تبليغاتX
گردباد - با قرص خواب‌آور دیگر نمی‌توان خواب دید

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

بعضی‌ها باید بمیرند تا بتوانند زندگی کنند. من از آن دسته هستم. در این دنیا نمی‌توانم به آرامش برسم. یاد آن صحنه‌های آخر پدرخوانده سه افتادم. آنجایی که پدر روحانی به مایکل کورلئونه، آل‌پاچینو می‌گوید «بخشیده می‌شوی ولی در این دنیا به آرامش نمی‌رسی» این ویران کننده است. یاد آن صحنه پایانی بی‌خوابی کریستوفر نولان همان جایی که بازرس دورمر با بازی آل‌پاچینو به آن زن کاراگاه می‌گوید: «خوابم می‌‌یاد، بذار بخوابم» این هم دیوانه کننده است.

خیلی وقت است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. گندشون بزند این قرص‌های خواب‌آور را. این‌ها هم به درد نمی‌خورند. خواب‌هایش به لعنت شیطان هم نمی‌ارزد. چون با قرص خواب‌آور دیگر کسی نمی‌تواند خواب ببینند. ای کاش هیچ وقت در ایران به دنیا نمی‌آمدم. مشکل از این‌جا بودن است. مشکل خیلی چیزها است. این ندانستن خیلی چیزها هم بر روی همه چیزها که ندانستم. 

دی سال هفتاد و چهار بود به بابا گفتم می‌خواهم در کلاس داستان‌نویسی عباس معروفی که آن زمان‌ها در آموزشگاه حمید سمندریان برگزار می‌شد ثبت نام کنم. هفده سالم بیشتر نبود. به قول استاد معروفی جوان‌ترین شاگرد آن کلاس، من هنوز به دبیرستان می‌رفتم و تمام شاگردان استاد به دانشگاه.

استاد در زیر یکی از داستان‌هایم نوشت بهترین داستان پست‌مدرنیستی که تا حالا خوانده‌ام. همان روزها بود استاد معروفی بعد از بارها خواندن داستان‌های مختلفم در سر کلاس یک روز به من گفت بیا دفتر مجله گردون که آن زمان در میدان امام‌حسین بود.

با خودش بعد از کلاس رفتیم. آن زمان یک رنوی پنچ فرانسوی داشت. تمام شماره‌های گردون را که نداشتم را به من هدیه داد. دست‌نوشته‌ی عباس معروفی در صفحه‌ی اول کتاب سمفونی مردگان هنوز زنده است.

«برای حمید عزیز، عباس معروفی دی هفتاد و چهار، گفتم برادر، مرا نکش، گفت ترا می‌کشم، گفتم نه، مامان. نه.» در جریان دادگاهای استاد بودیم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم سر جلسات دادگاه حاضر می‌شدیم. قیافه عسگراولادی و مهدی نصیری هنوز در خاطرم مانده است.

دست مهدی نصیری یک صفحه فتوکپی شده از روی جلد یکی از شماره‌های گردون بود. با یک ماژیک زرد رنگ عکس و تیتر مطلبی در مورد کوروش دیوید را های‌لایت کرده بودند. در یک صفحه فتوکپی شده دیگر از روی جلد مجله گردون عکس و تیتر مطلب‌ی در مورد غلامحسین ساعدی را هم های‌لایت کرده بودند.

دیگر استاد کلاسهایش را در آموزشگاه استاد سمندریان برگزار نمی‌کرد. در اولین جلسه‌ای که قرار بود از این به بعد در خانه شاگردان برگزار کنیم، نی‌لوفر ن پیش‌قدم شد و اولین جلسه را در خانه‌ی او در زعفرانیه برگزار کردیم. استاد نیامد آن روز و ما نگران بودیم. با تلفن بعد از چند ساعت انتظاری خبر دادند استاد نمی‌آید. یادم نیست چند روز بعد خبر رفتن استاد به آلمان را شنیدم. ولی خیلی خوشحال بودم که زنده است. از ماجرای حمله به دفتر مجله گردون برایمان می‌گفت.

از حمله زنهایی با چادرهای سیاه. از روزها و شب‌های سیاه. از دکه‌ روزنامه‌فروشی که برای پاییدن خانه استاد در نزدیکی آن‌جا بر پا کرده بودند. از مشت و لگد و فحش. از خون و مرگ. از آزادی. از رگتایم. از بیگانه. از کامو. از فاکنر. از جویس. از هدایت. از پیکر فرهاد. از نقش قلمدان. از آن خنده‌هایی که مو به تن آدم راست می‌شد. از.... آن روزها  نه دوم خردادی بود. و نه خاتمی و نه مشارکتی. مجله گردون در یک تهران کاملن پلیسی منتشر می‌شد.

سید محمد خاتمی را از دهه شصت که وزیر کابینه رفسنجانی بود می‌شناختم از همان روزهایی که مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی ما را با اتوبوس مجبور می‌کرد برویم در میدان ولیعصر بر علیه وزیر ارشاد شعار بدهیم. عبدالله نوری را از همان زما‌نها می‌شناختم. وزیر کشور دولت رفسنجانی.

این آقای نیکومنش مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی اصلن از آن تعطیل‌ها بود او ما را مجبور می‌کرد در بلوار کشاورز بر علیه عبدالله نوری هم شعار بدهیم. چند روز پیش آقای نیکومنش را دیدیم سوار ماکسیما بود و یک خانم بدحجاب هم در کنارش، صورتش را هم با ماشین اصلاح از ته زده بود. فکر کنم اصلاح‌طلب شده است.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:0    |