تبليغاتX
گردباد - ما ساكنان نگون بخت روسپی خانه‌ای هستيم كه ميراث نفرين شده‌ی اجدادمان است

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

صدای راجرز واترز است که دارد ایتز مریکال را می‌خواند. هنوز از اطاق همینگوی بوی باروت می‌آید و ادکلن مرلین مونرو هم‌چنان نیمه مانده است. دوست داری کدام باشد آخرین سکانس کازابلانکا یا صلات ظهر وسط یکی از دشت‌های وسیع وسترن؟

اجرای صحنه‌ای که در آن گل‌ها می‌میرند و گورهایشان را با پیکر خودشان احاطه می‌کنند. لباس و گریم بی‌نقض است. همه چیز در شرف اتفاقی عجیب به پیش می‌رود. حس تاریکی می‌گوید همین طرف‌ها نوری است.

صدای از آسمان می‌گذرد، شعله‌ای عینهون آتشی بر دست با طوفانی از پروانه‌ها در سرش و صدای پای امیدوار مرا به رویش فولاد از سنگ به اجتماع رطیل تیغ در کارخانه‌ای جوشان امیدوار کرده است. پیامبرتان می‌آید دارم ظهور می‌کنم. همان قدر که اسفند به بهار نزدیک است و خرداد به تابستان، شهریور هم به پاییز. و من چقدر از تو دورم. آخ شهریور از راه رسیده است و به تو گوشزد می‌کند که پاییز در راه است.

نمی‌دانم چرا با وجود وزارت ارشاد و گشت ارشاد جوانهای ما ارشاد نمی‌شوند. زندگی معنای مجهولی است که ناخواسته و بی‌اختیار وارد آن می‌شوی و بی‌انتخاب و اختیار با آن وداع میگویی. بی‌آنکه خطی از این سرناخوانده را تغییری دهی. واقعن چه بی‌احساس و بی‌‌وفاست این معنای مجهول. دردهایش را به دوش می‌کشی، باختها و ذلت‌هايش سر می‌کنی بی‌آنکه روزنه‌ای از معنای خود را بر تو جلوه دهد.

درعوض مرگ حداقل شهامت آنرا دارد که پوزخندی به آن مجهول زند. لحظه مابين هستی و نیستی. لحظه ورود به مرگ چه باشکوه است. لحظه‌ای که پوزخند مرگ نمایان می‌شود چه حالی است و تو هر آنچه بوده دردها، خوشی‌ها و لذایذ را می‌گذاری و می‌روی. بخون همبغض آواره، که شب فریاد کم داره، بتارون خلسه خوابُ، پیاله دوره تکراره.

بزن با زخمه فریاد، بزن تا هرچه باداباد، از اول من رُ از َبر کن، که تا آخر نرم از یاد. بزن تا آخرین پرده، بزن تا شهر بی‌برده بزن تا بغض نشکسته، دل بی کینه پُر درده. بزن تا بی پَربالی، بزن تا طبل تو خالی بزن تا سطر ناممکن، بزن تا دیو پوشالی. بزن تا شعله یاران، بزن تا سوز بیداران، بزن تا فتح خاکستر، بزن تا مرهم باران. بزن تا رقص پروانه، بزن سریز پیمانه، بزن تا چتر نیلوفر، بزن تا ساز دیوانه.

| لينک ثابت |  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:6    |