امروز عصر از دم خانه صادق هدایت رد شدم. مثل همیشه وقتی به آن پنجره سمت چپ عمارت کوشک میرسم به صادق خان سلام میدهم. خوب میدانم یک حس مرموز بین تهران و پاریس در رفت و آمد است. بوی باران به مشامم میزند. هوای پاییزی تهران بدجوری یهجوری است. میزها منتظر کلافگیاند و خیابانها منتظر علافی.
سلطه و سلیطه. دو واژه که به خوبی میتوانی حضور آنها را در تهران حس کنی. فاحشهها شهر را به تصرف خود درآوردهاند. ما در شهر گناه زندگی میکنیم. باید به تارانتینو و رودریگوییز زنگ بزنم بگویم یک سر به این طرفها بیایند. باید اسپرانتو یاد بگیرم. میخواهم از این به بعد وبلاگم را با این زبان بنویسم. بعد از پاییز، زمستان است. نه نمیخواهم شعری از اخوان بخوانم.
زمستان که از راه برسد هوا سرد و بخاری روشن میشود. توی پاییز و زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه میدهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر میچسبد. نیم پالتویت را میپوشی. شال گردنت را میاندازی و دستهایت را در جیب میکنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران میروی و در بوفه دانشکده فنی چای مینوشی از آنجا به کتاب فروشیهای زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.
در تهران توی این هوا جان میدهد کتاب ممنوعه بخوانی. توی رختخواب هستم. دارم آخرین صفحات کتاب بیگانه آلبر کامو و سرگذشت مورسورا را میخوانم که چند صفحهای بیشتر باقی نمانده. مورسو هم وضعش آخر کار خراب است. نه ماری کادونایی در بین است، نه پلاژ الجزایر. بعد از اینکه به اتهام قتل به زندان افتاده و محاکمه میشود، یاد کافکا افتادم، منفور و مطرود همه است.
در تمام طول محاکمه و بعد طی کلی کلنجار رفتن با دادستان و هیئت منصفه و با کشیش زندان، وضعیت مورسو تغییر نمیکند. همان موجود عاصی و غیر عادی و متفاوت با دیگران و بیگانه با همه باقی میماند. بنابراین اعدامش میکنند. آن سوی مرگ، راهی است که رهنمون سعادت ما خواهد بود. راهی به درخشندگی. کورهراهی باریک که ما را از دبستان به خانه میرساند. با همان دل که در سینه جوجهها میتپد. چقدر خوب بود اون روزها که ما نمیدانستیم شهوت چیست.

