تبليغاتX
گردباد - من تو را دوست دارم و هیچ دیکتاتوری نمی‌تواند این آزادی را از من بگیرد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

سیگار به فیلتر رسیده را پکی زد و به آجرهای دیوار کشید و خاموش کرد. کوچه‌ای بن‌بست در خیابان وصال شیرازی. آرام تا سر کوچه رفت و نگاهی به دور و بر انداخت، بوی کله پاچه از کله پاچه‌ای وصال به در و دیوار و جوب و پنجره‌ها می‌خورد و خواهی نخواهی وسوسه‌ات می‌کرد بری یک چشم و بناگوش بزنی و بیای. همیشه فکر می‌کرد اگر انقلاب نشده بود روبن به جای کله پاچه هنوز داشت عرق می‌فروخت و به جای وسوسه‌ی تو رگ زدن چشم و بناگوش هوس می‌کردی لبی تر کنی و یک دل سیر دواخوری.

آرام آرام برف می‌بارید و سپیدی برف با سفیدی موهای جوگندمی‌اش در هم می‌شد و گویی هزارساله بود. سیگاری دیگر روشن کرد، پک عمیقی زد و از بینی بیرون داد، منتظر بود، منتظر رفیقی که با هم رفاقت را از بر بودند و همیشه می‌گفت عمر این رفاقت قد عمر کسی که درختای دانشگاه تهران را کاشته و معشوقی که وصالش دست نداد و آواره‌اش شد.

پکی دیگر زد، عمیق‌تر، سیگار را سنگین دوست داشت و می‌گفت سیگارای خودمان از همه سنگین‌تره. سالها مشتری بهمن سوییسی بود و غیر از آن اگر می‌کشید خلط می‌آورد. قدم زنان تا چهارراه رفت و نگاهی به راست و چپ انداخت، چپ دکه‌ی روزنامه فروشی بود و چند عابر که حین راه رفتن نگاهی هم به تیتر روزنامه‌ها و مجله‌ها می‌انداختند، تیتر می‌خواندند و فقط تیتر می‌خواندند. در راست سینما عصرجدید بود و کنتاکی فروشی قدیمی، سینما عصرجدید را دوست داشت و کلی خاطره از دوران شکوه این سینما. آن روزها که فیلم‌های برسون، تارکوفسکی، آیزنشتاین، دیوید لینچ، کیارستمی را روی پرده‌اش دیده بود.

تخت جمشید را آرام به سمت چپ رفت، هرچه بیشتر می‌رفت کمتر می‌رسید، سر و صداها از همه جا به گوش می‌رسید، چند جوان از آن سمتِ در حال دویدن به سمتِ او بودند. اولی: برو برو دارن میان ... .دومی : برگرد، کجا داری می‌ری دیوونه؟ دختری زیبا  که شالگردن بسته، آل استار به پا داشت به سویش می‌دوید. دختر: امید، کجا بودی؟ بابک رو گم کردم، محمد می‌گه با بقیه تو دانشگان، درو بستن، گارد جلویه دره، لباس شخصی‌ها رفتند تو، یه سریشونم دارن میان اینطرف، کجا داری میری؟ بیا... .

دست اسفندیار را گرفت و به دنبالش کشاند، چهارراه وصال را به چپ و به سوی تقاطع ایتالیا رفتند، نرسیده به تقاطع جوانی که در حال دویدن به سویشان می‌لنگید گفت : برگردین بچه‌ها، از سمت کشاورز دارن میان، برگردین، میزنن.

اسفندیار: بریم سمت شارضا؟ دختر: نه، اونجام هستن. دختر به سمت چهارراه وصال برگشت و دوید. اسفندیار : ندا. ندا: بیا، چرا واستادی؟ اسفندیار هم شروع به دویدن کرد: کجا بریم؟ ندا: ولیعصر کجاست؟ اسفندیار: اونجا نیستن؟ ندا: نمی‌دونم. اسفندیار ایستاد. رضا: تو چته؟ علی‌یار: اگه اونجام باشن چی؟ زهرا: چه می‌دونم بالاخره یه جایی می‌ریم دیگه، رضا وانستا دارن میان. اسفندیار: بیا بریم پیش روبن. ندا: نه. اسفندیار: ندا اونا همه جا هستن، نمی‌ذارن کسی سالم از این دور و بر در ره.

ندا لحظه‌ای وسط خیابان میان بوی اشک‌آور و باتوم به چشم‌های اسفندیار خیره شد، اسفندیار این نگاه را خوب می‌شناخت، ینی اعتماد، ینی عشق، ینی تا آخر راه با هم. به سوی عرق فروشی روبن دویدند، اسفندیار هنگام عبور از چهارراه چشمش به سربازانی سیاه پوشی افتاد که داشتند از دور، میدان فلسطین را به سوی چهارراه وصال می‌آمدند. صدای تیرهوایی و شلیک سنگین ژ3 گوش را کر می‌کرد.

عرق فروشی روبن نبش اولین کوچه پس از چهارراه وصال به سمت انقلاب بود. کوچه‌ای بن‌بست که خاطرات اسفندیار هیچگاه نتوانست از آن عبور کند. ته کوچه بن‌بست ماند. پرسه‌های عاشقانه‌اش از همین کوچه شروع می‌شد و تا انتهای راه یک پاکت بهمن سوییسی تمام می‌کرد.

عرق فروشی بسته بود، اسفندیار دور و برش را نگاه کرد و در خانه‌ی کنار مغازه را زد، پس از لختی روبن سرش را از پنجره بیرون آورد با لهجه ارمنی: کیه؟ اسفندیار عقب رفت تا روبن بتواند ببیندش: منم روین. روبن : واستا اومدم. ندا: هیچ وقت فکر نمی‌کردم پناهنده همچین آدمی بشم. روبن در را باز کرد: بیاین تو  بچه‌ها، من سالها پیش امروز تو دیروز دیدم.

اسفندیار و ندا وارد راه پله شدند و روبن در را پشت سرشان بست. روبن : خوبین؟ اسفندیار: دارن می‌رسن، می‌شه اینجا بمونیم؟ روبن: خونه‌ی خودتونه، بیاین بالا. خانه‌ی روبن چیدمانی ساده اما فاخر داشت، اصیل ایرانی. باده فروشی روشن دل که به شغلش جور دیگری نگاه می‌کرد و به قول خودش طبیب روح مردم بود.

ندا روی صندلی نشسته بود و خیره عکس حضرت مریم را که فرشته‌ای مسیح را در آغوشش می‌گذاشت نگاه می‌کرد . اسفندیار کنار پنجره ایستاده، گوشه‌ی پرده را کنار زده و بیرون را نگاه می‌کرد. هر دو با صدای روبن نگاهش کردند: نترسین، به اینجا کاری ندارن. برایشان در استکان کمر باریک چای ریخته بود و در کنارش قندانی پر از توت خشک. با لبخندی مهربان چای را تعارفشان کرد و کنارشان گذاشت.

ندا: نگران بابکم، نکنه بگیرنش. اون سر پر شوری داره، اسفندیار: نترس، باهوش‌تر از این حرفاس. اما می‌دانست که چقدر دلداریش باسمه‌ای و شبیه شوخی‌ست، بیرون از خانه‌ی روبن کشتارگاه بود، مامورها نه اسمت را می‌خواستند نه رسمت را، گلوله سوالشان بود و جوابشان خون. غروب رسید، زردی خورشید چهره‌هایشان را محزون‌تر از حقیقت نشان می‌داد. صدایی نبود، نه میان آن سه، نه میان خیابان و جلادان و قربانیان.

میان اسفندیار و وجدانش نبردی بود که تنها برای عشق و رفاقت درمی‌گرفت. بابک، تنها رفیق عمرش بیرون از این خانه‌ی گرم  و امن با ماموران گارد ضد شورش دست و پنجه نرم می‌کرد و اسفندیار با حضور در کنار ندا خودش را خیانتکاری رفیق فروش می‌پنداشت.

اسفندیار : می‌رم دنبالش. ندا: ها؟ اسفندیار اورکت سبز ارتشی‌اش را از روی صندلی برداشت: می‌رم دنبال بابک. روبن: بچه نشو اسی، معلوم نیس اون بیرون چه خبره. اسفندیار: نترس ، چیزیم نمی‌شه. ندا: منم میام. اسفندیار: تو بمون پیش روبن، تنها می‌رم، یه نفره درروش راحت تره. ندا: برگشتن که دو نفرین. اسفندیار به چشمان ندا نگاه کرد، جوابی نداشت، داغ عزیزی پیشاپیش وحی‌اش شده بود. ندا بغض کرد و بسوی پنجره رفت.

خیابان ساکت بود و خلوت، خبری نبود. اسفندیار سیگاری روشن کرد، پک عمیقی زد و به آنسوی خیابان دوید، هوا رو به تاریکی می‌رفت و انگار آسمان هم قصد سیاهپوشی برای بچه‌های خونین خیابان‌ها را داشت. طالقانی را بسوی قدس دوید. قدس خلوت و تاریک بود، از نرده‌های دانشگاه بالا رفت و آرام پرید، سکوت تنها همراهش بود، به طرف در اصلی دانشگاه حرکت کرد، از تو در توی ساختمانها می‌رفت، خیابان اصلی را امن نمی‌دانست هرچه بیشتر می‌رفت بیشتر خبری نبود.

در اصلی در تاریکی شام جهنم چون دروازه‌ی دوزخ بود، هیچ رد و اثری از کسی نبود، نمی‌دانست خوشحال باشد یا غمگین، مطمئن یا مضطرب، هر یک را برمی‌گزید تغییری در شرایط حاصل نمی‌شد. از دانشگاه خارج شد و شاه رضا را به طرف تقاطع وصال آرام و با احتیاط رفت، خبری نبود، گرد مرگ به شهر پاشیده بودند.

وارد وصال شد، تنها چیزی که به یادش ماند صدای ایست بود و فرار و دردی سوزان در پای راستش، سقوط، برخورد پیشانی‌اش با جدول... . چهار ماه بعد در جریان هجوم مردم به زندانها دوباره خیابان دید، نور خورشید، چهره‌هایی جز نگهبان و بازجو و پزشک زندان. مردم پرجوش و خروش به همه جا سرک می‌کشیدند و باک از احدی نداشتند.

وقت دیدار بود، قلبش تحمل آن همه شادی را نداشت، تمام خیابان بهار را با خود می‌گفت و می‌خندید تا به خانه‌ رسید، خانه‌ی ندا و بابک. خانه‌ای که در آن رشد کرد، سواد آموخت و عاشق شد. وقت آن بود که بابک را در آغوش گیرد، سر به شانه‌اش بگذارد و دل سیر از این دوری و عذاب و شکنجه بگرید، پیشانی ندا را ببوسد، دست بر موی سیاه و لطیفش بکشد و در چشمانش بهشت را نظاره کند.

خاله رعنا نشانی قبر بابک را داد و گریست، همان روز نحس که ندا و بابک را کمتر از ساعتی گم کرده بود، گلوله ای قلب بابک را شکافت، رفقا به داخل دانشگاه می‌برندش و همانجا جان می‌دهد. خونش می‌ریزد روی سنگفرش دانشگاه تهران.

اما ندا کجا بود؟ گریه‌ی خاله شیون شد، شیونی نه از خبر، که از بی‌خبری. عرق فروشی روبن را آتش زده بودند، اما خانه سالم بود و هیچ فرقی با آنروز نداشت. روبن با بغض حرف می‌زد، با هر جمله یک قلپ عرق می‌خورد تا بی‌پروا سخن بگوید:

نصفه شب که شد بی‌قراری کرد، گفت می‌خواد بیاد دنبالت، می‌گفت حتمن یک بلایی سرت اومده، با بدبختی آرامش کردم، فکر کردم راضی شده، از راه پله پشتی رفتم تو مغازه تا بساط فردا را مهیا کنم، یک ساعتی طول کشید، برگشتم خانه دیدم نیس. اسی به خدا قسم زدم بیرون، تا صبح کل خیابونای دور و برو گشتم، به قرآنت قسم به انجیلم قسم فکر کردم منصرف شده و نمی‌ره بیرون ... .

گریه راه صدایش را بست، اسفندیار سرش گیج می‌رفت، بلند شد، اورکت سبز رنگش را برداشت و به دوش انداخت و بسوی در رفت، همه جا را سیاه می‌دید، پوتینش به پا کرد و خم شد بندهایش را ببندد که تعادلش را از دست داد، کله پا شد و یازده پله را سقوط کرد.

سی سال از آن روز گذشت، اما اگرها رهایش نکردند، اگر بابک و ندا را گم نکرده بود، اگر ندا بابک را گم نکرده بود، اگر من خودم گم نکرده بودم، اگر آنها خودشان را گم نکرده بودند، به دنبال بابک به دانشگاه نمی‌رفت، اگر تیر نمی‌خورد و دستگیر نمی‌شد، اگر ندا از خانه‌ی روبن بیرون نمی‌رفت، اگر روبن حواسش را جمع می‌کرد، اگر اگر اگر... .

بابک آرام در مزارش خفته، اما ندا کجا بود؟ روز آخر و چشمها و بغض ندا را خوب به یاد داشت. پس از سی سال هنوز برای دیدار رفیق و معشوق به چهارراه وصال می‌آمد، شیرینی فرانسه سرجایش بود، هنوز یکی از نشانه‌های دهه‌های قبل بود که سرجایش بود، چارراه وصال هم بود، بلکه یاران وفا کنند و رخ بنمایند.

 

تقدیم به همه کسانی که در خرداد ۸۸ به دنبال آزادی بودند
و آنهایی که خونشان بر خیابان ریخته شد.

| لينک ثابت |  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1:8    |