مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه بهم نزدیک است
عشـــــق هم در دل ما ســـردرگم
مثـــــــــل ویرانی و بـــــهت مردم
کفر و ایمان چه بهم نزدیک است
عشـــــق هم در دل ما ســـردرگم
مثـــــــــل ویرانی و بـــــهت مردم
گیســـــویت تعزیتی از رویاســـــت
شب طولانی خـــون تا فرداست
خون چرا در رگ من زنجیر اســـت
زخم من تشنهتر از شمشیر است
مــــــستـم از جام تـــــهی حیرانی
بــــــــــاده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشـــیاریست مگو سلب شده
من و رســـــــوایی و این بار گنـاه
تو و تنــــــــهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمـــــان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمـــــــان بگذر بگذر
دل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد
مستـــــــم از جام تهـــی حیرانی
باده نوشیـــــــده شده پنهـــــانی
افشین یدالهی
و صدایی که این خطوط رازآلود را می خواند [+]
| لينک ثابت | شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:43 


