مانی حقیقی سینما باز است تا سینماگر. فیلم (آبادن، کارگران مشغول کارند، کنعان) میسازد. فیلم (الی) بازی میکند. فیلمنامه (چهارشنبه سوری) مینویسد. فیلمهای مستند (ماندن و هامونبازها) کارگردانی میکند و تیتراژ (ماهیها عاشق میشوند) را درست میکند. خلاصه مانی حقیقی بیشتر با سیما حال میکند. به همین دلیل است وارد دیالوگ تهران پاریس میشود. و واقعن تنها کسی که توانایی ورود به این ماجرا را داشت او بود.

مانی حقیقی اولین بار سینما را به واسطه حضور پدربزرگ نامدارش ابراهیم گلستان در فیلم اسرار گنج دره جنی در سال ۱۳۵۳ تجربه کرد. که در این فیلم حضوری کوتاه به عنوان بازیگر دارد. سالها گذشت تا اوایل دهه هشتاد خورشیدی که مانی اولین فیلنامه بلندش را نوشت. آبادن هیچ وقت اکران نشد. مثل کارگران مشغول کارند. ولی کنعان سومین فیلم او اولین فیلمش است که به اکران عمومی درآمد.
جدیدترین ساختهاش یکی از آن فیلمهایی است که نمیتوانید لنگهاش را در سینمای ایران پیدا کنید. مانی حقیقی در جدیدترین اثرش به سراغ پیچیدگی روابط بین آدمها رفته و راز و رمزهایی که نمیتوان به راحتی از آنها سر در آورد چه برسد به اینکه بخواهیم آنها را رازگشایی کنیم. کنعان یک فیلم پر از درد و رنج و رمز است.
شخصیتهایی که قصه کنعان را شکل میدهند، همگی آدمهای دلخسته، افسرده، بلاتکلیف، تنها و سردرگم هستند. مینا بیحوصله و از زندگی خود دست کشیده است و به گمان خود باید خوشبختی را در رفتن به خارج از کشور و ادامه تحصیل جستجو کند از آن طرف آذر پس از شکستهایی که در خارج از کشور داشته، بعد از 20 سال به ایران میآيد و به دنبال خوشبختی میگردد.
مرتضا هم مانند مینا و آذر سردرگم است. از طرفی همسرش برای جدا شدن از او اصرار دارد، مادرش فوت کرده و پشتوانه خود را از دست داده، در محل کارش با مشکلات زیادی مواجه است. خانه شیک و پیک مرتضا و آذر که به شدت استرلیزه است نباید شما را گول بزند. اصل آن خانه در طبقه چهارم است. همانجایی که آسانسور حتا ساعت پنج صبح هم میایستد. فضایی آبسورد و سرد.
اما در این ميان علی شخصیت مبهمی دارد که تا پایان فیلم هم برای مخاطب ابعاد شخصیتی او مشخص نمیشود. کاراکتر مورد علاقهی من در فیلم کنعان علی است. هم او که از ۱۵ سال گذشته عوض نشده و در وسط کوچه بنبست شروع میکند به گل کوچک زدن.
علی به شخصیت جهانگرد در کارتون سرزمین کوچولوها (ممول) خیلی شباهت دارد. با آن کلاه بزرگ و سبیلهای بلند و یقه تا زیر چانه. پسر جوانی وارسته و رها که به قید و بندی در این دنیا اسیر نیست. در سالهای دانشجویی مینا را دوست داشته بعد از ازدواج مینا با مرتضا، استادشان، دانشگاه را ول میکند و حالا با وانت قراضهاش در شهر میگردد.
هنوز با مرتضا و مینا رفاقتی پاک و بیآلایش دارد. مگر میشود علی را ببینید و دلتان برای آن سکوتی که در جواب آذر که از او علت ترک دانشگاهاش پرسید تنگ نشود؟ یا اولین نگاهش به آذر دم در ورودی ساختمان یا صحبت بغضآلودش با مینا وقتی پرسید: من عوض نشدم، خوبه؟ علی کنعان هم بر علیهایی که دوست داریم اضافه شد. علی عابدینی، علی سنتوری.
کوئنتین تارانتینو استاد بازی گرفتن از بازیگرهای فراموش شده است. جان تراولتا و بروس ویلس در پالپ فیکشن نمونههای بامزهای هستند برای این ادعا. حالا مانی حقیقی هم از افسانه بایگان در فیلم کنعان چنان بازی میگیرد که هیچ کس حتا فکرش را هم نمیکرد افسانه بایگان بتواند چنان زیبا به آذر جان بدهد. البته کار مانی حقیقی فقط به همین محدود نمیشود.
او بعد از مدتها تصویری از محمدرضا فروتن را در سکوتها و نگاههایش به ما نشان میدهد که هیچ شباهتی به همه تکرارهای او در این سالها نداشته است. حتا تن صدا و لحن حرف زدنش را هم قبل از این جایی دیگری نشنیده بودیم. هنرنمایی مانی به اینها هم محدود نمیشود، او چنان از ترانه علیدوستی بازی میگیرد که شمایل قبلی او برای همیشه شکسته میشود. موسیقی کنعان هم ساخته کریستف رضاعی، باید حالا حالاها گوش کنی. همهی اینا یه جایی میره که گوشت و پوست و استخوانت را با هم میسوزاند.


