دجال محصول سال 2009 و به کارگردانی لارس فون تریه به راستی شباهت عجیبی با آثار تارکوفسکی دارد. سکانسهای ابتدا و انتهای فیلم و مخصوصن سکانس زیر دوش آب کاملن به فیلم آیینه شبیه است. نماهای سیاه و سفید، صحنههای اسلو موشن و تن موسیقی که گویی با سکانسها به رقص در میآید. شاید کسی نباشد که فیلم آینه را دیده باشد و هنگام دیدن این صحنهها به یاد این فیلم نیفتند.
فیلم از سکانس نزدیکی زن و شوهر در خانه شروع میشود، زن و شوهر آنقدر مست هم آغوشی هستند که به آنچه در اطرافشان می گذرد آگاهی ندارند. بطریهای آب و اجسام روی میز به آرامی به زمین میافتند، و قطرات آب که تحت احاطه نور سفید به مانند مرواریدهای درخشان میمانند به اطراف پرتاب شوند. باد پنجره را باز میکند و قطرات برف همانند صحنهای باشکوه از یک نمایش تئاتر به خانه سرازیر میشوند.
در محیط خاکستری خانه دانههای سفید برف مثل کرم شب تاب میدرخشند. کودک خردسال این زن و مرد مجذوب دانههای برف میشود، خود را به پنجره میرساند، پا به بیرون میگذارد تا زیبایی برف را بیشتر درک کند، تعادل خود را از دست میدهد و همراه با عروسک کوچکش از بالای ساختمان چند طبقه به زمین میافتد، برف سفید از خون جمجمه خرد شده بچه سیاه میشود، تصویر هنوز سیاه و سفید است.
فیلم به جر مقدمه و موخره خود سه قسمت دارد به نام های غم، درد و یاس که به ترتیب نمایش داده میشوند. قسمت آخر نقطه اوج داستان است و بسیار تاثیر گذار از لحاظ مضمونی، دو قسمت اول از لحاط بصری فوق العادهاند. هر چند تقلید از فیلمساز فقید جماهیر شوروی در گرفتن نماها احساس میشود ولی در جای خود ابدائاتی هم دارد.
فیلم در کل دو بازیگر دارد، در نقش شوهر ویلیام دافو و نقش زن شارلوت گینزبرگ که برنده بهترین هنرپیشه زن از جشنواره کن شد. هر دو این بازیگرها بازیهای فوق العادهای از خود به نمایش گذاشتهاند ولی گینزبرگ به دلیل پیچیدگیهای شخصیتش در فیلم هنرنمایی بیسابقه از خود نشان داده. البته نقش در ابتدا به اوا گرین پیشنهاد داده شده، ولی در آخر او به خاطر مسائل جتجال برانگیز و حاشیهای پیرامون شخصیت و خود فیلم از پروژه کنار رفت.
فارغ از تمام این مسائل فیلم به نکات قابل توجهی اشاره کرده و این مفاهیم را به خوبی در داستان ساده فیلم گنجانده است. فیلم هم میتواند به عنوان اثری روانشناختی مورد بررسی قرار گیرد و به عنوان اثری سورئال با پیشینههای فلسفی و تاریخی. پایان فیلم بسیار تاثیر گذار است و شما را وادار به تفکر در جریانات مطرح شده در فیلم میکند. بینندگان این فیلم معمولن به دو گروه تقسیم میشوند، آنهایی که بعد از تماشای فیلم شیفته آن می شوند و یا آنهایی که به شدت از آن منزجر میگردند.
هم اکنون که فیلم را میبینیم شاید تصور اینکه فرد دیگری در این نقش بازی میکرد مشکل باشد. لارس فون تریه سالها قبل تصمیم به ساختن این فیلم گرفته بود ولی به دلیل ابتلا به افسردگی از ساخت این فیلم انصراف داده بود. این فیلم را گروهی حاصل دوران پس از افسردگی فون تریه میدانند و عدهای اتفاقن این فیلم را حاصل تفکرات یه ذهن بیمار میدانند.





