ماجرا به اکبر گنجی و شیرین عبادی مربوط میشد. یک کاری داشتن میکردن. گنجی رو گرفته بودن، شیرین عبادی هم یه فیلم خفن ساخته بود سیاسی درباره زنان. بعد برداشته بود یه پرده زده بود کنار اوین و بغل سلول گنجی، فیلم رو نشون میداد.
ما رفته بودیم. بعد وایستادیم فیلم رو دیدیم. یه جمعیت خفن جمع شده بود کلاً. بعد که فیلم تموم شد ملت خواستن فرار کنن. ولی پلیس امنیت یه عدهی به خصوصی رو که قبلن شناسایی کرده بود، نگه داشت. توی اونا میم، صاد، شین، ر، ح هم بودن.
و جالب اینجا بود که ما خبر نداشتیم از همدیگه، که اومدیم اونجا. وقتی گرفتنمون تازه همدیگه رو دیدیم. بعد خندهدار اینجاس که از سلول اکبر گنجی یه خروار پنجه بکس ریخت بیرون که مردم از خودشون دفاع کنن. ولی سریع جلوش رو گرفتن.
از اون خندهدارتر اینجاس که شین اون وسط گیر داده بود که زن میخوام. شین با دوچرخه اومده بود اونجا. بعد جالبه که من توی خواب عزا گرفته بودم که پرونده دارم تو اوین و حالا سابقهدار شناخته میشم و بدبخت میشم. هی سعی میکردم فرار کنم نمیشد. گیر داده بودن بهم ناجور. خلاصه گفتم بهتون بگم که حواستون رو جمع کنین. اوین در یک قدمیست!
زیر نویس:
:: محتویات یک چت صبحگاهی، یا وقتی یک وبلاگنویس برای دوستان وبلاگنویساش خواب میبیند!


