سر میرداماد دم اسکان ایستادهام، با ساعتِ صفحه بزرگ امپوریو آرمانی و نیم پالتو مشکی ماسیمو دوتی برای خودم یک پا دن ویتو شدهام. لیوان قهوهام را مزه مزه میکنم، تلخیاش خوشمزه است. برای روزهای سرد امروز یک روز سرد است. ماشینها شیشههایشان را بالا دادند. هر دختری رد میشود یک نگاهی میاندازد به این پسر خسته ایستاده سر میرداماد.
بعد هم یک روزهایی هست که آدم دلش میخواهد به تنهایی خودش برسد، سرش تو کار خودش باشد، برای خاطر خودش توی خیابان راه برود، پشتِ شیشهی کتابفروشیها بایستد و کتابها را دید بزند، راه بیفتد برود آنقدر برود که از خودش دور شود، به تنهایی برسد. یکی از نشانههای اهل درد پیادهروی است.
بعد هم یک روزهایی هست که آدم دلش میخواهد برای خاطر خودش توی خیابان تنها پیاده راه برود. تهران زیر باران خیلی نوآر است.
امشب زیر باران دلم هوس سیگار دست پیچ هندوراسی کرد. من برای خودم پیادهروهای شخصی دارم که برای خودِ خودم است. این هوای خاکستری و سرد زمستانِ تهران خیلی سینمایی است. و هیچ چیز به اندازه تنهایی پیادهروی برای اهل درد سکرآور نیست. باید راه بیفتی بروی آنقدر بروی که از خودت دور شوی، به تنهایی برسی. یکی از نشانههای اهل درد پیادهروی است.
زمستان، هوای سرد و بخاری روشن. میشود روی شیشه بخار گرفته اسم کسی نوشت. توی زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه میدهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر میچسبد. نیم پالتویت را میپوشی. شال گردنت را میاندازی و دستهایت را در جیب میکنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران میروی و در بوفه دانشکده فنی چای مینوشی از آنجا به کتاب فروشیهای زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.
این شهر، با اینکه دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگیست. اینرا برای شما مینویسم آقایِ رانندهیِ پرایدِ نمیدانم چهرنگی که حتّا نمیدانم نامتان چیست و امروز تلفن همراهم را روی صندلی عقبش جا گذاشتم و شما هم لطف کردید و آنرا آوردید دمِ درِ روزنامه. اینرا برای شما مینویسم، هرچند بعید میدانم میل و علاقهای به خواندنِ وبلاگ داشته باشید و بعید میدانم که بین اینهمه وبلاگ، گذرتان به اینجا بیفتد. امّا مهم نیست، مهم این است که این شهر، با اینکه دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگیست.
یکروزی، یکروزگاری، یک داستانی میخواندم که هیچ یادم نیست مالِ کی بود؟ ولی یادم هست که تویِ آن داستان، یک آدمی بود که تویِ تنهایی خودش احساس خوشی میکرد و همینکه سپیدهیِ صُبح میزد و آفتاب کمکم طلوع میکرد، او هم حس میکرد که زندگی دوباره شروع شده است. شاید یکی از داستانهایِ دورهیِ نوجوانی بوده است، یا کمی پیشتر حتا.
ولی یادم هست که از خواندنش کُلّی کیف کرده بودم و ذوق کرده بودم از روحیهیِ این آدمی که تنهاییِ خودش را ترجیح میداد و شبیهِ خلوتِ خودش بود. نُکتهیِ آن داستان این بود که وقتی همین آدم گذرش به جمع میافتاد و با دیگران مینشست، حس میکرد که نوکِ بینیاش سخت میخارَد و هرچه میکرد این خارش نابهنگام رهایش نمیکرد. امشب، یادِ این داستان افتادم و هِی فکر کردم که نویسندهاش چهجور آدمی باید باشد. امّا به چه نتیجهای میشود رسید، وقتی آدم نویسندهای را نشناسد و نامِ داستان را بهیاد نیاورد؟
...بعد از مدتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواسگونه، بهنظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آیندهاش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامیدارد تا به آن عکسالعمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّلتان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا میکنید، درعینحال که از آن لذّت میبرید، ممکن است ذهنتان خلّاق و فعّال نباشد. این، تکهایست از مرد در تاریکی پل اُستر خودمان.
اسکاتی شوریده، پس از مادلین راه به جایی نمیبرد و بعد از ترک بیمارستان، خیابانها را برای گذراندن تنهاییهایش انتخاب میکند و تازه، این همان اسکاتیست که قبل از اینها به مادلین گفته بود بعضیها تنهایی را ترجیح میدهند. در همین خیابانگردیهاست که زنها را یکییکی به هیاتِ مادلین میبیند، اما چهحیف که همه از دور به او شبیهاند! «سرگیجه» برای هزار و سیصدمینبار فیلم خوبیست به هزار و یک دلیل... .
اولین جملهی داستانِ «مردِ سوم» نوشتهی گراهام گرین چیزیست: کسی نمیداند ضربه، دقیقن، کِی فرود میآید. همهی چهارشنبهشبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورقزدنش و سرککشیدن در آن جملههای درخشانی که گراهام گرین در نهایتِ دقت آنها را نوشته است. و حالا، تویِ این شب بیداران، این جملهی ابتدایی داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یکوقتِ دیگر.





