاوت با دیگران و بیگانه با همه باقی می‌ماند. بنابراین اعدامش می‌کنند. آن سوی مرگ، راهی است که رهنمون سعادت ما خواهد بود. راهی به درخشندگی. کوره‌راهی باریک که ما را از دبستان به خانه می‌رساند. با همان دل که در سینه جوجه‌ها می‌تپد. چقدر خوب بود اون روزها که ما نمی‌دانستیم شهوت چیست.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 1:24    | 

همیشه از جایی آغاز می‌شود که انتظارش را نداری. یک‌مرتبه به خودت می‌آیی و می‌بینی وسطِ خاطره‌ای افتاده‌ای که تمام روزهای گذشته خواسته‌ای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانه‌ای حتا کوچک، خودش را از گوشه‌ی ذهنت بیرون می‌کشد و هجوم می‌آورد به گذر دقیقه‌های آن روزت.

مرگ بازی - پدرام رضایی‌زاده

 

مرگ بازی نوشته‌ی پدرام رضایی‌زاده، نشر چشمههمه‌ی داستان‌ها یک جایی به نویسنده‌اش می‌رسد. مثل مرگ که هر چقدر هم ازش دور شوی یکجایی بالاخره خفتت می‌کند. حالا می‌خواهی مارلو براندو توی در بارانداز، اتوبسی به نام هوس، پدرخوانده باشی یا آفرودیت هالیوود.

مرگ انسان را کامل می‌کند. فرقی نمی‌کند توی پرلاشز خاکت کنند یا ظهیرالدوله یا قطعه‌ی ۳۳ بهشت زهرا. اگر قرار باشد بمانی حتمن خواهی ماند. 

یادتان هست کدام کرگدنی بود که گفت: تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید. حضور مرگ همه موهومات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می‌کند. این صدای مرگ است.

در مرگ بازی بالهای مرگ به راحتی به سر و صورتتان می‌خورد ولی خیالتان راحت حضرتش آنقدر شوخ و شنگ است که دم فری کثیف ساندویچ می‌زند ردیف و حال می‌کند با جماعت پلاس جلو آن مغازه تو خیابان نی‌لوفر آپادانا. راستی فوتبال جمعه صبح‌هایش هم به راه است. تا الان مرگ بازی نوشته پدرام رضایی‌زاده را دوبار خوانده‌ام. از دیروز یک‌شنبه که توی نشر چمشه یهویی چشمم بهش خورد تا امشب دوشنبه که دارم این پست را می‌نویسم.

بین خودمان باشد خیلی کد دارد. یعنی می‌توانیم بشینیم مثل آن دوازده نفر جز سپیده، راجع به خیلی چیزهایش با هم صحبت کنیم. مرگ بازی راحت و روان است. کلمات را زیاد دور سرتان نمی‌چرخاند. می‌داند چه می‌خواهد بگوید. خواننده‌اش را گم و سر در گم نمی‌کند. سر راست است، ولی رو نیست. پیچیده است ولی پیچ‌خورده نیست. باید خودتان بخوانید تا بفهمید دارم چی می‌گویم. کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.

حاضرم سر یکی از کوله‌های کترپیلار اول خیابان منوچهری همان مغازهه که جنس اصل می‌فروشد شرط ببندم همین کتاب حسادتِ خیلی‌ها را برافروخته خواهد کرد. ببینید کی گفتم. دوست دارم توی یکی از پیاده‌روی‌های دراکولاها پدرام را ببینیم بروم جلو بهش بگویم چقدر این کتابت آشنا است پسر. انگار همین الان به صورت آنلاین از زندگی ما آنرا نوشتی. حتمن برایش شانزدهمین خط از سومین پاراگراف از صفحه‌ی شصت و سوم کتابش را خواهم خواند.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:1    | 

من و تو حساب زیاد داریم یک روز تصفیه می‌کنیم. این جوری مردن هم عالمی دارد. اما تنهایی نه. یک مردن دو نفره. با کلاس، با عشق. این باغ فقط دو تا جنازه کم دارد. چاقوی سلاخی چه حسی به تو دارد؟ آتشم مثل آتشکده‌ای خاموش. به رگبارم مثل مسلسلی قبل از فرمان آتش. 

در تلاطمم آشفته‌تر از جبهه‌های نجات ملی. مثل پارتیزان‌های جنگ‌های نامنظم. امشب توی خیابان تخت جمشید تقاطع حافظ پیاده داشتم راه می‌رفتم. ساختمان عظیم الجثه‌ی وزارت نفت مثل همیشه دوست داشتنی بود. خیابان خلوتِ بعد از افطار بود و هیچ ماشینی پر نمی‌زد.

کتاب‌های خاموش ارواح به خواب رفته در تابوت‌ها به صدای ذهنت گوش می‌کنند. دوباره ستاره‌ها تظاهرات کرده‌اند. ابر پلیسی پراکنده‌شان می‌کند. روشنایی خفاش وحشت را آسیمه‌سر کرده است. عزیمتی بود از حریر به آهن از بلور به مس. کودک بزرگ شد. و دستانش کوچک.

بازیچه‌ها تمام شد و بازی‌ها آغاز. من پیوند زده‌ام ترسی طاعونی را بر شاخسار وحشی نگاهت. و شکوفه‌های سنگ. کاش دنیا همان گیلاس‌های سرخ بود که بر گوشت‌هایت می‌آویختیم. حواست هست پاییز دارد از راه می‌رسد و خورشید دارد از زمین دور می‌شود.

حس می‌کنی هوا دارد سرد می‌شود. خورشید من کجا می‌روی؟ به ایست. نه نه خورشید را توان باز ایستادن نیست. خورشید من به نور تو زنده‌ام. تو مرا شاد و سر زنده می‌کنی. من از پاییز سرشار از تنهایی می‌ترسم. به ثانیه‌ایست دگرگونی. خورشید در گوشم به نجوا می‌گوید: منتظرم بمان دلبندم بر می‌گردم. شش ماه دیگر از توی اسفند بهمراه بوی بهار خواهم آمد.

من صورتم را با بهترین خودتراش ژیلت اصلاح می‌کنم. Fusion پنچ تیغ را می‌گویم. مایکروفین‌های انعطاف پذیرش با خطوط صورت منطبق می‌شوند تا اصلاحی دقیق‌تر انجام دهد. در این راه شیوینگ ژل اولترا پروداکشن فیوژن ژیلت هم همراهی‌ام می‌کند.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:24    | 

این کامنتِ خصوصی است که چند روز پیش برایم پای یکی از پست‌‌ها گذاشته شد . با حذف اسم نویسنده آنرا به صورت یک پست منتشر می‌کنم. این کامنت بد جوری من به روزهای مرکز مطالعات پرتاب کرد.

 

یعنی شما همون حمیدرضا علاقه‌بند نیستین که تو کلاسهای مرکز مطالعات بودین بعد یهو غیبتون زد و دیگه خبری ازتون نشد؟ بیشتر بگم. آخرها دستتون رو هم بسته بودین تازه همون استاد مبانی ارتباط‌ جمعی بهتون گیر می داد و آقای سرخ خطابتون می‌کرد. بازم بگم. حتی کارت ویزیت شما که با عکس "چه" بود و همین سایت رو معرفی می‌کرد. بازم یادتون نیومد؟ دو حالت بیشتر نداره یا شما اونقدر از اون روزها گذشته که یادتون رفته یا خط رو خط شده یعنی شما ... رو هم نمیشناسی؟ با همه اینها اگه این اشتباه من شما رو اذیت کرد پوزش می‌خوام توفیق اجباری بوده تا آشنا بشیم. ولی خیلی شبیه اون حمید هستی‌ها. از ما گفتن. دلم برا کلاسها و اون حمیدی که باهاش آشنا شدم تنگ شده.

| لينک ثابت |  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:41   

یک دوست خیالی که واقعن دوستت باشد خیلی بهتر از یک دوستِ واقعیه که خیال می کنی دوست است. واقعن چطور بعضی از آدمها به خودشان جرات می‌دهند با یک نفر دوست شوند بعد وقتی یک نفر از آنها سوال می‌کند با فلانی دوست هستی بگویند: نه.

اگر تو می‌ترسی به کسی بگویی با فلانی دوست هستی پس اصلن چرا با او دوست هستی. هان؟ آهان. حتمن از آنهایی هستی که نون به نرخ روز می‌خورند. این نان را از قصد نون نوشتم. یادت باشد وقتی جرات کاری را نداری هیچ وقت انجامش نده.

دوستی با کرگدن‌ها مثل یک کار ممنوعه‌ی ناب است. یک جرم وسط شهر. خلاف. تو که جرات خلاف نداری غلط می‌کنی با خلاف‌کار می‌گردی. دوست شدن با بعضی‌ها جرات می‌خواهد، اگر جراتش را نداری پس بی‌خیال.

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:52    | 

نکند فکر می‌کنید ما از آن وبلاگ‌نویس‌های کافه نشینیم که توی دود سیگار محو شده‌اند و نفسشان برای راه رفتن هم می‌گیرد. نخیر. اصلن هم از این خبرها نیست. هنوز هم گل‌کوچیک می‌زنیم بعد از افطار وسط خیابان و صدای کری‌ خواندنمان بلند است که تیم بعدی بیاد تو. دیشب هم کلی گل زدم. تیم حمیدرضا هیولا وقتی رفتند داخل زمین، خیلی فطیر تیم‌ها را بردند که آخر سر با ترفند و کلک توانستند از زمین بازی خارج‌شان کنند.

می‌شود به جای کافه روی لبه جدول یک خیابان نشست و راجع به خیلی چیزها حرف زد. می‌شود به جای سان‌شاین، کافه گلاسه،  پاستا و این همه اند کلاس یک عدد ساندیس یا رانی روی لبه همان جدول باز کرد و سر کشید. می‌توان به جای دید زدن دخترها و پسرهای رنگ شده‌ی داخل کافه‌ها بازی جانانه فوتبال بر و بکس را دید و لذت برد.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که مامور گفت: بزن کنار. زد کنار. از چراغ قرمز رد شده بود. جریمه بیست ‌هزار تومانی روی شاخش بود. مامور آمد جلو تا شماره ماشین را بنویسد. کمی مکث کرد. روسری‌اش را جابجا کرد. بعد گفت‌وگو شروع شد و قضیه تمام شد.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که موبایل‌ش زنگ زد. یکی پشت خط بود. گفت: ماشین دوست داری؟ گفت: آره. گفت: بنز دوست داری یا بی‌ام‌دبلیو؟ گفت: هر کدام که شما دوست داری. دوساعت بعد داشت با بی‌ام‌دبلیو در اتوبان می‌راند.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که یک پسر خوش قیافه آمد توی دفتر کارش. گفت عشقم شمایید. تیپش به بچه‌های پایین نمی‌خورد. اصلن از سوییچ توی دستش و ادکلن خوش بویش معلوم بود. گفت چقدر برای عشقت می‌د‌هی؟ جواب داد: هر چه شما بگویید. به همین راحتی طرف به عشقش رسید و او هم پول را زد به جیب.

| لينک ثابت |  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:13    | 

یکی از نوستالژی‌های من این است که چرا در این عکس حضور ندارم. اسم عکس تیتر همین پست است که در سال ۱۹۳۲ در نیویورک گرفته شده است. اسم عکاس را نمی‌دانم فقط این را می‌دانم که یکی از سه عکس عمر من است. تا حالا به آن خوب دقت کرده‌اید؟

Lunch On a Skyscraper / NY 1932

سمت چپ تصویر را ببینید، مردی دارد سیگار بغل‌دستی‌اش را روشن می‌کند. تعداد افراد حاضر در این عکس شمرده‌اید؟ رازهای زیادی دارد فقط باید بهش خیره شوید. بگذارید روح‌تان را با خودش ببرد. با شما خیلی حرف دارد که بزند. با من که سالهاست دارد سخن می‌گوید. هر وقت حالم از این زندگی روتین بدون هیجان بهم می‌خورد به تماشایش می‌روم.

هیچ وقت هم از نگاه کردن به آن سیر نشده‌ام. انرژی کهکشانی در این تصویر نهفته است. نمی‌دانم چیست؟ این ندانستن هم بر روی همه‌ی آن چیزها که ندانستیم. به انسان‌هایش نگاه کنید. همه شاد هستند و دارند با هم گپ می‌زنند. اولین نفر از سمت راست به دوربین خیره شده است. شما هم به آنها خیره شوید. هنوز کدها و رمزهایی هست که بتوانید پیدایش کنید.

این عکس دقیقن نقطه‌ی مقابل زندگی روتین بدون هیجان است. بهتر هست که بگویم: این عکس سرشار از هیجان است. با دیدنش احساس شناوری در فضایی اثیری می‌کنم. از آن رایحه‌ای رمزآلود و پرهیجان به مشام می‌رسد. احساس خنکی دلچسب.

به نظر من عکاس این عکس آدم خوشبختی نیست. چون در جایی خارج از این مکان اساطیری ایستاده یا نشسته و این عکس را گرفته است. من دوست دارم توی عکس بین آنها نشسته باشم. اگر با این تصویر ارتباط برقرار کردید خودتان را به جای یکی از آنها تصور کنید. این عکس دست از سر شما برنخواهد داشت. تا آخر عمر نمی‌توانید فراموشش کنید. بارها و بارها تشنه‌ی دیدنش می‌شوید و هیچ وقت سیراب نخواهید شد.

| لينک ثابت |  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:30    | 

صدای راجرز واترز است که دارد ایتز مریکال را می‌خواند. هنوز از اطاق همینگوی بوی باروت می‌آید و ادکلن مرلین مونرو هم‌چنان نیمه مانده است. دوست داری کدام باشد آخرین سکانس کازابلانکا یا صلات ظهر وسط یکی از دشت‌های وسیع وسترن؟

اجرای صحنه‌ای که در آن گل‌ها می‌میرند و گورهایشان را با پیکر خودشان احاطه می‌کنند. لباس و گریم بی‌نقض است. همه چیز در شرف اتفاقی عجیب به پیش می‌رود. حس تاریکی می‌گوید همین طرف‌ها نوری است.

صدای از آسمان می‌گذرد، شعله‌ای عینهون آتشی بر دست با طوفانی از پروانه‌ها در سرش و صدای پای امیدوار مرا به رویش فولاد از سنگ به اجتماع رطیل تیغ در کارخانه‌ای جوشان امیدوار کرده است. پیامبرتان می‌آید دارم ظهور می‌کنم. همان قدر که اسفند به بهار نزدیک است و خرداد به تابستان، شهریور هم به پاییز. و من چقدر از تو دورم. آخ شهریور از راه رسیده است و به تو گوشزد می‌کند که پاییز در راه است.

نمی‌دانم چرا با وجود وزارت ارشاد و گشت ارشاد جوانهای ما ارشاد نمی‌شوند. زندگی معنای مجهولی است که ناخواسته و بی‌اختیار وارد آن می‌شوی و بی‌انتخاب و اختیار با آن وداع میگویی. بی‌آنکه خطی از این سرناخوانده را تغییری دهی. واقعن چه بی‌احساس و بی‌‌وفاست این معنای مجهول. دردهایش را به دوش می‌کشی، باختها و ذلت‌هايش سر می‌کنی بی‌آنکه روزنه‌ای از معنای خود را بر تو جلوه دهد.

درعوض مرگ حداقل شهامت آنرا دارد که پوزخندی به آن مجهول زند. لحظه مابين هستی و نیستی. لحظه ورود به مرگ چه باشکوه است. لحظه‌ای که پوزخند مرگ نمایان می‌شود چه حالی است و تو هر آنچه بوده دردها، خوشی‌ها و لذایذ را می‌گذاری و می‌روی. بخون همبغض آواره، که شب فریاد کم داره، بتارون خلسه خوابُ، پیاله دوره تکراره.

بزن با زخمه فریاد، بزن تا هرچه باداباد، از اول من رُ از َبر کن، که تا آخر نرم از یاد. بزن تا آخرین پرده، بزن تا شهر بی‌برده بزن تا بغض نشکسته، دل بی کینه پُر درده. بزن تا بی پَربالی، بزن تا طبل تو خالی بزن تا سطر ناممکن، بزن تا دیو پوشالی. بزن تا شعله یاران، بزن تا سوز بیداران، بزن تا فتح خاکستر، بزن تا مرهم باران. بزن تا رقص پروانه، بزن سریز پیمانه، بزن تا چتر نیلوفر، بزن تا ساز دیوانه.

| لينک ثابت |  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:6    | 

بعضی‌ها باید بمیرند تا بتوانند زندگی کنند. من از آن دسته هستم. در این دنیا نمی‌توانم به آرامش برسم. یاد آن صحنه‌های آخر پدرخوانده سه افتادم. آنجایی که پدر روحانی به مایکل کورلئونه، آل‌پاچینو می‌گوید «بخشیده می‌شوی ولی در این دنیا به آرامش نمی‌رسی» این ویران کننده است. یاد آن صحنه پایانی بی‌خوابی کریستوفر نولان همان جایی که بازرس دورمر با بازی آل‌پاچینو به آن زن کاراگاه می‌گوید: «خوابم می‌‌یاد، بذار بخوابم» این هم دیوانه کننده است.

خیلی وقت است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. گندشون بزند این قرص‌های خواب‌آور را. این‌ها هم به درد نمی‌خورند. خواب‌هایش به لعنت شیطان هم نمی‌ارزد. چون با قرص خواب‌آور دیگر کسی نمی‌تواند خواب ببینند. ای کاش هیچ وقت در ایران به دنیا نمی‌آمدم. مشکل از این‌جا بودن است. مشکل خیلی چیزها است. این ندانستن خیلی چیزها هم بر روی همه چیزها که ندانستم. 

دی سال هفتاد و چهار بود به بابا گفتم می‌خواهم در کلاس داستان‌نویسی عباس معروفی که آن زمان‌ها در آموزشگاه حمید سمندریان برگزار می‌شد ثبت نام کنم. هفده سالم بیشتر نبود. به قول استاد معروفی جوان‌ترین شاگرد آن کلاس، من هنوز به دبیرستان می‌رفتم و تمام شاگردان استاد به دانشگاه.

استاد در زیر یکی از داستان‌هایم نوشت بهترین داستان پست‌مدرنیستی که تا حالا خوانده‌ام. همان روزها بود استاد معروفی بعد از بارها خواندن داستان‌های مختلفم در سر کلاس یک روز به من گفت بیا دفتر مجله گردون که آن زمان در میدان امام‌حسین بود.

با خودش بعد از کلاس رفتیم. آن زمان یک رنوی پنچ فرانسوی داشت. تمام شماره‌های گردون را که نداشتم را به من هدیه داد. دست‌نوشته‌ی عباس معروفی در صفحه‌ی اول کتاب سمفونی مردگان هنوز زنده است.

«برای حمید عزیز، عباس معروفی دی هفتاد و چهار، گفتم برادر، مرا نکش، گفت ترا می‌کشم، گفتم نه، مامان. نه.» در جریان دادگاهای استاد بودیم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم سر جلسات دادگاه حاضر می‌شدیم. قیافه عسگراولادی و مهدی نصیری هنوز در خاطرم مانده است.

دست مهدی نصیری یک صفحه فتوکپی شده از روی جلد یکی از شماره‌های گردون بود. با یک ماژیک زرد رنگ عکس و تیتر مطلبی در مورد کوروش دیوید را های‌لایت کرده بودند. در یک صفحه فتوکپی شده دیگر از روی جلد مجله گردون عکس و تیتر مطلب‌ی در مورد غلامحسین ساعدی را هم های‌لایت کرده بودند.

دیگر استاد کلاسهایش را در آموزشگاه استاد سمندریان برگزار نمی‌کرد. در اولین جلسه‌ای که قرار بود از این به بعد در خانه شاگردان برگزار کنیم، نی‌لوفر ن پیش‌قدم شد و اولین جلسه را در خانه‌ی او در زعفرانیه برگزار کردیم. استاد نیامد آن روز و ما نگران بودیم. با تلفن بعد از چند ساعت انتظاری خبر دادند استاد نمی‌آید. یادم نیست چند روز بعد خبر رفتن استاد به آلمان را شنیدم. ولی خیلی خوشحال بودم که زنده است. از ماجرای حمله به دفتر مجله گردون برایمان می‌گفت.

از حمله زنهایی با چادرهای سیاه. از روزها و شب‌های سیاه. از دکه‌ روزنامه‌فروشی که برای پاییدن خانه استاد در نزدیکی آن‌جا بر پا کرده بودند. از مشت و لگد و فحش. از خون و مرگ. از آزادی. از رگتایم. از بیگانه. از کامو. از فاکنر. از جویس. از هدایت. از پیکر فرهاد. از نقش قلمدان. از آن خنده‌هایی که مو به تن آدم راست می‌شد. از.... آن روزها  نه دوم خردادی بود. و نه خاتمی و نه مشارکتی. مجله گردون در یک تهران کاملن پلیسی منتشر می‌شد.

سید محمد خاتمی را از دهه شصت که وزیر کابینه رفسنجانی بود می‌شناختم از همان روزهایی که مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی ما را با اتوبوس مجبور می‌کرد برویم در میدان ولیعصر بر علیه وزیر ارشاد شعار بدهیم. عبدالله نوری را از همان زما‌نها می‌شناختم. وزیر کشور دولت رفسنجانی.

این آقای نیکومنش مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی اصلن از آن تعطیل‌ها بود او ما را مجبور می‌کرد در بلوار کشاورز بر علیه عبدالله نوری هم شعار بدهیم. چند روز پیش آقای نیکومنش را دیدیم سوار ماکسیما بود و یک خانم بدحجاب هم در کنارش، صورتش را هم با ماشین اصلاح از ته زده بود. فکر کنم اصلاح‌طلب شده است.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:0    | 

ماجرا به اکبر گنجی و شیرین عبادی مربوط می‌شد. یک کاری داشتن می‌کردن. گنجی رو گرفته بودن، شیرین عبادی هم یه فیلم خفن ساخته بود سیاسی درباره زنان. بعد برداشته بود یه پرده زده بود کنار اوین و بغل سلول گنجی، فیلم رو نشون می‌داد.

ما رفته بودیم. بعد وایستادیم فیلم رو دیدیم. یه جمعیت خفن جمع شده بود کلاً. بعد که فیلم تموم شد ملت خواستن فرار کنن. ولی پلیس امنیت یه عده‌ی به خصوصی رو که قبلن شناسایی کرده بود، نگه داشت. توی اونا میم، صاد، شین، ر، ح هم بودن.

و جالب اینجا بود که ما خبر نداشتیم از همدیگه، که اومدیم اونجا. وقتی گرفتنمون تازه همدیگه رو دیدیم. بعد خنده‌دار اینجاس که از سلول اکبر گنجی یه خروار پنجه بکس ریخت بیرون که مردم از خودشون دفاع کنن. ولی سریع جلوش رو گرفتن.

از اون خنده‌دارتر اینجاس که شین اون وسط گیر داده بود که زن می‌خوام. شین با دوچرخه اومده بود اونجا. بعد جالبه که من توی خواب عزا گرفته بودم که پرونده دارم تو اوین و حالا سابقه‌دار شناخته می‌شم و بدبخت می‌شم. هی سعی می‌کردم فرار کنم نمی‌شد. گیر داده بودن بهم ناجور. خلاصه گفتم بهتون بگم که حواستون رو جمع کنین. اوین در یک قدمی‌ست!

 

زیر نویس:

:: محتویات یک چت صبح‌گاهی، یا وقتی یک وبلاگ‌نویس برای دوستان وبلاگ‌نویس‌اش خواب می‌بیند!

| لينک ثابت |  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:48    | 

پاتوق علی حاتمی، مرتضا ممیز، بیژن جلالی، واروژ کریم مسیحی، فریما فرجامی و... باید جای جالبی باشد. كافه تئاتر یک پاتوق درست و حسابی است. هم سنش زیاد است و مثل خیلی از این كافی شاپ‌ها جوان و جویای نام نیست و به هر قیمتی هم نمی‌خواهد برای خودش مشتری دست پا كند و در آن خبری از موسیقی لايت و نورپردازی‌های عجیب و غریب نیست.

صاحبش هم آدم بامرامی است. یک قرآن قدیمی دم دستش دارد كه گاهی وقتی بیكار می‌شود بازش می‌كند. در ضمن اینجا كلی استقلالی با حال هم دور هم جمع می‌شوند. چون حسین آقا استقلالی تير است و هنوز پایه است با مشتری‌های پرسپولیسی‌اش توی كافه‌ سر بازی‌های دو تیم تيم كری بخواند.

از در كه وارد می‌شوی، همه جا پر از میزهای چوبی كوچک است. در این فضای كوچک حدودن بیست متری، شش میز گذاشته‌اند. از آن میزهایی كه قدیم‌ها برای خیاطی و چرخ‌های دستی ازشان استفاده می‌كردند. همان‌هایی كه پايین‌شان یک جور اهرم مسطح دارد برای چرخاندن چرخ.

دور میزها را صندلی‌های لهستانی پر كرده و زیرسیگاری‌ها، هاونگ‌های كوچکی هستند با رنگ برنج. چوب‌های میز و صندلی‌ها را رنگ سياه زده‌اند اما تیرها، سقف و دكور كافه قهوه‌ای رنگ است. دیوارها هم كاشی شده‌اند، كاشی‌هایی با رنگ‌های‌ سنتی. اینجا كافه تئاتر است، یکی از با سابقه‌ترين كافه‌های اين شهر. کافه تئاتر اولین کافه بعد از انقلاب سال ۱۹۷۸ ایران است که بنیانگذارش محمد صالح علا است و در حال حاضر توسط برادرش حسین علا اداره می‌شود.

محمد و حسین علا، کافه را انتهای دهه پنجاه خورشیدی راه انداخته‌اند. آن هم توی بازاری كه امروز به باكلاس و گران قيمت بودن برندهایش معروف است. كافه آخر یکی از راهروهای سرخه بازار قرار گرفته و با اینكه قهوه‌هایش مثل كفش‌ها جان کارلو مغازه همسایه بغلی قیمت قابل توجهی دارد، اما دوست داشتنی و خوش طعم است.

این را فراموش نكنید كه هر جایی قدر قهوه خوب و مشتری را نمی‌دانند و خیلی‌ها اصلن قهوه‌شناس نیستند، اما حسین آقا این كاره است. به خصوص اسپرسو دوبل آن حرف ندارد. از فرانسه‌هایش هم نپرسید عالی است.

روی میزهای کافه تئاتر كنده‌كاری‌های بسیاری دیده می‌شود. شما در این کافه حق دارید که روی میز، در و دیوار اینجا هر چی که دلتان خواست بکشید و بنویسد. اینجا شبیهه غارهای افلاطونی است. وارد كافه كه می‌شوی فضای مهتابی شبیه دالانی قرون وسطایی است كه نوری آرام دارد درون كافه میزها و صندلی‌های چوبی را روشن می‌کند.

چند شب پيش رفته بودم كافه‌تئاتر. هنوز حسین ‌آقا آنجا بود و هنوز هم فرانسه با شیر و كیكش براه بود. خلوتِ خلوت، هیچكس نبود. یادم افتاد روزایی كه خاک گرفته با نيما از استاديوم اميرآباد و اسدی شمیران برمی‌گشتیم. یادش بخیر روزهای بوسه‌های پنهانی قیطریه، پل رومی، کوچه عشاق، جردن، می‌پیچیدیم تو گاندی بعد تو پهلوی، سریع تو آبشار و پله و كوچه ‌پس ‌كوچه‌های یوسف‌آباد، مدبر، منبع‌آب.

حس می‌كنم یک نسل از اینجا رد شدند و بعدش محو و ناپديد. نسلی كه هیچ مدافعی نداشت و فقط گریزگاه‌ داشت. گریزگاه‌ای مثل اینجا. مثل كافه‌ تئاتر، نسلی که به یک اشاره از آینه بدون هیچ پرسشی رد شد، رفت، گم شد. بدون هیچ خاطره‌ای و بدون هیچ توقعی.

| لينک ثابت |  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:41    | 

 

 

 

 

 

 

 

 

| لينک ثابت |  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:40   

بوی لواش رو یادتون هست؟ بوی عجیب خمیر، نان، آتش و سوختگی تکه‌های نان. بوی نانوایی‌. بوی سنگک چطور؟ خیلی متفاوت بود. بوی صابون و سنگ. صدای تلق تلوق ‏سنگ‌ریزه‌ها روی توری میز نانوایی. بوی بربری هم با آن لعاب عجیبش. بوی تافتون. اسمی که هیچ جور ‏نمی‌شود ادبی نوشتش: نان تافتان.

بوی بازار. همیشه توی زمین‌های خاکی، گاهی فروشنده‌ها آب می‌زدند جلوی حجره‌ درب ‏و داغانشان که بوی خاک باران خورده بلند می‌شد، بوی معبد لینگم، بوی مار ناگ، بوی یونولیت، بوی لواشک، بوی سبزی‌های معطر، بعضی مواقع ‏بوی تند عطر، بوی لنت ترمز و لاستیک دوچرخه‌هایمان.

بوی تی‌شرت‌های نخی بچگی، بوی ‏دختر همسایه، بوی متفاوت دخترهای غريبه. (احتمالن برای دخترها، پسرها هميشه بوی عرق و خاک می‌دهند.)  بوی اسکناس‌های ۱۰ تومانی و ۲۰ تومانی و بوی عجیب زنگ‌زدگی پنج تومانی‌های برنجی و برنزی ‏براق مسی رنگ با آن شمایل گربه‌ای ايران پشتش.

بوی پفک‌ مینو. بوی کیت کت، بوی تی‌تاپ، بوی توک. بوی شکلات‌. ايرانی‌ها یک جور، خارجی‌ها یک جور. ایرانی‌ها فقط بوی کاکائو و پوشش نقره‌ای ‏دور شکلات را می‌دادند، خارجی‌ها بوی فندق و هزار آمیختنی ديگر هم داشتند. بوی اسمارتیز، بوی پاستیل، ‏بوی بستنی چوبی پاک، که من همیشه دوقلو می‌خريدم. ولی عاشق یک‌قلویش بودم، حس عجیب ليس به در بستنی‌های وانیلی پاک. بوی عجیب برفک روی در بستنی لیوانی و بوی عجیب پاکت ‏کاغذی بستنی‌های چوبی.‏

بوی پارک. بوی کاج، بوی میوه کاج، بوی چنار، بوی چمن. گاهی خشک. گاهی نم. بوی ‏گل‌های سرخ کم‌بو، بوی سيمان هزارتوهای زمین بازی، بوی عجیب فولاد تاب و الاکلنگ، بوی ‏موزاییک، بوی آسفالت خیس دم‌دمای غروب، بوی بلال. بوی ذغال و البته بوی لجن تابستانی جوی‌های تهران.‏

بوی سینما. بوی مرموز کفپوش‌های لاستیکی. بوی بوفه سینما، بوی ساندويچ‌های کالباس خشک و گوجه و ‏خیارشور، بوی کیسه‌های نایلونی بسته‌بندی. بوی کاغذ کاهی دور ساندویچ، بوی پاپ‌کورن، بوی صندلی، بوی چادر سياه خانم کناری. چرا همیشه چادرها بوی عجیبی می‌دهند؟ بيشتر بوی خاک می‌دهند. شبیه بوی توری‌های پنجره خاک گرفته.‏

بوی عاشورا. بوی اسپند. بوی آتش. بوی انسان. بوی خون. بوی مردی. بوی نذری. بوی قیمه‌ی ظهر عاشورا. بوی چادرهای بزرگ، بوی گلاب، صدا، صداهای مبهم، صداهای گریه، سکوت، پچ پچ. انتقام. خون خواهی. بوی شمال، بوی جنگل، بوی باران، خزه، سیب وحشی حياط عزیز، همان مامانِ مامان، بوی بربری‌های خاش‌خاشی.

‏بوی بنفشه‌های وحشی، بوی انجير، بوی پوسته خیس درخت انجیر، بوی شن‌ها ساحل، بوی آب دریا، بوی ‏نمک، بوی مرداب، بوی آجر بهمنی. بوی رودخانه، بوی نی‌چوب ماهی‌گیری، بوی کرم‌های خاکی طعمه ماهی، ‏سکوت و انتظار، سمفونی جیرجیرک‌ها، بوی ماهی‌هایی که می‌گرفتیم، بوی رهبر ارکستر: قورباغه.

بوی باران.  چندصدتایی اسمی دارند، بقیه ‏اسم ندارند، اين‌ها بايد اسمی داشته باشند. خوبيش اين است که هر کسی اسمی می‌گذارد ‏روی بارانی که خودش دوست دارد. باران خیس، باران خشک، باران اسیدی، بارانی که باران نیست ولی خیس می‌کند. ‏

بارانی که باران است ولی خیس نمی‌کند، باران بم، باران زير، باران تیک تیک، باران دام دام، باران یک دو، ‏یک دو سه، یک دو. باران شرشر، باران پنجره‌نواز، باران خنده‌های خانوادگی، باران تاریک، باران ‏روشن، باران آفتابی، باران رنگین‌کمانی. بعضی از باران‌ها مهربانند، بعضی‌ها خشن و بعضی از باران‌ها هستند ‏که باید با کسی زیر آنها راه رفت. باران دونفره.

بوی سفال سقف‌ها، بوی چوب سقف‌ها، بوی نم رختخواب‌هایی که بهترین معشوق دنیا در آن دراز کشیده. ‏رختخواب‌هایی که برای جدا شدن از آنها اراده لازم است. بوی ته چین شرف اسلامی بازار، بوی چلوکباب هانی توی میدان قیام، بوی  جوجه کباب حاتم ظفر، بوی شير برنج بچه‌گی، بوی سبزی کوکو، بوی قورمه سبزی، بوی ‏ماهی سفيدِ شب عید، بوی آشپزخانه، بوی کیک خانگی، بوی مامان، بوی مادربزرگ، بوی عمه‌ها و خاله‌ها، ‏نمی‌دانم چرا، ولی عموها و دایی‌ها بو نمی‌دادند.

بوی دفتر و کاغذ، بوی مداد تراشیده، بوی کیف قفل‌دار مدرسه، بوی توی کیف مدرسه، بوی مدرسه، بوی گچ تخته، بوی کلاس، بوی شلوار پارچه‌ای خیس‌خورده و بوی نامشخص پالتوها ‏در زمستان.‏ بوی نارنجک و هفت ترقه،  بوی باروتِ زمان جنگ، بوی گوگرد چهارشنبه سوری،  نارنجک‌ها اول کاغذی بودند، بعد کم‌کم لنتی شدند. هفت ترقه‌هایی که از جنس ‏پاکت سیمان بودند. بوی فشفشه، بوی اکلیل سرنج و زرمیخ، بوی میخ، بوی چوب و نفت و گازوییل، بوی بنزین.

بوی سبزی پلو با ماهی، بوی آجیل چهارشنبه، بوی سکه، بوی ‏سبزه، بوی فرش و نم و کف و انواع مایعات شوینده، بوی ریکا، بوی شوما، بوی خونه تکونی، هیاهو، بوی باغچه، بوی ‏هرس درخت‌ها، بوی خاک خوشحال زمستان، بوی بهار، بوی هفت سين. بوی بد دهان. بوی نوزاد یک ماهه، بوی مامازی بچه، بوی پنیرک، بوی پوشک و پودر و سرلاک و آب دهن شیرآمیز نوزاد. بوی ‏حمام، بوی صابون و بخار، بوی پوست بچه‌ای که آب قطره قطره رویش برق می‌زد.

همینطور که فکر می‌کنم، بوهای بيشتری برايم زنده می‌شوند. بوی تو. بوی تن تو. بوی کنزو و دیویدوف. بوی شنِل. بوی ورساچه. بوی کافه نادری کنار تو. بوی قارچ پیتزا داوود. بوی پنتری. کِی و کی دیویدوف و کنزو، ‏بوهای عزیزم را دزدید؟ حس می‌کنم بوها نماینده معصومیتی بودند از روزگار سپری شده سالخورده که در من روزی مردند. می‌‌خواهم امسال ‏با بوها آشتی کنم. دوباره می‌خواهم بوها را حس کنم، می‌خواهم شامه‌ام را بنوازم.

| لينک ثابت |  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 2:31    | 

پاریس، ژان مارک ژیو ردانو ۳۲ ساله، ساکن شهر آوینیون مرد افسرده‌ای بود و بارها تصمیم گرفته بود خود را بکشد، اما هر بار پشیمان می‌شد. چند روز پیش سرانجام تصمیم گرفت این قصد را جدن اجرا کند. او برای خودکشی شیر گاز آپارتمانش را باز کرد و به انتظار نشست.

اما در اثر نشت گاز ناگهان انفجاری مهیبی روی داد که ساختمان را منهدم کرد و پنچ نفر دیگر که در آپارتمانهای مجاور بودند کشته شدند، اما ژیو ردانو زنده ماند و به اتهام قتل پنج نفر محاکمه شد. دادگاه روز سه شنبه او را غیابی به سه سال زندان محکوم کرد.

| لينک ثابت |  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:43    | 

بعضی وقت‌ها به بعضی‌ از وبلاگ‌ها لینک می‌دهیم بدون اینکه به آنها سربزنیم. ولی به بعضی‌ها از قصد لینک نمی‌دهیم ولی همیشه پست‌های وبلاگ‌هایشان را به دقت و با عطش می‌خوانیم. خیلی‌ها را می‌شناسم وقتی ازشان سوال می‌کنید فلان وبلاگ را می‌خوانی یهو خودشان را به کوچه‌ی چپ می‌زنند می‌گویند: نه، اصلن اسم همچنین وبلاگی را تا حالا نشنیده‌اند. با آنکه مشتری ثابت نوشته‌های آن وبلاگ هستند.

وبلاگ‌هایی وجود دارند که آنها را می‌خوانیم بدون اینکه هیچ وقت به آنها لینک دهیم. من این جذابیت پنهان را دوست دارم. این زیرزمینی بودن را. اینکه نمی‌خواهیم کسی بداند ما در پنهان‌ترین زوایای ذهنمان چه می‌گذرد. وبلاگ‌هایی هستند که شبیهه بقیه نیستند. با بقیه فرق دارند. یک دفترچه دارم که از یک طرف در آن آدرس وبلاگ‌های که تازه کشف می‌کنم و قرار نیست به آنها لینک بدهم را می‌نویسم و از طرف دیگر جمله‌های وبلاگ‌های که می‌خوانم و خوشم می‌آید.

پیشنهاد می‌کنم شما هم یک دفترچه داشته باشید و در آن جملات و آدرس پست‌هایی که خوشتان می‌آید را بنویسید. چند سال بعد یک دفترچه هیولا دارید. پر از لحظاتی که سرشار از جادوی کلمات است. این لینک ندادن به وبلاگ‌هایی که می‌خوانیم شبیهه اسکار نگرفتن همشهری کین و پیانیست است.

| لينک ثابت |  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:11    | 

نان یا اسلحه، کدام؟ گرانی. فشار. مردم. فقر. فحشا. روزگاری بود فاحشه‌ها از هوس تن‌فروشی می‌کردند ولی حالا از فقر. شکم گرسنه مجال ترحم به کسی نخواهد داد. حتا افیون هم نمی‌تواند جلوی گشنگی را بگیرد. ایران تجسم جهنم خدا بر روی زمین است. 

و تهران شهر مردگان فراری. فاحشه‌های محزون. روسپی‌های مدرن. شهری که گورستان ندارد. اما سراسر یک گور دستجمعی است. و مردگان در یکدیگر می‌میرند. ابری از رویای مردگان بر آفتاب پرده است.  گاه مرده‌ای در تو عاشق می‌شود به مرده‌ی من.

دور از نیمروز لطف تو فلز ثانیه‌ها آب نمی‌شود. در باورم نبود دلتنگ کسی شوم که تا به حال او را ندیده‌ام. پس عشق شهادت آنی است. تا حالا دلتان برای کسی که ندیده‌اید تنگ شده است؟ پیش از آنکه برای رخت آویزهای این سوال جامه‌ای انتخاب کنید قرن روزش به پایان رسیده است.

آرام هستم به آرامش پرچمی در نسیم در روز پیش از کودتا. خبر بزرگ در راه است. دنبال روزنامه‌ی فردا نباشید. امروز به خیابان نظر کنید. خون و خبر را بر سنگفرش ببینید. بر درخت سترون، زاغ میوه‌ها. بر سرانگشتان من لامپ‌های سوخته‌ی‌ رویا. بر شکوه شیروانی. کبوتر چاهی. بر غرور من. قناری زنده‌ی شهر. در تاریکی. آبی‌ها در سکوت. خراش صداها.

ما را به سوی هم می‌خوانند. ما را از هم می‌رانند. به دین درگاه چون ما را می‌خوانند می‌رانند. و ما از نفرت مردگان آسوده نبودیم. مردگان در خواب‌هایمان بودند. و ما خسته از وسعت خوابهایمان بودیم. آنها به دنبال خانه‌ی خوابهایمان بودند و ما در کنار خانه‌مان گم می‌شدیم.

گاه بیدارمان می‌کنند به چیزی اشاره می‌کنند که ما نمی‌بینیم. تابوت خاکستر را گربه‌ی پیری بدرقه می‌کند. کمدها سرشار از غنایم سال‌های حوصله. اما سرباز فاتحی باقی نمانده است. در ته صندوق ولی چل‌تکه‌ی خاطرات هنوز جوان مانده است. جامعه دارد متلاشی می‌شود. مردم گرسنه. ارزشها و سرمایه‌های خود را در ازای نیازهای جسمی و جنسی خرج می‌کنند.

کوچه پر از پوکه‌های خالی و مرثیه است. فردا کوچه‌هایی است که نام‌شان تغییر کرده است. گل رعد بر شب می‌روید. آتشبارها چون گل‌های آتشین شروع به روشن شدن می‌کنند. لاله‌های واژگون سربلند خواهند کرد. انفجار در راه است. صدای تیشه به گوش می‌رسد.

کودکی برای چیدن سیب به باغ می‌رود و با زنبیلی پر از نارنجک باز می‌گردد. شتاب کن ناصری. شتاب کن. سکوت مادر فریادها است. باد جامه‌های عزا را از روی بند رخت به هوا می‌برد. آسمان خالی. درختان خاموش. کلاغان کِزکرده. نشانی از آشوب. روز بزرگ در راه است.

| لينک ثابت |  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:52    | 

استیو جابز یکی از جادوگرهای مدرسه‌ی هاگوارتز در یک اقدام مانستری دومین آیفون تاریخ را با نام iphone 3G به عاشقان حضرتش معرفی کرد. باریک‌تر و با پشت تمام پلاستیکی و از همه مهم‌تر ارزان‌تر. قیمتها باور نکردنی است. برای مدل 8Gb قیمت 199 دلار و برای مدل 16Gb قیمت 299 دلار و مدل 16Gb در دو رنگ سفید و سیاه خواهد بود.

سیب گاززده از نسل دوم گوشی تلفن همراه آی فون که از سرعت و کارایی بیشتری نسبت به نمونه‌های پیشین برخوردار است رونمایی کرده است. آی‌فون جدید منطبق با فناوری شبکه‌های نسل سوم تلفن همراه تولید شده است. اپل سعی دارد با ارائه این گوشی جدید سهم خود را در بازار گوشی‌های همراه هوشمند در آمریکا که در اختیار نوکیا و بلک‌بری است افزایش دهد.

گوشی‌ جدید آیفون از یازدهم ژوئیه در بیست و دو کشور، از جمله بریتانیا عرضه می‌شوند. به گفته‌ جادوگر اپل قیمت بالای آی‌فون یکی از موانع اصلی در خریداری آنها بوده است. گوشی‌های نسل اول در ابتدا ۵۹۹ دلار قیمت داشتند و بهای آن پس از مدتی به ۳۹۹ دلار کاهش یافت.

استیو جابز بارها تاکید کرده که چیزی که محصولات اپل رو متمایز میکند فقط سخت افزار زیبا نیست بلکه نرم افزارهای قوی هستند که نفس کشیدن را برای دیگران سخت می‌کنند. بعد از معرفی آیفون تقریبن تمام شرکت‌های بزرگ تولیدکننده گوشی به تکاپو افتادند تا از قافله رقابت عقب نمانند.

تنها چیزی که آیفون رو تا به امروز فوق العاده نگه داشته نرم افزاری است که بدون تردید یک سر و گردن از ویندوز موبایل یا سیمبین بالاتر است. این در حالیست که یکی از قدرتمندترین شرکت‌های نرم افزاری دنیا با سرمایه گذاری چند میلیون دلاری در حال تکاپو برای به چالش انداختن تمام نرم افزارهای موجود برای موبایل هست. گوگل با اندروید می‌آید.

آی‌فون جدید به خاطر سرعت بیشتر صفحات وب را 36 درصد سریع تر از گوشی‌هایی مانند نوکیا N95 و Treo750 باز می‌کند. مشخصات باطری 300 ساعت در حالت انتظار، 8 تا 10 ساعت مکالمه در حالت 2G و 5 ساعت در حالت3G همچنین، 7 ساعت در حالت پخش ویدیو و 24 ساعت در حالت پخش موسیقی. در آی فون 3G قابلیت پشتیبانی از GPS و WiFi نیز وجود دارد. کمپانی اپل امیدوار است بزودی فروش آنرا در 70 کشور دنیا آغاز نماید.

استیو جابز گفت که آیفون 3G در 11 جولای در بیست و دو کشور ارایه می‌شود و بقیه باید تا پایان سال 2008 میلادی صبر کنند. البته قطعن ایران جزو این کشورها نیست. ما خیلی وقت است که عادت کرده‌ایم که جزو خیلی چیزها نباشیم استاد جابز. اگر تا به حال در عمرتان حتی برای یک‌بار هم آی‌پاد را لمس کرده باشید. می‌توانید با چشم بسته با آی‌فون کار کنید. این بار استیو جابز شعبده‌ی جدیدش را چنان اعزام کرده تا دشمنان را خرد و خمیر کند.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:44    | 

قبل از شروع یک روز باید انرژی زیادی برای سوزاندن داشته باشید. مثل ماشینی که برای روشن شدن به بنزین احتیاج دارد. نوشابه‌های انرژی‌زا بدن را برای یک روز سرشار از فعالیت‌های مغزی و فیزیکی کاملن آماده می‌کنند. energy Drinksها شامل متیلاکساتین، ویتامین B و گیاهان داروی هستند. بقیه محتویات رایج، گارانا و تورین به اضافه فرمهایی از جینسنگ، مالتودکسترین، اینوسیتول، کارنیتین، کراتین، گلاکورونالاکتون و جینکگو بیلوبا است.

energy Drinks

اولین و پایه‌ترین محتویات یک نوشابه انرژی‌زا کافیین است. به صورت متوسط هر 237 میلی‌لیتر از نوشابه‌های انرژی‌زا شامل 80 میلی گرم کافیین هست. اگر این میزان از نوشابه انرژی‌زا بیشتر گردد یعنی 480 میلیلیتر حدودن 150 میلی گرم کافیین در آن یافت می‌شود (کمی کمتر از 2 برابر میزان قبلی) اگرچه اخیرن این نوشابه‌ها بیش از 360 میلیگرم از کافیین را روی قوطی‌ها درج نموده‌اند.

جدیدترین نوع نوشابه‌های انرژی‌زا آلاورا و اوآر هستد که در سوپرمارکت‌ها قابل دسترسی هستند. البته قبل از آنها باید هایپ، رِدبول، بومبا، شارک، فانتوم، سی‌نرژی، دارک‌دراگون، کام‌ایکس را امتحان کنید. نوشیدن یک قوطی نوشابه انرژی‌زا، 3 ساعت فعالیت مدوام را طلب می‌کند. وگرنه کِسل و دچار اینسومنیا خواهید شد. به این دلیل که نوشابه‌های انرژی‌زا حاوی سطوح بالایی از کافئین و تایورین هستند. بهترین زمان نوشیدن نوشابه‌های انرژی‌زا اول صبح است. ساعت هفت.

تائورین از گروه آمینو اسیدهای غیر ضروری است. آمینو اسیدهای غیرضروری آمینو اسیدهایی هستند که بدن نیازی به دریافت آنها از محیط خارجی نداشته و خود توانایی ساختن آنها را دارد. البته ساخت تائورین در بدن، بسته به شرایط آن متفاوت است و در بعضی از مواقع مثلن در زمان استرس، خستگی و بیماری‌ها نیاز بدن به تائورین افزایش می‌یابد و در آن هنگام بدن قادر نخواهد بود این ماده را به اندازه کافی و مورد نیاز تولید نماید.

از جمله نقش‌های تائورین در بدن می‌توان به ساخت بافت عضلانی اشاره نمود. تائورین از اجزای اصلی صفرا است که به منظور هضم چربی‌ها، کنترل کلسترول خون و جذب ویتامین‌های محلول در چربی به آن نیاز داریم. تائورین به همراه روی برای سلامتی چشم‌ها و حس بینایی لازم است.

تائورین نقش سم‌زدایی از بدن را دارد، زیرا بعنوان یک آنتی اکسیدان نیز محسوب می‌شود. همچنین این ماده باعث کاهش فشار خون در بدن شده و برای درمان اضطراب، بیش فعالی، فعالیت ضعیف مغز، صرع و آب رسانی به مغز نیز مفید است. مصرف تائورین موجود در نوشابه‌های انرژی‌زا باعث تحریک سیستم عصبی، افزایش انرژی، رفع خستگی، نشاط آوری، افزایش استقامت و رفع استرس می‌شود. برخی از پژوهش‌ها حاکی از آن است که تائورین احتمال مصرف الکل را در مصرف کنندگان افزایش می‌دهد.

هایپ | Hypeنوشابه‌های انرژی‌زا بطور متوسط حاوی 60 تا 80 میلی گرم کافیین هستند که بطور نمونه نوشابه‌های کولا حاوی 50 میلی‌گرم و یک فنجان قهوه حاوی 60 تا 90 میلی گرم کافئین است. البته در بعضی از energy Drinksها کافیین تا ۴۰۰ میلی‌گرم هم وجود دارد. که می‌توان به برندهای اوآر، آلاورا و ردبول اشاره کرد.

کافیین علاوه بر اینکه یک محرک است. بعنوان یک چربی‌ سوز نیز به حساب می‌آید و در بیش از 60 گیاه یافت می‌شود. این ماده در گیاهان نقش آفت‌کش را دارا بوده و باعث مرگ یا فلج شدن حشراتی که از گیاهان حاوی کافئین تغذیه می‌کنند، می‌شود.

گوارانا از گیاهان منطقه آمریکای جنوبی است. این گیاه نیز از جمله گیاهان حاوی کافئین است. عصاره این گیاه خاصیت محرک سیستم عصبی مرکزی، افزایش گوش بزرگی، افزایش انرژی، چربی سوزی و ادرارآوری را دارد.

جین سینگ یک گیاه آسیای شرقی است که مصرف آن باعث افزایش مقاومت بدن نسبت به استرس، تقویت حافظه، تقویت سیستم ایمنی و عصبی و افزایش شادابی و انرژی، رفع خستگی کاهش قند خون و کاهش عوارض پیری می‌شود. عوارض مصرف بیش از حد آن شامل بی‌خوابی، تهوع، سردرد، اسهال، افزایش یا کاهش فشار خون می‌شود. البته میزان جین سینگ در نوشابه‌های انرژی‌زا کمتر از آن است که موجب این عوارض گردد.

جینگو بیلو یک گیاه بومی کشور چین است که اثرات مصرف آن شامل بهبود یادگیری و حافظه، بهبود تمرکز، بهبود گردش خون، ضدافسردگی، خاصیت آنتی اکسیدانی و ضدسرطانی دارد. ال- کارنتین یک نوع آمینو اسید است که توسط کبد تولید می‌شود و در متابولیسم چربی‌ها نقش دارد. Glucuronolactine کربوهیدارت است که بطور طبیعی از متابولیسم گلوکز در کبد ساخته می‌شود و یک محرک بوده و در تقویت حافظه افزایش تمرکز و رفع خستگی مفید است.

متیل زانتین‌ها یک الکالوتید است که بعنوان محرک سیستم عصبی فعالیت می‌کند. کراتین یک اسید آمینه است که در بدن انسان در طی سوخت و ساز پروتئین تولید می‌شود و انرژی مورد نیاز عضله را تأمین می کند. با توجه به اثرات مثبت کافئین بر روی بدن باید در مصرف آن اعتدال را رعایت نمود زیرا مصرف بیش از اندازه کافئین باعث ایجاد وابستگی  به کافئین یا کافئینیسم می‌شود که علایمی نظیر اضطراب، تحریک پذیری، انقباض عضلات، عصبی بودن، بی‌خوابی، تپش قلب و زخم معده را به همراه دارد.

نکته جالب در مورد کافئین این است که این ماده اثر داروهای تجویز شده برای تسکین سردرد را تا 40 درصد افزایش می‌دهد. کافئین یک محرک برای سیستم عصبی مرکزی است و بطور موقت باعث رفع خواب آلودگی می‌شود. از سایر اثرات کافیین بر روی بدن می‌توان به رفع خستگی، افزایش تمرکز، شادابی، نشاط، ادرار آوری، شل کردن عضلات صاف نایچه‌ها، افزایش اسید معده، اتساع عروق خونی. افزایش عملکرد جسمی، ذهنی و افزایش استقامت اشاره نمود.

| لينک ثابت |  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 2:4    | 

آنها که تا به حال در عمرشان زیر باران پیاده راه نرفته‌اند هرگز عاشق نشده‌اند. و من دِلم برای پیاده‌روی پر از باران تنگ شده است. امروز از آسمان صدای دعوای ابرها می‌آمد. احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می‌روید از زمین. تنها کسانی لذت دیدن رنگین کمان را می‌چشند که تا آخرین قطره زیر باران مانده باشند.

همه چیز ساده است. به همین ساده‌گی. یک روز بارانی و یک پیاده‌رو. باور کنید عاشق شدن اصلن سخت نیست. در میان ما انسان‌هایی هستند که در آسمان مشهورترند تا در زمین. از آن دسته آدمها که خدا در گوش پیامبرش نجوا کرد: "دوستان من در دامان من‌اند و کسی غیر از من آنها را نمی‌شناسد." مستی و مستوری همزاد یکدیگرند و محبوب، هر چه را بیشتر دوست‌تر داری در پرده نگه دارد.

برای همین است که ما اسم مرشدِ حافظ را نمی‌دانیم. حضرتش فقط یکبار فاش گفت. آنهم زمانی که فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم. فقط همین یکبار. زبان ایشان زبان اسرار است. چون جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد.

عشق ورزیدن به معنای واقعی کلمه تجربه‌ای شاهانه است. چون همچون یک امپراتور رفتار می‌کنید. تمنای عشق تجربه‌ای گدایانه است. هرگز همچون یک گدا نباشید. جامعه می‌تواند جنایت‌کاران را ببخشد، اما هرگز یک رویا پرداز را نخواهد بخشید. این جمله‌ی اسکار وایلد سرآغاز رویاهای من است.

یاد گرفته‌ام به رویاهایم احترام بگذارم. زندگی بدون رویا خیلی سخت است. کسی که در برابر بی‌رحمی‌های زندگی حذف می‌شود رویایی برای زنده ماندن ندارد. لحظاتی هستند که از مبارزه پرهیز می‌کنیم. و بهانه‌های آرامش، بلوغ و احساس حماقت می‌آوریم. گاهی بی‌عدالتی را در چند قدمی خود می‌بینیم و خاموش می‌مانیم "و نمی‌خواهیم خود را درگیر یک نزاع بکنیم" فقط یک بهانه است.

چنین نیست. کسی که راه مبارزه را برمی‌گزیند به سوی پیروزی گام بر می‌دارد. فریادی که مخالف این ادعا را سر می‌دهد و اشتباه می‌کند، همواره به گوش خدواند خواهد رسید. اگر برادر ما رمق فریاد زدن ندارد، ما هستیم که باید این کار را برای او انجام دهیم.

| لينک ثابت |  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:6    | 

باغ فردوس. آش رشته سید مهدی. خیابان ری. بستنی اکبر مشدی. سر پل تجریش. سمنوی عمه لیلا. زیر پل حافظ. پیتزا داوود. بودابازی صادق هدایت وسط بوف کور. خودکشی به وقت پاریس. پست مدرن. فوکو. ظهیرالدوله. فروغ.

اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير می‌دهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصف‌ناپذیر فرو رود. کوچه سیمین. ملاحت. پل رومی. کوچه عشاق. هوندا سیویک. آبمیوه توچال. فندک زیپو. شلوار لیوایز. کفش کلارک. فرانک زاپا. مالهالند درایو. دیوید لینچ. شهید مرتضی آوینی. جبهه. غزاله علیزاده. سیاه بیشه. دار.

روسپیان محزون مارکز. توقیف. وزارت ارشاد. گشت ارشاد. دخترهایی که ارشاد نمی‌شوند. بچه‌هایی که خودکشی می‌کنند. فمینیست‌هایی که پورنو می‌نویسند. جوانترین کشور دنیا. بیشترین آمار خودکشی. این روزها همه تپش نگاه می‌کنند. شما چطور؟

دیریدا. بودریار. لاکان. دهه شصتی‌های عشق امریکا. نظریه انحطاط ایران. دکتر طباطبایی. از لونا شاد چه خبر؟ شاملو زیر خاک. برهنه بر خاکم کنید. کوچه باغ‌های شمیران. ظهیرالدوله اساطیری. دربند. اردی‌بهشت بدون باران. چرا نمی‌باری تا قطره‌ای از آبی‌ها را بنوشم؟ وقتی از آسمان بارانی نمی‌بارد ما تو را نمی‌بینیم.

خسته از پیله‌های مسخ شده. مردن بی‌معنی است باید راهی برای ناپدید شدن پیدا کنم. برج ما برج پرده‌ دارانست. همه کس را به برج ما ره نیست. چه شد اینجا گذارت افتاد؟ در میکده‌ام. دگر کسی اینجا نیست. مطرب. ساقی. می. یار. جمله رفتند بر باد. مجروحم. مستم. عسس می‌بردم. مردی. مددی. اهل دلی. آیا نیست؟

چهاراه ولیعصر. ضلع غربی تئاتر شهر. کافه گرامافون. ما یک نفر بود. تنها پشت میزی تنها نسشته بود. آخر مگر پشت میز می‌ایستند. یا راه می‌روند. معلوم است پشت میز می‌نشینند. سیگاری دود می‌کنند و گم می‌شوند در اندیشه‌ای دور. البت این کار روشنفکر جماعت است. مردم که غم نان دارند نمی‌توانند به کافه‌ها سربزنند. آنها توی سرشان می‌زنند.

ترانه‌سرای شهیر، روح بیدار ملت می‌سراید: هرچی می‌خوای ببر، اما گيتارو با خودت نبر. اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير می‌دهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصف‌ناپذیر فرو رود

امروز می‌خواستم زنگ بزنم به سلطان بگویم: علی آقا سالها پیش که گفتین یک روز ساعت شش می‌ریزیم روزنامه جهان فوتبال خیلی حال داد. یک دختری هست که دیشب توی کافه گرامافون دیدمش. من هر جا می‌روم این دختر می‌بینم. او هم مرا می‌بیند. سینما فرهنگ می‌روم او آنجاست. تئاترشهر می‌روم او همان جاست.

یک روز می‌روم جلو و می‌گویم: ببخشید خانم شما؟ به نظر شما این اردی‌بهشت چرا باران ندارد؟ نه گریه‌های نقره‌ای ماه و نه مویه‌های تشنگی باد. تجیر پنجره‌ها بسته‌ست. اردی‌جهنم. گوگرد آفتاب بر باغ و خونگریه‌های خاک. نمی‌دانم چرا همه چیزهای تاریخ باید در دوره‌ی ما اتفاق بیفتد.

پارسال سردترین زمستان پنجاه سال اخیر را سپری کردیم. امسال گرمترین تابستان چهل سال اخیر را. ما قوم برگزیده هستیم. قرار است بزرگترین زلزله‌ی تاریخ هم در تهران بیاید. ای‌ول. دیگر عیش تکمیل است. اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير می‌دهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصف‌ناپذیر فرو رود.

لونا شاد یک مجری امپریالیستی است. که در یک کانال امپریالیستی اخبار می‌خواند. جوانها را از راه به در می‌کند. اصلن چه معنی دارد یک زن با عشوه اخبار بخواند. فوتبال بهمراه سینما آخرین امید نسل ما است. کاری که دیدن یک مسابقه فوتبال برای ما می‌کند، هیچ چیز دیگری غیر از سینما نمی‌تواند انجام دهد. حتی لونا شاد هم نمی‌تواند. 

به همان دلیل که عاشق فوتبال شدیم که عاشق سینما بودیم. منچستر، چلسی. پرسپولیس، سپاهان. مای بلوبری نایت وونگ کاروای همان آبنبات ترش و شیرینی است که می‌توانی تمام روز مزه‌مزه‌ش کنی.

| لينک ثابت |  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:3    | 

برای پرپر شدن اقاقی
برای بوسه‌های اتفاقی
تو این روزا که مثل شب سیاهه
منتظر نور کدوم چراغی
برای لحظه‌های بی‌قراری
ساعتهای کشنده خماری
تشنه می‌کردی دلمو یه روزی
الان خزونی کدوم بهاری
رو صندلی انتظار می‌شینم
گلای باغ حسرتو می‌چینم
یا مثل سابق می‌شی برمی‌گردی
یا نمی‌خوام دیگه تو رو ببینم

 

زیر نویس:

:: ۱۴ قطعه‌ی پخش‌نشده بسیار جدید از محسن چاوشی الان روی آی‌پاد حمیدرضا دارد حسابی بهم خوش می‌گذارند. توی این دنیا فقط سه نفر این چهارده کار جدید محسن را دارند. هر چقدر اردی‌بهشت پارسال محسن نامجو گوش کردیم به جایش امسال با این ۱۴ قطعه تا اطلاع ثانوی ما فقط محسن چاوشی گوش می‌کنیم.

| لينک ثابت |  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6    | 

سفر به لندن در تابستان سال گذشته برای مسیح علی‌نژاد یک سورپرایز داشت و آن پیوستن به حلقه وبلاگی ملکوت بود. مسیح علی‌نژاد در ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۷ در پست وبلاگش در ملکوت می‌نویسد به دعوت داریوش محمدپور و همسرش برای آنكه اسباب خانه‌اش را از بلاگفای نا امن به اين مامن بزرگان آورده است، حالش را خوب كرده است.  

مسیح علی‌نژاد، لیلی نیکونظر، مریم شبانی - عکس از حجت سپهوند

ولی حلقه وبلاگی ملکوت از زمان بینادش برای اولین بار فیلتر شد تا حال داریوش میم گرفته شود. علت این فیلتر هم مسیح علی‌نژاد است و آواز دلفین‌هایش. از مهر ۸۶ که مسیح علی‌نژاد از بلاگفا رفت تا در حلقه وبلاگی ملکوت در مامن بزرگان اندیشه‌های خود را گسترش دهد و حالش را خوب کند تا اردی‌بهشت ۸۷ که به علت فیلتر شدن ملکوت به بلاگفا بازگشت فقط هشت ماه می‌گذرد.

انتخابات شورها ۸۱، انتخابات مجلس هفتم ۸۲، نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ۸۴، انتخابات مجلس هشتم ۸۶، پیروزی اصولگرایان بر اسلام امریکایی (یاران خاتمی) بس گران تمام شد. هیچ گروهی نمی‌تواند مطمئن باشد که مردم برای همیشه به آنها رای خواهند داد.

خاتمی در دو انتخابات ریاست جمهوری ۷۶ و ۸۰ بیش از ۴۰ میلیون رای را پشتوانه خود داشت ولی حالا حتی نمی‌توانند 1 میلیون رای برای یاران داخل پرانتزش جمع کند. این نشانه چیست حتمن زنده بودن؟  ولی ایکاش ژورنالیست‌های دوم خردادی به جای توهین به شور و شعور ملت قهرمان ایران آنقدر جنبه داشتند و شکست را می‌پذیرفتند.

آواز دلفین‌ها سروده مسیح علی‌نژاددر پشت آواز دلفین‌ها سروده مسیح علی‌نژاد یک تیم فکری قرار دارد. این مقاله ابعاد گوناگونی دارد که باید توسط اهل فن شکافته شود تا پرده‌های مختلف این سناریو شوم که قرار است پنهانی به نمایش درآید به اکران عموم گذاشته شود.

آقای کروبی حواستان هست مشارکتی‌ها از شما انتقام گرفتند؟ آواز دلفین‌ها بدون هماهنگی با سران مشارکت داخل پرانتز یاران خاتمی چاپ و منتشر نشده است. بعضی از نوشته‌ها هستند که بیشتر از یک تیم فوتبال در جریان نگارش و چاپ آن هستند. اینم یکی از آنها است.

 

 

 

لینک:

:: انتقام توهین‌آمیز ارگان رسمی حزب اعتماد ملی از ملت ایران ایرنا

:: توهين نويسنده دوم خردادی به ملت و رئيس جمهور فارس

:: پشت پرده آواز دلفین‌ها عصر ایران

:: كسی كه به مردم توهين كند را نمی‌توان روزنامه‌نگار دانست فارس

:: آواز دلفین‌ها و منطق طوطی طاس روزنامه ایران

:: مسیح علی‌نژاد با توهین به ملت قهرمان ایران نفرین ابدی برای خود خرید گردباد

| لينک ثابت |  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:0    | 

چه اسفندها... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می‌رسی
از همین راه...

قیصر امین‌پور

 

الف لام میم. اردیبهشت یکی از ماههای دیوانه‌گان است. این مستی اردی‌بهشتی مستم می‌کند. اردی‌بهشت بوی بهشت می‌دهد. دوست دارم باز عاشق شوم. پیچ امین‌الدوله، کوچه باغ، خیابان دربند، دوست داشتن یک دختر. اینا همش معرکه است. اینا همش دیوانه‌گی است.

در ب در خیابان دربند شدم. عاشق دختری که دوتا از دوست‌ پسرهای سابقش به ترتیب به خاطرش خودکشی‌ کردند و مردند. دختری که در یکی از خانه‌های آجری دربند زندگی می‌کند و خانه‌ای که تو را به یاد تهران دهه ۱۳۲۰ می‌اندازد. این روزهای اردی‌بهشتی من پر است از رخوت‌های خنک و تنهایی‌های دلخواسته. پر است از لحظه‌های سبک چسبیدن به ملحفه و جنین‌وار شدن و فکر کردن. فکر کردن به فکرهای خوب. فکرهای سالم و سرشار از انرژی. 

اردی‌بهشت ماه زندگی است. ماه عشق بازی. ماه رسیدن به نگاهی که از حادثه عشق تر است. عاشق شوید که عین شین قاف اسطرلاب اسرار خداست. هر که را از آن خبر شد خبر باز نیامد. اردی‌بهشت ماه نفس کشیدن است. ماه بوسه‌های پنهانی در کنج دیوار. لعنت به هرچی خودآزار.  کوچه باغ رویایی باز عاشق شدم.  این حال طوفانی این روزها گردبادی است که عاشقانه دوستش دارم.

دیوانگی این ماه را فقط دیوانه‌ها می‌فهمند. من از اردی‌بهشت تشکر می‌کنم از ماهی که مرا این طور رام و آرام می‌کند. آی عشق آی عشق چهره‌ات پیدا باشد یا نباشد من دوست دارم. چشمهای نابت. نت صدایت. خط لبانت. همه را می‌بوسم.

این هیجان اردی‌بهشت باطری‌های خالی‌ام را شارژ می‌کند. باطری لو نیستم. یک استادیوم آزادی. دیگر از فضای خالی پشت سر نمی‌ترسم. همه چیز زنده می‌شود. فیلم سیاه و سفیدی که دوستش دارم. اسمش چی بود کازابلانکا؟ درست مثل آن روزها که صدای مارک نافلر را از کاست قدیمی می‌شنیدم و عاشق می‌شدم. حالا که عصر آی‌پاد است.

چه فرقی می‌کند. از کاست تا آی‌پاد. من هنوز وقتی اردی‌بهشت از راه می‌رسد دیوانه می‌شوم. اردی‌بهشت ماه جنون است. ماه خون است. بخوان به خون بخوان. مرا به اسم کوچکم بخوان. ماهی که انگار خالق آن بونوئل است. این حس سورئالیستی جاری در فضا. تولد به ماه مهر، عاشقی به اردی‌بهشت و مردن به وقت شهریور.

| لينک ثابت |  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:5    | 

دوباره بازیچه شدم
توی تئاتر زندگی
تو این نمایشنامه دل
شکسته شد به سادگی
نقشه نبودن واسه توست
نقشه شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد
ای بی‌صدا حرفی بزن
ای بی‌صدا حرفی بزن
پیاده تا نبودنت رفتم و تنهاتر شدم
توی تئاتر زندگی
بغض یه بازیگر شدم
خورشید ما کاغذی بود
فقط دکور بود همین
گلوله‌های برفیمون
آب نشدن روی زمین
پرده به آخرش رسید
تکرارِ تلخ خواهشم
رو صحنه بی‌ تو
حالا من غمگین‌ترین نمایشم
پیاده تا نبودنت رفتم و تنهاتر شدم
توی تئاتر زندگی
بغض یه بازیگر شدم [+] [+]
| لينک ثابت |  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:29   

رهبر انقلابآيت‌الله خامنه‌ای در دوران 19 ساله رهبری، علاوه بر سفرهای مكرر به خراسان برای زيارت امام رضا(ع) به استانهایی از جمله يزد، سمنان، خوزستان، اصفهان، كرمان، همدان، ايلام، مازندران، آذربايجان شرقی، سيستان‌ و بلوچستان، قم، قزوین، چهارمحال و بختياری و... سفر كرده‌اند. ولی تا به امروز به استان فارس نرفته‌اند.

اواخر بهمن ماه سال گذشته امام جمعه شيراز و استاندار فارس در نامه‌ای مشترک، خواستار سفر رهبر به استان فارس شده بودند. با وجود انفجار بمب در آستانه‌ سفر آیت‌الله خامنه‌ای به شیراز شنيده‌ها حاکی از آن است كه رهبر معظم انقلاب، دهم ارديبهشت‌ماه میهمان مردم استان فارس خواهند بود.

۶ تیر ۱۳۶۰ با انفجار بمبی کار گذاشته شده در ضبط صوت بزرگی که روی تریبون سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مسجد ابوذر تهران قرار داده شده بود، پروژه حذف رهبران اصلی جریان پیرو خط امام توسط شب‌پرستان خورشیدستیز کلید خورد.

خوشبختانه امام جمعه محبوب تهران و نماینده امام در شورایعالی دفاع از این سوءقصد که می‌توانست به فاجعه‌ای بزرگ منجر شود، بر اثر کامل عمل نکردن بمب، جان سالم به در بردند ولی جراحات شدیدی بر ایشان وارد گشت.

آیت‌الله خامنه‌ای در این حادثه تروریستی از نقطه بالای کتف راست و بالای ران سمت راست مجروح شد و استخوان ترقوه ایشان شکست و چند رگ و عصب دست راستشان نیز قطع شد. این واقعه اولین حادثه تروریستی بوسیله انفجار بمب بود که پس از انقلاب صورت گرفت. از آن روز انفجارهای زیادی صورت گرفته است که می‌توان به اینها اشاره کرد.

۷ تیر 1360 انفجار بمب در دفتر مركزی حزب جمهوری اسلامی و که منجر به شهادت آیت الله دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یاران انقلاب شد. ۸ شهریور 1360 محمدعلی رجایی رئیس جمهوری وقت ایران به همراه محمدجواد باهنر نخست وزیر طی انفجاری در دفتر نخست وزیری جان بر سر پیمان گذاشتند.

۳۰ خرداد 1373 در صحن حرم مطهر امام رضا بمبی منفجر شد که بر اثر آن 26 تن به شهادت رسیدند. 12 خرداد 1377 طی انفجاری در دادگاه انقلاب تهران 3 نفر لباس شهادت پوشیدند. ۲۵ شهریور 1378 انفجار بمبی در شهر مقدس مشهد 2 نفر به فیض شهادت نائل شدند.

۲۲ خرداد 1384 طی چند رشته انفجار بمب در اهواز و تهران 9 تن از هموطنانمان به درجه شهادت رسیدند. ۲۳ مهر 1384 در انفجار بمب دوقلوی جاسازی شده ای روبروی مرکز تجاری سلمان فارسی قیصریه صدف، 6 تن لباس شهادت برتن کردند.

۴ دی 1384 طی چند رشته انفجار در مرکز استانداری اهواز و بانک سامان در خیابان کیانپارس این شهر 8 تن جرعه شهادت نوشیدند. ۲۵ دی 1385 طی یک حمله انفجاری به اتوبوس حامل کارکنان سپاه پاسداران در زاهدان، 11 نفر از برادران شهید و افزون بر 30 تن زخمی شدند.

حالا بعد از گذشت سالها از ۶ تیر ۱۳۶۰ و آن بمبی که در ضبط صوت در محل سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مسجد ابوذر تهران کار گذاشته شده بود، انفجار بمب در آستانه‌ی سفر رهبر انقلاب به شیراز بسیار سوال برانگیز است.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:13   

قرار است از ایده‌آلهای همسر آینده‌مان بگوییم. درشب بازی پرسپولیس و استقلال از آرزوی پیدا کردن همسر ایده‌آل. اما من همیشه با ایده‌آلیسم مخالف بوده‌ام. ایده‌آلیسم یک واژه امپریالیستی است که برای استعمار ملت تحت ستم درست شده برای همین با آن به شدت مخالف هستم. اصلن نمی‌توانم آدمهای ایده‌آلیست را درک کنم.

برای من ایده‌آلیستها آدمهای رمانتیکی هستند و همین رمانس است که به فاشیست ختم می‌شود. شخصی که در نوجوانی برای خودش اتوپیای خیالی می‌سازد در جوانی و بعد از آن اگر به آنها دست پیدا نکند سرخورده شده و روی به فاشیست می‌آورد.

به نظرم بزرگترین درد بشر ایده‌آل بودنش است. می‌بینید قرار بود از ایده‌آلهای همسر آینده بگویم ولی من با اصل این کلمه میانه‌ای ندارم. سالیان بسیاری است که بشر به دنبال تحقق ایده‌آلهایش در جامعه و پیرامون خویش است اما تاکنون به آن دست نیافته بلکه حتی با تولید ابزارها و فرآورده‌های تکنولوژیکی مسیری به عکس را پیموده است.

زمانی که عیسی مسیح رسالت خویش را اعلام نمود، قوم اسراییل دیر زمانی بود که بنا بر بشارت پیامبران پیشین در انتظار منجی‌ای بودند که تحقق بخش ملکوت خدا باشد. یعنی کسی که تمامی مشکلات جامعه آن زمان قوم یهود را بر طرف نموده و نظامی سیاسی و متفاوت را که مظهر تمامی ایده آلهای آنان است و در واقع  همان ملکوت الهی است را بر پا کند. ایده‌آل. واژه‌هایی هستند که هیچ وقت نمی‌تواند روح یک انقلابی را اسیر خود کند. 

یک انقلابی همیشه به ریولوشن فکر می‌کند تا ایده‌آلیسم. انسان در نبرد جاوید عظمت یافته است و تنها در صلح جاوید از میان می‌رود. هیچ وقت نمی‌توانم لیبرالیستها (ایده‌آلیسم‌ها) را درک کنم. آنها که می‌گویند: به خاطر عقیده‌ات زنده بمان و زندگی کن. ولی من اعتقاد و ایمان کامل دارم ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است و در راه آزادی جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم. 

دنیای عظیم درون تک تک انسانها از آن حیث که به قول فیلسوفان اگزیستانسیالیست، انسان موجودی است تنها و یک حیات کاملن ویژه و خاص در درون خود دارد. چندان به چشم نمی‌آید و لذا مورد بی‌توجهی است. تک تک انسانها اهداف و آرمانهایی شخصی و درونی دارند که ارتباطی با اجتماع ندارند و اشتراکی هم در بین انسانها در نوع این اهداف و ایده‌آلها وجود ندارد و فقط می‌توان آنها را در ذیل عناوینی کلی آورد ولی در جزئیات تفاوتهای بسیاری دارند.

| لينک ثابت |  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:41    | 

مهران مدیری در نقش سرهنگ غفاری

فرمانده‌ای که خودش جرم می‌سازد و حکم می‌دهد. متهم بی‌سوادی که پس از ساعتها شکنجه‌ی شدید صدها صفحه اعتراف می‌نویسد، نوجوان دست‌فروشی که در راستای برقراری امنیت به 11 سال زندان محکوم می‌شود.

پیرزنی که تنها به جرم بیرون آمدن بعد از ساعت