تبليغاتX
گردباد - گناهمان همین است که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

علی سنتوری، سیاسی‌ترین فیلم سالهای اخیرباز کردن زخم‌های کهنه باعث می‌شود زخمهای تازه‌ی دیگران التیام پیدا کند. یک چیزی می‌میرد و یک چیز شکوفا می‌شود. این طبیعی است. در نادانی رنج بردن چیز وحشتناکیه. اما کسانی که با هوشیاری رنج می‌برند تا زخم دیگران را ریشه‌کن کنند چیز دیگری‌ است.

تا این لحظه هیچ دختری را ندیدم که از سنتوری خوشش آمده باشد. این یک حقیقت است. هیچ دختری از سنتوری خوشش نمی‌آید. معلوم است لیلی‌ها دوست ندارند خودشان را در آینه بدون آرایش ببینند. چو آینه قد تو بنمود راست، خودشکن آینه شکستن خطا است.

علی نوازنده سنتور است ولی بر در و دیوار اتاقش پوسترهای جیمی هنریکس، کارلوس سانتانا و اریک کلاپتن زده است. مهرجویی چه زیبا پارادوکس جامعه امروزی ما را به تصویر کشیده است.

علی سنتوری عرق می‌خورد ولی عبا به روی دوشش می‌اندازد. اینها استعا‌رهایی از چیست؟ جوانهایی که میان هروله سنت و مدرنیسم گیر کرده‌اند. مارکس ناخوانده مارکسیست شده‌اند و به نسبی‌گراترین فیلسوفان، کارل پوپر، یقین پیدا کردند. از تجدد نگذشته، پست مدرن شدند.

توی ماشین بودیم، در فضای تقریبن خالی از ترافیک به طرف کاخ نیاوران حرکت می‌کردیم. دو زانو روی صندلی به طرف من نشسته بود و صورتش می‌درخشید. من خودم با تمام وجودم احساس خوبی داشتم. گفتم: خوبی؟ گفت: خوشحالم. ناگهان صبح زیبایی بود.

گفتم: درباره چی حرف بزنیم؟ گفت: هرچی. هرچی یا همه چی؟ هرچی و همه چی. او هم احساس خوبی داشت. لطیف و حساس و دوست‌داشتنی بود. وقتی سیگارش را بهم داد مزه روژه لبش را تا اعماق وجودم حس کردم.

جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی یکی از سیاسی‌ترین فیلم های سالهای اخیر است. مرثیه‌ای بر کشوری که رو به انحطاط است. بچه‌هایی که با نظریه دکتر طباطبایی آشنایی دارند بهتر می‌توانند درک کنند دارم چه می‌گویم. علی سنتوری به دکتر معالجش می‌گوید: "من نمی‌خوام برگردم توی اون شهر کوفتی." این دیالوگ شما را یاد کسی نینداخت؟

صادق خان، ایران را به مقصد پاریس ترک کرد تا توی این شهر کوفتی زندگی نکند. صادق هدایت سالها قبل از خودکشی‌اش در بوف کور گفته بود: حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود... . توی این محیط فقط یه دسته دزد، احمق، بی‌شرم و ناخوش حق زندگی دارند. درست مثل هانیه و جاوید. آن روزها که هانیه می‌رفت خانه جاوید تا با پیانو تمرین کند. بعد هم کنسرت‌ها و بدتر هم سفر به کانادا. از قصد بعد را بد نوشتم.

احمد شاملو در لحظه‌ها و همیشه به سال ۱۳۳۷ خورشیدی چقدر زیبا و مرموز زبان حال صادق هدایت، علی سنتوری و همه‌ی جوانهایی که مثل آنها هستند را می‌گوید:

برو مرد بیدار اگر نیست کس، که دل با تو دارد ممان یک نفس. همه روزگارت به تلخی گذشت، شکر چند جویی در این تلخ دشت؟ به بیهوده جستن فرو کاستی، قبا خستگی بر تن آراستی. قبایی همه وصله بر وصله بر، قبایی زنفرت بر او آستر.  شاملو از قبا صحبت می‌کند، علی سنتوری هم بر روی دوشش عبا می‌انداخت.

| لينک ثابت |  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:49    |