انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیدهای و حتا اگر سعی کنی نمیتوانی این اوضاع را تجسم کنی. اینها آخرینها هستند. امروز خانهای سرجایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز در آن قدم میزدی امروز دیگر وجود ندارد. حتا آب و هوا دایمن در حال تغییر است. یک روز آفتابی است، یک روز ابری. یک روز برف میبارد و روز بعد مه آلود است. گرم، سرد، بادی، ثابت. مدتی سرمای سخت و بعد امروز وسط زمستان، بعدازظهر روشن و عطرآگین است، طوریکه میشود با یک بلوز هم از منزل خارج شد.
اگر در شهر زندگی کنی یاد میگیری که هیچ چیز بی ارزش نیست. چشمهایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن. آنوقت میبینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است میدانی، هیچ چیز دوام ندارد. حتا اگر فکرهایی درباره چیزی در سر داشتهای نباید وحشتت را در جستجویش تلف کنی. در شهر، ما دائمن با تاثیرات حسی دگرگون کننده بمباران میشویم، هزاران انسان در حال گذر سریع، ترافیک سنگین، فعالیتهای بیشمار، تابلوهای فروشگاهها، آگهیها همه توجه ما را جلب میکنند.
بقا در چنین جهانی بدون شکل دادن به نیروی عقلانی امکان پذیر نیست. شهرنشین به جای قلب، با سر -عضوی که از بقیهی اعضا کمتر حساس است و از عمق شخصیت کاملا دور است - واکنش نشان میدهد. شهرنشین آدمی است اهل بخیه و دلزده، و با اتخاذ نگرشی محتاطانه، حتا انزجار آور نسبت به دیگران از درگیر شدن با احساسات از یک طرف یا بیاعتنایی از طرف دیگر خود را حفظ میکند. زیمل.
کشور آخرینها اثر بنجامین پل استر نویسنده معروف امریکایی که به جرات میتوان از او به عنوان یکی از چهرههای شاخص گونهی ادبیات شهری و پست مدرن نام برد . پل استر در این کتاب همانند دیگر آثارش به موضوع شهر و گمگشتگی انسان در آن پرداخته و این دو عنصر را به یکی از پایههای اصلی داستانهای خود تبدیل کرده است. البته خود استر این طور عنوان کرده که شهری که در این رمان به آن اشاره شده همان شهر نیویورک، زادگاهش است اما با کمی توجه متوجه میشویم که در واقع توصیف شهرهای امروزی است. که نیویورک یک ابر شهر است.
کشور آخرینها از جمله اثار پست مدرن استر است. این نویسنده وضعیت انسان معاصر در عصر عدم قطعیتها و حوادث ناشناس را به خوبی درک کرده است. شخصیتهای او سرگردانیهای زندگی امروزی در کلان شهرها را تجربه میکنند. درگیریها و مصائبی که آدمیان در عصر حاضر در جای جای کره خاکی با آن دست و پنجه نرم میکنند. داستانهای استر اغلب دربارهی خیابانها، ساختمانها و اتاقهاست. و شخصیتها رابطهی هویتیشان را با فضایی که در آن وجود دارند شکل میدهند.
در واقع خیابان یکی از پیش پا افتادهترین فضاهای شهری است که شخصیتهای رمان استر ساعات زیادی از زندگی خود را در آن میگذراند. خیابانهای شهر همه جا هستند و هیچ دو خیابانی یکسان نیست. خیابانها بدترین هستند چون درخیابان آدم در معرض هرگونه اتفاق و ناراحتی است. بنابراین تاثیر انسان از خیابانهای شهر در هر لحظهی مشخص تکه تکه، پراکنده و محدود است.
نشانههایی نظیر توجه به عناصر زندگی شهری، عناصر جزیی زندگی روزمره، بحران فرهنگ مدرن و تراژدی فرهنگ، تقابل فرهنگ ذهنی، عینی و... سبب شده که زیمل را پست مدرن بدانند. زیمل پیوندهای ناگسستنی بین شهر و مدرنیته مییابد. شهر مدرن از نظر او جایی است که در آن فضای آشنایی به حاشیه رانده و فضای غریبگی ایجاد شده است، نتیجهی آن توسعهی فضاهای غریبگی و کاهش فضا های آشناست. شهر مدرن، جایی است که ارزشها دگرگون شده، نا امنیها افزایش یافته و واقعیتهای آشنا اضمحلال پیدا کرده است.
در کشور آخرینها ما به جای تودهای از آدمهای زنده با تودهای از اجساد مرده روبرو هستیم که دولت نقش جمع آوری آنها را از گوشه و کنار خیابان به عهده دارد. در اینجا تمام افراد تجربه مرگ و نیستی را به حقیرترین شکل آن تجربه میکنند. مردم در اینجا مثل قدیمها آرام در رختخواب یا در نظافت و امنیت بیمارستان با زندگی وداع نمیگویند. بلکه هر جا که باشند، میمیرند یعنی بیشتر در خیابانها. منظور فقط دوندهها، پرندهها و اعضای کلوپ مرگ نیستند بلکه ابعاد گستردهای از جمعیت است. نیمی از مردم بیخانماناند و جایی برای ماندن ندارند بنابراین به هر طرف بچرخی با جسد مردگانی روبرو میشوی که در پیادهروها، کنار درها و در خود خیابانها افتادهاند.
شهر در اینجا مکان نومیدانهای است که تولید مثل انسانها در آن رو به پایان است و همان طور که برای زاد و ولد نیاز به پول و سلامتی است متوجه میشویم که شهر فاقد این نیرو برای ادامه زندگی است. در واقع امید به زندگی بین شهرنشینان از بین رفته است و یا رو به نابودی است. به طور کل رمانهای استر حوادث فاجعه آمیزی را روایت میکنند که زندگی را در هم میریزند و آمال و آرزوها را نابود میکنند و انسان در این رمان کسی است که در عصر عدم قطعیتها و عدم یقینها دستخوش بازی سرنوشت است. او آدمهای خود را در تند باد حوادث رها میکند تا چرخشها و گزینهها را روایت کند.
انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیدهای و حتی اگر سعی کنی نمیتوانی این وضع را مجسم کنی. اینها آخرینها هستند امروز خانهای سر جایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز در آن قدم میزدی امروز دیگر وجود ندارد. حتا آب و هوا دائمن در حال تغییر است چشمهایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن، آن وقت میبینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است.
استر نویسندهای است که در آثارش نفرت خود را از شهر و شهرنشینی به خوبی بیان میکند . او در کشور آخرینها به مظاهر مدرنیته و شهرنشینی به شدت تاخته و با توجه به نوع نگاهش، مصائب کلان شهرها را با روشی قابل لمس ارائه میکند. این اثر ظاهرن جهان دیگری را توصیف میکند که با جهان واقعی ما متفاوت است. شهری سراسر دگرگون شده در دنیایی دیگر که هیچ قرابتی با دنیای کنونی ما ندارد. شهری وحشتناک و عاری از هر گونه سرزندگی و شادابی اما در حقیقت این شهر استعارهای است از دنیای مدرن ما است.
خود او درباره ی کتابش میگوید: "شهری که آنا به آن سفر کرده، شهری است که ما سالهاست درآن زندگی میکنیم اما آنقدر به آن عادت کردهایم که آن را نمیبینیم." شهرها همچون گردابهایی ظاهر میشوند که بیهیچ ترحمی ساکنان خود را به اعماق میکشانند. انسان در این رمان ، انسان معاصر است که همواره در حسی از بیاعتمادی و وحشت روزگار میگذراند.
همانطور که زیمل در کلان شهرش گفته است آدمی تحت شرایطی خاص خود را در میان تودههای کلان شهر تنهاتر و گمشدهتر از هر جای دیگر حس میکند. این حس بیشک روی دیگر همان آزادی است. شهر جایی است که آزادیهای زیادی به انسانها عطا کرده اما برایش محدودیتها و زندانهای جدیدی را به ارمغان آورده است. شهر جایی است که منجر به تحریکات عصبی میشود که خود ناشی از تغییر سریع و بیوقفه محرکهای بیرونی و درونی است و همانطور که در کشور آخرینها میبینیم مردم به این درد گرفتار شده اند.
آنها حتا برای خلاص شدن از این وضعیت عضو کلوپ مرگ میشوند و خود خواسته قاتلان خود را با روشی که خود انتخاب میکنند میمیرانند. همانطور که در این جهان جادویی و به شدت حقیقی پل استر میبینینم همیشه حرکت از جهان ذهن به سوی جهان بیرون صورت میگیرد. افرادی با تمرکز بر بخشی از حیات انسان کنترل خود را بر تمام هستی و زندگی از دست میدهند و قدرت خروج از حیات بستهی ذهن خود را ندارند، کسانی هستند که در درون یک فضا گرفتار و زندانی شدهاند . و همانگونه که زیمل میگوید این گسست عین و ذهن ویژگی دنیای جدید و مدرن است. نهایت این بیگانگی ذهن و عین، تنهایی انسان است، تنهایی ابدی. در حقیقت تعامل بین فضای عینی و ذهنی، در کشور آخرینها به هم ریخته است.
به طور کلی اصلی ترین موضوعی که از کشور آخرینها با توجه به نظریه کلان شهر زیمل میتوان استنباط نمود از خود بیگانگی انسان مدرن و تنهایی او در میان خیل عظیمی از هم نوعانش و حس بیاعتمادی که به آنها دارد است. با توجه به دیدگاههای زیمل و استر انسان کلان شهری دو خصوصیت دارد : یک احساس بلازدگی یا دلزدگی که طبق آن، او تحریک پذیری خود را در قبال محرکهای تند و پیچیده و فراوان از دست میدهد . همه چیز برای او در زمینهای خاکستری اتفاق میافتد. آنچه بر ذهن او جاری است تنها عقلانیت صرف اقتصادی است.
حالت دوم آزادی است. او در کلان شهر این فرصت را مییابد تا رفتاری متفاوت از دیگران در پیش گیرد و فردیت خود را دنبال کند. هر چند این آزادی که مهمترین ارزش دنیای مدرن بود امروزه در حال از بین رفتن است. با خواندن کتابهای استر متوجه خواهید شد که داستانهای او با یک اتفاق ساده و یا یک اشتباه تصادفی شروع میشود و در نهایت به یک معضل و پیچیدگی بزرگ تبدیل میشود. شهر هزار تویی نشان داده شده که هیچ راه فراری از آن وجود ندارد و شهرنشین خود را محصور شده در بین سنگ و آهن.
ساختمانهای بلند، گذرگاههای تنگ و تاریک، انواع آلودگیها با تعداد زیاد آدمهای سرگردان مییابد و حرکتی به سمت کم شدن و نابودی را تجربه میکند. نابودی در سرزمینی بینام و نشان و در زمانی مبهم. نمیدانی کجایی و حتا نمیدانی برای چه اینجایی، اما سخت در جریان زندگی تقلا میکنی. از این خیابان به آن خیابان میروی ، از این خانه به آن خانه و از این رنج به آن رنج. در کشور آخرینها ما به وضوح بیهودگی انسان مدرن، جان باختن مناسبات انسانی و بیتوجهی مدنی را میبینینم. در واقع این کتاب داستانی است دربارهی یک کشور شهر و جهان رو به نابودی ما. چقدر جهان نئو نوآر پل استر به این روزهای ما که در ایران زندگی میکنیم نزدیک است.





