تبليغاتX
گردباد - خلوت باد کافه تئاتر

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

پاتوق علی حاتمی، مرتضا ممیز، بیژن جلالی، واروژ کریم مسیحی، فریما فرجامی و... باید جای جالبی باشد. كافه تئاتر یک پاتوق درست و حسابی است. هم سنش زیاد است و مثل خیلی از این كافی شاپ‌ها جوان و جویای نام نیست و به هر قیمتی هم نمی‌خواهد برای خودش مشتری دست پا كند و در آن خبری از موسیقی لايت و نورپردازی‌های عجیب و غریب نیست.

صاحبش هم آدم بامرامی است. یک قرآن قدیمی دم دستش دارد كه گاهی وقتی بیكار می‌شود بازش می‌كند. در ضمن اینجا كلی استقلالی با حال هم دور هم جمع می‌شوند. چون حسین آقا استقلالی تير است و هنوز پایه است با مشتری‌های پرسپولیسی‌اش توی كافه‌ سر بازی‌های دو تیم تيم كری بخواند.

از در كه وارد می‌شوی، همه جا پر از میزهای چوبی كوچک است. در این فضای كوچک حدودن بیست متری، شش میز گذاشته‌اند. از آن میزهایی كه قدیم‌ها برای خیاطی و چرخ‌های دستی ازشان استفاده می‌كردند. همان‌هایی كه پايین‌شان یک جور اهرم مسطح دارد برای چرخاندن چرخ.

دور میزها را صندلی‌های لهستانی پر كرده و زیرسیگاری‌ها، هاونگ‌های كوچکی هستند با رنگ برنج. چوب‌های میز و صندلی‌ها را رنگ سياه زده‌اند اما تیرها، سقف و دكور كافه قهوه‌ای رنگ است. دیوارها هم كاشی شده‌اند، كاشی‌هایی با رنگ‌های‌ سنتی. اینجا كافه تئاتر است، یکی از با سابقه‌ترين كافه‌های اين شهر. کافه تئاتر اولین کافه بعد از انقلاب سال ۱۹۷۸ ایران است که بنیانگذارش محمد صالح علا است و در حال حاضر توسط برادرش حسین علا اداره می‌شود.

محمد و حسین علا، کافه را انتهای دهه پنجاه خورشیدی راه انداخته‌اند. آن هم توی بازاری كه امروز به باكلاس و گران قيمت بودن برندهایش معروف است. كافه آخر یکی از راهروهای سرخه بازار قرار گرفته و با اینكه قهوه‌هایش مثل كفش‌ها جان کارلو مغازه همسایه بغلی قیمت قابل توجهی دارد، اما دوست داشتنی و خوش طعم است.

این را فراموش نكنید كه هر جایی قدر قهوه خوب و مشتری را نمی‌دانند و خیلی‌ها اصلن قهوه‌شناس نیستند، اما حسین آقا این كاره است. به خصوص اسپرسو دوبل آن حرف ندارد. از فرانسه‌هایش هم نپرسید عالی است.

روی میزهای کافه تئاتر كنده‌كاری‌های بسیاری دیده می‌شود. شما در این کافه حق دارید که روی میز، در و دیوار اینجا هر چی که دلتان خواست بکشید و بنویسد. اینجا شبیهه غارهای افلاطونی است. وارد كافه كه می‌شوی فضای مهتابی شبیه دالانی قرون وسطایی است كه نوری آرام دارد درون كافه میزها و صندلی‌های چوبی را روشن می‌کند.

چند شب پيش رفته بودم كافه‌تئاتر. هنوز حسین ‌آقا آنجا بود و هنوز هم فرانسه با شیر و كیكش براه بود. خلوتِ خلوت، هیچكس نبود. یادم افتاد روزایی كه خاک گرفته با نيما از استاديوم اميرآباد و اسدی شمیران برمی‌گشتیم. یادش بخیر روزهای بوسه‌های پنهانی قیطریه، پل رومی، کوچه عشاق، جردن، می‌پیچیدیم تو گاندی بعد تو پهلوی، سریع تو آبشار و پله و كوچه ‌پس ‌كوچه‌های یوسف‌آباد، مدبر، منبع‌آب.

حس می‌كنم یک نسل از اینجا رد شدند و بعدش محو و ناپديد. نسلی كه هیچ مدافعی نداشت و فقط گریزگاه‌ داشت. گریزگاه‌ای مثل اینجا. مثل كافه‌ تئاتر، نسلی که به یک اشاره از آینه بدون هیچ پرسشی رد شد، رفت، گم شد. بدون هیچ خاطره‌ای و بدون هیچ توقعی.

| لينک ثابت |  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:41    |