تبليغاتX
گردباد - درد می‌کند دردهایی که درد می‌کردند

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

همیشه از جایی آغاز می‌شود که انتظارش را نداری. یک‌مرتبه به خودت می‌آیی و می‌بینی وسطِ خاطره‌ای افتاده‌ای که تمام روزهای گذشته خواسته‌ای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانه‌ای حتا کوچک، خودش را از گوشه‌ی ذهنت بیرون می‌کشد و هجوم می‌آورد به گذر دقیقه‌های آن روزت.

مرگ بازی - پدرام رضایی‌زاده

 

مرگ بازی نوشته‌ی پدرام رضایی‌زاده، نشر چشمههمه‌ی داستان‌ها یک جایی به نویسنده‌اش می‌رسد. مثل مرگ که هر چقدر هم ازش دور شوی یکجایی بالاخره خفتت می‌کند. حالا می‌خواهی مارلو براندو توی در بارانداز، اتوبسی به نام هوس، پدرخوانده باشی یا آفرودیت هالیوود.

مرگ انسان را کامل می‌کند. فرقی نمی‌کند توی پرلاشز خاکت کنند یا ظهیرالدوله یا قطعه‌ی ۳۳ بهشت زهرا. اگر قرار باشد بمانی حتمن خواهی ماند. 

یادتان هست کدام کرگدنی بود که گفت: تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید. حضور مرگ همه موهومات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می‌کند. این صدای مرگ است.

در مرگ بازی بالهای مرگ به راحتی به سر و صورتتان می‌خورد ولی خیالتان راحت حضرتش آنقدر شوخ و شنگ است که دم فری کثیف ساندویچ می‌زند ردیف و حال می‌کند با جماعت پلاس جلو آن مغازه تو خیابان نی‌لوفر آپادانا. راستی فوتبال جمعه صبح‌هایش هم به راه است. تا الان مرگ بازی نوشته پدرام رضایی‌زاده را دوبار خوانده‌ام. از دیروز یک‌شنبه که توی نشر چمشه یهویی چشمم بهش خورد تا امشب دوشنبه که دارم این پست را می‌نویسم.

بین خودمان باشد خیلی کد دارد. یعنی می‌توانیم بشینیم مثل آن دوازده نفر جز سپیده، راجع به خیلی چیزهایش با هم صحبت کنیم. مرگ بازی راحت و روان است. کلمات را زیاد دور سرتان نمی‌چرخاند. می‌داند چه می‌خواهد بگوید. خواننده‌اش را گم و سر در گم نمی‌کند. سر راست است، ولی رو نیست. پیچیده است ولی پیچ‌خورده نیست. باید خودتان بخوانید تا بفهمید دارم چی می‌گویم. کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.

حاضرم سر یکی از کوله‌های کترپیلار اول خیابان منوچهری همان مغازهه که جنس اصل می‌فروشد شرط ببندم همین کتاب حسادتِ خیلی‌ها را برافروخته خواهد کرد. ببینید کی گفتم. دوست دارم توی یکی از پیاده‌روی‌های دراکولاها پدرام را ببینیم بروم جلو بهش بگویم چقدر این کتابت آشنا است پسر. انگار همین الان به صورت آنلاین از زندگی ما آنرا نوشتی. حتمن برایش شانزدهمین خط از سومین پاراگراف از صفحه‌ی شصت و سوم کتابش را خواهم خواند.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:1    |