تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

كافه‌ی روشن‌فكری، تصويری‌ از هدايت‌
بوی‌ غلیظ قهوه‌، صدای‌ پای‌ ساعت‌
فنجونای‌ وارونه‌، آوازِ دور  ِ فرهاد
ـ گارسون‌! جناب‌ِ استاد يه‌ کیک‌ِ دیگه‌ می‌خواد

سبيل‌ِ زردِ استاد، از ازديادِ سيگار
رنگ‌ِ حنا گرفته‌، رنگي‌ شبيه‌ِ ادرار
ـ استاد! يه‌ چیزی‌ بگین‌، ما رُ به‌ خود بیارین‌
ـ استاد! حواستون‌ نیست‌؟ شاید بازم‌ خمارین‌؟

ـ بگین‌ كه‌ آرمان‌ِ یه‌ نویسنده‌ چيه‌؟
ـ هنر برای‌ هنر حرف‌ِ معروف‌ِ كیه‌؟
ـ استاد بگين‌ كدوم‌ سمت، می‌رسه‌ به‌ آزادی‌؟
استاد آروغ‌ می‌زنن‌ از خوردن‌ِ زيادی‌

راه‌ُ به‌ ما با انگشت‌ نشون‌ بدين‌... كه‌ ديره
انگشت‌ استاد توی دماغشون‌ اسیره‌

كافه‌ی‌ روشن‌فكری‌، ویرونی‌ِ يه‌ رویا
یه‌ مردِ كاغذی‌ بود بُت‌ ِ قدیمی‌ ِ ما
تصویری‌ از هدایت‌، یک‌ لب‌خندِ با معنا
با تعقیب‌ ِشب‌پره‌ نمی‌رسیم‌ به‌ فردا

تندیس‌ِ شورش‌ و شور یه‌ مُرده‌ی‌ بی‌صداس‌
تهوع‌ تعهد... گارسون‌! دستشویی‌ كُجاس‌؟

| لينک ثابت |  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:58   

یک چراغ روشن روی کتف دیوار
گردن شب من، زیر تیغ انکار

خط خطی صورت، رد اصل مضمون
جمله‌های بی‌ربط، واژه‌های کم خون

یک ترانه از دور، یک صدای مهلک
سیم برق شهری، سمت روح سالک

دکمه‌های کنده، اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج، ضربه‌ی کشنده

یک قیاس بی‌ربط، بین اشک و غضروف
نشئه علف بود، فیلسوف معروف

پله‌های تاریک، منطق عفونی
روی میز تحریر، استکان خونی

بوی گند الکل، خواب مرد کف بین
عطسه‌های نحس و سرفه‌های چرکین

شک تازه در رگ، بسته‌های دارو
دود شرم سیگار، سمت نعش بد بو

دکمه‌های کنده، اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج، ضربه‌ی کشنده

| لينک ثابت |  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:47   

سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

مولای ما

 

| لينک ثابت |  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:41   

یک عمر انفجار بدون صدا و دود
حق السکوت شاهد آن ماجرا نبود
خائن‌ترین مسلح این خاطره منم
بر تن سپر به سر، هذیان کلاه خود

من در خشاب تفته و ارزان اعتراف
بندم به بند تیغ، رهایم ز بند ناف
امشب تقاص می‌دهم این تکه شعر را
یک مشت اعتراف چرند و گپ گزاف

آن شب پس از تلاش برای شروع شعر
من در کنار آینه‌ها منفجر شدم
تنها سگ سپید گچی در اتاق بود
تا بی‌نهایت هیجان منکسر شدم

اندام خشک ترجمه‌ی آخرین کتاب
روی زمین، کنار کمد، تکه تکه شد
تندیس آهنین زمان از وسط شکست
تکرار ترد ثانیه‌ها لکه لکه شد

زیر موکت که چسب و رکود و سکونت است
یک ایل مار کله به کله برآمدند
انگشت شست دست چپم زیر چرخ ماند
هی کوک خورد و کوک، که یکباره در زدند

ارواح پشت در سه دفاعیه داشتند
دندان نیش در من ِ عاریه کاشتند
دندان نیش آلت و ابزار خودخوری‌ست
گفتند و فک به فک به دهانم گذاشتند

حق السکوت من عدم انفجار بود
یک عمر لثه‌های من انبار دار بود
تنها سگ سپید گچی در اتاق ماند
میلم به خود خوری، کلمات قصار بود

یک عمر انفجار بدون صدا و دود
حق السکوت شاهد این ماجرا نبود
خائن‌ترین مسلح این خاطره منم
بر تن سپر به سر، هذیان کلاه خود

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:28   

هامون: «فرانی اند زوئی» يه چيزی پر از درد، راز، رنج و عشق.
هامون نگاهی به مهشيد می‌اندازد و بعد کتاب «آسيا در برابر غرب» را به مهشيد نشان می‌دهد.
هامون: حالا اگه می‌خوای مخت کار کنه اينو بخون. (کتاب را به مهشيد می‌دهد) و بعد «ابراهيم در آتش» را در می‌آورد.
هامون: و اگه می‌خوای بسوزی اينو بخون.

[فيلنامه هامون | نوشته داريوش مهرجويی]

| لينک ثابت |  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:3   

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام
از سرفه‌های چرکی سیگار خسته‌ام
 
دیگر دلم هم برای تو پر نمی‌زند
از آن نگاه رذل طمعه‌دار خسته‌ام
 
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته‌ام
 
از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها
از دیدن حضور علفزار خسته‌ام
 
چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد
از واژه دو وجهه‌ای تکرار خسته‌ام
 
از قصه‌هایی گرم و نفس‌های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام
 
هر گوشه از اطاق بهشتی‌ست بی‌نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام
 
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست‌های بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام
 
از راز دکمه‌‌های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته‌ام
 
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام
 
من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم
از این چرندیات پر آزار خسته‌ام
 
من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام
از بودن مکرر بر دار خسته‌ام
 
من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم
از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام
| لينک ثابت |  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:44   

ما هنوز آتش این منزل سردیم بیا
ترک این گوشه ویرانه نکردیم بیا

گرچه رفتند سواران و فروخفت غبار
تا که دوریم دو در این عرصه بگردیم بیا

تا مبادا شود از جوش جنون صحرا خشک
ما همان خیره سر بادیه گردیم بیا

می‌نمایند که شب ایمن و رام است رمه
لیک ما شیروشان روزنوردیم بیا

کهنه شد قصه نامردی و مردی، گویند؟
ما ولی بر سر آنیم که مردیم بیا

همت آن است که از پا نفتد سرو سرود
شکوه بگذار کز این باغ چه خوردیم، بیا

دلت ار ساغر و پیمانه بی‌دردان زد
ما که همکاسه و همکوزه دردیم، بیا

برگ سبز غزل و خون دلی هست هنوز
گرچه با موی سپید و رخ زردیم بیا

گو چو سیل از سر سرنا مرو ای سایه عمر
که به دنباله دامان تو گردیم بیا

منوچهر آتشی

| لينک ثابت |  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:56   

Girl, girl I'm goin' outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin' outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about

Every night when I would go to sleep
I couldn't stop dreaming about you
Your love has got me feeling kinda weak
I really can't see me without you
And now you're runnin' round in my head
I'm never gonna let you slip away again
It's real love that you don't know about

Every now and then when I watch you
I wish that I could tell you that I want you
If I could have the chance to talk wit cha
If I could have the chance to walk wit cha
Then I would stop holding it in
And never have to go through this again, again
It's real love that you don't know about

Girl, girl I'm goin' outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin' outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about

Today when I saw you alone
I knew I had to come up and approach you
Cuz girl I really gotta let you know
All about the things you made me go through
And now she lookin' at me in the eye
And now you got me hopin' I ain't dreamin' again,

Again
It's real love that you don't know about

Every now and then when I watch you
I wish that I could tell you that I want you
If I could have the chance to talk wit cha
If I could have the chance to walk wit cha
Then I would stop holding it in
And never have to go through this again, again
It's real love that you don't know about

Girl, girl I'm goin' outta my mind
And even though I don't really know you
I must've been runnin' outta time
I'm waiting for the moment I can show you
And baby girl I want you to know
I"m watching you go
I'm watching you pass me by
It's real love that you don't know about

You're the one that I want and no one can take

It from me
No, no, no, no, no
Even though I don't really know you
I got a lot of love I wanna show you
And you'd be right there in front of me
I can see you passin' in front of me
No, no, no
Girl I need your love
Baby I need your love

| لينک ثابت |  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:23   

که را یارای آن است که
دست در جیب بارانی پارسالش فرو برد
بعد از آن‌که بلیط کهنه و از یاد رفته‌ی سینما را
در آن یافت
بی‌آنکه دستش در جیب بارانی
آن دست دلنواز را بیابد
که در آن لحظه‌ی شیرین گریزپا
با او به بازی بود.

غاده السمان

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:47   

شنیدم آیس‌پکت را کسی خورد برادر غیرتت کو؟
و گوشت ناگتت را ناکسی برد برادر غیرتت کو؟
دلم از قتل عام هر تازه گل افسرد  برادر غیرتت کو؟
الا یا مرتضی پس املت و آبگوشتت کو؟ برادر غیرتت کو؟

خوشا آن روز که فنی جای ما بود برادر همتت کو؟
محل آذر و تیر و خون و چای ما بود برادر همتت کو؟
دانشگاه تهران، کعبه‌ی دلهای ما بود  برادر همتت کو؟
خدایا! رفت نعمتت، نعمتت کو؟ برادر همتت کو؟

کنون یاران ما را به هات‌چاکلت و دیزین می‌برندی برادر هیبتت کو؟
به هتل نارجستان و رختخواب می‌کشندی برادر هیبتت کو؟
نشتستی روی صندلی لهستانی هی می‌خندی برادر هیبتت کو؟ 
رفت عشقت با بنز و بی‌ام‌دبلیو برادر هیبتت کو؟

| لينک ثابت |  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:35   

میز بلوط، صندلی لهستانی، هات چاکلت. ساموئل بکت بر دیوار. من این حس را می‌شناسم. نه نگو نمی‌آیی. میز بهار را چیده‌ام. ببین، یک دفترچه دارم که در آن فقط نوشته‌های مرموزی را که خیلی دوست دارم می‌نویسم. جای غریبی است. فضایی وهم‌آلود و اساطیری. پر از جادو و انرژی‌هایی ماورای‌طبیعی. همچون ساکنان غیر مقیمش، غیر طبیعی.

راه رفتن‌های گیج و ویج، کعوج و معوج در راهروی بخش طبقه‌ی اول خود یکی از خلسه‌وارترین لحظه‌هاست. خواب کرم‌های سیاه بزرگی را دیدم که سرشان را خودم قطع کرده بودم. گفت این دیوید لینچ لعنتی خیال ندارد دست از سرت بردارد. این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست. لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار.

کوچه و باروت و اصرار. خونی پاشیده شده بر دیوار. رد پایی بر آوار. این قصه پر غصه تکرار. دیگر در کافه‌ها نمی‌توان سیگار کشید. باور می‌کنی؟ امریکا دارد مریخ را می‌گیرد. با نانو تکنولوژی و سلول‌های بنیادی تمام تاریخ را پشت سر گذاشته‌اند.  

سیگار کشیدن در کافه‌ها غدقن. رقص دو سایه بر هم بر دیوار قدغن. گوش کردن دِ وال پینک فلوید قدغن. مرگ به وسیله خودکشی قدغن. بوسیدن پیشانی تو در کافه متروک قدغن. دیدن آسمان آبی قدغن. حرف زدن از خاکستری قدغن.  

بلند خندیدن سر کلاس قدغن. گریه کردن از رفتن تو قدغن. ورود افراد بد حجاب قدغن. مزه درد را چشیدن قدغن. خوشحال بودن قدغن. ناراحت شدن قدغن. نفس کشیدن قدغن. به دنیا آمدن قدغن. از دنیا رفتن قدغن. نمایش علی سنتوری قدغن. سیاه نمایی قدغن. سیاه پوشیدن قدغن. این روزها همه تپش نگاه می‌کنند شما چطور؟

تو شهری که تو نیستی. خیابون شده خالی. دیگر هر چه می‌بینم شده رنگ خیالی. رنگ عسل موهایت خواب را از چشمهای خواب زده‌ام ربود. گیلاس گونه‌ها و صورتی‌های گفتار، کمی دیگر بگو، تا تاراج‌ام کنی.

شبانه بر دفترت بنویس: آه و بوسه و اشک. و یک چیز دیگر، سوختن. امروز پنج عصر. کافه گودو فضایی انتزاعی داشت. من که دیر رسیدم سر قرار. تو زود رفتی و این جزای من بود.

| لينک ثابت |  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:55   

همه‌ی دختران باید
شعری داشته باشند که برای آنان نوشته شده باشد
حتا اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.

ریچارد براتیگان

| لينک ثابت |  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:43   

علی سنتوریعلی فوری در میان قفسه‌ها می‌گردد، بطری عرق سگی را با دست چپ بالا می‌اندازد و به نقطه‌ای دور در پشت‌بام‌های شهر چشم می‌دوزد. انگار فکری به کله‌اش می‌رسد، بر می‌گردد سر تلفن و شماره می‌گیرد... پیغامگیر خانه مادر هانیه جواب می‌دهد، می‌گوید پیغام بگذار، علی با بغض پیام می‌گذارد:

باز یه پیغام دیگه از علی بدبخت، از علی تنها، علی پرغم، امشب ریختن تو عروسی زدن سازمو لت ‌و ‌پار کردن، خودم رو علیل و چلاق کردن. فقط به همین احتیاج داشتم... مهم نیست. دنبال پماد سالیسیلات گشتم که تو بعضی وقتا روی دست‌ و ‌پام می‌مالیدی؟ کجاست؟ مهم نیست. تمام این حرفها بهانه است، بهانه‌های عاشقانه است... .

تنهای بی‌سنگ صبور، خونه سرد و سکوت و کور... توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست... اگر که هیچ کس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش... . 

 

| لينک ثابت |  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:21   

با توام همیشه تنها
آخرین حس معاصر
بهترین شب شبِ قطبی
حاشیه‌نشین طاهر

صاحب مجلس ختمم
تو قرنطینه تشویش

تو شب کت بسته من
جز خودم چیزی نمونده
درب داغونم و تنها
آسمون ماه و تکونده

کفترای پشت بومی
یکی زنگی یکی رومی
هموشن جلد زمستون
با سرو کله خونی

می‌شنوی ترکش شعرُ
تو این منطقه مین
تن خمپاره تو باغچه‌اس
ولی ما به کوچه بدبین

این منم همیشه دریا
فرزندِ کتاب و گیتار
عاشق سرباز گمنام
کوچه و باروت و اصرار

اول صف واسه قصه
قصه‌های بی‌طرفدار
حالا تو خانه زمینگیر
ته خط گوشه دیوار

سر ظهر تو خواب مردم
حلق تو پر از پَر پرنده است
بسه هرچی حرف شنیدیم
ایندفعه تکان دهنده است

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 3:18   

دلم برای یک مردن
بدون مقدمه تنگ شده
دوست دارم
یک جور خوب کلکم کنده بشه
هوای بارانی
زمین خیس خیس
شاید یک روز
گم شدم در خوابی دور
وقتی آب داغ باشد
لبه‌ی تیغ درد نمی‌آورد
در این زمستان لوتی‌کش 
کاش به جای آب
لب تو داغ باشد

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:7   

امشب بعد از مدتها 
وقتی روی پرده سینما فرهنگ دیدمت
ریمل پشت پلکات
سایه پشت چشمات
سیاه بود مثل رنگ موهات و شعرات
از تیغ به تیر رسیدی دختر
برای همینه که تیغ انداختی گردنت
گوله مزش بیشتره
بدن اثیریت هنوزم اثیره
تو هیچ وقت اسیر کسی نشدی
همینه که اثیریت می‌کنه
می‌گم تو به زندگی و مرگ همزمان رودست می‌زنی
صبر کن، خاکم اسیر خودت می‌کنی
امشب روی پرده سینما
همان اثیری اسیر نشده بودی
می‌بینی ما حالمان خوش نیست
ما طبیعی نیستیم
ما عاشق‌ هم‌ نيستيم‌، ما معتاد هم‌ هستيم‌
امشب روی پرده
موهای تراشیده‌ی سرت می‌گفت: خودتی
چشمای خمارت می‌گفت: خودتی
پاهات. لعنتی. پاهات هم می‌گفت: خودتی
راه رفتن تو نفس از آدم می‌گیرد
امشب وقتی دیدمت یاد پرلاشز افتادم
یاد متروی سانژقمن، یاد کوچه شامپوینه
ساختمان مکرر، پلاک ۳۴
تو خود جنسی، اصل جنس
تو قیمت نداری، بی‌قیمتی
تو یک کبریت روشنی
که برای به آتش کشیدن یک دریا بنزین کافی هستی
| لينک ثابت |  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:30   

پارچه‌ی سفید را کنار بزن
جرات داشته باش
او را می‌شناسی

از نفس افتاده‌ی تنها
بلند قامت خمیده
دیگر چهره‌‌ی آرام و خسته‌اش
در هاله‌ای از دود سیگار پنهان نیست.

| لينک ثابت |  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:29   

ناگهان قل خوردم امشب در كفن عالیجناب
خوف دارم از مرور اين سخن عالیجناب

عاشقم كرديد و رفتيد و غزل تزريق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب

خودكشی كردم پس از بدرودتان در آینه
اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب

آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حكم تیر
يادتان می‌آيد اصلن اسم من عالیجناب؟!

عشق را تفسیر كرديد از ازل تا آن اتاق
با ولع از تیشه بر سر كوفتن عالیجناب

یادتان می‌آيد آن شب بحث‌مان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق كهن عالیجناب

من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بی‌گوركن عالیجناب

من كه از جغرافی بد اخم‌ها می‌آمدم
بی‌هوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب

خب شما جذاب بودید و سخن‌دان و بلد
لحن‌تان ذاتن پر از مُشك خُتن عالیجناب

جانم از شوق زیارت پشت لب‌ها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب

با شما كمبودهایم رنگ عرفان می‌شدند
چشم‌تان ناموس بود عین وطن عالیجناب

عاشقم كرديد، نفرين بر شما... "انديشه" مُرد
یادتان می‌آيد اصلن اسم من عالیجناب؟

| لينک ثابت |  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:27   

به اندازه تخت‌جمشید بین ما فاصله بود. توی آن تاریکی داشتم نگاهش می‌کردم. صورت و چشمهایش هنوز خمار بودند. داشت سوار ماشین پارک شده آن طرف خیابان می‌شد. می‌دانم فیزک ثابت می‌کند که او نمی‌توانست مرا ببیند. آخر به اندازه خیابان تخت‌جمشید بین ما فاصله بود.

تازه تاریکی هم بود. یک‌سال نشنیدن نفس همدیگر هم بود. ولی دید. یک لحظه برگشت بهم نگاه کرد. چشمهایش را تا زمانی که سوار ماشین شد از چشمهایم برنداشت. مثل شکارچی بود که شکارش را بو می‌کشد. لعنت به تو که خیلی نابی. هنوز هم لذت نابی لعنتی.

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:28   

دخترهای زیبا
تنها دخترهای زیبا خودکشی می‌کنند
و خودکشی یعنی رقص

دخترهای زیبا
در مقابل مرگ زودتر اسلحه می‌کشند
و اغواگرها همیشه اغواگر هستند
حتی در دوئل

دخترهای زیبا هرگز سنگسار نمی‌شوند
خودکشی می‌کنند
و این یعنی دهن‌کجی به جهان

تقدیم به مرلین مونرو که زودتر از مرگ اسلحه کشید 
و همه دخترهای زیبایی که مثل او هستند.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:21   

وقتی زن‌ها صبح لباس می‌پوشند می‌شود یک تبادل زیبای ارزشها را دید، و اینکه او چقدر آکبند است و شما تا حالا لباس پوشیدنش را ندیده اید. عشاق هم بوده‌اید و دیشب را با هم خوابیده‌اید و کاری نمانده که نکرده باشید و حالا وقت آن است که او لباس بپوشد.

شاید شما صبحانه خورده باشید و او ژاکتش را پوشیده و با تن نرمش توی آشپزخانه جولان داده که یک صبحانه‌ی مختصر و مفید لختی برای شما درست کند و با هم مفصل درباره شعرهای ریلکه بحث کرده‌اید و از اینکه او چقدر می‌داند شاخ درآورده‌اید.

حالا هردوتان آنقدر قهوه خورده‌اید که دیگر جا ندارید و وقت آن است که او لباس بپوشد و وقت آن است که برود خانه‌شان و وقت آن است که برود سر کار و شما می‌خواهید تنها باشید چون توی خانه چند تا خرده کاری دارید و می‌خواهید با هم بروید بیرون خوش و خرم قدم بزنید و وقت آن است که شما بروید خانه و وقت آن است که شما بروید سر کار و او توی خانه چند تا خرده کاری دارد.

یا... شاید این فقط عشق است. حالا به هر حال، وقت آن است که او لباس بپوشد و لباس پوشیدنش خیلی قشنگ است. تنش کم کم ناپدید می‌شود و لباس جایش را می‌گیرد. یک جور بکارت در این کار هست. حالا لباس‌هایش را تنش کرده، و آغاز به پایان رسیده.

| لينک ثابت |  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:30   

کمرهای تاتو شده
ناخن‌های پتیکور شده
تو برند تن اسیرند
این ملت بیچاره شده

خاک جبهه این روزا خریداری نداره
از پیر، همت و باکری گفتن تابوی بالای داره

این قوم بدون سردار
می‌مونند مثل کفتار
مینی‌داف‌های پل پارک وی
نشسته‌اند در یک کافه‌ی دردار

برادر جان
سرداران من سر می‌شکنند تا وقتی سردارند
ولی حالا همه جمله بر دارند

از سنگر، منگر، کلاش و آرپی‌جی
تا سیمنوف، خاک، پلاک و بسیجی
این روزا هیچ کدوم آشنایی ندارند
نئو روشنفکرها اینا رو بیاد نمی‌یارند

بردارند و بر دارند
بربامند و بر مانند
بر کامند و بر یادند
بر عیشند و بر نوشند
بر هوشند و بردوشند

| لينک ثابت |  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:35    | 

خميازه‌های کش‌دار، سيگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بريدن
چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم،  این شکوه‌ها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد
یک مارک بی‌خریدار، سيگار پشت سیگار

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:4   

می‌خواهم آنقدر بزرگ شوم
که ديگر دل‌ام حتی برای يک لبخند الکی هم تنگ نشود
می خواهم آنقدر بزرگ شده باشم
که روحم به پیله‌ی تنهایی‌ام نگنجد

به پنچه خونین رضا موتوری روی پرده سفید سینما
می‌خواهم آنقدر بزرگ شوم
که از يک نگاه دروغی بغضی نداشته باشم

می‌خواهم آنقدر بزرگ شوم
که مثل کارگاه دورمر تو اینسومنیا
بتوانم بدون هيچ ترسی از تنهايی بخوابم

| لينک ثابت |  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:49    | 

یک‌بار به زندگی گفتم:
دوست دارم صدای مرگ را به گوش بشنوم.
آن‌گاه زندگی صدایش را اندکی بلندتر کرد و گفت:
هم اینک تو صدای مرگ را می‌شنوی.

جبران خلیل‌جبران

| لينک ثابت |  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:27   

ببين!
من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خيانت بی‌ادعا خبر دارم
بدون حرف برو ، واژه‌ها خطرناكند
تمام رخت و لباست درون آن ساک‌اند
بدون حرف برو آن كليد را بگذار
بدون حرف، رجز، تسليت به من، كفتار!

ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
دروغ پشت دروغ، به خدا خبر دارم
ببين تمام تنم مثل بيد می‌لرزد
لبم كه اسم تو را سر بريد می‌لرزد
حوالی نفسم انتقام زندانی‌ست
و حكم تبرئه‌اش یک هوای طوفانی‌ست

ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن دروغ به شب مبتلا خبر دارم
چرا دروغ به من؟! من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم

اگر كه ثانيه يخ بسته بود می‌گفتی
به درز فاجعه نخ بسته بود می‌گفتی
منی كه لهجه افكار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم

بدون حرف برو آن كليد را بگذار
بدون حرف، رجز، تسليت به من، كفتار!
بدون حرف برو، بحث ما خود آزاری‌ست
تمام شد به خدا ، اين غرور كفتاری‌ست

ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خيانت بی‌ادعا خبر دارم
چرا دروغ به من؟! من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم
منی كه لهجه افكار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم

بدون حرف برو واژه‌ها خطرناكند
پر از دروغ و سرابند و گاه غمناكند

اندیشه فولادوند

 

پانوشت:

عاشق آن قسمتی هستم که اندیشه می‌گوید: حوالی نفسم انتقام زندانی‌ست و حكم تبرئه‌اش یک هوای طوفانی‌ست. و آنجایی که زمزمه می‌کند: بحث ما خود آزاری‌ست. اندیشه از پنهان‌ترین زوایای روح آدمی سخن می‌گوید. می‌بخشید که هیچ وقت گردباد درک نکردید. چون بحث ما خود آزاری‌ست.

| لينک ثابت |  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:51   

ما داشتیم حرف‌هایمان را
برای آب زمزمه می‌کردیم
تقصیر ما نبود
که تو عاشق صدای ما شدی؛ شاپری.
 
علیرضا محمدی
| لينک ثابت |  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:45   

مرگ هم در مقابل ما کم می‌آورد
عزراییل هم حتی

طبقه‌ی اول بیمارستان لقمان. بخش خودکشی. جایی غریبی است. فضایی وهم‌آلود و اساطیری. پر از جادو و انرژی‌هایی ماورای‌طبیعی. همچون ساکنان غیر مقیمش: غیر طبیعی. امشب ۳۵ دختر و پسر بدون هماهنگی قبلی سر از طبقه‌ی اول بیمارستان لقمان در می‌آورند. (شاید تنها بخش بیمارستانی در تهران باشد که دختر و پسر در یک مکان واحد و بدون هیچ‌گونه مانعی با هم و در کنار هم بستری هستند)  

همه‌ی این سی و پنج‌نفر بدون استثنا به دلیل خوردن قرص‌های آرامش‌بخش یا همان مُسَکِن با دزهای مختلف سر از طبقه‌ی اول در آورده‌اند. کسی میان آنها نبود که سَم خورده باشد. دختری با خوردن ۱۷۰ عدد کدیین رکورددار بالاترین بلعیدن قرص بود. و مردی زن‌دار که با خوردن ۱۰عدد قرص مختلف کمترین مصرف را در بین بچه‌ها داشت.

میانگین خوردن قرص میان عدد ۴۰ و ۵۰ در نوسان بود. همه‌‌ی این بچه‌ها خود یک پا دکتر داروساز بودند. آشنایی بسیار زیاد دخترها و پسرها از داروها، دکترها و پرستارها را گیج کرده بود. فکرش را هم نمی‌کردند این بچه‌ها با این سن‌ و بدون اینکه دانشجوی رشته‌ی داروسازی باشند بتوانند این گونه داروها را از هم تمیز بدهند.

تجزیه و تحلیل کردن قرص‌ها و قدرت تخریبی‌شان دیگر دود از سر آنها بلند می‌کرد. وقتی کسی از راه می‌رسد بدون برو و برگرد اول باید شربت پرمگنات را لاجرعه سر کشد. بعد هم بسته به نوع چیزی که بلعید باشد پادزهرش تجویز می‌شود. اگر همان ۴۰ و ۵۰ قرص را خورده باشد سه سرم شستشو دریافت می‌کند و همین جور سرم‌ها بسته به تعداد و نوع مصرفی که کرده باشد فرق می‌کند.

سطل‌هایی که دور تا دور تخت‌ها و تشک‌هایی که کف زمین است و از همه‌شان بوی تند و محو استفراغ به مشام می‌رسد. آنقدر بالا می‌آوردند تا دیگر فقط صفرا از دهانشان خارج ‌شود. مایعی لزج بدبو. که آخرین چیزی است که در انتها از معده خارج می‌شود. اینجاست که طرف حالش رو به بهبود می‌رود. آنقدر بالا می‌آورد تا انتهای ذره‌ی آرامش‌بخش هم از تنش خارج شود.

بعد از این راه رفتن‌های گیج و ویج، کعوج و معوج در راهروی بخش طبقه‌ی اول خود یکی از خلسه‌وارترین لحظه‌هاست. تا ساعات‌ها این نشئه‌گی به دلیل بالا بودن مصرف در بدن باقی می‌ماند. این تلو تلو خوردن‌ها. کشیده شدن پاها به روی زمین. به در و دیوار خوردن‌ها. نگاه‌های سراسر مشکوک همراهان دیگر بستری‌شدگان. نورهای سفید لایت سقف. سایه‌ها. صداهایی که فقط به گوش آنهایی می‌رسد که پیراهن تن‌شان آبی است.

لباس کسانی که خودکشی می‌کنند آنجا آبی است. دخترها روسری سرشان هم آبی است. آنجا هم آنها یک تکه بیشتر از پسرها لباس دارند. غیر از پیراهن و شلوار. این رنگ آبی آنجا یک رنگ خاص و بازسازی کننده است. جنس این آبی یک چیز دیگر است. همه‌ی اینها در کنار هم خلسه‌ای غریب و دلنواز را تولید می‌کند. تجربه‌ای بکر و دست‌نیافتنی.

| لينک ثابت |  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:45    | 

دست تو حرمت جهان است
ای زخمی تو بگو
چند نفر را می‌شناسی
که معنای باند دور مچ را بدانند؟
چند نفر فقط چند نفر
دردِ تیغ و رگ را می‌فهمند؟
بوسیدن دست زخمی‌ تو
عاشقانه‌ترین لحظه‌ی تاریخ است
آن باند دور مچ
که از زخمگاه تیغ و رگ محافظت می‌کند
شرافت روزهای بی‌شرف است
و آن زخم
پناهگاه امن جهان
 
 
 
 
 
 
 
 
| لينک ثابت |  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:2   


در این رختخواب نمناک که بوی بدن تو و من را می‌دهد یک روز عاشقانه‌ترین پچ پچ‌ها در گوشمان شکل می‌گرفت و حالا صدای تهی است و  غار غار کلاغی که از فراز سر ما پرید.
 
یادت هست دختر بهت گفتم: قطع رابطه و بی‌خبری، ترس و نگرانی می‌آورد. وقتی که کار به انزوا و بیگانگی و نفرت از محیط زندگی می‌کشد دلهره به وحشتی عظیم و خردکننده‌ای بدل می‌شود. 
 
این هجوم تنهایی گاه و بیگاه چنان بر قربانی خود غلبه می‌کند که او را به کلی فلج می‌سازد. ممکن نیست کسی چنین حالتی را تجربه نکرده باشد. ترس مزمن، غیرعادی.
 
در این لحظه است که زندگی و مرگ به هم آمیخته می‌شود و در این اتاق که مثل قبر هر لحظه تنگ‌تر و تاریک‌تر می‌شود صدای خودکشی به گوش می‌رسد.
 
دیگر حتی از چشم‌های مهیب و افسونگر تو هم کاری ساخته نیست. چشم‌هایی که در عین حال مضطرب، وعده‌دهنده، متعجب و تهدیدکننده هستند. 
 
آن دو چشم که هر تنابنده‌ای را از پا در می‌آورد. و به نیستی و نابودی سوق می‌دهد. این چشم‌ها می‌ترسد و جذب می‌کند و یک پرتو ماورا‌طبیعی مست‌کننده در ته آن می‌درخشد.
 
چشم‌های مورب، گونه‌های برجسته، دماغ‌ شهوتی، رنگ گندمی، سینه‌های لیمویی و بدن خمار تو برای یک عمر مردن کافی است.
 
 
| لينک ثابت |  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:32   

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام
از سرفه‌های چرکی سیگار خسته‌ام
 
دیگر دلم هم برای تو پر نمی‌زند
از آن نگاه رذل طمعه‌دار خسته‌ام
 
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته‌ام
 
از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها
از دیدن حضور علفزار خسته‌ام
 
چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد
از واژه دو وجهه‌ای تکرار خسته‌ام
 
از قصه‌هایی گرم و نفس‌های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام
 
هر گوشه از اطاق بهشتی‌ست بی‌نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام
 
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست‌های بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام
 
از راز دکمه‌‌های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته‌ام
 
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام
 
من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم
از این چرندیات پر آزار خسته‌ام
 
من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام
از بودن مکرر بر دار خسته‌ام
 
من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم
از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام
 
اندیشه فولادوند
| لينک ثابت |  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:13   

من الان آخه نصف شب است. من الان آخه توپم پر است از سياهی، قهوه‌ای، زرشکی و جگری. من الان آخه بدون کوچکترين زرد و سبز و آبی در درون، خطاب به جمعيتی پر از انفرادی و فرديتی بی‌زوج بی‌آنکه مخاطبی رو به روم باشد در شبی که کمی عجيب و کمی چرت و کمی پلاستيکی است می‌نويسم. اسم اين چيزها بيشتر از آن که نوشتن باشد بالا آوردن است احتمالن. فعلن دلم به اندازه هزار و يک قاطر خونه گرفته است.
| لينک ثابت |  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:54    | 

تاب بیاور دختر
تاب بیاور
تا آب از سرمان بگذرد
 
پنجمین‌شنبه از چهارمین مرداد بی‌بامداد
کافه De France
| لينک ثابت |  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:13   

خودکشی لاس زدن با مرگ است. و چه عشق بازی غریبی است این کار؟ فراموش نکنید کسی تصمیم خودکشی را نمی‌گیرد. خودکشی با بعضی‌هاست. در خمیره و سرشت آنها‌ست. وسوسه خودکشی لذت‌بخش‌ترین وسوسه‌هاست. حتی از وسوسه خیانت دخترهای اغواگر هم بالاتر. برای همین است که فم‌فتالترین زن هالیوود یک روز به این نتیجه رسید که خودکشی کند.

از مرلین مونرو تا براتیگان، از صادق هدایت تا ویرجینیا وولف، از ارنست همینگوی تا کافکا. دراکولا و کرگدنی را سراغ دارید که خودکشی نکرده باشد؟ چه رازی در خودکشی نهفته است؟  به قول خواجه عبدالله انصاری: بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر خوش زندگی خواهی.

آنچه پس از خودکشی صادق هدایت درباره‌اش گفتند و نوشتند آنقدر دچار پارادوکس است که قابل تکرار نیست، و آنقدر متضاد است که دود را از کله بلند می‌کند. گفتند: تصمیم گرفت به پاریس برود و در آنجا خودکشی چون تهران را لایق نمی‌دانست. گفتند: خیر، این کار را کرد تا میهن آریایی خود را به خون خویشتن نیالاید.

اما اگر چه در جایی نگفتند و ننوشتند از آنچه گفتند و نوشتند چنین بر می‌آید که او را در مسلک شهدا می‌شمارند. و این یکی را درست می‌پندارند، چون سرنوشت شهید - گذشته از اشکال گوناگونی که به خود می‌گیرد - در نفس خود یکسان است: همه شهدا را اول مصلوب می‌کنند و سپس می‌گویند او اصلن آمده بود برای نجات ما مصلوب شود!

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. حضور مرگ همه موجودات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می‌کند. این صدای مرگ است.

کسانی که خودکشی می‌کنند یک مغناطیس خیلی قوی در بدنشان آنها را به سوی مرگ می‌کشد. به سوی بزرگترین راز زندگی. سرتاسر زندگی، ما یک bete pourchasse بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده و حسابی از پا در آمده. فقط مقداری reflexes به طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم.

 

پانوشت:

:: متاسفانه هنوز زنده‌ام  پریسا، دختری که می‌خواست برود پشت حوصله‌ی نورها دراز بکشد و ما را برای خوردن یک سیب تنها بگذارد.

| لينک ثابت |  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:4   

فقط من و تو
معنای زاناکس را می‌دانیم
فقط من و تو
می‌دانیم روزبه و لقمان کجاست
فقط من و تو

فقط من و تو
با اعزراییل هم‌آغوشی کردیم
فقط من و تو
اعزراییل را کاشتیم

فقط من و تو

 

به تو رفیق پرپر که اهل درد هستی
۱۵ تیر ۸۶ - پانزده روز مانده به اول مرداد

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:41   

من و حکم و حاکم
تو و پنت‌هاوس و وایت‌هورس

من و تنهایی و اسمیرنوف
تو و بی‌ام‌دبیلو و دیویدوف

من و تیغ و رگ
تو و سرنگ و تورگ

من و اومانیسم و ادوارد سعید
تو و فشن و پاریس هیلتون

من و انیگما و کندل
تو و پورونو و کاندوم

من و پست‌مدرن و میشل فوکو
تو و امپریالیسم و فوکویاما

من و بلیط و اتوبوس
تو و بیکنی و بوس

من و آی‌پاد و آدیداس
تو و سوتین و نایک

من و مرلین مونرو و استیگماتا
تو و جسیکا آلبا و مدونا

من و اسکارفیس و آل‌پاچینو
تو و ال‌کافه و کاپوچینو

من و سیگار و کافایین
تو و ماری‌جوانا و کوکایین

 

آخرین روز ترم ۸۶ - ۸۵
سرامتحان فیزیک نور - به دختری از اهالی کرانه
پارسال دوست دخترم بود و ترم بعدی همکلاسم

| لينک ثابت |  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:17   

گلوله جواب دارد.

 

مسعود کیمیایی

 

پانوشت:

:: رئیس را با سه نفر از VIP های وب و وبلاگستان دیدیم. فکر کن با یک جمع خوره سینمای آقای کیمیایی بروی و جدیدترین فیلم استاد را ببینی. تو سینما وقتی نام استاد به روی تیتراژ ظاهر شد بدون هماهنگی قبلی با این گروه خفن به احترام آقای کیمیایی دست زدیم.

| لينک ثابت |  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:48   

تو / حاکم
محکوم / من
حکم به دست رئیس

تو و من
در ضیافت مرگ
سرنگ توی رگ
هفت تیر پر فشنگ
روی شقیقه بی‌درنگ
کیوکیو بنگ‌بنگ

پیراهن سفید جای یک لکه‌ی خون
مرد سینه‌ی قبرستون
زن‌ توی پنت‌هاس
بالای برج عاج
توی وان حموم

کات / همه چی تموم

 

شش تیر شبِ هفت تیر
آخرین سانس، اولین روز اکران فیلم رئیس اثر آقای کیمیایی

| لينک ثابت |  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:12   

خودکشی بی‌ارزش‌تر از زندگی است.

 

حمیدرضا علاقه‌بند
۳۰ خرداد ۱۳۸۶ - ۲۵ دقیقه بامداد

 

پانوشت:

امروز غروب از یک دختر خوشم اومد. دوست داشتم بروم و در کنارش بشینم. دوست نداشتم خلوتش را بهم بزنم. تنها بود. گذاشتم تنها بماند. و تنها رفت. لعنت به هر چی صندلی لهستانی است. امروز غروب روز معرکه‌ای بود. روزهای خوب من همین طوری است.

یک نگاه دور و یک صندلی لهستانی می‌تواند روز خوب مرا، غروب خوب مرا بسازد. حمیدرضا امروز دلش پرکشید. شاد بود و خندان. حالا هم شاد هستم. با خبر دور ریختن قرص‌ها توسط یک دوست. فردا هم تولد یک رفیق دعوتیم. پس این فردا هم تولد یک رفیق دیگر دعوتیم. ما تا ۴ تیر هر روز تولد دعوتیم.

Mea Culpa از Enigma در این نیم‌شب اساطیری روحم را با اجرام آسمانی پاکیزه می‌گرداند. باشد که آمرزیده شویم.

 

:: می‌گوید تعدادی قرص گرفته که همه را ریخته دور. یعنی خودکشی نمی‌کند. خبر خوبی است.

:: تقدیم به دود غلیظ سیگارهایمان [متن کامل]

:: با راز جهان در آرامشم [متن کامل]

:: اوج سیاهی به سفیدی و بعد خاکستری [متن کامل]

| لينک ثابت |  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:25    | 

به زن-ی که به تو می‌گوید وفادار است شک کن
به دنیای پر از رنگ، نقش، خیال و اوهام شک کن
به جهانی که به لانه‌ی مارها مانند است شک کن
به sms ی که reply نمی‌شود شک کن
به دروغ‌های خوش رنگ و لعاب شک کن
به تلفنی که جواب داده نمی‌شود شک کن
به قراری که کنسل شده است شک کن
به لباس شبی که بوی دیویدوف و کنزو می‌دهد شک کن
به عادت ماهیانه‌‌ای که تاخیر افتاده است شک کن
به سوتینی که عوض شده است شک کن
به ذهنی که شکاک نیست شک کن
به رژ لبی که محو شده است شک کن

 

کوچه اسکو - هشت و نیم

| لينک ثابت |  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 13:33    | 

در این تنهایی سایه نامریی تا ابدیت جاریستروی زمین دراز کشیده‌ام. پاهایم در نهر آب است. به آسمان نگاه می‌کنم.

حس لذت بخشی دارد که آب از میان انگشتان پاهایت بلغزد و عبور ‌کند. روزهای بی‌خاطره هم بی‌تو به سر می‌شود. حالا که روزهای نامجویی و تارانتینویی است. نوشتن یک حس خیلی ناب است. مثل تنهایی. نوشتن سرشار از تنهایی است.

| لينک ثابت |  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2:27   

زندگی ما قصه مرد يخ فروشی است که از او پرسيدند: فروختی؟ گفت: نخريدند تمام شد!
| لينک ثابت |  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:20   

هی تکرار می‌شویم
هر ثانیه تکرار می‌شویم
بعد کمی مکث می‌کنیم
بعد حذف می‌شویم
حالا ثبت می‌شود که حذف شده‌ایم
باید دلخوش باشی
بعضی‌ها حتی حذف هم نمی‌شوند.

صدف کوه‌کن [+]

 

 

 

 

 

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:47   

دلم می‌خواست یه دفعه یه تیغ ژیلت بر می‌داشتم وسط پیشونیم باز می‌کردم تا این همه حیوون کوچیک بد بو از سرم بریزن بیرون. می‌دونم چی کشیدی. من مثل تو نمی‌تونم تعریف کنم. اما اونی که زد تو سر من و ما رو با هم همسفر کرد خودی بود. من چه به آدم‌کشی. می‌گن کشتی. نمی‌گن چرا کشتی؟ من نکشتم. جواب یک کرور سوال دادم که تو سرم بود.

 مسعود کیمیایی

 

پانوشت:

من چه به خودکشی. می‌گن خودکشی کردی. نمی‌گن چرا خودکشی کردی؟ من خودکشی نکردم. جواب یک کرور سوال دادم که تو سرم بود.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:39   

می‌گذارم «ترنج ِ» نامجو، فریاد خفه‌ی امروزم باشد. [+]

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 0:8   

شنیدم آیس‌پکت را کسی خورد برادر غیرتت کو؟
و گوشت ناگتت را ناکسی برد برادر غیرتت کو؟
دلم از قتل عام هر تازه گل افسرد  برادر غیرتت کو؟
الا یا مرتضی پس املت و آبگوشتت کو؟ برادر غیرتت کو؟

خوشا آن روز که فنی جای ما بود برادر همتت کو؟
محل آذر و تیر و خون و چای ما بود برادر همتت کو؟
دانشگاه تهران، کعبه‌ی دلهای ما بود  برادر همتت کو؟
خدایا! رفت نعمتت، نعمتت کو؟ برادر همتت کو؟

کنون یاران ما را به هات‌چاکلت و دیزین می‌برندی برادر هیبتت کو؟
به هتل نارجستان و رختخواب می‌کشندی برادر هیبتت کو؟
نشتستی روی صندلی لهستانی هی می‌خندی برادر هیبتت کو؟ 
رفت عشقت با بنز و بی‌ام‌دبلیو برادر هیبتت کو؟

 

هشتم اردی‌بهشت ۱۳۸۶
کوههای شمیران - تهران

| لينک ثابت |  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:9   

ما کاری به حکم نداریم. حکم رو کاغذ مال محکمه است. اصلیت حکم مال خداست. که مامنش ریخته و گلریزون می‌کنیم واسه کسی که آزاد می‌شه از این چار دیواری، که همه‌ی دنیا چار دیواریه.

سلامتی سه تن: ناموس و رفیق و وطن
سلامتی سه کس: زندونی و سرباز و بی‌کس
سلامتی باغبونی که زمستونش و  از بهار بیشتر دوست داره
سلامتی آزادی
سلامتی زندونی‌های بی‌ملاقاتی [+]

 

پانوشت:

 نگاه کن 
هوا هم دلش ابری است

۴ اردی‌جهنم ۱۳۸۶ خورشیدی
به تو، بی‌بی باران
که هنوز بعد از این همه عمر ما را نشناختی.

دارم Leonard Cohen - Dance Me To The End of Love  گوش می‌کنم.

| لينک ثابت |  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:23   

قهوه را که باید
تلخ نوشید
بی‌شیر و شکر
سیاه
آرام و رام
با سیگاری که بیشتر
روی جاسیگاری دود می‌شود
و باید قطر قطر
کتاب های قطور را
آلوده به ویروس ایسم
در جغرافیای خود بزرگ‌بینی
به دور هم بودن
در کافه‌ای تاریک
سنجاق کرد
و خون غرور از نوع دیگری بودن را
باید با انجماد سرنگ فاصله
برای خاص بودن
به خود یا دیگری
تزریق کرد
آری
این همه را باید
به هر که از ما نیست
تحمیل کرد

مهرنوش [+]

| لينک ثابت |  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:44   

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه بهم نزدیک است
عشـــــق هم در دل ما ســـردرگم
مثـــــــــل ویرانی و بـــــهت مردم

گیســـــویت تعزیتی از رویاســـــت
شب طولانی خـــون تا فرداست
خون چرا در رگ من زنجیر اســـت
زخم من تشنه‌تر از شمشیر است

مــــــستـم از جام تـــــهی حیرانی
بــــــــــاده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده 
هوشـــیاریست مگو سلب شده

من و رســـــــوایی و این بار گنـاه 
تو و تنــــــــهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمـــــان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمـــــــان بگذر بگذر

دل دیوانه به دین عشق تو شد 
جاده ی شک به یقین عشق تو شد
مستـــــــم از جام تهـــی حیرانی
باده نوشیـــــــده شده پنهـــــانی

افشین یدالهی

و صدایی که این خطوط رازآلود را می خواند [+]

| لينک ثابت |  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:43   

من اگه تنها با یه پلاک
بمونم زیر خاک
بهتره از اینه که از ترس برم زیر لاک

سروش لشکری

| لينک ثابت |  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:0   

در گذرگاه آزادی
مهربانی نیست
و آغوش بهشت تهی
خواستن و خواستن است و در پیش رو
برهنگی تلخ درد
و لنجزار خیانت
رفتار پیچیده‌ای دارد زمان
افسونگری به نهایت
و سراشیبی مجروح آواز
گنشجک،مدفون قرن‌هاست
و نفس نیلی شب
در کنار پاهای پر آبله
پندار پیچک چیست؟
در ساحل مردگان،
موی سپید فصل؟
گاهواره‌ی کبوتر خالی‌ست
و در نظرگاه سحر
فرش ریگ‌های وحشت است
| لينک ثابت |  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:56   

تنها گوزن زخمی است که می‌داند حرف سرب از کدام سینه می‌آید.

مسعود کیمیایی

| لينک ثابت |  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:54   

رگ‌زنی در اعماق یکی از خانه‌های ولنجک تهرانزندگی،
شاید زدن رگ دست چپ باشد!

حمیدرضا علاقه‌بند 
پاییز خاکستری ۱۳۸۵
اعماق یکی از خانه‌های ولنجک تهران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

| لينک ثابت |  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 2:7   

نمی‌دانم شاید سرنوشت ایرانی‌ها این بوده که همشون آواره باشند و ثمره چندین سال عشق و دوستی را یک شب تو مهرآباد سقط کنند.

| لينک ثابت |  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:44   

در منظری از دریا سه نعش بر موج بود که به ساحل می‌آمد.
با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید.
زبان شیطان، دست بامداد محشر را بوسید و به آوازی آرام
داستان‌های شیطانی خون‌آلود و عاشقانه خواند
که در همه‌ی آن‌ها قاتل رییس بود.
در آواز گفت:
رییس تنها دوست من است.
در قیامت‌زار دوم به نور فانوسی زرد جسد دیگرا را شناختم.
به شهادت جنگ، سرداری مظلوم بود.
در سکوت شوم نعشی آمد که بوی مرطوب مرگ من را به
شیشه‌های عطر می‌فروخت.
ما در گورستانی باستانی، مردانی به عشق خفته بودیم.
ما بی‌سنگ بودیم اما یکدیگر را می‌شناختیم و هنوز شما را باور می‌کردیم.

مسعود کیمیایی

| لينک ثابت |  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 16:25   

بي‌خيال واقعا بی‌خيال! که همه‌ی ما، وقت خواب بالش زير سرمان مي‌گذاريم... درد را بگداريم برای آنهایی که مي‌کشند بدون اينکه سر درآورند وبلاگ خوردنی است يا پوشیدنی... درد را بگذاریم برای همان‌ها... که گنده تر از دهان همه ماست.

 

صدف عزیز.

| لينک ثابت |  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:15